Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 4از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

معرفت
در گسستن از معرفتها
بدست می آید

اندیشیدن، گنجانیدن تجربه بازو نا مشخص انسان، در اندیشه های بسته و روشن است و هیچ تجربه ای، در هیچ اندیشه ای، نمی گنجد. دیالکتیک اندیشیدن، گلاویزی احساس روشنی، با احساس تنگی در هر اندیشه ای است. از این رو گنجانیدن تجربه در اندیشه ، انسان را جوینده می سازد هر تجربه ای، در گسستن از اندیشه ها و ادیان و مکاتب فلسفی است، که می تواند غنای خود را بنماید. هیچ اندیشه ای، غلط نیست، تا بکوشیم آن را رد کنیم. هر اندیشه ای، برای تجربه انسانی، تنگ و راه گستردن تجربه، روند گذشتن از اندیشه های تنگ است. هیچ اندیشه ای را نمی توان به اندازه تجربه، گشاد ساخت. غنا و گشودگی و ابهام تجربه، با اندازه و تنگی و روشنی اندیشه، همیشه گلاویزند

صفحه 5از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تفکر، با حقیقت و باطل، کار ندارد
تفکر، با تنگی و گشادی یک اندیشه، یک مفهوم
یک آموزه، یک دین، کار دارد

تفکر، با حقیقت و باطل، کاری ندارد تا باطل را رد کند، و حقیقت را بر گزیند. تفکر با گنجانیدن تجربیات انسان، در اندیشه ها و مفاهیم و کلمات، کار دارد. فلسفه، می کوشد تا یک تجربه انسانی را در یک اندیشه، در یک مفهوم، در یک آموزه و یا دستگاه، بگنجاند


در آغاز، احساس می کند که آن اندیشه و مفهوم و آموزه، به اندازه کافی، گشاده و پهن است. در این روند است که شتاب آمیز، از سرو شور و نشاط ، آن اندیشه یا مفهوم یا آموزه را حقیقت می داند. ولی هنگامی فرامی رسد که دیگر نمی تواند آن تجربه را، در آن بفشارد و بچپاند. از آن ببعد، یا تجربیات خود را، غلط یا فریب یا باطل می داند، یا حقیقت آن اندیشه و آموزه، شک می ورزد، و آن را باطل می داند. در حالی که، هیچ اندیشه و آموزه ای نیست، که بتواند کل یک تجربه انسانی را، در خود جا بدهد


نیاز به روشن ساختن یک تجربه، نیاز به تنگناست و شادی از روشنی، احساس تنگنا را در آغاز، خرفت می کند. از این رو باید حساسیت در برابر تنگی را، برابر نشاط از روشنی، زنده نگاه داشت


وقتی یک جام یا کوزه یا سیو، تنگست، نباید آن را به عنوان باطل و غلط ، شکست. یک جام یا سیو را می شود برداشت، و به دیگری رسانید، نه یک رودخانه را . تنگ بودن یک اندیشه یا مفهوم یا آموزه، دلیل غلط یا باطل یا دروغ بودن آن نیست

صفحه 6از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

گسستن از معرفتها
گسستن از تأویلهاست

هر اندیشه و مفهومی، تأویلی از یک تجربه است. انسان، هیچکدام از تجربیاتش را بطور مستقیم نمی شناسد. آنچه هر کسی، از تجربیات خود و دیگران می داند، فقط تأویلات تجربیات انسانی هستند


هیچ تأویلی از یک تجربه، حقیقت آن نیست. یک تأویل را به کردار حقیقت گرفتن، سبب می شود که آن تجربه، زندانی ساخته شود. اگر حقیقت، تساوی یک اندیشه یا یک تجربه باشد، حقیقت وجود ندارد، چون هیچ تجربه ای ولو ناچیز در هیچ اندیشه ای ولو بسیار عالی و ژرف نمی گنجد. حقیقت در هیچ کلمه ای، در هیچ کتابی، در هیچ مکتبی، در هیچ اندیشه ای ....نیست. هر تجربه انسانی که در مفهومی یا اندیشه ای یا آموزه ای زندانی ساخته شد، از آن مفهوم و اندیشه و آموزه، فرا و فرو می ریزد و از آن رد می شود. انسان، نیاز به تأویلهای گوناگون یک تجربه دارد، تا ان تجربه را بهتر بشناسد. هر معرفتی و دینی و فلسفه ای و ایدئولوژی، فقط یک تأویل از تجربیات انسانی است. گسستن از تأویلها (معرفتها ) برای شناختن تجربیات، ضروری است

 

آیا حقیقت، تساوی اندیشه با تجربه است؟

می گویند که حقیقت، تساوی تجربه انسان، با یک اندیشه، با یک آموزه با یک دستگاه با یک دین و ایدئولوژی است. پس حقیقت را می توان داشت، پس به حقیقت می توان ایمان آورد، پس حقیقت را می توان تبلیغ کرد. ولی تجربه انسان را به هیچ روی، نمی توان برابر با یک اندیشه یا آموزه یا دستگاه یا دین ساختپس حقیقت را نمی توان داشت، به حقیقت، نمی شود ایمان آورد، و حقیقت را نمی توان تبلیغ کرد. ایمان به چنین تساوی، پیآیند قدرتدوستی انسان است. انسان با چنین تساوی است، که به تجربه خود، یا به تجربه دیگری، چیره می گردد. انسان، از غنا و سرشاری تجربیات خود، می گریزد، و می خواهدکه خود را از ان برهاند. اراده به شناختن، اراده به تنگ ساختن تجربیات است. وقتی می خواهد، خودش را بشناسد، می خواهد تجربه ای از خودش را روشن و تنگ و فقیر سازد، خودشناسی، همیشه به زندان انداختن خود، و فقیر ساختن و گرفتن آزادی از خوداست


با تعریف "خود" ، خودی که هیچگاه تعریف شدنی نیست"، نجات می یابد. انسان می خواهد دیگری را بشناسد، تا دیگری را معین سازد، تا آزادی را از دیگری، تعریف ناشده است، مجهول و طبعا ً خطرناکست. نفی تساوی تجربه با اندیشه، نفی امکان قدرتیابی انسان است


صفحه 7از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

گم کردن، در بدست آوردن
حقیقت، فقط افسانه است
قمار اندیشیدن

ما در عبارت بندی تجربه خود (در مفاهیم ، در ادیشه ها، ...) می انگاریم که آن تجربه را بدست می آوریم. هر چه احساس رسیدن به این تساوی، بیشتر می گردد، احساس "تملک آن تجربه "و "قدرت یا فتن بر آن تجربه"، بیشتر می گردد. ولی با رسیدن به این تساوی، ما"گوهر تجربه خود را، گم می کنیم" . ما باید شناخت خود، گوهر خود را گم می کنیم. ما با شناخت دیگری، گوهر دیگری را گم می کنیم. ما با شناخت دین یا حقیقت یا عشق...گوهر آنها را گم می کنیم. خداشناسی همیشه گم کردن خداست. کسی که حقیقت را می شناسد، نمی داند که حقیقت را گم کرده است

گوهر هر تجربه ای از ما، در غنای آن تجربه است. در بدست آوردن یک حقیقت، ما تجربه خود، یا تجربه دیگری را گم کرده ایم . ولی ما آنچه را بدست آورده ایم ، کل حقیقت می دانیم، و منکر آن می شویم که اصل تجربه را گم کرده ایم، تا بدین وسیله، دیگر بدنبال گم کرده خود نرویم. ولی عبارت بندی کردن هر تجربه ای، روند تمام ناشدنی دستیابی، و گم کردنی است


نشاط از این" قمار بدست آوردن و گم کردن "، ما را از ساختن "افسانه حقیقت" باز می دارد

افسانه حقیقت، هنگامی پیدایش می یابد، که ما دست از قمار اندیشیدن می کشیم. تجربیات عالی و ژؤف انسان، قمار بازی است. جائی که فقط "می برند"، اثری از تجربیات ژرف و عالی نیست

در دامنه ای که فقط به "سود"، اندیشیده می شود، نیاز به "افسانه حقیقت "است. حقیقت را نمی شود، برد، وداشت، و به دیگران، انتقال داد. انسان، موقعی، حقیقت را می برد که آن را ببازد و آن باختن، شادی بیاورد. "غلبه برنفس"، که همیشه "غلبه بر یک تعریف از خود و سوائق خود"بوده است، گم کردن"خود" ، بوده است، همانسان، ایمان آوردن به یک دین یا حقیقت، گم کردن تجربه ای عالی بوده است که در آن آموزه، کوشیده است خود را به عبارت آورد، ولی ناکام مانده است. فلسفه و هنر و دین، عبارت پذیر ساختن تجربه ای از انسان است
که نمی توان آن را در هیچ عبارتی و مفهومی و کلمه ای و نقشی ، گنجانید


موقعی در تلاش برای درک هر کتاب مقدسی، هر دستگاهی فلسفی، می توان به درک واقعی رسید که بتوان دریافت، چه اندازه از آن تجربه، در این عبارات، گم شده است. حقیقت و خدا و گوهر و ذات هر تجربه ای ، همیشه در بخش گمشده اش است. برای همین خاطر بود که می گفتند، خدا یا حقیقت، بی صورت است و برای همین خاطرف می گفتند که خداف انسان را به صورت خود، که بی صورتی باشد، آفرید. و برای همین خاطر، خدا یا انسان را نمی شودستود

چون نمی شود چهره اش را دید. چون کسی را بدون دیدن چهره اش ، نمی توان شناخت و ستود

خدا و انسان و حقیقت و آزادی و عشق ، همیشه "گم"هستند


ما می توانیم فقط در باره انسان و خدا و آزادی و دین و عشق، یا به عبارت دیگر، تجربیات عالی خود، فقط گمان بزنیم . برترین شناختها، گمان کردن است. گمان، با برترین تجربه ها کار دارد

گمان کردن و آزمون و جستن، قمار معرفت است. تجربه هائی را که هیچگاه نمی توان زندانی ساخت و بر آنها چیره شد و آنها را مهار کرد. ما، درست همین گم شده ها و گم کردنیها هستیم

بقول مولوی، انسان، آن چیزی است که می جوید. انسان، آن چیزی است که همیشه گم می شود

خدا و حقیقت و دین و عشق و آزادی ....چیزهائی هستند که هنوز نا یافته ، گم شده اند، ولی درست انسان، با جستن این گمشدنیها و گم کردنیها، "است


صفحه 10از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تشنگی برای
گمان و اگر و شاید و "اند"
"اندیشیدن"

با نشاط از "اند"کار دارد

تشنگی برای مطلق و حتمیت و یقین، امکان کامیابی ما را از سوائق و نیروهای سرشار و لبریزمان گرفته است. همانسان که لذت از مطلق و حتمیت و یقین، تنگی لانه را، بیس نهایت ارزشمند می سازد، و ایمان به یک آموزه و استوار ماندن در یک دین عقیده و اند یشه را آرمان می سازد
همانسان، تشنگی برای شاید و گمتان و اگر واندو آن، گشودگی در فضای باز را ارزشمند می سازد . ارزش دادن به تگنا، گمان کردن را، زشت و خوار ساخته است. گمان کردن، زشت و خوار ساخته شده است، تا انسان را از تجربیات ژؤف و عالیش، محروم سازند. نیروهای سرشار، می توانندهر لحظه "سبوی دیگری از اندیشه "را پر کنند. اندیشیدن، کام بردن از"اندی بودن "هر تجربه ای است. هر تجربه ای از پدیده ای، در خودش، "طیفی یا اندی "است. هر چیزی، پر است، یک طبق یا یک سینی یا یک خوان است. اندیشیدن، تلاش برای کاستن "تجربه اندی"نیست


گرفتن غنا از یک تجربه، و کاستن ان ، به حداقل محتوایش، به همان تجربه =اندیشه یا مفهوم یا آموزه، می کشد. برای چیره شدن بر هر چیزی، باید غنای آن را گرفت. انکار غنای هر چیزی، و زشت ساختن غنای هر چیزی ، راه را برای چیره شدن بر آن، باز می کند


جهانی که ما بر آن چیره می شویم، فقیر ترین جهان ست. حکومتی که بر جامعه ای چیره می شود، آن جامعه را دچار فقر روانی و فکری می کند. دینی و ایدئولوژی که بر جامعه ای چیره می شود، گوهر افشاننده مردم را می خشکاند

صفحه 11از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا از مرز آمزه ها و اندیشه ...
نمی گذریم؟
چرا می خواهیم از آموزه ها و اندیشه ها،
بگسلیم؟
ما وقتی از یک آموزه و اندیشه و...، حقیقت ساختیمف

آنگاه باید با آن حقیقت، بجنگیم، باید علیه آن خدا، طغیان کنیم. گسستنف یک اقدام خطیر و پهلوانی می گردد. کیست که رویاروی حقیقت یا خدا یا یک مرجع مقدس و معتبر، طغیان کند؟ این سرکشی، همراه با احساس لعنت واحساس گناه و طرد شدن است. شادی از عمل قهرمانی داشتن، انسان را بگسستن از آموزه ها و معرفت ها و ادیان می کشاند


و این ارزش دادن به کار قهرمانی، سبب می شود که انسان از "گذشتن بی سرو صدا از مرز آموزه و دین و ایدئولوژی ....."شرم دارد. ولی در همه اجتماعات، مردم از مرزهای همه ادیان و ایدئولوژیها و آرمانها و اندیشه ها بی هیچ سروصدائی، می گذراند، بی آنکه کوچکترین احساس"گسستن از دین یا ایدئولوژی یا آرمان ..." را داشته باشند


از یک قدرتمندبزرگ، نمی شود سر پیچید ولی ، هزاران راه" گذشتن بی سر و صدا، از مرزهای قدرت" است. شاید، بسته ساختن انسان با ایمان، فقط یک راه داشته باشد، ولی "گسستن از یک دین و ایدئولوژی و فلسفه حاکم"، هزار راه ناشناخته دارد


درک یک اندیشه یا اموزه یا دین ...به عنوان یک "تأویل از تجربیات انسانی "، گذر از مرزهای آن اندیشه و آموزه و دین و ...را بسیار
آسان می سازد. در پذیرفتن آن، از ان، می گسلد. در ایمان آوردن
به کفر می رسند. این شیوه، شیوه رندی است. رند، بدون آنکه از ادیان و ایدئولوژیها و عقاید بگسلد، از انها، هر آنی می گذرد


برای آن که حقیقت را به تأویل ، کاست ، باید از یک حقیقت، تأویلات گوناگون کرد، تا آن حقیقت در میان تأویلاتش، گم شود. کثرت تأویلات، حقیقت را از بین نی برد، چون همه آنها بیک اندازه حقیقت، و بیک اندازه افسانه اند

صفحه 12از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

جز این، چیست؟

در گسستن، پرسش این نیست که "این، چیست"، بلکه این است که "جز این، چیست؟" هر پدیده ای، تنها در ان معرفتی نیست که می گویند. معرفت، با این پرسش آغاز می شود که "آنچه جز این است"، چیست؟ در گسستن، پرسش این نیست که، "این، چقدر می ارزد؟" با این پرسش معیار ارزش و سود، پیشاپیش بدیهی ساخته شده است. در گسستن، پرسش این نیست که حقیقت چیست؟ چون، حقیقت، همیشه چیزی جز آن می شود که ما یافته ای پرسش این است که ما در کام"آن " حقیقت را می یابیم؟ و این "آن "، چقدر بدرازا می کشد؟ و ازکی دیگر، از حقیقت بودن می افتد

صفحه 13از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

گسستن، رد کردن عقلی نیست

اندیشیدن، درک آزادی را آنگاه می کند، که از دین یا عقیده یا معرفت حاکم بر خود و اجتمکاع خود، ببرد و بگسلد، و این گسستن، نه تنها برای اجتماع دردناک است، بلکه برای فرد گسلنده نیز، عذاب آور است.گسستن، تنها رد کردن عقلی نیست

هر معرفت واقعی، در سراسر هستی ماریشه می دواند. انسان در سراسر ریشه های روانیش، از آن دین یا عقیده یا اندیشه آبیاری شده است و در ان زمین، روئیده است، و اکنون باید خود را از آن زمین، از ریشه، بکند. ما با نفی و انکار و رد بسیاری از عقاید و افکار، هنوز در آن، ناآگاهانه زندگی می کنیم

 

هر فلسفه زنده ای
با گسستن از اندیشه قدرتمند
در اجتماع، آغاز می شود
برخی از شیوه های گسستن

-طغیان (سر کشی )در برابر"معرفتی است مقتدر "، یا قدرتی است که

استوار بر معرفتی است. دزدیدن معرفت. از آن هیچکسی نیست. نا معتبر بودن اصل مالکیت در معرفت


شک ورزیدن:روش عقلی برای گسستن
تأویل کردن:رها کردن ظاهر برای رسیدن به باطن
دیالکتیک (شطحیات )از کفر به دین، و از دین به کفر رفتن
آگاهانه به ضدف رفتن، ناآگاهانه به ضد، کشیده شدن
طنز
نسبی سازی
مستی –بیخودی –دیوانگی
(از دست معرفت های آگاهبودانه، آزاد شدن)
از معرفت، به هنر (زیبائی )
زیبائی ،معیار اخلاق و دین و سیاست
گستردن یک اندیشه تا به سرحد پوچی (غلوف اغراق، بی نهایتگرائی

صفحه 14از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

يقين از بينش بودن هر چيزي

هر چه ميزيد،بيش ازآن چيزيست که در هر معرفتي، ميتوان ازآن بدست آورد.هر چيزي بيش از آن هست که ميتوان در يک معرفت ،شناخت .شادي در شناخت آن بيشي مجهول(هستي،مجهولست،از اين روسر چشمه شادی است )شادی از شناختهای یافته و رها کرده .درک تاریخ، به شکل جهره های بی نظیر و همتراز، از پیدایش حقیقت، نه خوار شماری آن بنام جاهلیت یا دوره کودکی، یا بدویت و انکار آن ، یافت مرز هر معرفتی ، برای گذشتن از آن

شناخت مرزهای یک دین یا یک فلسفه یا یک ایدئولوژی ، برای دفاع کردن از آن، نیست بلکه برای گذشتن از ان است


انسان، تا در گسترده آن دین یا فلسفه یا ایدئولوژی زندگی می کند، در برابر آن، احساس مسئولیت می کند، و در ان، احساس گناه و پاداش دارد، ولی هر چه به مرز، نزدیک شد، این مسئولیت و این احساس گناه و پاداش را، از دست می دهد در مرز است که خود را "فراسوی احساس گناه و پاداش "و"خیر وشر"می یابد. معیارهائی که گناه و پاداش را معین می سازند، در مرز، بی اعتبار می شوند. در مرز ادیان و مکاتب فلسفی و ایدئولوژیها، افق"هنر" باز می گردد. هر انسانی، نیاز به احساس معصومیت از گناهان دارد


در هنر، فضائی آزاد می آفریند، که می تواند به این احساس معصومی که همیشه در ادیان و ایدئولوژیها و مکاتب فلسفی، گم می کند، باز می گردد


هنر، مرز هر دینی، هر ایدئولوژی، هر فلسفه ای ، هر اخلاقی است

صفحه 15از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نوشدن خود و تجربه مستقیم

جهان، هنگامی نو و تازه می شود که خود، نو و تازه شود. و خود، هنگامی نو و تازه می شودکه انسان، تجربه نو و تازه بکند. تجربه نو و تازهتجربه مستقیم است، آرزوی مستقیم کردن، آرزوی تجربه تازه کردن است. نوترین و تازه ترین تجربه تجربه ای است که خود انسان، مستقیم و بی میانجی" معرفت دیگری " می کند. هر تجربه با میانجی (با واسطه)و غیر مستقیم تجربه کهنه است. هر کسی، حق به نوشدنو تجربه نو کردن دارد. هر تجربه ای که با واسطه است، از همان آغاز نیز، کهنه است. تجربه، موقعی مستقیم است، که میان خود ما، و آن چیز، هیچ فاصله ای و واسطه ای نباشد


ما، از آنچه گذشته است، فاصله زمانی داریم. آنچه گذشته و دور از ماست، دیگر نمی توان بطور مستقیم آن را تجربه کرد تجربه مستقیم، آتی، است، یا به عبارت دیگر، میان ما و تجربه، فاصله زمانی نیست


ما با تجربه، یکی هستیم، ما و تجربه، یگانه ایم –ما نیاز به "تجربه مستقیم" ، یا به "معرفت مستقیم خود" و بی میانجی ، از جهان، از خود، از هر پدیده یا پیش آمدی داریم. اجتماع و تاریخ و سنت ها و آموخته ها، هر روز ما را از تجربه مستقیم، دور می سازند. خود، باید"از آنچه گذشته ولی هنوز در ماست"بگسلد، و میان خود، و آنچه گذشته، مرزی ببندد، ما باید در "کنونی خالص"، یعنی در "آن " باشیم- اکنون ناب، اکنونی است که گذشته و معرفتهای گذشته، و معرفتهای غیر مستقیم (از دیگران ) در آن، وارد نشده باشند. زیستن در "آن "، "در آن بودن" نیاز به "گسلیدن از گذشته، گسلیدن از معرفتهای دیگر، گسلیدن گسلیدن از قدرتهای گذشته و دیگر "دارد
ولی معرفتهای گذشته، چه معرفتهای آگاهانه و چه ناآگاهانه، باری بر دوش نیستند که ما به آسانی از دوش خود بیندازیم. هر معرفتی، قدرتی است که خود را در آینده می گسترد، و باری بر آینده است.هر معرفتی، آینده را، گذشته می سازد. قدرتی که با معرفت، یکی شد، در آینده، دوام پیدا می کند. قدرتی که استوار بر معرفت نیست، آینده ندارد، و نمی تواند به خود، دوام بدهد گسلیدن از معرفت گذشته، گسلیدن از قدرت آن معرفتی است که چنگ در آینده، و در کنون می زند

گسلیدن از هر معرفتی، رد کردن منطقی آن نیست، بلکه پیکار با قدرتی است که در زمان می گسترد


این معرفت ها، از ما، و در ما، و با ما، و بالاخره خود ما، هستند. هر معرفتی می کوشد که با ما یکی شود، یا ما با آن یکی شویم. آگاهی از خود، یعنی تساوی معرفت ، با خود. برای رهائی از هر معرفتی، باید تساوی معرفت خود را با بود خود، به هم زد. باید دریافت که ما، غیر از "معرفت خود از خود" هستیم. با بیگانه شدن معرفت ما از ماست که راه تازه معرفت، و راه تجربه مستقیم، باز می شود


آگاهبود ما، و خود ما، گستره قدرت معرفت ما، و معرفت مقتدر ماست.خود و آگاهبود، برشی از هستی ماست که با معرفتی مقتدر، عینیت یافته است. جدا ساختن معرفت از قدرت، یا زدودن قدرت از معرفت، شالوده "گسستن" است- هر معرفتی، در خود، و در آگاهبود، قدرتش را می نمایاند. در" آن " ، معرفتی، خلع سلاح می شود، و در آن است که فقط هر معرفت و تجربه دیگر، حق دارد بی هیچگونه قدرتی، در آن وارد شود. تجربه مستقیم تازهف همیشه بی قدرتس است


ما باید از خودی که به گذشته، و به معرفت گذشته، تعلق دارد، یا به عبارت دیگر، از معرفتی که از گذشته، قدرت خود را در ما دوام می بخشیدو می گسترد، جدا بشویم


معرفت گذشته، آگاهبود و خود ما را، در دست دارزد، و خود را در "کنون"دوام می بخشد. ما باید خودی را که "آلوده به گذشته است"، از خود بگسلیم، تا خودی دست نخورده، خودی بری از گذشته، داشته باشیم. بزرگترین واسطه ها (میانجیها )، همین" خودی است که عینیت با معرفت گذشته دارد". همین خودی که ما می خواهیم با آن ، تجربه مستقیم بکنیم، خودش، "علت غیر مستقیم بودن، و با میانجی بودن "است


خود آگاه ما، خودش واسطه است. خود و آگاهبود، واسطه گذشته و معرفت دیگر، در ماست. هم گذشته است و هم اکنون. هم دیگری است و هم ما. در ظاهر، اکنون است و در باطن، گذشته. در ظاهر، ماست، و در باطن دیگری. خود و آگاهبود"واسطه ای است " که ما را به نام "اصل" می فریبد. ولی در ما، گوهری زنده است که بر ضد واسطه است
و فریب این واسطه را هم نمی خورد که خود را "اصل " می خواند. و این گوهر ژرف ماست که بر ضد همین "خود آگاه "ماست که سرچشمه همه واسطگیهاست. همه واسطه ها، در این خود و آگاهبود، نمایندگی می شوند. ما گوهری داریم که "آن" را دوست دارد، و "آن " را می طلبد. در ما گوهری است که برضد تاریخی است، بر ضد معرفتهای است که آموخته ایم، بر ضد افکاری است که ما را به آن خو داده اند، بر ضد "معرفت مقتدر"و"قدرت عینیت یافته با معرفت "است


"خود بودن "، نیاز به "تجربه مستقیم "دارد، و تجربه مستقیم داشت، نیاز به "آن، یا اکنون ناب" دارد، و برای داشتن آن و "بودن در آن "، باید از معرفتهای گذشته، گسلید. باید قدرت هر معرفتی را پیش از ورود در خود، گرفت. باید از هر قدرتی در آن آزاد شد. ولی آیا معرفتی، بی قدرت است؟ آیا معرفتی است که آگاهبود و خود را در دست نگیرد، و خود و آگاهبود را نیافریند؟
آیا آگاهبود و خودی بی معرفت، ممکن است؟ و آزادی انسان، از روند تجربه مستقیم، جدا ناپذیر است

صفحه 19از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

"کنون " مسئله می شود

تا "اکنون"، امتداد گذشته و تاریخی است، مسئله، نیست. "اکنون"، هنگامی مسئله می شود که با "گذشته و تاریخ"، احساس بی گانگی و دوری می کند، و از آن نفرت دارد و نمی خواهد که امتداد آن باشد، بلکه می خواهد که "جز آن "باشد، و می خواهد که از آن بگسلدف و با ان عینیتی نداشته باشد. اکنون، دیگر نمی خواهد که به گذشته فخر کند، و نمی خواهد تعلقی و نسبتی به آن داشته باشد


اکنون می خواهد، "بی تاریخ "باشد. در اکنون، نیروئی بر ضد گذشته و قدرتهایش، پیدایش می یابدف و مانند آذرخش، بر سراسر وجود انسان، می زند. "آن " ، بیان تجربه انسان از"بریدگی و شکاف خوردگی زمان " است- آن، بر ضد امتداد گذشته در آینده است. مفهوم ناگهان تغییر می کند. آن نمی خواهد پایان گذشته باشد، بلکه می کوشد، آغاز آینده باشد. تا گذشته از آینده بی گانه نباشد، آن نیست. جائی، درک"آن" می شودکه انسان می خواهد آینده اش را از تاریخش جدا سازد


وقتی "اکنون"، احساس می کند که گذشته و تاریخ، بر او، بیش از اندازه، قدرت می ورزند، و گذشته و تاریخ، اکنون را معین می سازند، و اکنون، محکوم گذشته و تاریخ است، آنگاه "اکنون "، مسئله می شود. اکنون، دیگر، آخرین نفطه گذشته، و نخستین نقطه آینده نیست، بلکه بریدگی میان گذشته و آینده است. آن، نقطه ای است که تاریخ را بپایان می رساند، و کتاب تاریخ را می بندد. و نقطه ای است که آینده ای دیگر می گشاید که هیچ اشتراکی با گذشته ندارد. آن، تجربه ویژه ای از زمان است که هر انسانی دارد. اکنون، از امتدادبودن، سرکشی می کند-آن، می خواهد که زمانی باشد که ولو بی نهایت کوتاه، ولی بر ضد زمان باشد. آن، می خواهد بر زمان، بر تاریخ، بر امتداد، بر قانون پیوستگی، بر منطق و عقل استنتاجی چیره شود این تجربه ای است که در آغاز، در آرزو، پیدایش می یابد، و سپس تبدیل به خواست می شود- با مسئله شدن اکنون رابطه ما با تاریخ، با سنت ها، با معرفت ها، با اخلاق و دین ما به هم می خورد از این پس، این اکنون است که می خواهدمعیار آن تاریخ آن سنت و معرفت و اخلاق و دین باشد و می خواهد بر انها چیرگی یابد، بدین سان که امتداد قدرت آنها را قطع می کند


آن، تجربه ای است که بیان توانائی انسان در بریدن "زمان امتدادی "در یک نقطه است. قدرت نیاز به پیوستگی دارد، و از بریده شدن ولو در یک آن ، می ترسد. و در آغاز، در"آن " است که می گسلند


"آن"، میدان جنگ با قدرت های دینی و سیاسی می گردد- با تجربه اکنون و آن، انسان، "امتداد" را از زمان و معرفت و منطق و طبعا ً از هر گونه سازمان قدرتی، می گیرد. تجربه آزادی در"آن"، علیه تجربه "قدرت در دوام، در تاریخ و اجتماع "می باشد. آن، هیچ است، و کل آزادی از این هیچ، سرچشمه می گیرد- انسان می تواند علیرغم تجربه امتداد زمان، تجربه آن و اکنون را بر ضد تجربه امتداد داشته باشد. این هنر بریدن زمان، مشخصه تجربه آزادی است. انسان با بریدن زمان، از قدرتی که در زمان خود را می گسترد، آزاد می سازد
"آن"، صفر زمان است. زیستن در ان، گسستن "امتداد"است، که پایگاه قدرت دینی و سیاسی است

صفحه 21از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

آنچه فانی است، بد است
معرفتی که سده ها می ماند، خوب است

"بقای معرفت" که همان "امتداد یابی گذشته در آینده، یا امتداد یابی در زمان" است، استوار بر این اندیشه ناآگاهبودانه اخلاقی است که"آنچه فانی است، آنچه می گذرد"ف بد و دروغ است، و طبعا ً آنچه باقی می ماند(دیر می ماند)، خوب و حقیقت است- و طبعا ً رویا و ایستادن با معرفتی که سده ها بجای مانده، و گذشته ای که هزارها در زمان امتداد یافته، و از سده های فراموشی و فروپاشیدگی رد شده است، بد وغیر اخلاقی و صد دینی است


پیکار با هر معرفتی و دینی و فلسفه ای و جهان بینی که سده ها مانده و قدرت خود را نگاه داشته، جنگیدن بر ضد" اصل امتداد و بقا یا پیوستگی " است، که دوست داشتنی است. درست در تصویری اهریمن (انگرامینو )، این دو رویه پادی (دیالکتیکی)بوده است. از یک سو، اهریمن مانندآذرخشی (یا تندی )زود گذر بوده است
که هم به آفریدن، می انگیخته است، و هم"می آزرده "است. گسستن امتداد، آزردن است. هم درد آور بوده است، و هم آفریننده

و در تحولات فکری بعدی، در ایران کوشیده اند بشیوه ای این دو فرآیند را از هم جدا سازند


مزدا می خواهد، انگیزنده به آفریدن باشد، ولی نیاز اردا میترا، "آزردن "را به معنای "قربانی کردن "، مثبت می سازد. ولی این"آنی بودن پیدایش "، ویژگی اهریمن می ماند. و کمتر بدان نگریسته می شود که همین آنی بودن، با انگیزه بودن در آفریدن بستگی جدا ناپذیر دارد


همیشه، "آن "، آغاز آفرینش می گردد. و چون آن ، به اهریمن نسبت داده می شود، نادیده گرفته می شود. یک آن، بریدن امتداد که هیچ است، سبب آفرینش تازه ای می گردد- اهریمن، در پاره کردن معرفت، سبب پیدایش معرفت تازه می گردد. بریدن معرفت گذشته، بریدن قدرت اوست. با نفی قدرت، گوهر انسان، آغاز به پیدایش معرفت تازه می کند. پیدایش معرفت تازه، با گسستن از معرفت پیشین که بر ما یافته است، ممکن می گردد. از معرفت باید گسست، تا معرفت و تجربه مستقیم ممکن گردد


و گسستن از هر معرفتی، هنگامی ممکن است که قدرت از آن گرفته شود. امتداد، شکسته شود

برای نابود ساختن هر قدرتی، باید معرفتی را که با آن عینیت دارد، متزلزل ساخت یا میان آن دو شکاف انداخت


معرفت تازه، فقط گسستن از معرفتهای گذشته، ممکن می گردد.نمی توانیم با عقل و روشهای تجربی خود، از آغاز، شروع کنیم، بلکه هر معرفتی، با گسستن از معرفت مقتدر موجود در اجتماع، آغاز می گردد


و این هنگامی ممکن می گردد که قدرت از معرفت، جدا ساخته شود. باید میان معرفت و قدرتش در اجتماع و بر روان فردی خود، شکاف و بریدگی انداخت- و موقعی، یک معرفت برای ما قدرتش را از دست می دهد، که ما ایمان به بقای آن نداشته باشیم. پیکار با هر معرفتی، موقعی آسان می گردد که اصل بقا از آن جدا ساخته شود


هیچ فکری و دینی و اصل اخلاقی، در اثر بقایش در تاریخ، حقیقت ندارد


و حقیقت پیدا نمی کند. برتری دادن "آن"، بر" امتداد"، آغاز گسستن است

صفحه 23از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

دو مفهوم گوناگون از آزمایش

اندیشه دوام و بقاء، می تواند بر این اندیشه استوار باشد که "معرفتی که سده ها، نسل به نسل از نو آزموده شده است " و طبعا ً از صافی سدها آزمایش گذشته است، پس همیشه باقی می ماند


در واقع آزمایش، درستی"یک محتوای مشخصی "را در آزمایشها ، معین می سازد. محتوا

روشن و مشخص است، فقط آزموده می شود که در زمانهای گوناگون، این محتوا، همان کاربرد و نتیجه را دارد یا نه. ولی سدها بار آزمایش، نشان می دهد که در شرائط نسبتا ً مشابه یا نزدیکی به هم، انجام شده است


در سده ها و هزاره ها، شرائط آزمایش، چندان دگرگون نشده اند- بقای این محتوا، در اثربی تغییری شرائط و مقتضیات، تأمین می گردد. پس در تغییرات نسبتا ً ناچیز، ما همیشه انتظار داریم که به همان نتیجه برسیم، فقط با تغییر شرائط است که ناگهان نتیجه، تغیییر می کند و ما را به شگفت می انگیزد، چون ما ناگهان نتیجه ای بر ضد انتظار خود داریم. پس یک معرفت، موقعی در اکنون، امتداد می یابد که شرائط ، مشابه گذشته باشد، ولی وقتی شرائط مشابه گذشته نباشد، از آزمایش، رد می شود، و بقایش، همیشه نشان" یک نواخت ماندن شرائط اصلی در زمانها "است.ولی برای امتداد یافتن یک معرفت، می توان اکنون و آینده را نیز برایش صاف و هموار ساخت، بدین سان که شرائط کنون و آینده را کوبید و در هم فشرد و یک نواخت نگاه داشت. برای دوام معرفت خود (دین خود، فلسفه و علم خود، تئوری خرد، اخلاق خود، حقوق و قوانین خو...)اکنون و آینده را شبیه "شرائط گذشته " می سازیم – در واقع، گذشته، باقی می ماند، تا آن محتوا دوام بیاورد


برای نگاه داشتن آنچه حقیقت می ماند، دهه ها و سده ها و هزاره، تاریخ و اجتماع و فکر را از جنبش بنیادی باز می دارند

ادیان رسولی و ایدئولوژیها و مکاتب فلسفی که به حکومت رسیده اند یک فیلسوف هم می تواند موقعی حکومت کند که فلسفه اش بر افکار مردم حکومت کند، و گرنه حکومتش از همان آغاز، بی پایه است. فیلسوف، پزشک نیست که فقط در نسخه ای دوائی به بیمار تجویز کندف بلکه حکومت یک فیلسوف، موقعی ممکن است که فلسفه اش در اذهان همه مردم، جا افتاده باشد

و زنده بودن فلسفه، غیر از حکومت یک فلسفه، و حکومت یک فیلسوف است، (چنانکه تراوش دین که تجربه ژرف هر فردی است، غیر از حکومت یک دین و یک آخوند است)همه، نیاز به تثبیت شرائط ذهنی و روانی و عاطفی مردم داشته اند


اینها، تاریخ را دهه ها و سده ها و هزاره ها از جنبش باز می دارند. از این جاست که تاریخ و انسان و اجتماع، نیاز به انقلاب دارد، تا"نیروهای نهفته جنبش، که باز داشته و سرگرفته شده اند" بترکند. حرکت تاریخ و روان، خط ممتد(کشیده )نیست، بلکه زمانهای دراز بیحرکتی و دوام، که پنهان از بد، در هم فشردگی درونی، صورت می گیرد و نقطه های کوتاه انفجار، که نیروها ناگهان اژدها گونه با هزاران سر از جا برون انداخته می شونداین است که این گونه حقایق، همه مطلق و جبار و قهار (پرخاشگری)و انحصار طلب و بی نهایت سخت دل و خونخوارند ، و نباید اعتناء به تظاهر شان به رحمت و احسان و مهر و لطف شان کرد. این ها در واقع در آزمایش فقط" امتحان" از مردم و اجتماعات می کنند، تا گناه و نافرمانی آنها را بسنجند، و از مردم هیچگاه آزموده نمی شوند، تا در آزمایش ، درستی یا نادرستی محتویات آموزه خود را، نشان بدهند چون مردم را به اعتبار مطلق خود در همه زمانها و در همه شرائط مؤمن می سازند

آزمایش، فقط در پذیرش و فرمان پذیری و فساد انسان و اجتماع است. پس آزمایش محتویات یک آموزه، به امتحان دادن مردم به مقتدری که با آن معرفتف حکومت می کند، می کشد


اوست که از مردم امتحان می کند نه آنکه مردم، آن معرفت را (ادیان)بیازمایند . آزمایش محتوائی، از انسانها، ناگهان واژگونه می شود و آزمایش، از این پس، آزمایش انسان، با آن محتوا به کردار حقیقت، می گردد. انسان، آن محتوا را نمی آزماید، بلکه با آن محتوا، انسان آزموده می شود. معنای دوم آزمایش، همان مفهوم آزمایشی است که در شاهنامه می آید- در اینجا، گوهر تاریک و پنهان انسان، در آزمایشها کم کم پیدایش می یابد


انسان نیاز به آزمایشها دارد، تا گوهر شگفت انگیز خود را بشناسد. آزمایش، تلنگریست که گوهر تاریک را به پیدایش می انگیزد- محتوای گوهر انسان، نهفته است، و انسان، هیچگاه کل محتوای خود را نمی شناسد و این محتوای نهفته، در آزمایشها، پیدایش می یابد و در هر پیدایشی، ما را به شگفت می اندازد- رفتن رستم به هفتخوان برای این نیست که محتوائی را که حقیقت نامیده می شود، بیازماید، یا با معیاری که حقیقتنامیده می شود، آزموده شود، یا آنکه به حقیقت، در پایان راه برسد، بلکه مقصود از رفتن به هفتخوان ، "آزمون خود در خطر ها و فریب های مجهول "است، تا همه لایه های نهفته خود، پیدایش یابند

انسان در برخورد با خطرهای مجهول، خود را می آزماید تا گوهر خود را بشناسد. خدا و حقیقت و ....انسان را امتحان نمی کنند، همچنین وقتی سیمرغ، زال را از البرز فرو می فرستد، سیمرغ که خداست، زال را به کردار رسول و مظهر خدائی، به گیتی نمی فرستد، تا حقیقت را برای انسانها بیاورد، و مردم را با معیار خدائی، امتحان کند بلکه او را می فرستد تا خودش را در آزمایش ها پدیدار سازد و بشناسد. پیدایش خود در آزمایشهای مجهول، بهتر از ماندن نزد خدا و زیستن با خداست. تفاوت زال با موسی همین است

زال، فرزند سیمرغ است که برای خود آزمائی به گیتی فرستاده می شود، نه برای آن که دست نشانده یا حلیفه خدای مقتدر باشد

 

 

برگشت به فهرست کتاب

 

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure