Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه33 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

رابطه آزادی و دروغ

جایی که آزادی نباشد، دروغ و ریا هست. توسط وعظ اخلا قی و تحمیل یا ترویج یک اخلا ق نمی توان فقدان آزادی را جبران ساخت. تا وقتی آزادی نیست بوسیلهُ اخلا ق نمی توان با دروغ و ریا مبارزه کرد

میزان سنجش حکومت ها

هیچ حکومت تازه ای را نبایستی با حکومت قبلی اش سنجید بلکه بایستی با حقوق اولیه انسانی سنجید. معیار قضاوت انسان به آنچه در گذشته وجود داشته نیست، بلکه به آنچه باید باشد، است. آنچه در گذشته بوده برای آن سرنگون شده چون آنچه باید باشد نبوده است و آنچه نیز هست وقتی سرنگون می شود که آنچه باید باشد نیست

یک نوع دیگر استبداد
هر نوع حکومت دینی، یک نوع دیگر از استبداد است. معمولاً دین هر چه راستین تر است، حکومتش مستبد تر است. هر حقیقتی چون انحصاری است مستبد است. حقیقت عالیتر، دعوی انحصاری بودنش بیشتر است. از این رو استبدادش شدیدتر است. هیچ تفسیر تازه ای از حقیقت، از انحصاری بودنش نمی کاهد. کسی که ایمان به حقیقت دارد، حقیقت را هیچگاه رها نمی سازد بلکه از تفسیر گذشته حقیقت، به تفسیر تازه ای روی می آورد. حقیقت، تجربه ای است که انسان همیشه میتواند تکرار کند و از تکرار این تجربه، خسته نمیشود

خوب يا بهتر

انسان ميتواند جامعه را بهتر سازد،اما نميتواند آنرا خوب بسازد.در مقابل وضعيت کنوني جامعه،ميتوان مفهوم بهتر را دريافت.اما وقتي ما آن وضعيت جامعه گذشته را بهتر ساختيم ،مفهوم ديگري از بهتر نسبت به وضعيت جامعه موجود خواهيم داشت.آنچه يکبار بهتر بود،هميشه بهتر نيست.دنبال کردن همان خط و همان سو بهتر از بهتر نخواهد شد.هيچ جامعه اي را نمي شود خوب ساخت ،بلکه هميشه مي شود بهتر ساخت.کسي که مي خواهد جامعه اي را خوب بسازد ،نگاه به وضعيت کنوني جامعه نمي کند بلکه فقط نگاه به ايده آل مطلوبش مي کند

صفحه34ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

شانس اقليت هاي سياسي

انقلاب هميشه بوسيله گروه اقليتي که فعاليت شديد سياسي دارد ساخته مي شود.اين اقليت مي تواند اکثريتي را که شرکت در زندگاني سياسي ندارد،تابع خود سازد.براي نفي خطر انقلاب نبايستي آن گروه اقليت را از بين برد و يا از فعاليت سياسي محروم ساخت،بلکه بايستي اين اکثريت را در زندگاني سياسي شريک ساخت.موفقيت آن اقليت که فعاليت شديد سياسي دارد،در اثر عدم تلاش اکثريتي است که در زندگاني سياسي شرکت خلاقه ندارد.سياسي شدن اکثريت سبب از بين رفتن قدرت اقليت سياسي خواهد شد.تا اکثريت مردم در سياست شريک نيستند بايستي از گروههاي اقليت فعال سياسي (مثل روشنفکران و آخوندها)ترسيد

فاسدین ارض، خیر خواهانند
بزرگترین بدبختی ها و شرارت ها و فسادها نتیجه بد خواهی ها نیست، بلکه نتیجه مستقیم خیر خواهیهای مطلق است. آنانیکه برای تحقق بهترین خیرها و خوبی ها و عدالتها برخاسته اند، موجب بزرگترین بدبختی ها و فسادها و خونخواریها و قساوتها شده اند. ایمان به خیر خواهی مطلق آنها، به آنها حقانیت انجام هر کاری را میدهد

از تقوای سازشکار
آمادگی برای سازش در محیط ترس و وحشت، علامت فرست طلبی است. و در محیط آزادی و استقلال علامت قدرت و تقوای روحی است

آنکه دوست داشتني است،نفرت انگيز نيز هست

هر انساني،هم دوست داشتني است و هم قابل نفرت ورزي.هيچ کسي نيست که فقط بطور خالص ،قابل دوست داشتن باشد و يا فقط قابل کينه ورزي باشد.حتي خود ما،براي خودمان،هم دوست داشتني و هم نفرت انگيز هستيم.و اين ترکيب نيز هيچگاه ثابت و يکنواخت نيست.يعني هر فردي بطور دائم و به يک نسبت ثابت دوست داشتني و يا نفرت انگيز نيست.مجموع اضداد بودن جزو طبيعت هر انساني است.از اين روست که ممکن است برخورد اوليه ما با يک انسان،از دوست داشتن و يا از نفرت ورزيدن شروع شود.ما با خرافه اي که از يکنواخت بودن و يکپارچه بودن انسان داريم،مي پندارم که آنکه در همان برخورد اول دوست داشتني بود،هميشه دوست داشتني مي ماند و يا بالعکس آنکه در آغازنفرت آنگيز بود،هميشه نفرت انگيز باقي خواهد ماند.و در آنکه دوست داشتني است،هيچ نقطه نفرت انگيز وجود ندارد و در آنکه نفرت انگيز است،هيچ نقطه دوست داشتني موجود نيست.با اين تصويراشتباه از انسان،محبت و نفرت خود را نسبت به انسانها ،از هم پارهميکنيم و محبت يا نفرت خود را به يک گروه ثابت مي بخشيم.ما آن فردي را که دوست مي داريم،بطور مطلق دوست داشتني مي کنيم و آنفردي را که دشمن مي دانيم،بطور مطلق منفور مي سازيم.اين تصاوير غلط ،در اديان و ايدئولوژيها و جهان بيني ها نيز منعکس مي شوند و شکلي غير مشخص و انتزاعي به خود ميگيرند.ولي بايستي دانستکه در هر انساني هر چقدر هم پستو خبيث و منفورو زشت باشد،عناصر دوست داشتني نيز وجد دارد.و همينطور در هر فردي که فوق العاده دوست داشتني است ،عناصر نفرت انگيز و زشت نيز وجود دارد وما خودمان نيز از اين واقعيت مستثني نيستيم.ما نه تنها براي ديگران هم دوست داشتني و هم نفرت انگيز هستيم،بلکه براي خودمان نيز ،هم نفرت انگيز و هم دوست داشتني هستيم.اگر ما همان تصوير غلطي را که در مود ديگران بکار مي بنديم،در مورد خود بکار گيريم،يا خود را براي خود بطور مطلق دوست داشتني ميکنيم و يا آنکه بطور مطلق منفور و محقر و دشمن مي سازيم.در تاريخ،همه اديان و عقايد واخلاقها ،انسانها را براي خودشان،حقير و منفور و پست ساخته اند.نفرت ما به هيچکس نبايستي ما را از ديدن عناصر دوست داشتني در او محروم کند.همچ انساني وجود ندارد که مطلقا نفرت انگيز و مبغوض باشد. شيطان نيز،يا وجود ندارد و يا اگر دارد،وجوه دوست داشتني هم دارد.چنانکه عرفاي خودما عاشق وجهه هاي دوست داشتني شيطان هستند

دوستي و علاقه ما به يک انسان(ولو اينکه سر مشق و رهبر ما باشد)نبايستي چشم ما را بر ديدن آنچه در او نفرت انگيز است ببندد.سرمشق و رهبر انساني نيز بايستي هم دوست داشتني و هم نفرت انگيز باشد.براي آنکه ما خود را با کسي عينيت بدهيم(با والدين يا با سر مشق يا يک قهرمان و يا ....)او را از آنچه نفرت انگيز است پاک مي کنيم.اين کار را در کودکي با يکي از والدين خود شروع مي کنيم(معمولا با پدر)بعدا که رشد کرديم،اين کار را در جستن سر مشق هاياجتماعي ادامه مي دهيم،و بالاخره وقتي از آستانه عينيت با اشخاص گذشتيم،همين کار را در عينيت دادن خود با آن دين يا ايدئولوژيکه پيدا مي کنيم،ادامه مي دهيم.براي عينيت دادن خود با آن دين يا ايدئولوژي،آنرا از هر عيب و نقص و حقر و نفرتي پاک مي کنيم و بالطبعاديان يا ايدئولوژي هاي مخالف آنرا حاوي همه عيب ها و نقص ها و حقارتها و نفرتها فرض مي کنيم

تعصب هاي اين چنين ريشه عميق و بريده ناشدني و چاره ناپذير در روانما دارند.عقايد ما بطور خالص مقدسند و افکار ديگران،بطور خالص،منفور و حقير و باطل ودروغند.براي عينيت دادن خود با يک فکر يا يک فرد يا يک طبقه ،نسبت به ديگران جنايت ميکنيم.انسان آنچه را دوست مي دارد ،بايستي بطور انساني دوست داشته باشد.آنچه بطور انساني دوست داشتني است،نقاط نفرت انگيز نيز دارد

انسان آنچه را منفور مي داند ،بايستي بطور انساني منفور بداند.آنچه بور انساني منفور است،نقاط دوست داشتني نيز دارد.هيچ فرد و گروه و طبقه و امت و ملتي نيست که بطور مطلق و خالص دوست داشتني باشد.و همچنين هيچ فرد و گروه و طبقه و ملت و امتي نيست که بطور مطلق و خالص نفرت انگيزباشد.تصويري را کهاديان و ايدئولوژيها از انسان به ما داده اند،تصوير غلطي است .ولي انسان مي تواند يک تصوير غلط را نيز بطور انساني دوست بدارد

صفحه36ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چرا نمي توانيم منطقي فکر کنيم

ما در مسائل انساني و اجتماعي نمي توانيم منطقي فکر کنيم.نه به علت اينکه قوانين منطق را نمي دانيم يا قدرت پياده کردن ان قوانين را نداريم،بلکه براي اينکه افکار انساني يا اجتماعي در اشکالي بيان نمي شوند که با منطق بتوان در /ان نفوذ کرد و منطق را در آن بکار بست.هر جمله در مسائل انساني ،معمولا از کلماتي تشکيل شده است که هر کدام طيفي از معاني يا ميداني از معاني دارند،و در هر زباني و اجتماعي طيف معاني اي که يک کلمه دارد با طيف معاني کلمه اي نظيرآن در اجتماع ديگر فرق دارد.طيف يک کلمه در يک زبان با طيف همان کلمه در زبان ديگر،با هم منطبق نيستند.انسان،موقعي مي تواند منطقي بينديشد که کلمات معاني مشخص و ثابت و روشني داشته باشند.آنوقت ترکيب کلمات در يک جمله ،مرکز ثقلش عوض مي شود.وقتي سه کلمه در يک جمله ،کلمات اساسي باشند و هر کدام از اين کلمات طيفي از معاني(مثلا پنج معناي متمايز از هم داشته باشنددر حاليکه اين تمايز ها ساختگي است و يک معنا معمولا بمعناي ديگر در آن کلمه ميلغزد و طيف تازه اي درست ميکند)داشته باشند ،اين جمله را صد ها نوع ميتوان تفسير کرد.ما از هر کلمه در درونسوي خود،معنائي را که از هر طيفي بسرعت جدا مي کنيم،با هم ترکيب مي کنيم.يعني ما از صدها معني يک جمله ،ناخودآگاهانه يک معنا را بيرون مي کشيم.حتي نويسنده يا گوينده آن جمله،از طيف هر کلمه اي ،يک معناي خاص را در موقع بيان ،در نظر دارد.ولي آنچه او در نظر دارد،در اين جمله قابل مشخص ساختن نيست. حتي خود او وقتي دقيقا درآن جمله بينديشند،اين عدم امکان تعيين آن نظر خود در اين جمله را خواهد شناخت.ما در گفتن و نوشتن معمولا از شنونده يا خواننده توقع داريم که او از طيف معاني هر کلمه اي همان معنائيرا نا خودآگاهانه برگزيند که با معناي مورد نظر ما انطباق نداشته باشدو تا اين انتخاب صورت نگرفته ،بکار بردن منطق بي معناست.از اين گذشته اين انتخاب معنا از ميان طيف معاني يک کلمه هميشه در يک نفر،يکنواخت و ثابت نيست.ممکن است هر بار که با آن جمله برخورد مي منيد،نا خود آگاهانه از طيف معاني هر کلمه ،معناي ديگري انتخاب کنيد

صفحه37ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


انسان با خدا کاری ندارد
حل مسائل اجتماع انسانی فقط با فکر و عمل انسانی ممکن است. تا موقعی که انسان برای حل مسائل اجتماعی اش به خدا احتیاج دارد، خودش با فکر و عمل خودش بیافتن راه حل مسائل اجتماعی خود نمی پردازد. مسائلی که در اثر این واگذاری حل مسائل اجتماعی به فکر و عمل خدا رویهم انباشته شده اند، حل مسائل را برای قرنها به تاخیر انداخته است. یکی از مهمترین علل دشواری مسائل اجتماعی امروز آنست که قرنها رویهم انباشته شده اند. و به امید حل آنها بوسیله خدا منتظر نشسته اند

برای آنکه انسان مسئولیت خود را در باره تفکر در امور اجتماع و عمل خود در یابد بایستی بداند که کسی جز او قادر نیست مسائل اجتماعیش را حل کند. خداوند مسئول حل مسائل اجتمائی نیست. حاکمیت ملی یعنی ملت به تنهائی مسئول و سرچشمه حل مسائل اجتماع خود است. انسان دیگر صبر و حوصله ندارد که منتظر خدا یا نمایندگانش بنشیند تا بیایند و مسائل اجتماعی او را حل کنند. انسان باید ایمان پیدا کند که مسائل اجتماعیش را تنها خودش با فکر و عملش می تواند حل کند. مفهوم حاکمیت ملی و دمکراسی و جمهوری از این اندیشه سر چشمه گرفته است

مسائل پيچيده تر،عقل را برتر مي سازد

تنها در محکمه عقل انسان،هر چيزي فقط با معيار خود عقلقضاوت و سنجيد مي شود و هر چيزي که با اين معيار انطباق پيدا نکند،مطرود و مردود است.هر گونه شکل حکومتي،هر گونه نظم اجتماعي ،هر گونه قانوني بايستي در محکمه غقل انساني خود را طبق معيار عقلانساني توجيه کند.اين فکري بود که پايه استبداد هاي مختلف را که هزاره ها دوام آورد بودند و آورده اند،متزلزل مي سازد.عقل انساني براي حل مسائل انساني کفايت مي کند و احتياج به عقل برتر از خود براي حل مسائل انساني نيست.انسان به اندازه مسائلش عقل دارد و هر چه مسائل انسان پيچيده تر و دامنه دارتر شود،عقل او نيز پيچيده تر و دامنه دارتر مي گردد. حل مسائل پيچيده تر امروز ،عقل برتر را براي فردا مي آفريند. مسائل امروز را عقل برتر شده فردا حل مي کند و چه بسا که انسان احتياج به حل مسائلش ندارد بلکه ميکوشد با مسائلش کنار بيايد و زندگي کند. بسياري از مسائل انساني،اساسا حل شدني نيستند.زيستن با مسائل جوهري مهمتر از رفع و يا تاريک ساختن آن مسائل و يا غلبه بر آن مسائل مي باشد

صفحه38ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تاريخ يک مفهوم

مفهوم ماده،خرافه ديگري بود که جاي خرافه روح را گرفت.مفهوم ماده بسياري از خرافاتي را که مفهوم روح آورده بود از ميان برداشت ولي بهمان اندازه خرافات تازه ايجاد کرد.خدمت يک مفهوم در تاريخ تحولات فکري و رواني و اجتماعي ،آن مفهوم را تبديل به حقيقت ابدي نمي سازد.بسياري از خرافات امروزي ،افکارمترقي و رهايي بخش ديروزي بوده اند.يک مفهوم،هميشه رهايي بخش و مترقي نيست

مسئله اين نيست که چيزي هست که با مفهوم ماده ما انطباق دارد يا نه،يا به همين ترتيب مسئله اي نيستکه چيزي هست که با مفهوم روح ما انطباق داشته باشد يا نه ، بلکه مسئله اين است که اين مفهوم در زندگاني و اجتماع و تاريخ انساني ،چه تاثيري دارد.و اين تاثير خودش چگونه کم و بيش مي شود و چه موقعي از صحنه تاثيرات تعيين کننده د ر زندگي و اجتماع ،خارج مي شود و چه موقعي دوباره در صحنه تاريخ پديدار مي گردد. هنوز علوم اقتصادي بيشتر جزو علوم روحي محسوب مي شود تا حزو علوم طبيعي و مادي

 

مردمبارزو مردکار

علاقه براي مبارزه از سائقه هاي ديگر انسان تغذيهميشود که علاقه براي کار.کار و مبارزه ايجاددو روحيه متفاوت ميکند.کساني هستند که حاضرند کار بکنند،ولي حاضر به مبارزه نيستند،و بر عکس کساني هستند که مرد مبازه هستند ولي در واقع مرد کار نمي باشند

مرد مبارز دنبال چيزي است که بتواند براي آن مبارزه کند.مبارزه،نبايد شغل دائمي کسي بشود،چون در اين صورت او تن به کار نخواهد داد.کار بر ضد سوائق او خواهد بود

صفحه39ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تبديل هديه به حق

وقتي امر هديه دادن عادي و مرتب شد،گيرنده هديه ،حق به آن پيدا ميکندو هديه دهنده،موظف به دادن هديه مي شود و هديه گيرنده ديگر به هديه بنظر يک حق مي نگرد و نه به عنوان يک هديه.از اين رو هديه دادن بايستي يک عمل استثنائي و نادر و غير مرتب باشد

کارهاي تماشائي

بسياري از کساني که انقلابگر مي شوند،افرادي هستند که يک عمل تماشائي را بر يک کار ترجيح مي دهند.کار معمولا تماشائي نيست.انسان فقط براي مزد کار نمي کند ،بلکه وقتي تماشائي باشد حاضر به صرفنظرکردن از دستمزد است.هر چه کار،کمتر تماشائي باشد،تقاضا براي دريافت مزد بيشتر است.و اين زحمت ،براي آن نيست که کار،از او نيرو مي طلبد،بلکه براي اينست که از نگاه تماشا چيها و کفن زدن آنه محروم است

کارهايي که بکلي فاقد تماشاچي هستند رنج و عذاب دارند.کار موقعي اجتماعي است که اجتماع بتواند مستقيما تماشاچي آن باشد.مثلا سياست يکي از بهترين کارهاي تماشائي است.کار تماشائي بهيچوجه يک بازي خنده آور و مشغول کننده نيست بلکه ميتواند جدي باشد.انسان دوست دارد که کارش تماشائي باشد تا از آن لذت ببرد

 

هر کسي،واقع بين است

واقعيت بيني کفايت نمي کند.کج بيني واقعيت مساله اساسي است.شايد با اطمينان خاطر بتوان گفت که هر کسي واقعيت را کج مي بيند.درست بيني واقعيت احتياج به صبر و حوصله و تمرين و دقت وبلاخره مبارزه عليرغم کج بيني عادي ما دارد.ما بطور عادي کج مي بينيم . ديدن،هنريست براي تصحيح کج بيني هاي عادي و مداوم ما.کسيکه به کج بيني هايش عادت کرد و کج بيني ،بديهي اوشد،احساس بديهي بودن شيوه ديدنش ،مانع از درک کجي بيني اش مي شود.همه،واقعيت را مي بيند،ولي همه غالبا کج مي بينند

مرد واقع بين ،کسي است که هميشه کج بيني هايش را تصحيح ميکند و منکر کج بيني خود نمي شود .انسان مي تواند کج ديده هاي خود را راست و درست کند،بشرط آنکه از کج بيني خود آگاه بشود.واقع بيني ،يک امر طبيعي و عادي نيست،بلکه با تمرين درست ديدن ،و تصحيح لحظه به لحظه کج ديده هايش ،مي تواند در امور مختلف واقع بين شود.با يکبار درست ديدن واقعيت،انسان چشم واقع بين پيدا نمي کند که بتواندهر واقعيتي را بدون مکث و زمان ببيند ،بلکه بايستي آگاه بود که ما هميشه کج مي بينيم ،و بايستي روش گرفتن کجي ها را دانست

کج بيني واقعيت سبب نمي شود که ما از واقعيت بريده بشويم ،بلکه سبب مي شود که رابطه ما با واقعيت بهم بخورد يا تناسب ديگري پيدا کند.رابطه انسان با هر واقعيتي ،از شيوه بينش او درباره آن واقعيت ،مشخص مي شود.از آنجا که هر کسي واقعيت را طور ديگري مي بيند (کج بيني ديگري از واقعيت دارد)،واقعيت در او تاثير مي کند اما تاثير ديگري.در جامعه ، بايستي روي کج بيني هاي واقعيت حساب کرد.واقعيت ،فقط در بينش صحيح از آن،در انسان تاثير نمي کند.واقعيت بين در اجتماع زياد است ،ولي آنکه مي خواهد واقعيت را درست ببيند،احتياج به حوصله و پشت کار و نقد و بيطرفي دارد.چون هر ديدکجي ،چون کج است ،يکطرفه است.طرفداري هميشه يک نوع کج بيني است. واقعيت،هيچگاه کج نمي شود ولي واقعيت را هميشه ميتوان کج ديد و هميشه کج ديده مي شود. درست ديدن واقعيت،يک شاهکار بينش است . واقع بيني يک عمل استثنائي و نادر است

صفحه40ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

توده در حالت التهاب

توده در حالت التهاب و بر انگيختگي احسا ساتش ،قدرت تفکر و قضاوت خود را از دست مي دهد.هر کسي بخواهد قدرت را از توده سلب کند و خود تصرف نمايد،توده را به التهاب و بر انگيختگي احساسات مي کشاند،تا خودش براي او فکر و قضاوت کند.شور انگيزي و شورش انگيزي براي کاهش تفکر و قضاوت و راهبري توده بسوي افکار خود است

انسان در التهابات و برانگيختگي هاي شديد عواطف و سوائق ،به بدويت فکري و رواني باز مي گردد.توحش و بربريت ،همگام با هيجانات تعصب آميز است.انسان در اين حالات ،صغير(کودک)ميشود و بالطبع احتياج به قيم پيدا مي کند.کسي قدرت رهبري دارد که شوراننده و ملتهب سازنده احساسات و سوائق توده باشد

در اين حالت است که آنها احتياج به کسي دارند که براي آنها تصميم بگيرد.رفع حالت التهاب و هيجان از توده ،براي چنين رهبراني خطر وجودي دارد،و جامعه در حال التهاب ،درت آموختن از تجربه را ندارد

صفحه41ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تغييراتي را که مردم مي خواهند

روشنفکران،غلط عبارت بندي مي کنند

از روزيکه تغيير اجتماع به نظر مردم ممکن رسيد،و از روزيکه تغيير؛به نظر مطبوع و دلپسند شد،سازندگان جامعه هاي آرماني و خيال آبادها ،نقش مهمي را در جوامع ايفا نمودند. مردم و بخصوص جوانها،اشتها و التهاب فراواني براي تغييرات دارند.اما تا اين تغيير خواهي ها عبازت بندي نشود و با استدلالاتتوجيه نکردد و حقانيت پيدا نکند،مردم قيام نمي کنند.عبارت بندي جامعه آرماني و خيال آبادها ،هدف را روشنتر و بالطبع جهت حرکت را مشخص تر ،و به همان نسبت قوا را متکاثف تر مي سازد

رواج و تاثير خيال آبادها و جامعه هاي آرماني،در اثر همان وجود اشتها تغييرات است .اين نقش را در هر جامعه اي ،روشنفکران بازي مي کنند.اشتهاي تغييرات و مطبوع ديدن تغييرات ،موضعگيري مردم بخصوص جوانان،را نسبت به واقعيات تغيير مي دهد.واقعيت،ديگر انجماد و ضرورت و حتميت و فشار ندارد.واقعيت براي روشنفکران ،کمتر از آن مقاوم است که در تاريخ مي باشد،بالطبع خوش بيني به تغيير آن ،طبق آرمان خود،بيش از حد است

ميزان مقاومت تاريخي واقعيت ها را بسختي مي توان شناخت و بيشتر بايستي حدس زد.مطالعات در تاريخ يک ملت ،امکان بيشتر براي حدس زدن صحيح تر مقاومت تاريخي واقعيت در قبال تغيير مي باشد.واقعيت حلقه ايست که ضرورت را با امکان،پيوند مي زند

فقدان آگاهبود تاريخي يا ريشه کن شدن از فرهنگ خودفاين قدرت حدس زدن و يا دريافت امکانات (در چهار چوبه واقعيات و ضروريات)را از دست مي دهد.بدينسان ،واقعيات نه تنها بي نهايت تغيير پذير ند،بلکه يکجا و بصورت ناگهاني نيز تغيير پذيرند.از آنجا که روشنفکران ايراني سابقه و سنت تفکر دستگاهي را ندارند،و از عهده گسترش يک ايده در تماميتش بر نمي آيند،جامعه هاي آرماني و خيال آبادهاي آنها نيز يکپارچه و هم آهنگ نيست و طبعا مه آلودو مبهم و پريشان است

اين خيال آبادها که به تغيير خواهي جامعه جهت مي دهد و به محتويات خواسته ها عبارت مي دهد ،در اثر اين ابهام و مه آلودگي و پريشاني ،به نتيجه و هدف ايده الها نمي رسند و علت مهم ورشکستگي انقلابها و نهضت ها مي گردند

 


دو نوع ایمان
یک- هنوز من به اندازه کافی ایمان به خود و ایمان برای خود ندارم تا به خدا یا چیز دیگری ببخشم. ایمان خودم برای خودم کفایت نمیکند
دو- من آنقدر ایمان دارم که در خودم نمی گنجد و از آن سرازیر میشود و برای این خاطر دنیا و خدا و خیال آبادها و آرمانهای بی نهایت می آفرینم تا سهمی از ایمان خود به آنها ببخشم

صفحه42ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

در هر فکري ،فردي پنهان است

در انتزاعي ترين و در عيني ترين فکر،هميشه متفکر آن نهفته است.آنچه را ما نفوذ يک فکر مي دانيم يک فرد است.اين فرد با محو ساختن صورت شخصي خود چنين دامنه و شدت نفوذي پيدا مي کند.مردم اجازه ورود و حکومت به يک شخص نمي دهند،اما به سهولت در خانه روح خود را براي يک فکر مي گشايند و حکومت يک فکر را به حکومت يک شخص ترجيح مي دهند

محروميت اما دخالت در سياست

اکثريت قريب به اتفاق مردم نمي خواهند در سياست مداخله کنند.کساني که مي خواهند در سياست مداخله کنند،اقليت ناچيز هستند.وقتي طبقه مقتدر موجود نگذارد اين اقليتها ي ناچيز در سياست دخالت کنند،ايجاد محروميت سياسي در اين اقليت ها مي کند.عذابمحرومين سياسي بيش از عذاب محرومين اقتصادي طبقه پايين است.در ايران درست طبقه ثروتمند بالا و طبقه متوسط و روشنفکران و آخوندها بشدت از اين محروميت سياسي دردمي کشيدندوحق تمتع از ثروت در خارج از کشور براي جبران اين محروميت سياسي بود.ولي محروميت سياسي را با تمتعات جنسي ،شکمي ،و...نمي توان جبران ساخت.محروميت سياسي اين اقليت ها است که وقتي امکان انفجار پيدا کند،ايجاد انقلاب مي شود

تجديد حکومت هر عقيده اي با تغيير قيافه اش

وقتي ما دنبال افکاري ديگري هستيم براي اين نيست که حقيقت را بيابيم،بلکه براي آن است که فکري بيابيم که چنان قدرتي داشته باشد که ما را از فکري که،اکنون بر ما قدرت مي ورزد ،رها سازد.وقتي احتياج به رهايي از حکومت يک فکر(يا خرافه)بر ما زياد شد،براي رهايي ،به اولين فکر يا خرافه اي که بما عرضه مي شود،دست مي آويزيم.البته بارها مي شود که همان فکر اوليه که بر ما حکومت مي کند،با لباسو قيلفه ديگري ظاهر مي شود و ما را از خود نجات مي دهد.بدينسان يک عقيده،هميشه بر ما حکومتش را ادامه مي دهد.همان دين ما را از همان دين نجات مي دهد.همان ايدئولوژي نجات مي دهد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure