قسمتهائي را که مهم دانستم رنگي نمودم براي خوانندگاني که وقت خواندن تمام اين صحبت را ندارند. ببينيد که چقدر ديدگاه روشنگرا و جهاني است و ارزشي که اين استاد براي بشريت قائل ميشود حيرت انگيز. آن هم در آن فضاي بسته جمهوري اسلامي. اين مرد شريف که هم اکنون در زندان بسر ميبرد و براي اين حرف حکم اعدام برايش صادر نمودند فراموش نکنيم
Aghajari Speech in Hamedan in Talare Moaleman (Teachers Assembly)

متن كامل سخنراني آقاي آغاجرى در مورخ ٢٩/٣/٨١ تالار معلم همدان ، گراميداشت سالروز دكتر شريعتي

گرامي ميدارم بيست و پنجمين سالگرد شهادت برادر و دوست و همفكر و هم سخن ، دكتر على شريعتي ، او كه هم چون يك شمع سوخت. شمعي كه عالمى را روشن كرد. چه بگويم پرتوى از آن شمع فروزان در وجود شما عزيزان هست او شمع مرده نيست به نسل بعد و نسلهاى بعد روشني ميدهد به رغم همه جفاها و نامهربانيها و نامرديهايي كه در روزها و سالهاي كوتاه عمرش شروع شد و متاسفانه تا به امروز ادامه دارد. امروز من مي‌بينم توجه و بازگشت دوباره نسل حاضر را به شريعتى و گرايش به آثار شريعتى بر همه مشهود است. چند صباحي كساني ميكوشيدند خورشيد را گل آلود كنند و با انواع و امثال اتهامات نتوانستند خورشيد شريعتى را خاموش كنند اما اينها نه تنها اثري نداشته بلكه توجه به شريعتي روز به روز بيشتر و جديتر ميشود. ٢٥ سال پيش كه او پس از خروج از زندان كوچكتر و ورود به زندان بزرگترى به نام ايران نتوانست بماند و به ناگزير براى ادامه راه ، مهاجرت پيشه كرد و به قول خودش در آن وصيتنامه آخرى با لطف خداوند بر قاليچه سليماني نشست و پرواز كرد. آن زمان در ايران هنوز انقلابي اتفاق نيفتاده بود و كمتر كسى تصور ميكرد و پيشبيني ميكرد در آيندهاي بسيار كوتاه ايران شاهد تحولى عظيم خواهد بود. تحولى كه شريعتى خود يكى از باغبانان مهم و معماران بزرگ آن بود. بذرهايى كه او در سالها پاشيد خيلي سريع جوانه زد، گل داد و به ثمر نشست. هرچند كه زمينى كه اين باغبان در آن گل كاشت و بذر پاشيد متاسفانه زمين چند رگهاى بود كه پس از چند صباحي خرزهره‌هايي در اين گلستان در گوشه و كنار سربلند كرد و كوشيد تا فضاى زندگي را براي گلها تنگ كند اما حال دوباره شاهديم كه نسيم تازهاي ميوزد و فضاى نو و جديدى براي تنفس گلها فراهم ميشود. موضوع سخن امروز من پروژه پروتستانتيزم اسلامى و دكتر شريعتى است.

تقسيم بندي كه خود دكتر شريعتى از مجموعه آثارش كرده به طور كلي آنها را به سه دسته بزرگ تقسيم كرده ، دسته اول كويريات ، دسته دوم اسلاميات و دسته سوم اجتماعيات. اين تثليثي است كه معرف يك راه و هدف و جهت است. اجتماعيات شريعتى را بدون اسلاميات او نميشود به طور كامل فهميد. كما اين كه اسلاميات و اجتماعيات او را بدون توجه به كويريات نميشود كاملا" حس كرد. شريعتي همه اين سه بعد است و قابل تفكيك به هيچ يك از آن نيست. شريعتى را نميشود محدود در كويريات و نه محدود در اجتماعيات و اسلاميات. اما از آن جا كه به اقتضاى سخن مجبورم در محدوده خاصى سخن بگويم به ناچار ميكوشم تنها در قلمرو اسلاميات سخن بگويم.

يكى از مسائلى كه در جامعه‌شناسي مطرح است و مورد بحث و مناظره است در ميان انديشمندان ، فيلسوفان و جامعه‌شناسان ، رابطه ذهن و عين است. رابطه انديشه و فكر با ماديت و واقعيت. رابطه انسان متفكر با مجموعه شرايطى كه بر زندگي اجتماعى او حاكم است. اين رابطه چگونه رابطه‌اي است. كدام يك بر ديگري تقدم دارد. كدام زيربناست و كدام روبناست. هريك از متفكران بسته به ديدگاه خود و نوع مذهب و نظريه خويش توضيحى در خصوص اين رابطه دادهاند و توضيح معروف و مشهورى كه دكتر شريعتى هم كاملا" به آن توجه ميكند و از آن بحث ميكند يك توضيح كارل ماركس است ، فيلسوف و جامعه‌شناس معروف كه مكتب سياسي ماركسيسم هم به او منصوب است و ديگر جامعه‌شناس معروف ماكس وبر. اين دو جامعه شناس دو نظريه كاملا" متضاد با يكديگر دارند. ماكس در بخش عمده آثارش و در قسمت اعظم زندگى و فعاليت فكرى و سياسياش عبارت بود از اين انديشه كه بنظر او عين ، واقعيت ، شرايط اقتصادي مقدم است بر انديشه ، عشق و فرهنگ. به عبارت ساده‌تر در تعيين رابطه بين اقتصاد و فرهنگ اصالت و تقدم را به اقتصاد ميگذاشت و بر اين باور بود كه عامل سازنده و موتور محركه جامعه و تاريخ زيربناي اقتصادي است. وقتي اقتصاد دگرگون شود به عنوان علت تاثير ميگذارد بر فرهنگ و فرهنگ را نيز دگرگون ميكند.

در عين حالي كه به اين نظريه معتقد بود به فرهنگ توجه بيشتري ميكرد و معتقد بود كه آگاهى و خودآگاهي مردم حرف آخر را در تحولات اجتماعي خواهد زد. از نظر او فقر به تنهايي عامل انقلاب نيست. ممكن است يك جامعه‌اي كاملا" فقير باشد، ممكن است در يك جامعه‌اي تضاد طبقاتى و استثمار به وحشتناكترين حد خودش رسيده باشد اما تا زمانى كه اين وجود فقر به احساس فقر تبديل نشده باشد و تا زمانى كه مردمى كه در اين جامعه زندگي ميكنند به زشتى و غيرانساني بودن فقر آگاهى پيدا نكند و بعد اين آگاهى ، آنها را به اعتراض نسبت به وضع موجود نكشاند هيچ گاه صرف وجود فقر عامل قيام و انقلاب در آن جامعه نميشود.

به همين دليل دكتر شريعتى در نظريه جامعه شناسى خودش تاكيد بر آگاهى و خودآگاهي دارد و تمام پروژه دكتر شريعتى هم خلاصه ميشود در همين دو كلمه. آگاهي و خودآگاهي. از دوره آزادى در ايران ، قرن نوزدهم كه جامعه ما گرفتار نوعي دوگانگي شد، دوگانگي بين جامعهاى كه سنتى و عقبمانده ، توسعه نيافته در زمينه پزشكى ، علمى ، سياسى ، اقتصادى ، اجتماعى و فرهنگى و برخورد با دنياي جديدى كه صاحب علم بود، تكنيك بود، سرمايه بود، اقتصاد بود، ديدگاههاي سياسى نو و پيشرفته بود، يك بحران در ميان انديشمندان ، متفكران و نخبگان ايرانى به وجود آمد. بحران مدرنيته ، بحران گرفتارى در بنبست توسعه نيافتگي. توسعه نيافتگى در تمام زمينه‌ها و بعد اين پرسش مطرح شد كه ما براى بيرون رفتن از اين بن بست و اين عقب ماندگي چه بايد بكنيم. چه بايد كرد كه عنوان يكي از آثار دكتر شريعتى هم هست و البته عنوان رساله‌هاي بسيارى از تاريخ معاصر جهان هست از جمله رساله معروف لنين به نام چه بايد كرد؟ از دوره قاجاريه به بعد هم بسيارى از رساله‌ها و كتابها و آثار متفكران ايراني معطوف به همين پرسش بود كه چه بايد كرد. براى خروج از اين بن بست ، براي نجات از اين عقب ماندگي و توسعه نيافتگى ، براى خلاص شدن از دست فقر، جهل ، نابرابرى ، استبداد، ديكتاتوري ، استعمار، نابرابري طبقاتى ، توسعه نيافتگي فرهنگى چه بايد كرد به اين چه بايد كرد پاسخهاي بسيار زياد و متنوعي داده‌اند كه به نظر اگر دانشجويي به خصوص در زمينه رشته علوم سياسي جامعه شناسى و تاريخ تصميم بگيرد رساله‌اي در اين زمينه بنويسد پاسخهاي داده شده به پرسش چه بايد كرد از سوي متفكران ايران در دو قرن اخير است ، يك رساله بسيار عميق جدى و گسترده خواهد بود.

از پاسخ كسانى مثل ميرزاملكم خان كه در برابر اين كه چه بايد كرد ابتدا آمدند گفتند كمپانى ، گفتند راه عبور از بن‌بستها و معضلات ما اين است كه دعوت كنيم از كمپانيهاي خارجي بيايند در ايران سرمايه‌گذاري كنند. دواي اصلي دردهاي ايران و ايرانى اين است كه كمپانيهاي خارجي بيايند. شايد به همين دليل هم بود كه ميرزاملكم خان وارد قراردادهايي با كمپانيهاي خارجى شد و البته در آن قراردادها هم منافع شخصى مادي خودش را هم فراموش نكرد و حتي گرفتار رشوه‌خواري هم شد. رشوه‌خواري مخصوصا" در قراردادهاي خارجى امر تازه‌اي نيست و اختصاصى به آقازاده‌هاي امروز هم ندارد، شاهزاده‌ها و اميرزاده‌ها نيز رشوه ميگرفتند. از پاسخ اين كه كمپاني ايران بيايد تا پاسخهاي ديگرى شبيه به اين كه ما اگر راه‌آهن در ايران درست كنيم اين موتور خروج از بحران است تا پاسخ مستشارالدوله كه در كتاب يك كلمه حدود صدسال پيش كه اين كتاب خلاصه‌اش اين بود كه راه‌حل نجات ايران و ايرانى و خروج از بن بست عقب ماندگى و توسعه نيافتگى يك كلمه است و آن هم قانون است ، قانون. اگر ما در ايران قانون داشته باشيم و قانون حاكم باشد، همه مسايل و مشكلات ايران حل ميشود اما خب شما ببينيد بعد از صدسال هم امروز باز اصلاح‌طلبهاي ايراني دارند دم از قانون و حاكميت قانون ميزنند. ولي در طول اين صد سال هنوز قانوني حاكم نشده است. (دست زدن حضار)

و اميدواريم كه انشاالله حاكم شود. اما تامل در اين كه چرا حاكم نشده است بسيارمهم است و به هرحال شعار مستشارالدوله و حتى شعار خود ميرزاملكم‌خان در دوره بعد همين بود. كما اين كه ميرزاملكم‌خان بعد از وزارت و صدارت افتاد و تبديل شد به يك عنصر شديدا" مخالف با ناصرالدين شاه دست به انتشار روزنامه‌اي زد كه نام اين روزنامه قانون بود. راهحلها و پاسخهاي ديگرى هم داده شد است كه من نميخواهم اين جا همه آنها را بحث كنم. راه‌حلهايي مثل مشروطه. اين كه ما نظام مشروطه داشته باشيم. اين كه قوا تفكيك بشود تا حتى راه حلى از قبيل ضرورت وجود يك دولت استبدادي. اين هم يك راه حل بود. يعنى بعد از مشروطه به دليل اين كه ١٦ سال بعد از انقلاب ، جامعه ايران در يك دوره هرج و مرج فرو رفت پراكندگي قدرت ، ناامني راهزنيهايي كه در شهرها و بيرون شهرها وجود داشت ، بالطبع نابسامانيها و مشكلات اجتماعى ، اقتصادي فراوان ناشى از اين ناامنى عده زيادى از متفكران و نخبگان و روشنفكران ايرانى را و حتي روحانيت ايران را به اين نتيجه رساند كه راهحل نجات ايران ظهور يك ديكتاتور است. ديكتاتوري بيايد با زور و قدرت قدرتهاي كوچك محلى و خودكامگان پراكنده در كشور را سركوب بكند، همه قدرت را در دست خودش متمركز بكند و نظم و امنيت در جامعه برقرار كند. نه تنها بخشى از روشنفكران و روحانيان ما اين تز را پذيرفتند و به استقبالش رفتند بلكه توده مردم ما هم از آن استقبال ميكردند. تصور نكنيد كه هميشه ديكتاتوريها فقط با زور و سرنيزه به وجود آمده‌اند يا ادامه حكومت داده‌اند، در خيلى از دوره‌ها زور به ديوار جهل تكيه كرده است ، در بسيارى از دوره‌ها استبداد و خودكامگي درختى بوده است كه در زمين بلاهت و جهالت ريشه ميدوانده است و فلسفه اصلى بقا استبدادها و ديكتاتوريها هم همين مسئله بوده است. لذا خيلى راحت جامعه ايران بعد از پانزده سال از انقلاب مشروطه ، ديكتاتوري رضاخانى و به دنبال او استبداد رضاشاهى را پذيرفت.

اما در دوره‌هاي بعدي پاسخهاي ديگرى داده شد. در عصري كه شريعتي زندگي ميكرد پروژه‌هاي مختلفى از سوي متفكران و نيروهاي سياسي جامعه ما ارائه ميشد، هم راه‌حلها و فكرهاي سياسى و هم راه‌حلها و فكرهاي نظامى ، در دهه ٤٠ و٥٠ كه دكتر شريعتي زندگي ميكرد كساني بودند كه معتقد بودند تنها راه مبارزه ، تنها راه نجات ايران اين است كه ما دست به اسلحه ببريم و رژيم شاه را سرنگون كنيم. كافيست اين رژيم را از طريق نظامي سرنگون بكنيم تا بعد به دروازه‌هاي آرماني برسيم. راه‌حلي كه گروه‌هاي چريكى و سازمانهاي مسلح به دنبال آن رفتند. البته اين راه حل نه تنها نتوانست رژيم را سرنگون بكند بلكه حتى از طرف توده مردم نيز با استقبال روبرو نشد. چريكها جوانان بزرگ و ساده و مخلص ايران در گروه‌هاي مختلف چريكى با تمام وجود رفتند به مبارزه با رژيم اما متاسفانه مبارزه‌اي بود كه از توده‌ها جدا بود. مردم آن را نمي‌فهميدند گاهى حتى در آن زمان كه چريكها مبارزه ميكردند با رژيم خود مردم عادي ممكن بود يك چريك را در خيابان دستگير بكنند و همكاري بكنند با ساواك و پليس و تحويل آنها بدهند. مشي چريكى جواب نداد. نه تنها جواب نداد در سرنگوني رژيم ، بلكه جواب نداد در جمعيت مردم و راه حل سياسى ، اين كه ما مردم را دعوت به قيام بكنيم دعوت به شورش بكنيم ، ترغيب بكنيم ، تهييج بكنيم ، شيوه‌هاي مبارزه سياسي تكنيكها و تاكتيكهاي خودش را دارد، اما تجربه نشان داده است تا امروز كه هيچ كدام از اين راه‌حلها نتوانسته است موانع اساسي توسعه در ايران را رفع كند. دكتر شريعتى يكي از معدود كسانى بود كه به پرسش چه بايد كرد هيچ كدام از اين پاسخها را نداد. دكتر شريعتى نه يك چريك بود و معتقد به مبارزه چريكى كه بگويد خانه چريكي تشكيل بدهيم و قيام مسلحانه بكنيم عليه رژيم ، نه يك مبارز سياسى به معنى حرفه‌اي كلمه بود كه بخواهد از طريق بيان و قلم مردم را به خيابان بكشد و آنها را در يك مبارزه هيجان‌آميز احساساتي تحريك بكند عليه رژيم ، هيچ كدام ، او معتقد به يك طرح و پروژه فرهنگى بود. معتقد بود كه مشكل اساسى كه ما در ايران داريم زيربنا و علت‌العلل همه مسايل ما انديشه و فرهنگى است تا زمانى كه انديشه و فرهنگ و تفكر جامعه تغيير پيدا نكند، رژيمها بيايند و بروند هيچ مشكل به طور اساسى حل نميشود با وارد كردن صنعت ، راه‌آهن و راه‌حلهايي از اين قبيل جامعه دچار تحول اساسي نميشود، طرح تغيير و تحول فرهنگى و دكتر شريعتى به عنوان يك روشنفكر وظيفه خودش و همه روشنفكران را عبارت ميديد از كوشش و تلاش براي پيشبرد چنين پروژه.

اما از آن جايى كه در جامعه ايران اساسي‌ترين هسته فرهنگ مذهب است اصولا" جامعه ايران و فرهنگ ايرانى در تمام دوره‌ها يك فرهنگ مذهبى بوده است چه در دوره قبل از اسلام و چه در دوره بعد از اسلام چه در دوره قبل از صفويه و آن موقعى كه اكثريت ايرانيان هنوز به تشيع نگرويده بودند و چه بعد از آن مركزيترين و اساسيترين هسته در فرهنگ ايران مذهب است. اينجا بود كه دكتر شريعتى به پروژه پروتستانتيزم اسلامي رسيد. با تحليلى كه از جامعه ايراني داشت و با شناختى كه از تجربه پروتستانتيزم مسيحى داشت به اين جمعبندي رسيده بود.

پروتستانتيزم مسيحى چه بود؟ عبارت بود از يك نهضت فكري دينى كه در قرن ١٥ و ١٦ در اروپا اتفاق افتاد. متفكراني كه اتفاقا" بسيارى از آنها حتي خود كالوند و لوتر كه روحانى و كشيش بودند اما كشيشاني بودند كه به كليسا به نهاد روحانيت سنتى مسيحي اعتراض داشتند. نسبت به دگمها و جزمها و چهارچوبهاي متعددى كه پاپ و روحانيت كليسا حاكم كرده بود بر مردم مسيحي ، دست به اعتراض زدند. پاپها از قرن چهارم به بعد با استناد به روايات و متون و با استناد به شوراهاي كليسايى و استناد به قديسه الهي كنستانتين و سنتها و روايتهاي دينى از اين قبيل خود را تبديل كرده بودند به نماينده مسيحيت و كليسا را تبديل كرده بودند به تنها راه رستگاري. ميگفتند خارج از كليسايى كه پاپ در راس آن هست رستگاري نيست. هركس خارج اين كليسا باشد به بهشت نمي‌رود به جهنم مي‌رود. در اين كليسا پاپ به عنوان جانشين مسيح و اسقفها و كاردينالها آن چنان نيابتى از سوى خدا و مسيح براي خودشان ايجاد كرده بودند كه حتى بهشت و دوزخ را تقسيم ميكردند و سنت اعترافگيري و بهشت فروشى يك سنت بسيار محكم و جا افتادهاي شده بود. مومنان اگر ميخواستند مورد عفو الهى قرار بگيرند بايد ميرفتند پيش روحاني در محضر او اقرار به گناهانشان ميكردند و بعد صدقهاي ميدادند نذري ميكردند پولي ميدادند براى اين كه آنها دعا كنند و از خدا بخواهند كه گناهان اين مومن بخشيده شود. كتاب مقدس يعنى انجيل و تورات مستقيما" توسط هيچ مومن مسيحي قابل فهم شمرده نميشد. يعني حتما" مسيحيان براى فهم كتاب مقدس خودشان نيازمند روحاني بودند. روحانيان هم واسطه بين خلق با خدا بودند و هم واسطه بين مسيحيان با مسيح بودند. نه با خدا بدون روحاني ميشد ارتباط برقرار كرد نه با مسيح بدون روحاني ميشد ارتباط برقرار كرد نه با كتاب مقدس هيچ كدام. گويي كه اين كتاب مقدسى كه به قول قرآن لايمسه الاالمطهرون هيچ كس به اين كتاب نيابد دست بزند و او را لمس كند جز پاكان! گويا كه اين پايان فقط روحانيان هستند و بس ، مردم به دو گروه تقسيم ميشدند. روحانى و جسماني. روحاني مطهر و پاك است و جسمانى نجس است و ناپاك و اين ناپاكها و نجسها اگر ميخواهند پاك باشند بايد دست روحانى را ببوسند و لمس كنند. اين نظام واسط‌گي يكى از سنتهاي بسيار جا افتاده در كليسا بود از طرف ديگر اين روحانيت به عنوان اين كه پيرو مسيح است ازدواج در ميان روحانيان را ممنوع كرده بود رسما" روحانيان حق ازدواج نداشتند نه راهب ، نه راهبه هيچ كدام بايد تارك دنيا ميشدند. اما در عين حال همين روحانياني كه قانون كليسا آنها را مجبور ميكرد كه تا آخر عمر ازدواج نكنند و مجرد باقي بمانند در پشت پرده آن چنان به فسادهاي جنسى آلوده شده بودند كه گاه كليسا آمارش به خصوص در فسادهايي مثل همجنس‌بازي از جامعه بالا ميزد. به علاوه نگاه دين سنتى به كار، به طبيعت نگاه تحقيرآميزي بود، نگاه مسيحيت سنتى ، نگاهي طبيعت گريز، ضد دنيا ضد كار و مخالف با طبيعت انسانى بود. هم چنان كه عقل و علم را هم تحقير ميكرد و آن را در تضاد با كتاب مقدس ميديد. ميگفت پاپ برتر از عقل و علم هست اگر پاپ چيزى گفت و لو اين كه با عقل شما متناقض باشد شما بايد او را به عنوان حجت و به عنوان جانشين پيامبر و مسيح و به عنوان رئيس نهايي سلسله مراتب روحانيت كليسايي قبول بكنيد. اتفاقا" ايمان يعني همين. نبين و نفهم تا ايمان بياوري. آن كس كه ميفهمد نميتواند ايمان بياورد. بر سر در خانه ايمان نوشته شده است كه ابتدا عقلت را كنار بگذار بعد وارد خانه ايمان بشو. عين آكادمي افلاطون يا ارسطو. افلاطون نوشته بود هركس كه هندسه نميداند وارد نشود و بالاي مدرسه افلاطون هم نوشته بود هركس منطق نميداند وارد نشود. بر سر در دين سنتي كاتوليكي نوشته بود هركس عقل دارد وارد نشود. اين جا جاى عاقلان نيست. جاي مومنان است. جاى عاشقها است جاي ديوانههاست ميخواهي وارد خانه ايمان بشوي اول عقلت را اجاره بده و بعد وارد شو چنين ايماني البته ايمان بالاتر از عقل نبود. ايمان مادون عقل بود. چنين مومنى ، مومنى نبود كه از مرزهاى عقل فراتر رفته باشد بلكه مومنى بود كه دچار بلاهت بود. بعضى از روايتهاي منسوخ و شايد مجعول در اسلام گفته است كه اكثراهل الجنه البلها. بيشتر بهشتيها آدمهاي ابله هستند. يعني ميخواستند بگويند اگر ميخواهي بروى بهشت ابله باش آدمهايى كه عاقل هستند نميتوانند به بهشت بروند. البته حالا عرفاى ما بعضى آمده اند اين بل٧ه ٧ را يك بل٧ه ٧ ماوراى عقل تفسير كرده اند (اعتراض يكى از خواهران و سوال از آقاي آغاجرى كه شما داريد درباره اسلام صحبت ميكنيد يا مسيحيت كه با تمسخر تعدادى از حضار مواجه شده و اجازه ندادند او سوال خود را ادامه دهد، آغاجرى در جواب ميگويد اينها هم تو اسلام وجود داشته هم تو مسيحيت در هر دو وجود داشته كه اين اظهار نظر با سوت زدن و كف زدن تعدادى از جمعيت مواجه ميشود).

نهضت پروتستانتيزم ميگفت ما مسيحيت را بايد از دست روحانيت سنتي كليسايي آزاد كنيم و دين را بايد از دست پاپ نجات داد. تز خود كشيشي تز كالون كه ميگفت ما براي ارتباط با خدا احتياج به واسطه نداريم. براى فهم كتاب مقدس احتياج به واسطه نداريم. كتاب مقدس ، خدا، پيامبر، همه ما را مستقيما" مورد خطاب قرار داده‌اند، مگر وقتي مسيح با مردم اورشليم سخن ميگفت واسطه داشت كه كلمات او را بگيرند و براى مردم شرح و بسط بكنند. نه! بي‌واسطه مسيح ميگفت و مومنان و مخاطبان ميشنيدند و مي‌فهميدند. تازه ميگفت همه انسانها، همه مسيحيان ، همه مومنان مستقيما" مخاطب مسيح و كتاب مقدس هستند و هيچ احتياجي نيست كه براى فهم كتاب مقدس برويم به سراغ يك طبقهاى به نام روحاني و اسقف. هركس خودش كشيش خودش است. اعتراف آن ديدگاه دنياگريز و اين كه برخلاف تصويرى كه از مسيح ساخته شده مسيح نسبت به دنيا بي‌توجه نبود و به كار و تلاش و فعاليت انسان. كار در طبيعت عبادت است به همين دليل هم بعد انقلاب صنعتى طبقه بورژوازى ، كسانى كه تحولات تازه را در زمينه طبيعت شناسي تكنيك ايجاد كردند عمدتا" پروتستان بودند. يعني بر خلاف كاتوليكهاي سنتى كه معتقد بودند نان و طبيعت و زمين اين قبيل امور پست مادى بي‌ارزش است و با روح ديندارى و تقوى و خداپرستي بيگانه است اينها معتقد بودند كه اتفاقا" كار در كالبد سرمايه ، توليد اين دقيقا" همان چيزي است كه خداوند از ما خواسته است و به عنوان عبادت اين كار را انجام ميدادند. اين پروتستانتيزم البته مسبوق به يك نگاه ديگري هم بود. چون قبل از شروع پروتستانتيزم در اروپا يك نهضت ديگري شروع شده بود كه همان نهضت اومانيزم بود. نهضت اومانيزم نهضتى بود كه ميگفت انسان ارزش دارد، در خارج از كليسا، كليسا خود را مطرح ميكرد براي اين كه با نام خدا انسان را قرباني بكند، به نام خدا و نايب خدا و مسيح كه پاپ و روحانيت مسيح بود انسان را قرباني ميكردند البته اين سنتى است بسيار قديمى در طول تاريخ ، بتپرستي يعنى همين ، بت پرستي يعني قرباني انسان به نام بت در مقابل خدا، خدايى كه بت ميشود قرباني انسان ميطلبد. خداي ابراهيم قرباني انساني نميخواهد در داستان حضرت ابراهيم كه دكتر شريعتي خيلى خود راجع او سخن گفته ، اين داستان نمادين ، وقتي ابراهيم در خواب ميبيند كه خدا به او فرمان ميدهد كه اسماعيل را بكش و بلند ميشود تا اسماعيل را بكشد، در جامعه ابراهيم سنت انسان‌كشي ، سنت قرباني پسران و دختران يك سنت رايج بود، اما بعد خداوند در بيداري به او دستور ميدهد كه نه ، اسماعيل را نكش ، به جاي اسماعيل اين گوسفند را قرباني كن ، اما متاسفانه در طول تاريخ ، انسانها و در دورههاي مختلف از عصر بدويت به بعد انسان را به عنوان قربانى خدا اما در واقع قربانى بت ، قرباني كردند، البته اين بت در همه دوره‌ها يك پيكره سيمين يا مسين يا چوبين نبود. گاهى اين بت پيكره انسانى هم پيدا ميكرد. داستان ضحاك در اسطوره‌هاي ايراني اشاره به همين واقعيت است ، ضحاك بتي است كه مغز جوانان را ميخورد. مارهاى دوش او نيازمند به مغز جوانان است و ضحاك هر روز دو جوان را قرباني ميكند، مغز آنها را خوراك اين مارهاي روئيده بر دوشش ميكند تا به زندگي خودش ادامه دهد.

دوره كليسايى هم همين طور بود. انسان قرباني ميشد انسان تحقير ميشد ميگفتند انسان هيچ ارزشي ندارد. انسان اصلا" ناپاك است ، گناهكار ذاتى است. هر انسان ذاتا" گناهكار به دنيا ميآيد و تنها زماني ميتواند پرهيزكار باشد و پاك شود و بهشت رود كه دست پاپ و جانشين مسيح را لمس بكند و بر سر او كشيده بشود و واسطه او بشود با خداوند، اومانيستها به اين اعتراض داشتند ميگفتند انسان اكمل است. در نهضت پروتستانتيزم هم اين نگاه انساني البته وجود داشت. منتها نه با آن قدت و شدتى كه اومانيستها مطرح كرده بودند. دكتر شريعتى اين تجربه را خوب مطالعه كرده بود. وقتى در جامعه خودش تامل ميكرد به اين نتيجه ميرسيد. ما به عنوان يك روشنفكر اگر دغدغه تحول در جامعه خودمان را داريم اگر ميخواهيم جامعه خودمان را از عقب ماندگي نجات دهيم بايد خوب اين جامعه را بشناسيم و ببينيم كه آن عاملى كه اگر دچار انحطاط باشد جامعه را به انحطاط ميكشاند و اگر رو به ترقى برود جامعه را مترقي خواهد كرد چيست؟ آن هسته اصلى و مركزي. جامعه ما جامعه در حال انحطاط بود. اساسا" بوروكراسي كه دو قرن اخير ايران يعنى آن صورت مسئله‌ساز و ساختار مشكل و معضل جامعه ايران را ميشود چهارچوب انحطاط مورد بررسي قرار بگيرد اين انحطاط در مركزش دين قرار داد، دين منحط، تا اين دين منحط تغيير پيدا نكند و اصلاح نشود اميدى به هيچ اصلاح نيست. به همين دليل دكتر شريعتي تمام رسالهاش و برنامهها و چهارچوبهاي حركتياش را خلاصه كرد در يك پروژه ، پروژه پروتستانتيزم اسلامى ، اين پروژه البته دقيقا" در همه ويژگيها با پروژه پروتستانتيزم مسيحي يكسان نبود، ولي ويژگيهاي خاص خودش را دارد، اما در عين حال اعتراض بود به مذهب رسمى و شريعتي تمام تلاشش را مصروف اين كرد كه اولا" اين دين انحطاط را نقادي بكند، ثانيا" عناصرى را كه در دين حقيقى وجود دارد بازسازي مجدد كند. يعني ساختار شكنى از دين سنتى و نقادى و نفي آن و بازسازي دين نو، دينى كه تراز انسان ترقيخواه و اصلاح‌طلب و نوگراي عصر حاضر باشد.

تمام آموزه‌هاي دينى كه دستگاه رسمى و سنتي مذهب ارائه ميكرد آموزههايي گرد گرفته يا تاريك ، عتيقه ، پروژه شريعتي اعتراض كردن به آن اسلام و دين بود. يكى از كارهايى كه شريعتى در اين مسير كرد تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخى بود و گفت كه بسيارى از چيزهايى كه نهاد رسمى و سنتى دين ، متوليان رسمى دين به نام اسلام مطرح ميكنند اين اسلام ذاتي نيست اسلام تاريخى است.

اسلام تاريخي يعنى چي؟ يعنى آن چه كه روحانيون ، علما و مردمان اعصار و قرون گذشته انديشيده‌اند، تجربه كرده‌اند، اينها بر روى هم جمع شده و امروز صرفا" به دليل اين كه مربوط به گذشته است مقدس و لباس دين بر تر كرده ، گاه اين عناصر تاريخى ، اين عناصر مربوط به عرف و سنت ، آن چنان معتبر بود و لباس ديم و تقدس ميپوشيد كه واقعا" بسيار عجيب بود. شما مروري بكنيد همين تاريخ صد سال اخير را، يك زمانى وقتي كه بهداشت به تدريج در جامعه ما داشت به وجود ميآمد و علم پزشكي ميگفت كه حمام كردن در آن خزينههاي قديمي غيربهداشتي است بخشى از مومنين و مومنات و حاج‌آقاهايشان به اعتراض برخاستند كه نخير، تنها و تنها آن خزينه‌ها است كه غسل كردن در آن غسل دينى و شرعى است. غسل كردن در زير دوش و آب لوله‌كشي شبهه‌ناك است. يك رساله‌اي يكى از آقايون روحاني نوشته مصادف با مشروطيت ، عليه علوم جديد، علوم شيمى و فيزيك و اينها كه آقا! فرا گرفتن اين علوم حرام است ، علم شيمى يعني اين كه خدا نيست ، اينها كه ميگويند علم شيمى ما بايد بياموزيم علم شيمي ميگويد خدا نيست. مخالفت با علوم ، البته امروز ديگر ممكن است خواهرمان اعتراض كند كه نه تنها آقايون مخالفت نميكنند تازه خودشان اگر ماشين بنده پيكان است آنها سوار آخرين سيستمهاي اتومبيل ميشوند (كف زدن حضار) اين درست است. الان اين را قبول كرده اند چون بالاخره استفاده كرده‌اند و مزه كردند و ديدند نه چيز بدي نيست (خنده و تمسخر و كف زدن اكثريت جمعيت)

اما در ٧٠ سال قبل ٨٠ سال قبل با بسيارى از اين پديده‌هاي نو، با نام اسلام مخالفت ميشد، به نام اين كه اينها حرام هستند، خلاف شرع هستند تا همين اواخر تو حوزه‌هاي علميه ما يادگيري زبان انگليسي خلاف شرع بود، خب اين همان روحانيت بود ديگر، از آسمان كه نيامده بود، روحانيت همين جامعه بود، ذهنيت قرون وسطايي داشت ، دكتر شريعتي دريافته بود تا اين ذهنيت تغيير پيدا نكند تا اين متوليان دين تغيير پيدا نكند توده‌اى كه فكرش به دهان اين متوليان است هم چنان است كه او فكر ميكند. اسلام و تشيع به عنوان يك مذهب مترقي ، به عنوان يك دين تعالى بخش ، وقتى كه در دست يك جامعه منحط قرار بگيرد به جاى اين كه عامل ترقى و تكامل باشد عامل انحطاط ميشود. دكتر شريعتى با اين پديده ميخواهد مبارزه بكند. خب تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخى ، اسلام تاريخي حاصل استنباط‌ها، فهم‌ها، درك‌ها، سنت‌ها، عرف‌هاي نسلهاي گذشته است. هر نسلي براى خودش يك تجربهاي داشته يك عرفى داشته اينها را كه نبايد مقدس كرد، تبديلش كرد به يك متون و خطوط لايتغير ابدى كه گاهى شما ميبينيد كه حتى مراسم بسيار ساده ، شده جز عناصر اصلي دين و علائم اصلي مسلمانى ، ما روايت داريم كه اولا" شيعه بايد انگشتر را در دست چپش بكند، آن هم اين انگشت مثلا" وسط، همين روايت مياد تبديل ميشود به يك اصل ثابت ، امروز هم وقتى شما بپرسى از آقا، آقا جواب ميدهد كه يك انگشتر عقيق بگير بكن تو آن انگشتت ، اين علامت مسلماني است ، بودن توجه به شرايط و اصول حتي آداب و رسوم خاص. شما آثار علامه مجلس را ببينيد، آثار علامه مجلسى حليه‌المتقين مجلسى به درد مسلمان سيصد چهارصد سال قبل مي‌خورد حالا شما امروز تصور بفرماييد يك مسلمان جامعه ما بخواهد خودش را به آن شكل و صورت در بياورد، آن سنت است سنتهاى هر جامعه به درد آن جامعه ميخورد آداب غذا خوردنش ، آداب معاشرتش ، اين سنتهاست كه ربطى به اسلام ندارد.

فهم‌ها درك‌ها و استنباط‌هاي علماى دوره‌هاي گذشته ربطي به اسلام ندارد، اينها فهم آنها بوده از اسلام ، همان طوري كه آنها حق داشتند قرآن را بفهمند و بخوانند ما هم حق داريم به سهم خودمان قرآن را بخوانيم و بفهميم. فهم آنها براي ما حجت نيست. تفكيك اسلام ذاتي از اسلام تاريخي رجعت كرديم به متون اصلى و بعد آن متون اصلى را با متد امروز تعريف بكنيم. بخشي از تلاش شريعتي معطوف به شيوه انديشيدن و متد تغيير و فهم اسلام بود. مسلم انسانى كه در قرن ٢٠ و ٢١ كه ميخواهد مسلمان باشد متفاوت است از اسلامي كه در مكه و مدينه ١٤٠٠ سال پيش كه به اندازه كوچكترين روستاهاي امروز ايران جمعيت داشته اسلام امروز متفاوت است. معلوم است كه ما يك شيوه و متد ديگرى درك ميكنيم در همه زمينهها اقتصاد سياست تمام وجوه زندگيمان شيوه شناخت اسلام براي انسان امروزى هر دوره‌اى و هر نسلي بايد آن گونه فكر بكند كه او خود مخاطب كتاب مقدس مخاطب خداوند و پيامبران است. همان طورى كه مردمان عصر نزول مخاطب پيامبر بودند امروز ما هم مخاطب پيامبر هستيم و همان طور كه آن مخاطبان با توجه به موقعيت تاريخي اجتماعي خود فهم كردند اين پيام را ما هم امروز حق داريم بر اساس فهم خودمان و متناسب خودمان فهم كنيم اين پيام را فهم گذشتگان سنتهايى كه تلمبار شده روى هم و تنها به دليل اين كه مربوط به گذشته است اين گذشته گرايى است. اين تقليد است. اين چون آن منطقي نيست كه در زمان خود پيامبران به پيامبران ميگفتند به حضرت رسول ميگفتند كه ما اين انديشه و تفكر و شيوه زندگى را به اين دليل قبول داريم كه مربوط به اجداد گذشته ماست. شريعتي ميخواهد اسلام ذاتي را از اسلام سنتى جدا بكند و به همان دليل رجوع مستقيم به كتاب مقدس شريعتى به دانشجويان و جوانان ميگفت شما برويد سراغ قرآن متاسفانه فضاى فكري آن سالها طورى بود كه جوانان ميترسيدند قرآن بخوانند. ميگفت من حق ندارم قرآن را باز كنم من بايد بروم از ملا بپرسم كه در قرآن چى هست. قرآن مهمترين كاركردش چي بود؟ همان كه در مجالس عزادارى و سر قبرستان بود. نسل نو اصلا" به آن اجازه تفكر و تدبر در قرآن داده نميشد. ميگفتند شما را چه رسد به اين كه قرآن را بفهميد. قرآن صد و يك علم و تخصص لازم دارد براي فهميدنش. شما هيچ يك از آنها را نداريد. آن چنان فهم و درك و انديشه در باره قرآن را بزرگ و دشوار ميكردند كه جوان اصلا" ميترسيد قرآن بخواند.

شريعتى آمد و شكست اين تابوها را. به جوانها و دانشجويان ميگفت خودتان برويد قرآن را بخوانيد. اگر متد داشته باشيد بهتر از بسياري از روحانيون حرفهاي ميتوانيد قرآن را بفهميد و تجربه هم كرد و دقيقا" درست هم بود. يك دانشجو اگر با متد علمى ، با روش ، برود سراغ مطالعه قرآن ، چيزهايي درك ميكند و ميفهمد كه آن آقايى كه يك خروار علوم قديمه هم ميداند اما متد و روش نميداند هيچ گاه آنها را درك نخواهد كرد. (كف زدن تعدادى از جمعيت).ه

دانشجويي كه خودش قرآن را بفهمد و درك كند كار عجيبى به زعم آقايان انجام داده است و جرم بزرگي مرتكب ميشد. چون داشت با اين كارش دكان يك عده‌اي را تخته ميكرد (كف زدن تعدادي از جمعيت). اين طورى كه نميشود اگر مردم قرار باشد خودشان بروند قرآن را بخوانند و خودشان هم بخواهند ازدواج كنند اين قدر مشكل نباشد ازدواج و اين حرفها كه آقا حتما" بايد يك خطبه طولانى با آن جملات عربى و مخارج آن چنان و مخارج نافي و مقعدى و دهاني كاملا" رعايت بشود حتما" احتياج به يك طبقه دارد تا اين كار را بكند ولى وقتى ما اينها را ساده كرديم گفتيم نه آقا اين جورى نبوده تو صدر اسلام آقا ما امام جماعت حرفه‌اي نداشتيم. در هر گروه مسلمان يك نفرشان جلو ميايستاد بقيه هم به او اقتدا ميكردند. كي گفته است حتما" يك آخوند بايد امام جماعت باشد (دست زدن ممتد تعداد زيادى از حضار).

اگر قرار باشد هردو جوانى كه باهم ازدواج ميكنند اين طبقه را دعوت نكنند بي‌نياز باشند از آن در عزايشان در تولدشان و خيلى از چيزهاي ديگر كه تعطيل ميشود، طبقه بيكار ميشود. دكتر شريعتي ميخواست اين واسطه‌هاي كاذب را بردارد. ما در اسلام طبقه روحاني نداشته‌ايم طبقه روحاني طبقه جديدي است در تاريخ ما، بسيارى از اين عناوين ، عناوين آن چنان تازه است كه گاه عمرش از ٥٠ يا ٦٠ سال اين ورتر است اين سلسله مراتب ، كي قبل از صفويه ما اين سلسله مراتب را داشته‌ايم؟ اين سلسله مراتب اين هيرارشى در كليسايي بود نظام كليسايي. ه

از بالا شروع ميشود، پاپ، اسقفها، كاردينالها، كشيشها، كشيش محلى ، كشيش فلان ، بعد به تدريج در دوره ما تاثير اين فرهنگ و البته تحت تاثير زمينههاي اجتماعى و اقتدارگرايي در ايران ، به سمت اين سلسله مراتب طبقه‌اي با يك نظم سلسله مراتبى و يك نفر در راس آن به نام آيت الله العظمى في العالمين و السموات و الارضين و و و تا آخر، اين در راس و بعد همين طور ميآيد پايين سلسله مراتب ، آيت اله ، حجت الاسلام ، ثقه‌الاسلام چى چي الاسلام (خنده تمسخر حضار) حالا در اين چند سال اخير كه حوزه ما تبديل به مسند دولتي هم شده مسئله حساس شده ، قبلا" اين عناوين دولتي نبوده در دانشگاه اگر كسي باشد خب بالاخره فرق ميكند، حجت الاسلام باشد يا ثقه‌الاسلام باشد فرق ميكند.ه

شريعتي ميگفت اصلا" ما طبقه‌اي به نام روحاني نداريم در اسلام ذاتي. اين مربوط ميشود به اسلام تاريخى ، سلسله مراتب ديني ما اصلا" نداريم ، البته من به شما بگويم خوشبختانه تا امروز ما عليرغم تمام نارساييها شاهد به وجود آمدن يك دستگاه واحد متمركز با يك نظم سلسله مراتبي نبوده‌ايم يعنى همين الان باز چندين و چند سازمان و در آن چندين و چند راس وجود دارد، هستند كسانى كه دارند در ايران تلاش ميكنند همه اين دستگاههاي موازى را درهم ادغام كنند و نهاد را ببرند به سمت يك نهاد كاملا" كليسايى ، به طورى كه در راس مجموعه نهاد ديني فقط يك پاپ باشد و بعد بقيه بيايند تا پايين. تا به امروز در جامعه ايران نبوده ، چندين سال سازمان موازى بوده ، هر مرجع تقليدى ، آيت‌اله العظمايي خودش يك تشكيلات جدا داشته و كسانى در جامعه ما ميخواهند همه اين آيتاله العظميها و تشكيلاتهاي متعدد و موازى را در هم ادغام بكنند و تحت حكم يك بوروكراسي واحد در بياورند (دست زدن ممتد تعداد زيادى از حضار). ه

و البته من بعيد ميدانم در كارشان توفيق پيدا كنند. به دليل خود كششيها و عناصرى كه ما در اسلام و تشيع داريم ولي به هر حال دكتر شريعتى گفت ما روحاني نداريم ، ما عالم داريم. روحانى ، رابطه روحانى با جسمانى است. ما در اسلام چنين تقسيم‌بندي نداريم. اين تقسيم بندي تقسيمبندي كاتوليكي است. چه كسي گفته كه يك عده روح دارند و يك عده جسم دارند، اينها روحاني‌اند، البته هم روحانياند و هم روحاني. معنياش فرق دارد. رو يعنى روح و ريحان و روح هم يعني همان روح. اينها هم روحاني هستند و هم روحانى ، اما اصلا" ما چنين تقسيم‌بندي در اسلام نداشتيم. يك عده روحاني و يك عده جسماني! يك عده آسماني يك عده زمينى ، يك عده قدسى يك عده عرفى ، اصلا"چنين چيزى نيست ، همين تقسيمبندي روحانى و جسمانى ، قدس و عرفي باعث شده كه وقتى ما ميخواهيم نماز جماعت بخوانيم ميگويند آقا كى بايد بايستد جلو، خب معلوم است همان كه آسمانى و قدسى و روحانى است ، ماهاي جسمانى كه حق نداريم بايستيم جلو، اينها به تدريج تبديل به سنت ميشود، تبديل به هنجارهايي كه شكستن اين هنجارها بسيار دشوار است. هنجار شكني همان قدر دشوار است كه بت شكني. به دليل اين كه بتهايي كه وجود داشت هنجار بود، هنجار شكن به سختي مجازات ميشود، توسط جامعه. جامعهاى كه معتقد است به آن هنجارها، يكى از كارهاي پيامبران شكستن همين هنجار بود. هنجارهاي غلط.

در بسياري از اوقات هم كنار آمدن با آن هنجارها به نفعشان بود ولي پيامبران عوام زده نبودند، اما متاسفانه روحانيت سنتى ما عوام زده بود. شريعتي با يك روحانيت عوام زده روبرو بود. عوام زدگي روحانى سخن من نيست سخن شهيد مطهري است. كى گفت اين سخن را؟ در سال ٤٠ گفت يكى از مسايل و مشكلات روحانيت ما و سازمان روحاني عوامزدگي بود. نهادهايي كه دكتر شريعتي نقدشان كرد، چنين نهادى بود، نهاد عوام زده ، نهادي كه عوامزده باشد نميتواند جامعه را ترقى بدهد با عوام سازش ميكند. از عوام ميترسد به خصوص اگر رزق و روزي او دست اين عوام باشد. ميگويد در نماز جماعتم در منبرم اگر حرفهايي زدم كه به ذائقه اين صاحب مجلس خوش نيايد فردا مرا دعوت نميكند. روحانيت سنتى ما جالب است از يك طرف روحاني برفراز سر جسمانيات اما از يك طرف دنباله رو همان عوام جسمانى بود. اين يك مسئله بسيار عجيبى است. خيلى هم قابل مطالعه است از نظر جامعهشناسي. شريعتى با تفكيك عالم و روحاني گفت ما عالميم. رابطه عالم با متعلم است ، رابطه معلم و متعلم است. ه

معلم در كلاس درس مريد نميخواهد. شما يا دانشجو و دانش‌آموزيد يا معلم و استاد. نه معلم به دانشجو و دانش‌آموزش به چشم مريد نگاه ميكند و نه متعلم به معلمش به چشم مراد نگاه ميكند.ه رابطه بين معلم و متعلم يك رابطه تعليمى و آموزشى است. متعلم امروز آموزش ميبيند تا خود معلم فردا باشد. رابطه يك رابطه يادگيري انتقادى هم هست ، يعني من دانشجو سر كلاس بلند شوم و از استادم انتقاد كنم ، كما اين كه در خود حوزههاي علميه ما تا حدودى همين رابطه برقرار است ، شريعتي ميگفت رابطه دينشناسان با مردم رابطه معلم و متعلم است نه رابطه مراد و مريد، رابطه مقلد و مقلد، كه مردم از او تقليد بكنند مگر مردم ميمون هستند كه از او تقليد بكنند، متعلم ميفهمد و بعد عمل ميكند و بعد سعى ميكند اين فهم خود را رشد بدهد تا روزي خودش بي‌نياز شود از اين معلم ، خودش بتواند مستقيم مراجعه كند و استنباط بكند و درك نمايد.ه

رابطه نهاد سنتى با عوام رابطه مراد و مريدى است. رابطه مراد و مريدي يعنى اين كه مراد هميشه مراد باشد و مريد هم هميشه مريد باشد تا ابد. اين حلقه بر گردنش باشد. رابطه عالم با مردم يك رابطه انتقادي است چون علم دارد به عنوان اين كه علم دارد ما سخن او را گوش ميدهيم هر جا سخني به نظرمان آمد انتقاد ميكنيم ، بحث ميكنيم ، او يك موجود قدسي ملكوتي نيست كه ما به او يك شخصيت غير عادي لاهوتي بدهيم البته اين طبقه ابتدا امامان معصوم را لاهوتي ميكرد تا بعد خودش بتواند به عنوان نايبان آن امام معصوم لاهوتي بشود متوجه‌ايد، و اتفاقا" يكى از كارهايى كه شريعتى در نقد اين دين ميكرد همين بود. گفت امامان ، پيامبر، اينها را نبايد به عنوان موجودات فرا انسان نگاه بكنيم. يك موجودات غير بشري غير انساني كه اصلا" همه چيزشان با ما فرق بكند.

اصلا" قبل از خلقت همه اينها خلق شده‌اند، آب و گل اينها يك آب و گل ديگر است ، خونشان يك رنگ ديگر است ، تفكرشان يك چيز ديگر است ، متولد كه ميشوند ناف بريده متولد ميشوند، وقتى متولد ميشوند از شكم مادر كه بيرون ميآيند با دست ميآيند روى زمين و پاهايشان روى هواست ، در همان حال اذان ميگويند! مثلا" وقتي كه راه ميروند اصلا" سايه ندارند! بر خلاف آدمهاي ديگر كه سايه دارند آنها سايه ندارند! دو چشم روبرويشان دارند و دو تا چشم پشت سرشان! چهارچشمي هستند! اول امام را ميكردند يك موجود دست نيافتني لاهوتى كه البته او ديگر يك الگو نبود، او امام معصوم بود كه اصلا" وضعيتش با ما فرق ميكند. ممكن است او مثل ما باشد ما كه نميتوانيم مثل او باشيم آنها اصلا" يك اكسيري داشت وجودشان كه همان طوري بودند. اگر سخاوت شجاعت عدالت و... داشتند آنها از يك جنس ديگري بودند بعد اينها به تدريج خود اينها كم كم مقامشان را ارتقا ميداد و ميگفت ما هم از جنس ديگري هستيم. حالا اگر صد درصد نباشيم بالاخره چند درصدي هستيم. آن الگوي امامت نقادي ميشد، شما ببينيد آثار دكتر شريعتى را كه ميكوشيد چه تصويري از امام بدهد. چه تصويرى از آن الگوها بدهد. ما به عقل ، علم ، زمان و تجربه بايد توجه كنيم در واقع فهم و درك دين ، اين عناصر، آشتى دنيا و آخرت ، مبارزه با آن تفكيك سنتى ، تفكيك دين و دنيا، دين و زندگى بشري ، طرح اومانيزم اسلامى كه به نظر من طرح بسيار مهمى است (فردي ميخواهد سوال كند و ميگويد اجازه بدهيد من يك لحظه سوالي دارم و آغاجري ميگويد "نه خير اجازه نميدهم ، بعد از سخنرانى كه تمام شد، اين يعني برهم زدن جلسه ، چون اگر شما حق داشته باشيد بلند شويد همه حق دارند بلند شوند. جلسه اصولي دارد، اگر شما صحبت كنيد چرا بقيه نزنند، وقت گذاشته اند دوستان ، من عرايضم كه تمام شد نميدانم اگر برنامه دارند شما تشريف بياوريد پشت تريبون حرفتان را بزنيد")

طرح اسلام به عنوان يك انديشه مترقي‌تر از ايدئولوژيهاي ديگر و طرح اومانيزم اين دو اصل بسيار مهم است. دكتر شريعتى سعي ميكرد در اين پروتستانتيزم اسلامى آن تصوير از دين را كه بشر تقليد ميكرد، اصالتهاي انسان را تقليد ميكرد با اين مبارزه كند. انسان در اسلام مهم است. مهم است نه به اين معنى كه در آن دنيا آمده در همين دنيا مهم است مخصوصا" اين بحث به نظر من امروز اهميتش از زمان دكتر شريعتي بسيار بيشتر است ، چرا؟ چون در آن دوره نه نهاد سنتي مذهبى ما قدرت داشت نه دين در مسند حكومت و دولت نشسته بود. اما امروز دين در مسند حكومت و روحانيت بر كرسى قدرت است ، طرح بحث اومانيزم اسلامي بسيار مهم است. اگر ما به عنوان مسلمان در آن اسلام انسانى ، الهى و متناسب با انسان متكامل و تعالى جو، اين موجود بشرى را ارزش قايل شويم انسان ارزش دارد. صرف نظر از هرچيز، صرف نظر از رنگ، پوست ، زبان ، قوم ، نژاد، طبقه ، جنسيت و مذهب انسان همين كه انسان است بدون اين كه مسلمان باشد، بدون اين كه ايراني باشد يا غير ايرانى ، ترك ، كرد، لر، بلوچ يا هرچه باشد بدون توجه به اين زن باشد يا مرد باشد، انسان ارزش دارد و اين انسان يك حقوقى دارد تجاوز ناپذير، تعدي‌ناپذير، چگونه ميشود كه اسلامى كه مبتنى است بر نوعي اومانيزم الهى ، دكتر شريعتي معتقد بود كه اومانيزمي كه در غرب مطرح است ريشه‌هاي محكمي ندارد چون بر مبناى يك تفسير معنوى و الهى از هستي استوار نيست. اما در قرآن ، اسلام اومانيزمي كه ما ميگوييم مبتنى است بر يك فلسفه عميق آفرينش ، انسان پديده خداست ، آدم كه نماينده نوع انسان است خداوند به او كرامت داده است و فرموده است و لقدكرمنا بنى آدم ، اين انسان كرامت دارد، كرامت دارد نه به معناي اين تعارفات معمولى كه ما ميكنيم. تعارفاتي كه گاهى در جامعه ما به مردم ميكنند ميگويند مردم خيلي حق دارند خيلى مهم هستند مردم سرور ما هستند ولي نعمت ما هستند اما وقتى كه بخواهند اين مردم نظر بدهند تصميمگيري كه ميشود مردم قدرت تصميمگيري كه ندارند ديگه مردم احتياج به قيم دارند، مردم نميفهمند، بنى آدمند نه مسلمان ، نه شيعه ، نه آيتا...، نه فقيه ، بني‌آدم. همه انسانها كرامت دارند و وقتى انسان كرامت داشت نميشود او را شكنجه كرد. اين چه دينى است. چه دينى است كه به نوعي شكنجه نظام را توجيه ميكند، خيلى عجيبه ، اومانيسم انسانى از زمان شريعتي امروز به مراتب ضروريتر است. يكى از مشكلات اساسى دين چه از نوع سنتگرا كه در دوره شريعتى بود چه از نوع بنيادگرا كه در دوره ماست. شريعتى با دين سنتگرا روبرو بود، اما امروز اين اسلام نميبره. اسلامى كه ما با آن روبرو هستيم ديگر اسلام عاميانه نيست يك اسلام آمرانه است. اسلامى كه ما امروز با آن مواجه هستيم اسلام بنيادگراست نه سنت گرا، حالا پروتستانتيزم اسلامى كه در واقع اسلام عقلي ، علمى و انسانى است ، يك اسلام متفكرانه و روشنفكرانه است ، اسلام نوگراست. همچنان نيازمند همان پروسه پروتستانتيزم اسلامى است ، اما با نكته سنجيهاي جديد متناسب با اين مانع. ما امروز ديگر خيلى روشن است برخلاف آن روز كه شريعتى و نوگرايان دينى و مصلحان اجتماعى از روحانى و غير روحاني ، عالم ديني يا عالم دانشگاهي همه تلاش ميكردند، از طالقاني تا مهندس بازرگان ، استاد محمد على شريعتي ، شهيد بهشتى ، شهيد مطهري و بسياري ديگر كه نامشان را همه ميدانيم و بالاخره در راس همه آنها رهبر بزرگ انقلاب اسلامي امام خميني(ره) (سخنران اجازه نداد سه صلوات فرستاده شود و بعد از صلوات اول سريع بحث را ادامه داد) همه اينها تلاش ميكردند كه به آن روحانيت سنت گراي عوامزده عاميانه بگويند كه نه آقا اسلام با زندگي ارتباط دارد. دين راجع به وظيفه مردم و جامعه و سياست بيتفاوت نيست. آقا امروز ما مشكلي نداريم. الحمدالله والمنه تمام آن علمايى كه تا پيروزي انقلاب اسلامي كاري نداشتند به اين مسايل ، تا انقلاب اسلامي پيروز شد و حكومت اسلامى به پا شد آمدند و اتفاقا" از اين طرف افتادند! پروتستانتيزم اسلامي امروز با اسلام عاميانه و اسلام سنتگرا به صورت اساسي روبرو نيست. با اسلام بنيادگرا روبروست و اين تفاوت عصر ما و عصر شريعتى است. در عصر شريعتي اسلام خارج از قدرت بود، روحانيت خارج از قدرت بود. احكام اين اسلام سنت گرا اساسا" احكام معطوف به نوعى خرافه‌گرايي بود. اما امروز اسلام در قدرت است. روحانيت در دولت است و احكام اين دين بنيادگرا معطوف است به قدرت ، تفاوت روحانيت عوامزده زمان مطهري و شريعتى يك چيز است ، روحانيت قدرت زده زمان ما چيز ديگرى است و اينجاست كه پروتستانتيزم اسلامى خلي جديتر ميشود. امروز ما نيازمند دينى هستيم كه براي انسان احترام قائل باشد. ارزش قائل باشد. دين بنيادگرا خيلى راحت و خيلي شديدتر از دين سنتگرا ارزش انسانها را لگد مال ميكند. با توسل به آن عناصر بنيادگرانه‌اش كه هركس ما من نيست دشمن ماست. به هر صورت مسلمان بودن ، انقلابي بودن در اين انقلاب اهل تقوا و جهاد و نميدانم چه و چه و چه بودن ، هرچه كه شما فكر كنيد، ايرانى و مسلمان و انقلابى و فلان و بهمان هرچه ميخواهي باش اگر با صف ما نباشي صف ما كه يك صف اسلام ناب اسلام خالص است ، اسلام مجسم است ، دشمني ، و ما حق داريم كه هربلايى بر سرت بياوريم. اينجا ديگر نه تنها ارزش و احترام انسان بلكه حتى بسياري از ظواهر شرعى و ديني هم زيرپا گذاشته ميشود. چرا بعضى از اين اجتماعات مورد حمله قرار ميگيرد، خيلى عجيبه‌ها، شما ببينيد بعضيها كه اسم خود را مسلمان ميگذارند به خودشان ميگويند ما كساني هستيم كه به خواهران مسلمان احترام ميگذاريم و بعد يك نظام تدريجى هم درست كردهاند كه ميگويند مثلا" با حجاب ، كم حجاب ، بيحجاب ، بد حجاب و بعد هم ميگويند بهترين همه اينها و حجاب برتر چادري‌ها هستند. همه اينها را ميگويند ولى در يك حمله به يك اجتماعي دانشجويي بدترين رفتار را با دختران ميكنند كه عضو انجمن اسلامي هستند، محجبه هستند، با چادرند، اهل نماز و تقوا و همه چيز هستند. تنها فقط يك چيز نيستند و آن اين كه زير علم آنها نيستند. (كف زدن تعداد زيادى از حضار).

ميگويند هركس زير اين علم نباشد كارش تمام است هركس ميخواهد باشد. در حالى كه اسلام سنتگرا اين را نميگفت. اسلام سنتگرا اسلام اهل شريعت بود و بس ، به ظواهر احترام ميگذارد، ميگويد وقتى كسي بگويد من مسلمانم همين كافي است ، اگر گفت مسلمان هستم ديگر بر من به عنوان يك مسلمان حرام است به او ناسزا بگويم ، تهمت بزنم ، حرام است غيبت بكنم ، حرام است ، حرام است ، اسلام بنياد گرا ميگويد چون با علمدار ما نيست هركارى با او بكني مباح است. اين طوري توجيه ميكند. به همين دليم اسلام بنيادگرا اتفاقا" اهل شريعت نيست. ما در فرهنگمان هم به يك اومانيسم اسلام نياز داريم ، هم در فرهنگ مذهبيمان و هم در فرهنگ عموميمان. نياز داريم به اين كه به انسان احترام بگذاريم و بعد از او به شهروند احترام بگذاريم. هر انسانى به ذات يك ارزش است. يك حوزه و حريم تجاوز ناپذير است. هركس كه حقوق اين انسان را لگد مال بكند از نظر اسلامى كه ما معتقد هستيم يك متجاوز است. (دست زدن تعدادى از جمعيت).

ما به اين نگاه احتياج داريم ، حالا اين نگاه تا حدود زيادي در قانون اساسى آمده ولي متاسفانه چون ديدگاه بنيادگرا تو اين ده سال اخير در بعضى از بخشهاي نظام جمهوري اسلام نفوذ كرده كه ما ميبينيم گاهى همان چيزى كه در قانون اساسى آمده به راحتي ناديده گرفته ميشود. قانون اساسي جمهوري اسلامي صريحا" ميگويد هرگونه شكنجه ممنوع است. آقايان ميگويند كه نخير بعضي مواقع لازم ميشود براي حفظ حكومت شكنجه كنيم ، دليل آنها براى شكنجه زنداني همين بود، همين. ميگفتند اين كه ما دستگير كرده‌ايم يك اطلاعاتي دارد اين در يك گروه عضو بوده ، اين يك فعاليت كرده ، اگر ما همين طورى او را بازجويي كنيم حرف كه نميزند، اعتراف كه نميكند، اين را بايد شكنجه‌اش كنيم تا اعتراف كند، شكنجه اين طوري توجيه ميشود. شكنجه را براي آنهايى كه خودشان بدون اين كه به آنها بگويى تو، مثل بلبل حرف ميزنند در بازجويي كه به كار نميبردند. شكنجه را براى كسى به كار ميبردند كه فكر ميكردند يك حرف‌هايي دارد و نميخواهد بزند و قانون اساسي اتفاقا" همين را محكوم كرده و رد كرده ، اصلا" شكنجه يعني همين كه شما يك انسان را، يك زندانى را چه درست ، چه نادرست ، به عنوان اين كه او اطلاعاتي دارد كه اگر ما شكنجه‌‌اش كنيم نميدهد، تجويز بكنيم كه پس از بايد او را شكنجه كرد. قانون اساسى اين را منع كرده و علاوه بر اين كه تمام اصول مربوط به حقوق بشر در دنيا آن را منع كرده. ولى حالا ميبينيم به راحتي شوراي محترم نگهبان ما ميآيد مصوبه مجلس را رد ميكند كه نخير، قاضى يك جاهايي تشخيص ميدهد كه زنداني اطلاعات دارد اين را بايد شكنجه‌اش كرد. البته اسمش را نميگذارند شكنجه ، اسمش را ميگذارند تعزير، تعزير، شلاق زدن براى گرفتن اعتراف شكنجه است نه تعزير، تعزير عبارت است از آن حكم نهايي قضايى كسي جرمى مرتكب شده كه اين را حد و حدود مشخصي برايش تعريف نشده ، معمولا" اين نوع جرمها جرمهاي تخفيف است ديگر. ميگويند بنابر تشخيص قاضي ، اگر اين مجرم است تعزيرش بكنيد و آزادش كنيد كه ديگر اين كار را نكند ولى اين كه قاضى بگويد به اين زندانى صد ضربه شلاق بزنيد به عنوان تعزير تا اطلاعاتي كه دارد بگويد، اين كه ديگر تعزير نيست. شما داري شلاق ميزني براى اين كه اعتراف بگيرى ، اين شكنجه است. ما نيازمند به يك ديدگاه انسانگرا هستيم و عنصر اومانيزم اسلامى كه در پروژه پروتستانتيزم اسلامي دكتر شريعتى بود به نظر من امروز خيلي نياز به آن جديتر است. چون اگر در جمهوري اسلامي حقوق انسان به رسميت شناخته نشود در عمل ، در قانون اساسى ما تا حدود زيادي به رسميت شناخته شده اما بايد در فرهنگ مذهبى ما، آن رفتار نهادهاي قدرت ما، در ذهن و عمل تصميم‌گيران و صاحبان مقام و قدرت در جمهوري اسلامى اين نهادينه بشود، چيزي كه متاسفانه در خيلى از كشورهاي غير اسلامي حداقل در ارتباط با مردم خودشان و در حوزه داخلي شما ميبينيد. آنها ممكن است در ارتباط با ملتهاي ديگر به راحتي ملتهاي ديگر را سركوب بكنند كه كرده‌اند و امروز هم ميكنند، كارى كه بوش كرد و اكثر قدرتهاي غربى داشته‌اند. اما در حوزه دولت ، ملت و در حوزه داخلى تا حدودي زيادى اين حقوق نهادينه شده به طوري نهادينه شده كه گاهي من ميبينم روحانيون خود ما از اين جا كه ميروند به آن كشورها براي معالجه‌اي سفرى ، حالا مثلا" دو هفته سه هفته يك بار اصلا" شيفته رفتار و برخورد نهادهاي آنها با خودشان و مردم آن جا ميشوند چرا؟ چرا محمد عبدو در حدود صد و پنجاه سال پيش وقتي رفت به اروپا و برگشت به مصر وقتى از او پرسيدند چه ديدى گفت من در آن جا مسلمان نديدم اما اسلام ديدم ولى در مصر مسلمان ميبينم اما اسلام نميبينم (دست زدن تعدادي از جمعيت).

اين نهادينه كردن حقوق انسانى و احترام به حقوق انسان است. اين كه ما خودي داريم و غيرخودى ، هركس خودي است صاحب عقل است و هركس غيرخودي است هركاري ميتوان باهاش كرد. ميشود شب مخفيانه گروهي پنهان كرد و رفت خانهاش و تمام زندگي‌‌اش را بهم زد. ميشود از او دزدى كرد، ميشود به او دروغ بست ، ميشود او را كشت ، خيلي راحت ، ميشود ترورش كرد مثل سعيد حجاريان ، ميشود مثله‌‌اش كرد، مثل مرحوم فروهر و خانمش چون غيرخودي است. اين با منطق علوى و على نمي‌خواند. على وقتى كه مالك اشتر را فرستاد به مصر، مصر آن موقع اكثرا" غيرمسلمان بودند و تازه فتح شده بود. جز يك عدهاى كه مسلمان شده بودند بقيه يا مسيحي بودند يا اديان قبل از مسيحى را داشتند، گفت تو كه آن جا ميروى و الان صاحب حكومتي صاحب قدرت هستى با همه مردم به نيكى و خوبي و احسان و لطف و عدالت رفتار كن ، با همه ، چون كه مردم از دو دسته خارج نيستند، يا برادر ديني تو هستند يا همنوع تو هستند، تو بايد با همه رفتار اسلامي داشته باشي ، هم با برادر دينيات بايد رفتار متكى بر رحم و عدالت و مروت و محبت و نيكى ، هم با انسانها و اقوام خود، اما اسلام بنيادگرانه نه تنها ميگويد مسلمان و غيرمسلمان ، ميگويد اين گروه كوچك من كه خودى است زير علم ما است ، هركس بيرون اين علم باشد هم مال و جان و ناموس و عرض و همه چيز او مباح است و ما به خودمان حق ميدهيم كه به آنها تجاوز بكنيم. اين اسلام غير انسانى است.

بالاخره اين كه طرح پروتستانتيزم اسلامى يك پروژه مستمر است كه ما دائم به آن احتياج داريم چرا؟ چون اگر فهم و تفكر ديني ما دچار تحجر و تصلب شد انحطاط ما بالا ميرود. فهم دينى ما و درك دينى ما آن چهار چوبى است كه ما تجربه شخصى و جمعي خودمان را دائم در آن تكرار ميكنيم و از آن جايى كه دوره به دوره و مرحله به مرحله شرايط ما، نيازها و مقتضيات ما عوض ميشود ما دائم بايد به آن چارچوب از منظري نقادانه نگاه كنيم و آن را نوسازي بكنيم. در تشيع اسم اين را گذاشته‌اند اجتهاد و شريعتى هم راجع به اجتهاد نقادي‌هاي بسيار اساسى و جدي دارد. اما اجتهاد اولا" در انحصار يك گروه و طبقه خاصى نيست ثانيا" اجتهاد فقط اين نيست كه ما يك احوط را اقوي بكنيم يا يك اقوى را احوط بكنيم. متاسفانه گاهى كار تصلب و تحجر به جايي ميرسد كه در اين نهاد مردمى سنتي اگر يك مجتهد و مرجع تقليد ديگري بيايد فتوايي بدهد متفاوت با فتواى بقيه او را مورد هجوم قرار ميدهند. شما ديديد آيت الله صانعي را، آقا مگر خودتان نميگوييد مجتهد آزاد است. كسى كه اجتهاد ميكند فتوا ميدهد يعني اين كه متون را همه بررسى كرده و بعد ميگويد كه اين حكم خداست من به عنوان فتوا اعلام ميكنم. يك مرجع تقليدي پيدا ميشود و ميگويد آقا من اجتهاد كرده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام كه برخلاف آن چه علماي ديگر گفته‌اند ديه زن و مرد مساوى است. برخلاف آن چه كه گذشتگان گفته‌اند كه ديه زن نصف ديه مرد است. نه اين طورى نيست. همين را تحمل نميكنند و مورد هجوم قرار ميدهند. كي گفته فتواي شما اسلام است و فتواي اين يكي اسلام نيست ، خب آن فتوا است و اين هم فتواست. اما چرا شما آن را به عنوان اسلام ميپذيريد و اين را به عنوان غيراسلام مورد هجوم قرار ميدهيد چون اين نو است. (فردي از ميان جمعيت ميگويد آن فتوا كلام قرآن است و اين غير قرآن است و آغاجري ميگويد "خب آن مرجع تقليد آن قدر ميفهمد كه اين خلاف قرآن است يا نه؟" و با اعتراض فرد ديگرى كه به آغاجري ميگويد "نامرد تو تمام حرفهايت دروغ است ، تو دروغ ميگويى ، نامرد تو به خدا و پيامبر دروغ مي‌بندي ، خيلي نامردى "كه نهايت جلسه بهم ميخورد و آغاجرى با عجله سالن سخنرانى را ترك ميكند) ه ه ه ه ه


 

 

English section
Simorgh Raam (click bezanid)

مقاله ها
Aghajari

کتابهاي پروفسور جمالي

فرهنگ ايران

مولوي مطرب معاني

سکولاريته و حقوق بشر

دفاع از اقليتها

مهمانان ما

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است به ما ايميل کنيد
نظريات و تشويق شما ما را دلگرم ميکند

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure