Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 1 از کتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

ایمان به کلمه

کسیکه با ایمان به یک کلمه می تواند کوهها را به حرکت آورد، برای آن میتواند کوهها را به حرکت آورد چون نمیتواند آن کلمه را به حرکت آورد. شک در آن کلمه است که می تواند آن کلمه را به حرکت آورد و در آن کلمه حرکت بیندازد. این دیگر بسته به انتخاب ما است که میخواهیم کوهها را به حرکت بیاوریم یا کلمه ها را


برای کیسکه شوق حرکت اندازی در کوهها را دارد، کوهها عظیم تر از کلمه ها می نمایند و برای کسی که شوق تغییر کلمه ها را دارد، کلمه ها عظیم تر می نمایند. جنبش کوههارا میتوان دید، ولی جنبش کلمات برای کسانیکه فقط حرکت کوهها را میتوانند ببینند نادیدنی است. انسان، کلمه است. اوبایستی در آغاز فرا بگیرد که چگونه کلمه ها را به حرکت بیندازد. جنبش در خود، با شک در خود و شک از خود شروع میشود. شکی که از دیگران به وام گرفته میشود، موجب حرکت نمیگردد

منطق یا جسارت

نتیجه گیری از بعضی افکار، احتیاج به منطق و روش ندارد، بلکه جسارت فوق العاده می خواهد. حفظ و رعایت منافع دوستی ها و آنچه بنظر ما حقایق هستند نمی گذرد منطق و روش، کار خودش را بکند. منطق، موقعی کار خودش را می کند که احتیاج به جسارت نباشد. وقتی که علاقه ما به افکار خود، از جسارت می کاهد، منطق ما هیچگاه نخواهد توانست ما را،ماورای اعتقادات و افکار مورد علاقه مان ببرد. ماورای مرزهای افکار خود رفتن، جسارت میخواهد. در حقیقت ماورائی نیست. همهء ماوراء ها، در حقیقت است. حقیقت، جسارت را از ما میگیرد که ماورای آن برویم. جسارتی که ما را یاری دهد یک گام ورای حقیقت خود برویم، حقیقت ما را منتفی خواهد ساخت

 

تغییر دادن بدیهیات

برای آنکه بتوان ملتی را در عمقش تغییر داد، بایستی بدیهی ترین افکار او را تغییر داد. ولی بدیهی ترین فکر را به سختی می توان یافت و شناخت. هنگامی می توانیم کسی را قانع سازیم که در مجموعه ای از بدیهیات او صحبت کنیم. سخنان ما، شامل بدیهیات او باشد. ولی به محض اینکه از بدیهیات او، دور بشویم ، دیگر نمی توانیم او را قانع سازیم. برای تغییر دادن بدیهیات بایستی در دامنه ای از وجود او وارد شویم که او اکراه از جزئی ترین تغییر آن دارد و این امر وی را نسبت به ما مضطرب و بدبین و مظنون مینماید و ایمان خود را به ما از دست میدهد


طبعا برای تغییر دادن چنین دامنه ای پس از این اظهار بدبینی، بایستی به او تجاوز کرد وعنف ورزید، چون رشته روابط آزادانه با ا و در همین بدیهیات پیوند می خورد. ولی با زور نمی توان به اعماق کسی دست یافت. بدیهیات، نمایش سطحی اعماق است. در واقع غالبا بدیهیات، اعماق گمنام و ناشناخته ما هستند. هیچگاه با زور نمی توان عمق انسان را تصرف کرد

به عبارت بهتر، عمق انسان هیچگاه قابل تصرف نیست، تا چه رسد با زور. بدیهیات هر انسانی ، آخرین و سخت ترین و شفاف ترین (و بالطبع نامرئی ترین) پرده ایست پیرامون عمق تصرف ناپذیر انسان که سرچشمه آزادیش میباشد. دسترسی و درستکاری بدیهیات، سبب گمنام ماندن و نادیده گرفتن اعماق خودمان و دیگران می شود.برای تغییر دادن در بدیهیات اندیشیدن با بدیهیات کفایت نمی کند، بلکه بایستی در بدیهی اندیشید. جریان اند یشیدن بایستی طوری باشد که شنونده یا خواننده همیشه در بدیهیات حرکت بکند و همیشه در بدیهیات بیندیشد. اندیشیدن در بدیهی، انفجار بدیهی است و با اندیشیدن در بدیهیا ت ، راه تفاهم بادیگری بسته میشود. تبلیغات، هنریست برای اینکه یا خواننده همیشه در بدیهیات بماند و هیچگاه نیندیشد

انديشيدن در بديهيات،غير از تبليغ افکار و عقايدبوسيله بديهيات است.تبليغات با کاربرد بديهيات براي آنست که شنونده يا خواننده معتقدبه انديشه اي بشود.يعني در آن انديشه ثابت بماند و آگاهبود شفافيت آن انديشه ها و روابط آنهارا باهم نداشته باشد.انديشه بايستي تا اندازه تاريک و سخت بشود تا بتوان آنرا ديد و لمس کرد.انديشه در اوج شفافيتش (بديهي)نابسودني و ناشناختي است

 

صفحه 2از کتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

شناخت عمل به وسیله شخص

انسان در آغاز به وسیله اعمالش بزرگ می شود. ولی وقتی بزرگی اش از حد معینی گذشت، اعمالش به وسیله او(شخص او) بزرگ می شوند. چون او بزرگ است،اعمالش هم بدون استثناء بزرگ می شوند یا بزرگ می نمایند. اعمال چنین شخصی بخودی خود سنجیده نمی شود. قضاوت در باره اعمال هر شخصی موقعی معنا دارد که ما به شخصیت بزرگ او، ایمان نداشته باشیم. همه اعمال یک شخص بزرگ، بزرگ نیستند. بایستی همیشه حدی را شناخت که از کجا بزرگی شخص، عمل را بزرگ می کند و از کجا، عمل، آن شخص را بزرگ میکند. هر مورخی، بایستی در مقابل هر شخصیتی که مورد مطالعه قرار میدهد، این حد را بشناسد.از کجا شخصیتش، گفته او را مهم و پر معنا میسازد، و از کجا گفتارش، او را مهم می سازد

صفحه 3ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چگونه ما، فکر خود را تقلیل به آ لت خود می دهیم

مخالف، برای آنکه مؤثر با ما مخالفت کند، میکوشد تا اسلحه ما را بکار ببرد. از این رو افکار ما، اسلحه های او میشوند. از افکار ما، دشمنان ما، اسلحه های خود را میسازند. افکار، وقتی تبدیل به آلت شدند ، بهتر و بیشتر میتوان آنها را بکار برد

حتی خود ما، وقتی افکار خود را تبدیل به آ لت خود میسازیم، افکار خود را مؤثرتر میسازیم. وقتی ما آفکار خود را تبدیل به آ لت خود نساخته باشیم، مخالف ما می تواند با افکار ما که آنها را تقلیل به اسلحه های خود داده است، بر ما غلبه بنماید


مخالف ما، با گرفتن افکار ما و استفاده از آن به عنوان اسلحه، واجد افکار ما نمی شود ( افکار ما به آگاهبود ا و نمیرسد) بلکه فکر ما را می گیرد و در دست می گیرد و دستکاری می کند

همینطور وقتی خود ما، برای آنکه افکار خود را مؤثر سازیم، انرا ناخودآگاهانه ، تبدیل به اسلحه خود می سازیم، دشمنی خود را با افکار خود شروع کرده ایم. تبلیغ فکر خود، نخستین گام برای استحاله فکر به اسلحه و آ لت است. تبلیغ، اهمیت بیشتر به تاثیر فکر می دهد تا خود (( فکر)) . از اینرو هر چه فکر بیشتر تبدیل به آ لت بشود، مؤثرتر خواهد بود و بالاخره انسان می تواند هر فکری را همانطور که میخواهد، یا هر طور که اقتضای شرایط ایجاب کند، به کار ببرد. وقتی فکر ما یا فکر دیگری آ لت ما شد تبدیل به قدرت ما می شود و آ نکه ذوق قدرتجوئی دارد کمتر علاقه به آفرینندگی فکری دارد، بلکه ناخودآگاهانه به دنبال تبدیل افکار دیگری به آ لت خود است

 

همیشه با فکری بایستی آغاز کرد که بتوان بر آن مسلط شد

یک متفکر بایستی تشخیص بدهد که در باره هر فکری چه موقعی باید بیندیشد. برای تفکر در باره هر فکری ، قدرتی مخصوص و مناسب با آن لازم دارد. از اینرو تفکر در افکار مختلف، سلسله مراتب دارد و فکری را بایستی در آخر اندیشید که بیشترین قدرت فکری را لازم دارد. در گذشته، فکری را در آخر می اندیشیدند که بیشترین تقدیس و تقوا وتنزیه را یافته بودند. فکر، گرفتنی نبود بلکه پذیرفتنی بود. ولی امروزه شیوه مقابله ما با افکار عوض شده است. ما با قدرت با افکار روبرو می شویم و افکار را میگیریم و نمی پذیریم و در خود منعکس نمی سازیم و در ما تجلی نمی کند، به ما وحی و الهام نمی شود

فکر ما را نمی گیرد بلکه ما فکر را می گیریم. بد ینسان، معنی فکر برای انسان امروزی تغییر کلی یافته است . هر فکری را که انسان در باره آن می اندیشد، فکریست که انسان میتواند با قدرت لازم با او روبرو شود. بدینسان فکر اندیشیده شده، فکر تصرف شده است. در گذشته برای درک یک فکر ،می بایستی خود را صاف و پاک ساخت و از آلودگی زدود . امروز برای درک یک فکر بایست مقتدر شد. بسیاری در تفکر ضعیف شده اند، چون همیشه با افکاری شروع کرده اند که قدرت تفکر در باره آن ، یعنی غلبه بر آن را، نداشته اند.همیشه در تفکر، احسا س محرومیت و مغلوبیت کرده اند، و همیشه در حسرت فهمیدن درست، برای فکری که میخواستند بفهمند، قدرت بیشتری قائل شده اند و جرئت برخورد و گلاویز شدن با آن را از خود گرفته اند


همیشه با فکری بایستی آغاز کرد که بتوان بر آن غلبه کرد و شامه تیز برای یافتن فکر بعدی و انتخاب فکر بعدی داشت. بدین ترتیب بایستی از فکری به فکر دیگر رفت. موقعی بایستی حق عبور از فکری به خود داد که بر آن کاملاً غلبه کرده باشیم . و پیش از مقابله با فکر بعدی بایستی حدس زد که آن فکر چه قدرتی دارد. خواندن ما را به سرخوردن روی افکار عادت می دهد

لذت مجذوب شدن به افکار، ما را لذت قدرت یافتن به همان افکار دور می سازد. فکری که مجذوب کرد، بایستی مقهور بشود تا بتوان از آن گذشت. تفکر از هر فکری که گذشت، مقتدرتر شده است و برای برخورد و گلاویز شدن با فکری نیرومند تر آماده می گردد. ولی فکری که ما را مجذوب ساخته است، ما را مقهور خود ساخته است و ما قدرت خود را در برابر او از دست داده ایم

 

صفحه 4ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

ایرانیها وام نمی گرفتند

یکی از روشها ی اخلاقی ایرانیان باستان این بود که وام نمی گرفتند. شاید پیروی از این اصل، فعلا برای ما مقدور نباشد

چون ما بایستی ابتدا، با پس دادن وام افکار و عقایدی که قرنها از ملتهای دیگر گرفته ایم شروع کنیم . و وقتی توانستیم همه این وامها ی فکری و عقیدتی را با نزولش پس بدهیم، آ نگاه تعهد خواهیم کرد که دیگر وام نگیریم. ما بیش از حد وام گرفته ایم. ه
آنچه برای ایرانیان باستان ، عار بود ، برای ما افتخار شده است . بعضی ها برای آنکه صداقت و جرئت وام گرفتن افکار و عقاید را ندارند، آنها را از دیگران میدزدند. کسی که فکری از دیگری نقل می کند و سر چشمه اش را نمی گوید ، دزدی می کند


وام کردن فکر، با تعهد پس دادنش، صادقانه تر و افتخار آمیزتر از دزدیدن فکر است، چون فشاری که ننگ وام بر ما وارد می سازد، ما را بدان وامیدارد که از افکار وام گرفته شده، سرمایه گذاری کنیم و از بهره اش زندگی کنیم و روزی ، خود آنفکر را با نزولش به صاحب اولیه اش برگردانیم. وامی که ایجاد احساس ننگ نکند، شرافتی که برای خلاقیت لازم است، نابود خواهد ساخت. و وقتی وام کرده ها را از خود بدانبم و خود را با آنها عینیت بدهیم ( یا از عقیده کهنی مانند اسلام که به وام گرفته بودیم عقیده تازه وام گرفته را بیرون بکشانیم) دیگر درک چنین شرافتی را از دست داده ایم . بیایید دوباره ایرانی بشویم

صفحه 5ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

توقع بیجا از متفکر

متفکر با خواننده در یک تلاش فکری با هم اند. متفکر، نمی تواند افکار خود را طوری بنویسد که خواننده ، بدون تلاش فکری بماند، یعنی فکر نکند و به سهولت افکار متفکر را بفهمد. توقع اینکه متفکر، افکار خود را طوری بنویسد که خواننده، احتیاج به تلاش فکری با او نداشته باشد ، توقع این است که متفکر، نخواهد خواننده خود را به فکر بیاندازد و به فکر بگمارد. متفکری که خواننده را در تلاش همفکری شریک نمی کند، در واقع به خواننده خیانت می کند. متفکری که در تفکراتش صادق است نمی تواند چنین توقعی را برآورده کند. متفکر زبان و شیوه پرو پا گاندچی راندارد

سرمشق بجای بت – شخص بجای بت

کسیکه میخواهد بر همه مردم تأثیر کند، بایستی صورت بسازد، نه آنکه بیندیشد. از همه مردم میشود یک صورت ساخت ، اما به همه نمی شود یک فکر داد یا همه را از یک فکر برانگیخت


فکر، هیچگاه در مغزهای مختلف منعکس نمی شود، تا در همه افراد یک عکس پیدا بشود، بلکه در هر فرد بطور مختلف فهمیده می شود. از یک فکر در مغزها ، هزاران فکر دیگر برانگیخته می شود. فکر، انعکاسی نیست و صورتش در همه جا پدیدار نمی شود، این صورت است انعکاسی است. هر خدائی، انسان را به یک صورت می سازد نه با یک اندیشه. برای تأثیر در مردم ، بایستی توجه به خیال آنها داشت نه به فکر آنها. صورت با خیال سرو کار دارد. هر فکری، خیال است اما هر خیالی، فکر نیست. هر فکری ، خیالی است که از میان خیالات، با تمرکز و ریاضت و انضباط ، برگزیده شده است و آن فکر برای ممتاز ساختن خود، قیافه ای بر ضد خیا ل به خود گرفته است. فکر موقعی خیا ل را برمی انگیزد که به خیال برگردد

هر فکر، تا اسطوره(تصویر) نشود، میان مردم پخش نمی شود.فلسفه ای که همگانی شده است،دیگر قلسفه نیست،بلکه یک اسطوره یعنی یک صورت گردیده است.همینطور با عقلی ساختن دین ، اسطوره راا ستحاله به فلسفه میدهند
تا قابل قبول برای روشنفکران گردد. ولی بیرون کشیدن یک فلسفه ( فکر) از اسطوره ای ، تغییری در ماهیت اسطوره نمیدهد و اس طوره منتفی و مرتفع نمی شود. اسطوره،در آن فلسفه حل نمی شود و یاآ نکه آن فلسفه، آن اسطوره را زائد و منتفی نمی سازد، بلکه چنین فلسفه ای ، همیشه تابع آن اسطوره می ماند. بر عکس، تبدیل یک فلسفه به اسطوره (برای انتشار سریع و شدید میان مردم)، فلسفه را منتفی می سازد و از فلسفه، یک عقیده بجای می ماند. بالاخره فلسفه ای که هدفش ایجاد یک جنبش فکری در میان همه باشد، در یک عقیده، سنگ میشود. ما همیشه رابطه بلاواسطه و مستقیم با خیالات خود داریم، ولی رابطه ما با فکر، دور و دشوار و ناهموار است. از این رواست که تاثیر یک اثر هنری، بیشتر از تأثیر یک فکر مجّرددر جامعه است، و به همین علت، جامعه زودتر دنبال یک سر مشق ، یک نمونه یک مثال اعلی، یا یک اسوه حسنه کیرود. چنین است که، خدا، یا پیامبر، یا قهرمان ، یا یک نابغه، شکل یک صورت به خود میگیرد، یه شکل یک اندیشه. وضع زندگانی آنها یک اثر هنری تلقی می شود که دیگران بایستی از آن کپیه بردارند و رو نوشت بگیرند.از اینجاست که هر قهرمانی ، پیامبری راهبری، شاهی، خود و اعمال و افکار و احساسات خود را به عنوان یک اثر هنری، به صورت می آفریند. خدا، خودش یک صورت و همچنین یک صورتگر است، خودش را به عنوان هنر میآفریند، زندگانیش یا بهره ای از اعمال و افکارش، یک اثر هنری، یعنی یک صورت است، برای آنکه دیگران بتوانند از آن رونوشت(=رونگار) بردارند و مثل آن بشوند. مفهوم رهبری در اسلام ، جدا ناپذیر از این ایده است. نه تنها خدا، بلکه پیامبر و امامها و حتی فقها با صفات تقوا و عدالت و علم ، صورت به معنای سر مشق و نمونه برای تقلید و امتثال هستند. در آغاز، این رهبران خود در تمامیت به عنوان اثر هنری می آفریدند و صورتگر خودبودند.(خود به خود صورت می دادند=خودنگار)، فقط آنها حق خودنگاری داشتند. آموزش و پرورش در جامعه بر پایه تقلید از همین یک صورت (=نگار)قرار داشت، هر کسی حق داشت که خود را طبق آن صورت(نگار) بسازد. در آموزش و پرورش امروزه، اصل ، همان خودنگاری است . هر کسی ، خود نگار گر خود می شود.در گذشته ، رهبر خدا یا سلطان یا پیامبر می کوشیدند که در وراء خود ، اثرهای خود را (اعمال خود را، کتاب خود را) ، یک اثر هنری بدین معنی بسازند. اعمال و افکار و احساسات آنها ، همه بایستی صورت برای تقلید باشند. این صورت بود که اصل اخلاقی می شد

شخص، در اخلاق تجسم می یافت، شخص برترو پیش تر از اصل اخلاقی قرار می گرفت. شخص ، میزان اصول اخلاقی و عدالت بود. پیامبران و هنرمندان(نقاش و شاعر و مجسمه ساز) پیش از متفکرین بودند. ایده ای که در ما بلافاصله صورتی برانگیزد، مؤثرترین ایده است، نه ایده ای که بایستی آنرا در همان مفهوم تجریدی اش بفهمیم. یک پیامبر و یا هنرمند، ایده های خود را بلافاصله در صورت تجربه می کردند و درمی یافتند وعرضه می کردند. ولی یک متفکر ، ایده را از صورت ، برهنه می سازد و بدون صورت درمی یابد و عرضه می کند ، از این رواست که دامنه تأثیرش نیز محدود است. درک و فهم یک فکر ، احتیاج به ریاضت و انضباط و تمرکز در خیالات دارد که غالبااز عهده اش بر نمیآیند. با اسطوره سازی فلسفه ، فلسفه میان مردم پخش می گردد، ولی مردم را از آنباز می دارد که تلاش و زحمت این انضباط و تمرکز و ریاضت را قبول کنند، و مردم را به بی فکری خو می دهد. صورت دادن به یک فکر (اسطوره سازی فلسفه) خواندن مردم به تفکر نیست، بلکه عادت دادن مردم به تنبلی فکری است. به همین علت، با اسطوره شدن یک فلسفه ، فلسفه میان مردم ریشه میدواند، ولی مردم را به تفکر بر نمی انگیزد و بیدار نمی سازد. یک متفکر واقعی صورت نمی سازد،صورت سازی همیشه بات سازی است. مثال اعلاء بودن، یا اسوه حسنه بودن، یا نمونه بودن(مفهوم رهبری در اسلام) ، همان صورت سازی در قالب انسان است ، تبدیل یک انسان (یعنی رهبر) به بت است. مرجع تقلید، امام، پیامبرو خدا، بت های تازه ترند ولی بت هستند. هدف زندگانی و اعمال کسی که میخواهد سر مشق و مثال اعلی و اسوه حسنه باشد، این است که همه را به یک صورت درآورد، همه را همشکل خود سازد، حق خودنگاری به کسی نمیدهد، تعلیم و تربیت در انحصار او است، تعلیم و تربیت و هدایت و ارشاد، استبدادی و منحصر بفرد است. صورتی که همه بایستی طبق آن باشند، بایستی نخستین صورت باشد. رونوشت ورونگار، بعد از اصل است. بنابراین نخستین صورت، صورت خداست که خودش حق نگاشتن آن را دارد، صورت نخستین ، صورت رهبر است. و به همین علت خدا یا رهبر، صورتگر است. حکومت و صورتگری (تربیت و تعلیم و هدایت) ملازم همدیگر است. انحصار تربیت، انحصار حکومت را تأمین می کند. جامعه بایستی شکل و صورت رهبر خود را بخود بگیرد. همه این افکار ، بر ضد گشودگی انسان است که طبق آن هر کسی می تواند صورتهای مختلف از خود داشته باشد. در اسطوره ها، که بنیان فرهنگهای کهن را تشکیل می دهند، خدا یا رهبر، انسان رابه یک صورت که همان صورت خود او است، می آفرید. این دیگر در اختیار انسان نبود که صورت دیگری برگزیند و خود را به هر صورتی که میخواهد درآورد و بالاخره خود، صورت خود را بنگارد(خودنگاری). انسان از خود و در خود ، صورت نداشت و نمی توانست خود ، به خود صورت بدهد و خود را بنگارد

رهبر ، سرچشمه اولیه و خلاق صورت واحد همه انسانها در اجتماع بود. نخستیت صورت، صورت خدا یا راهبر یا پیامبر بود. و به همین علت که اولین صورت، اصل بود، صورتگر همه انسانها نیز بود. خلاقیت ، همان صورتگری بود. کسیکه صورت می داد ، خلق می کرد. خدا کوزه گری بود که انسان را از گل می آفرید ، چون به گل صورت می داد. و صورت دادن به گل ، نماد خلاقیت و تربیت بود. خدای تورات طبق صورت خود یا بهترین صورت میساخت:( در تورات خدا انسانرا به صورت خود می سازد،در قرآن، خدا انسان را به بهترین صورت هم، همان صورت خودش است، و هیچ صورتگری نیست که از خودش و طبق خودش صورت نسازد)


ولی درست در همین جااست که تناقض فکری آشکار می شود. خدا می خواهد به عنوان رهبر، نخستین رهبر وسرمشق و بالطبع نخستین صورت باشد تا همه به شکل او درآیند،و همین صورتگری اوج قدرتش بود (تربیت = حکومت و قدرت)، ولی از لحاظ مفهوم توحید، نمی خواهد صورت باشد. راه حل قضیه این است که نماینده ای پیدا کند تا او این صورت نخستین و سرمشق


و مثال اعلی باشد، و خودش با وجودحاکمیت و راهبری ، به صورت تقلیل نیابد. گرچه این راه حل ، تناقض ذاتی نهفته در آن را بر طرف نمی سازد،ولی کسی که ایده را در صورت تجربه می کند، این تناقض را نمی تواند دریابد. در هر حال، خدا ترا طبق صورت خود، یا صورتی که بهترین صورت می داند، میسازد، ولی تو نبایستی صورتی از چنین خدائی بسازی، چون او وراء صورت است. این نتیجه تفکر تورات و قرآن و انجیل است. بعبارت دیگر، مردم و جامعه نبایستی مثل پیامبر یا رهبر مظهر خدائی بشوند. مردم بایستی از رهبر تقلید کنند نه بر عکس . انسان نبایستی صورتی از خدا بسازد. کسیکه صورت می سازد حکومت می کند. بر طبق تفکرات تورات و قرآن وانجیل ، انسان حق رهبری و پیشتازی و پیشگامی در هیچ وجهی از زندگانی را ندارد. انسان بایستی همیشه پیرو باشد. انسان بایستی همیشه غیر اصیل و رونوشت باشد و هیچگاه سر چشمه نباشد. در حالیکه در دمکراسی ، قانون اساسی با این جمله شروع می شود که انسان برترین ارزش است، یعنی انسان سرچشمه ارزشهاست، یعنی انسان ، اصل(سرچشمه) است. معنای استقلال و آزادی انسان همین است. با دیدن یک صورت انسان از آن رونگاری نمی کند. بلکه خود می آفریند. بشریت، احتیاجبه چنین صورتها و سرمشقها و امثال دارد که بت نمی شوند و صورت خود را به عنوان بت می شکنند. صورتشان برای رونگاری نیست بلکه برای برانگیختن افراد به خود شدن و خودنگاریدن است

صفحه 9ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

راه زندگی، پهن تر از صراط مستقیم است

معمولا دین( صراط مستقیم) تارموئی است که بایستی آن گذشت. رد شدن از روی یک تارموفکری است که از رد شدن روی طناب پدید می آید. فقط یک طناب باز، آنهم با تمرین های بسیار زیاد و با ورزیدگی، میتواند برای مدتی کوتاه ، خود را با یک چوبدستی روی آن طناب نگاه دارد. البته این طناب ، با همه نازکی اش، پهنائی دارد. همین طناب با کلفتی بی نهایتش در مقابل تارمو، احتیاج به یک طناب باز ورزیده، برای رفتن چند گام و متعادل نگاه داشتن خود روی آن دارد. اینکه چطور یک فرد عادی تمام عمر می تواند خود را روی یک تار مو در تعادل نگاه دارد، مسئله ایست که در آن بسیار جالب است!
خود این تار مو، به واسطه نازکی و در ضمن محکمی و سفتی اش (چون نبایستی علیرغم سنگینی انسان پاره شود) نه تنها امکان عبور نیست بلکه انسان را نیز در اثر تیزی و برّندگی اش به دو نیمه می کند. آیا این صراط مستقیم ، اساسا برای عبور کردن انسان ساخته شده است؟ راهی که انسان بایستی به پیماید،چرا بایستی اینقدر باریک و تنگ و عذاب دهنده و خطرناک باشد؟در واقع ((راه دین)) برای این انتخاب شده است که هر کسی با یک دید،می تواند تشخیص بدهد که خودش با قدرت خودش و با مهارت خودش، نمی تواند از روی آن رد شود. این راهی است که خدا بایستی انسان را بر روی آن راه ببرد. این راهیست که نمیتوان روی آن رفت. ولی انسان بایستی راهی را برای خود در زندگی بسازد که به اندازه ای پهن باشد، که نه تنها خود بتواند با دل راحت و مطمئن و بدون احساس عدم تعادل روی آن راه برود، بلکه دیگران هم با او و در کنار او بتواند گام بزنند. هر انسانی ، طناب باز نیست ، و راهی که انسان مس خواهد برود، طولانی است و با طناب بازی نمی تواند آنرا به پیماید. راه زندگی، پهن تر از صراط مستقیم و کج و کوله تر از آن است . چه بسا راههای غیر مستقیم، زودتر ما را به منزل می رسانند. در سر راههای مستقیم، همه مقدسین و خدایان برای باجگیری نشسته اند. انسان بایستی راهی را برود که نه خدایان می شناسد و نه غارتگران و راهزنان . در سر راه تازه ای که انسان برای خود میسازد، هنوز هیچ راهزنی و باجگیری و کنترل چی ننشسته است. همیشه راهزنان بر سر راهها و به خصوص راههای مستقیم می نشینند. از بیراهه ها،انسان بی خطر تر و بی دردسر تر پیش می رود

صفحه 10ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چگونه می تواند کلمات قصار را دریافت؟

کوتاه نوشتن، مشکل است، ولی کلمات قصار را خواندن و فهمیدن ، مشکل تر است. کلمات کوتاه را، انسان هر چه کش میدهد در تفسیر یا تأویل)، فهمیدنی تر نمی شود، بلکه نا مفهوم تر و پیچیده تر میشوند. نوشتن کلمات قصار، احتیاج به تکاثف نیروی فکری دارد که صاعقه وار نزول کند. و درک آن نیز فقط با یک ضربه فکری، با اعتلاء دادن آنی خود و با درهم فشردن نیروهای فکری خود، ممکن است نه با آب و تاب دادن و کشیدن و دراز کردن آن جمله

ایمان به ابدیت و عطش برای نا آرامی

وقتی انسان به یک چیز ابدی، و ثابت و اعتقاد ایمان ندارد،احتیاج به یک نوع نا آرامی و اضطراب و نگرانی از خارج دارد که روزبروز قوای او را مصرف سازند. به همین علت است که روزنامه ها نقش مهمی پیدا می کنند، چون بیشتر افراد هر روز در انتظار اتفاقی، خبری، تصادفی،افتضاحی هستند، تا آن اضطراب و ناراحتی و ناآرامی درونی را تغذیه کنند. ابدیت احتیاج به روزنامه ندارد. این بود که با ایمان به ابدیت، کمتر کسی ذوق ((واقعه نگاری و تاریخ نویسی )) داشت. عطش برای نا آرامی، غیر از تغییر خواهی است. بسیاری از ناآرامی ها و ناآرام سازی ها ترضیه آن عطش ناآرامی را می کنند،اما به وجه تغییرات نیستند.این عطش برای ناآرامی می بایستی به خواست تغییر استحاله داده بشود، تا بجای تغییرات، مردم را با ناآرامی ها ، راضی نسازند. با ایجاد ناآرامیها و گرفتاریها و دردسرهای روزانه، میتوان مردم را از تغییرخواهی بازداش

. عطش برای ناآرامی،ماده ایست که از آن خواست آگاهانه تغییر، ساخته می شود.اما این عطش، تا موقعیکه اعتقاد به چیزهای ابدی و تغییر ناپذیر( مانند روح و بهشت و ...) وجود دارد، پدیدار نمی گردد و رها نمی شود که بتوان آنرا به اراده برای تغییر استحاله داد

مبارزه با ظلم،يا با آنچه که ظلم را ظلم کرده است

وقتی ما با بدی و زشتی و ستم مبارزه می کنیم، ابتدا یک دستگاه اخلاقی یا فلسفی یا دینی را پذیرفته ایم¬- که با تعریفهائی که از (( بدی و زشتی و ستم)) می کند- نقاط مقابل آنها، یعنی((خوبی و زیبائی و عدالت)) را نیز پیشاپیش مشخص و معین نموده است. پیش از آنکه مبارزات خود را با بدیها و زشتیها و ظلمها شروع کنیم، بهتر است که آن دستگاههای اخلاقی و فلسفی یا دینی را مورد دقت و مطالعه قرار دهیم و محدودیت ها و یک طرفیگیهای این مفاهیم را در آن دستگاه دریابیم. چه بسا که پیش از مبارزه با بدیها و زشتیها و ظلم ها، بایستی با آن دستگاه اخلاقی یا فلسفی یا دینی مبارزه کنیم، چون آن دستگاه است که آنها را برای ما بد و زشت و ظلم ساخته است، و اگر ما بجای آن دستگاه، دستگاه دیگر بگذاریم، بدیها و زشتیها و ظلم هائئ که بایستی با آن بجنگیم، جابجا می شوند و چه بسا با تغییر این دستگاه، نه تنها بدیها و زشتیها و ظلم ها جابجا می شوند و تغییر ماهیت می دهند، بلکه شیوه مبارزه و حتی شیوه دشمنی نیز تغییر می کند. در حقیقت، هر دستگاه اخلاقی یا دینی یا فلسفی ما را بدین باور می کشاند که فقط و فقط یکنوع بدی و زشتی و ظلم در دنیا وجود دارد ، و آن بدی و زشتی و ظلمت است که این دستگاه آنرا کشف کرده است. هیچ نوع مطلق گرائی وجود ندارد که با تنگی دید همراه نباشد. هر چه بدی و زشتی و ظلم مطلق تر فهمیده شود، مبارزه شدیدتر و خصمانه تر و آشتی ناپذیر تر و بیرحمانه تر است. روزیکه ما مفاهیم بدی و زشتی و ظلم ( و بالطبع خوبی وزیبائی و عدالت ) را نسبی تر بفهمیم، حداقل دامنه و شدت دشمنی ها و مبارزات کاسته خواهد شد و دشمن ما ضد ما تلقی نخواهد شد. ضد فقط در فکر وجود دارد. در واقعیت، هیچ چیزی ، ضد چیز دیگری نیست. ضد، یک چیز ساختگی است. بدی وجود ندارد که ضد خوبی باشه. زیبائی وجود ندارد که ضد زشتی باشد. عدالتی وجود ندارد که ضد ظلمی باشد. نفی ضد اندیشی ( دیالکتیک ) در عالم اجتماع و روابط اجتماعی انسانی، سبب خواهد شد که دشمنی ها، استحاله به ضدیت ها نیابند. هر کجا که دو مفهوم اخلاقی ضد هم ساخته می شوند، دشمنی های ما را غیر انسانی و غیر واقعی می سازند.خوبست بجای جستن محبت مطلق و صلح مطلق و بهشتی، کاری بکنیم که از دامنه و شدت دشمنی میان انسانها و گروهها و ملت ها و امت ها کاسته شود، و این در صورتی ممکن است که مفاهیم ((مطلق)) خوبی و بدی، عدالت و ظلم، زشتی و زیبائی را (( نسبی )) سازیم. دشمنی مطلق با بدیها و زشتی ها و ظلمها، بهیچوجه ریشه های بدی و زشتی و ظلم را به طور مطلق، از جا نمی کند. هر کسی که عدالتش را ضد ظلم میگیرد، همان عدالت مطلقش، ایجاد دشمنی مطلق خواهد کرد. و دشمنی مطلق، و نابود ساختن یک دشمن به عنوان ضد، ضدیت را از یک صحنه روابط انسانی به صحنه دیگری از روابط انسانی خواهد کشانید. برای حل مسائل انسانی بایستی ضدیت میان مفاهیم خوبی و بدی ، زشتی و زیبائی، عدالت و ظلم را از میان برانداخت. عادل می تواند و می باید دشمن ظالم باشد اما نه ضد ظالم . نبایستی که گذاشت که دشمنی در روابط میان انسانها تبدیل به ضدیت شود. مفهوم خوبی و بدی، عدل و ظلم، ایزدی و اهریمنی ... جعل تضاد در روابط انسانی می کند

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure