Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 26از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

بینش =پرسش

پیدایش گوهر ما، پاسخ به پرسش است. با هر پرسشی، وجود خود را به پیدایش می انگیزیم، و این پیدایش، پاسخ به ماست. ما با پرسش خود، نه تنها خود را می انگیزیم ، بلکه خود را نیز می آزاریم، و طبعا ً، امکان پیدایش آن را می بندیم. پس هر چیزی در پرسش ما، هم به پیدایش انگیخته می شود و هم به خود پوشی، واداشته می شود. پس پرسش، با پیدا سازی، شیوه ناپیدا سازی نیز است. ما در پرسشهای خود، نه تنها گوهر هر چیزی را می گشائیم، بلکه گوهر هر چیزی را می پوشانیم. هر بینشی، همزاد با پرسشی است. معرفت را از سئوال ، نمی توان ساخت

هم سئوال به معرفت می رسد، هم معرفت به سئوال می رسد. به معرفتی که تهی از سئوال بشود نمی توان دست یافت. سئوال برترین شکل معرفت است، چون "بن معرفت تازه "است. سئوال حقیقی، بن معرفت تازه است ، نه فهم معرفتی که در پیش بوده است. هر معرفتی، سئوال نیز است. همانسان پرسش، بی معرفت امکان ندارد. کسی می پرسد که می داند و می شناسد. بی معرفت، نمی توان پرسید. پرسش و بینشف دو رویه یک روندند. پرسش، همان اندازه که در نادانی ریشه دارد، در دانائی هم ریشه دارد. ما نمی پرسیم، چون نادانیم. ما می پرسیم، چون دانا هستیم. مسئله ما ، گلاویزی پرسش و بینش است، که هیچگاه نمی توان به یکی، بدون دیگری رسید. جهان معرفت، بی پرسش، جهان افسانه و ساختگی است. ما نمی توانیم مرز دقیق میان بینش و پرسش را مشخص سازیم. این که دقیقا ً کجا دانش ما پایان می یابد، و کجا جهل ما آغاز می شود، تعیین ناپذیر است. و مسئله انسان، همیشه همین مرز است. انسان نمی داند که، تا چه اندازه دانا و تا چه اندازه نادانست. انسان نمی تواند دقیقا ً مرز میان حقیقت و دروغ را بکشد، از این رو همیشه، دچار فریب می شود. مسائل مهم زندگی اجتماعی و سیاسی و دینی و عرفانی درست در همین مرز، قرار دارند. آنکه یک مسئله را طرح می کند، بن یک بینش را می گذارد

یک مسئله، هم از بینش می روید، و هم آغاز یک بینش تازه است- گوهر هر معرفتی، پرسش است. معرفت، بی نیازی از پرسش، نمی آورد. آنکه به اوج معرفت می رسد،بیش از همه پرسش دارد. پرسش ، معرفت را می آفریند، و معرفت، پرسش را می آفریند- معرفتی که پرسش نیافریند، یک خیال کودکانه است. خدائی که به همه پرسشها پاسخ می دهد و خودش هیچ پرسشی ندارد، نمی داند معرفت چیست

صفحه 28از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

معرفت ما، از خود، و یا از واقعیت، و یا از تاریخ
خود، و واقعیت ، و تاریخ، نیست

ما وقتی از"، از جهان، از تاریخ، ازجامعه، از واقعیت، از سود خود و از غایت زندگی و یا خوشبختی سخن می گوئیم، از معرفت خود در باره خود یا جهان یا تاریخ یا جامعه یا واقهیت یا سود خود یا غایب و خوشبختی، سخن می گوئیم، طبعا ً هر معرفتی از ما مساوی با سئوال است و معرفت زنده، در گسستن از همین معرفت ما از خود و جهان و تاریخ و جامعه و واقعیت و سود و غایت زندگی و خوشبختی بدست می آید


ما گرفتار معرفتی مرده از خود، از تاریخ و از جامعه و واقعیت و سود خود و غایت زندگی و خوشبختی هستیم و از آنجا که نمی توانیم از این معرفتها بگسلیم و این معرفتها بر ما قدرت دارند

ما از خود و جهان و تاریخ و جامعه و واقعیت و سود خود و غایت زندگی و خوشبختی بیگانه ایم. ما همیشه در بند معرفت مرده خود هستیم، و مردگان بیشتر بر ما قدرت دارند که زندگان

زنده شدن، نیاز به گسستن از مردگان دارد. ما باید از "معرفت مرده در باره خود" دست بکشیم تا از خود زنده خود، تجربه ای مستقیم داشته باشیم. ما باید از معرفت مرده خود از جهان و تاریخ و واقعیت و غایت زندگی تجربه مستقیم و زنده ای داشته باشیم. میان تجربه مستقیم تا تجربه غیر مستقیم، یک مو فاصله است. در یک آن،تجربه مستقیم، تبدیل به تجربه غیر مستقیم می گردد. در یک آن معرفت زنده، تبدیل به تجربه گذشته می گردد. در یک آن، حقیقت تبدیل به دروغ می گردد و ما خود را در دوام، حقیقت، می فریبیم. با تاریخ گذشته، نمی توان حقیقت را ثابت کرد

صفحه 29از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

درد بنیادی ما
آنچه هستیم، غیر از آن است که می توانیم باشی

واقعیت ما دروغ است، و امکان ما، نیست. پیدایش ما، همیشه ناتمام است. و ما در پیدایش خود واقعیت می یابیم، و این واقعیت را بجای کل هستی خود می گیریم، و راه گشایش امکانات خود را می بندیم. معرفت ما از خود، همیشه معرفت از واقعیت ماست، و از این معرفت است که باید گسست، تا راه به معرفت خود باز شود. ما نه واقعیت خود هستیم و نه امکان خود. همه ما را همان واقعیت ما می گیرند، ولی ما می دانیم که ما واقعیت خود نیستیم. همه در برابر امکانات ما بی تفاوتند، اما ما به امکان خود علاقمندیم، چون ما خود را در امکان خود گمان می بریم، ولو آن که هنوز نیستیم، و دردمان درست همین است که آنچه هستیم، آن چیزی نیست که می تواند باشد و می جوید که باشد. و این درد، آنچه را هستیم(واقعیتمان که همه رویش حساب می کنند)گذشتنی و نامعتبر می سازد و آنچه را که می تواند باشد، آمدنی و آینده و معتبر می سازد. "آنچه انسان است"، ملال آور و عادی و روشن است، و "آنچه می توان باشد" ، انگیزنده و شگفت آور و مه آلوده است. و انسان نسبت به هر دو، رابطه ای پادی(دیا لکتیکی )دارد. آنچه است، برای او هم کشش روشن بودن و واقعیت بودن را دارد که به او احساس اطمینان و امنیت می بخشد، و هم کراهت ملالت و عادی بودن را دارد. آنچه می تواندباشد، برای او هم کشش شگفت آوری و انگیزندگی و امید به نوزائی خود را دارد، و هم بیم از خطر از آنچه از او پیدایش خواهد یافت، و بیم "بیرون از اندازه نیرویش بودن" را دارد و هم احساس اطمینان و امنیتش را از دست می دهد چون نمی داندروی چه پا می گذارد و هم احساس گسترش در فضای آزاد را دارد، که به او احساس یقین می بخشد. هم نسبت به آنچه است، همزمان با هم، احساس ترس و یقین دارد و هم نسبت به آنچه می تواند باشد، همزمان با هم، احساس ترس و یقین دارد

صفحه 30از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

«آن »
شکاف اداختن در "دوام زمان و بقاء قدرت

از دیدگاه قدرت، "آن "، کوتاهترین و گذرنده ترین و پوچترین برهه از زمان است. گسستن از هر معرفتی، با مقاومت و فشار سخت معرفتهای حاکم در آگاهبود رویا رو می شود. انسان، بر ضد "دوام زمان" که از آن قدتی است، "آن " و "ابدیت " را با هم می آفریند. "آن " که از دید قدرت نماد کمترین هستی " است، نقطه ای است که کمترین مقدار قدرت است. در اینجاست که "بن آزادی"استگسستن از معرفت، در یک آن از زمان، از دید قدرت، ناچیز بنظر می رسد، ولی فرد"درست در این برهه کوتاه است که "می تواند دوام قدرت را از هم بگسلد". در یک "آن " خود را فراسوی احساس گناه، می گذارد که که قدرت در او پرورده است. در یک آن، قدرت و معرفتش ، به صفر می رسند. و آنچه را در این آن "می یابد"، آنچه را در این آن می اندیش یا یک ضربه، تبدیل به"ابدیت "می کند. "آن و ابدیت"، دو مفهوم هستند که "فراسوی دوام زمان" قرار دارند. تجربه و اندیشه ای که در "آن"کرده است،"ارزش ابدی" دارد، هر چند نمی توانند قدرت بیابد. بدین سان در هر تجربه ای که در "آن "، برق می زند، ابدیتی پیدایش می یابد. آن و ابد یت افسانه ای، در برابر "واقعیت دوام زمانی قدرت و معرفت "می ا یستد ، این دیالکتیک "آن +ابد یت "، همان دیالکتیک "تخمه +جهان" است- یقین از این که یک جهان، از تخمه ای می روید، همان یقین است که از یک "تجربه و اندیشه آنی "، تجربه ای با ارزش ابدی، آفریده می شود. پیدایش "یک فکر فلسفی"، درست با همین تجربه آنی از اندیشه، کار دارد- یک اندیشه فلسفی، تاریخ ندارد. اندیشه ای که از بسیاری از معرفتهای پیشین یک جا می گسلد، قدرت مقاومت و پیکار با معرفتهای حاکم را ندارد ولی به خود، در یک ضربه، ارزش ابدی می دهد

فلسفه ، اندیشه های جاودانی می کند. قدرت، "آن "را نماد فنا و گذر کرده بود.ولی برای او"آن" مادر زاینده یک جهان می گردد

آن، "آن=زهدان" می گردد. این واژه که "آن " باشد، در اثر همین گونه "تجربیات "، پیدایش یافته است. زمان، آن =زهدان است. یک آن، مادر سراسر زمان آینده می گردد. گستاخی به "آفرینندگی در یک آن داشتن "، در خود، " یک آن آزاد آفریدن ""یک لحظه، امتداد های همه معرفتها را گسستن"، ضربه ای بسیار سخت و ناگهانی، به معرفتهای مقتدر زدنی است. یک ضربه ناگهانی و غیر منتظره زدن به معرفت مقتدر، او را گیج می کند و از کار می اندازد. معرفتهای مقتدر، مردم را می ترسانند که "بریدن از معرفتهای "، ایجاد "خلاء درونی و فکری و روانی "می کند. خالی کردن فکر از افکار و آموزه های دینی، پوچ و بی معنا شدنی است. ولی آنچه تهی می شود، "آن" است، "زهدان "است، و زهدان تهی، سرچشمه نو آفرینی و نوزائی است. انسان، خلاء فضائی نیست. انسان، زهدانی است که در تهی شدن، امکان زایندگی می یابد

صفحه 32از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

اندیشه ای که
هیچکس بر آن قدرت ندارد
آذرخشی که آسمان و خوشید را


هیچکس بر آن قدرت ندارد
می زاید
"آآن " و "ابدیت "
دو ویژگی "تجربه نو"

اندیشه یا تجربه آذرخشی، اندیشه یا تجربه ای است که هیچ آموزه ای و هیچ سازمانی و دینی و ایدئولوژی، بر آن قدرت نورزد- یک اندیشه و تجربه، موقعی آزاد است که تاریخ را تا می تواند از خود بزداید. بازگشت به طبیعت ، بازگشت به سادگی، آغاز کردن از بدیهی، فراموش ساختن خود، بازگشت به اصل یک دین یا جنبش اجتماعی، بازگشت به حس، بازگشت به تجربه شخصی، شستن کتابها، فراموش ساختن آموخته ها، اندیشیدن برای یافتن اصل پدیده ها: اصل حکومت، اصل دین...........، همه جنبش های "تاریخ زدائی " در دامنه ای محدود هستند


بررسی تاریخ، برای آگاه شدن از قدرتهای ناپیدا در روان و فکر و ناخود آگاه فرد، برای غلبه کردن بر آنها ست، و برای حفظ کردن تاریخ نیست ، بلکه برای زدودن تاریخ، در ژرفهای نا پیدا خود است، تاریخ را باید شناخت، تا ته نشسته های نا پیدا در روان خود را بهتر شناخت- تا روان و اندیشه خود را از تأثیر قدرتهای پنهان تاریخ در خود، آزاد ساخت. در خود، آقای تاریخ شد

صفحه 33از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

چرا می کوشیم یک تجربه را روشن سازیم؟

بهترین راه برای گسستن از یک چیز، آن است که آن را روشن سازیم- بهترین راه ، برای گرفتن تقدیس از چیزیف و گرفتن امکان بستگی به آن، روشن ساختن کامل آن است. همه عقاید و ادیان وایدئولوژیها، نفرت خود را از عقل و اندیشیدن آزاد آن موقعی نشان می دهند که عقل می کوشد سراسر آنها را روشن سازد- خدا، نور آسمانها و زمین است، ولی هیچگاه به خودش نور نمی تاباند، چون نیاز به ایمان به یک چیز، آنقدر است که آن چیز تاریکی است. همیشه باید در روشن کردن چیزهای دیگر، خود را تاریک ساخت تا بتوان به "خود"، ایمان داشت. دوره های روشنگری، دوره های گسستن از ادیان و عقاید، و ایمان آوردن به عقل است- برای بدست آوردن ایمان، خودرا تاریک می سازد

صفحه 34از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

حقیقت: ایستگاه آخرمعرفت ؟

انسانی که در ته دلش، از جستجو اکراه دارد، و می خواهد که خارش جستجو، او را ول کند، می انگارد که حقیقت، آخرین ایستگاه بینش است . او نمی تواند جستجو را که "اصل گسستن هاست" تحمل کند و حقیقت را، تنها راه گسستن از جستجو می داند. با رسیدن به حقیقت، دیگر نیاز به گسستن نیست. راه دیگر، آن است کهانسان اندیشیدن به مسائلش را، به خدا وامی گذارد

در فرهنگ ایران سیمرغ که بزرگترین خدای ایران بود، خدای جستجو بود، نه خدای دانائی. و این خداوندی (فرخ، وایو، سپنتا مینو که گوهرش جویندگی بود، اصل معرفت را، جستن و پرسیدن و پژوهیدن می دانست، و یافتن اشه و اشی که دو حقیقت متضاد در هر چیزی هستند

صفحه 35از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

ایجاد ترس از گسستن
پس از حقیقت، دروغ
پس از هستی، هیچ
پس از خودی، دشمن

ولی هر تجربه ای در هر فهمی، از نو، دیگر گونه می شود
هر اندیشه ای و آموزه ای و دستگاهی ، راه گسستن از خود را می بندد – خود را با حقیقت، یکی می سازد و گسستن از حقیقت، پیوستن به دروغ و فریب می شود. خود را عینیت با هستی می دهد، و رفتن فراسوی هستی، نیستی است. خود را خودی و درست می داند، و دیگری را دشمن و بیگانه- انسان، فهم دیگر را از همان تجربه، به عنوان "تنوع و سر شاری " درک نمی کند. هر گونه فهم دیگر را از همان تجربه، به کردار بیگا نه و دشمن و باطل و دروغ، در می یابد. رفتن از یک فهم به فهم دیگر همان تجربه، گردش و کامیابی از تنوع نیست بلکه "گسستن از حقیقت "و "خیانت به حقیقت " است. هر چه را باطل و دروغ و فریب و دشمن و بیگانه می خوانند، فقط رویه دیگری از تجربه ماست. یک تجربه در فهم، گونه گونه، چند گونه و " دیگر گونه " می شود. فهم دیگر، ما را به فهم بیشتر همان تجربه می رساند، که تجربه خودما از همان تجربه باطل و فریب و دروغ و دشمن و بیگانه، فهمی دیگر از فهم ما هستند


دیگر بودن، تنوع است. یک تجربه از حقیقت، هزار گونه فهمیده می شود هر اندیشه ای که حقیقت شد، باید از آن "گسست"

هر اندیشه ای که فهمی دیگر از تجربه شد، می توان از آن گذشت

صفحه 36از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

گسستن از خلق، گسستن از حقیقت است

جدا سازی خود از اجتماع، همیشه " گسستن خود، از حقیقت حاکم بر آن اجتماع "است. وقتی مردم، قدرت انحصاری یک حقیقت را نمی توانند بکاهند یا یگیرند، معمولا ً "گوشه گیری، یا کناره گیری "، پیش می گیرند


عذاب آنها از "خلق" نیست، بلکه آنها از حقیقتی است که خلق را در چنگال گرفته است، و خلق را، ابزار ناب خود ساخته است

گسستن از خلق، گسستن از ان حقیقت است. کناره گیران از"حقایق مقتدر"، بسیار نفرت دارند

 

خدا، نماد "همه گسسته ها"
گسستن واقعیت از روءیا، در هر تجربه ای

انسان، در هر تجربه ای، واقعیت را با رؤیا با هم در می یابد. زمانها، این "تجربه مه آلود""تجربه نیمه تاریک و نیمه روشن "، او را افسون کرده است. هنوز نیز "تجربیات مستقیم" تجربیات افسونگرند!تجربیات نیمه تاریک و نیمه روشنند، از روزی که انسان کوشید، واقعیت را در تجربیاتش ازرؤیا ، جدا سازد، رؤیا، ضد و مزاحم واقعیتش شد. نیکیها، آزمانها و بزرگیها.............همه این رؤیا ها بودند. انسان، می خواست، زندگی، طبق واقعیت بکند، و رؤیا ها در هر عملی، موی دماغش می شدند. پیدایش تصویر خدا، با پیدایش رؤیا های نیکی و هنرها بستگی داشت. انسان، با خلق تصویر و مفهوم خدا توانست از خوبیها و هنرهای خود، بکلی بگسلد. با تبعید خدا به فراز آسمان، زیستن با واقعیات، در روی زمین، برایش آسان گردید، و کردن هر کار بد و شر و نکوهیده ای ، راحت شد. گسستن از نیکی ها در هر تجربه ای، برای داشتن واقعیات خالص، یک عمل عادی شد


انسان در تجربیات روزانه اش، همه "نیکیها را بنام رؤیا "، فوری به آسمان می فرستد، تا فقط از دور، قضاوت کنند، ولی از نزدیک، مزاحم نشوند. این که خدا، که روسهای نیکی و هنر و کمال باشد، دنیا، یعنی واقعیت را خلق می کند، تسلی بخش" زیستن در واقعیات و بدون رؤیا " است

واقعیت بخشیدن "آرمان "، امتداد همان اندیشه "خلق دنیا از خدای رؤیائی "است. گسستن واقعیت از رؤیا در تجربه، بزرگترین اشتباه انسان بوده است. واقعیت و رؤیا، دو بال هر تجربه انسانی هستند

صفحه 37از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

معنای روان، و درزهای ناپیدای کلمه سفت

معنای یک کلمه، وارونه کلمه که دیوارهای سفت دارد، روان است. معانی، بر عکس کلمات روانند. و دیوارهای سفت و سخت کلمات، پر از روزنه های نا پیدایند- نه تنها معنا از یک کلمه در درازای زمان، به خارج روان است، بلکه معانی دیگر نیز از بیرون، در ان کلمه، بی ان که بچشم افتند، روانند، معانی روان خارجی، با معنای کلمه، در درازای زمان، بی هیچ سروصدا می آمیزند. و از معنای اصلی کلمه، جز اندکی، باقی نمی ماند. دیوارهای کلمات مقدس و کهن این"روند گسستن همیشگی "را می پوشانند. در کتابهای مقدس ادیان، بسختی می توان معانی نخستین را، دست نخورده، یافت. کلمات مقدس، هر چند بسیار سفتند، ولی پر از سوراخهای ریز و ناپیدایند، و معانی روان از خارج ، اثری از معانی اصلی، باقی نمی گذارند

صفحه 38از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمال

فاصله معنائی که یک کلمه می دهد
و معنائی که می توان از آن برداشت

یک کلمه، آن قدر معنا ندارد که معنا می دهد، بلکه همچنین آن قدر، معنا دارد، که از آن، معنا می گیرند. یک کلمه، آنقدر معنا ندارد، که بدلخواهش بدهد، ولی انسان ، به اندازه قدرتی که دارد، می تواند از آن کلمه ، معنا بگیرد. این فاصله میان "معنائی که یک کلمه می دهد"و "معنائی که از آن می گیرند" قدرت گسلنده مؤمنان هر دینی و ایدئولوژی ، پنهان می شود

 

ایمان هم، می گسلد

ما در برابر کلماتی که به آنها ایمان داریم، در بخشیدن معنا به آنها، بزرگواریم و در برابر کلماتی که به آنها شک داریم، در گرفتن معنا از آنها، بخیلیم. و بدین وسیله، به هر دو، ستم می کنیم. یکی را بی نهایت گشاد می سازیم، و دیگری را بی نهایت تنگ می سازیم و معانی که دیگر، در این تنگنا نمی گنجد، به فضای گشاد دیگری می کشانیم


بزرگواری ما، از آنچه به آن ایمان داریم، چیز دیگری ساخته است. این هم، یک نوع گسستن است. ما برای پیوستن بدیگری از ایمان خود نگسسته ایم ولی آنچه دیگری بوده است، جزو ایمان خود ساخته ایم و آنچه به آن ایمان داشته ایم، بی سر و صدا دور ریخته ایم

صفحه 39از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

بستگی (ایمان) ، کار قهرمانی است

بستگی را بنام "یک اقدام قهرمانی " می ستایند، و "بریدن و گسستن "را بنام خیانت و بیوفائی و پیمان شکنی، می نکوهند چون گسستن"، یک روند عادی و طبیعی زیستن است- گسستن، هنر نیست، بلکه طبیعت است. برای بسته ماندن به یک اصل باید همیشه چیزها و منافع و علائق دیگر را قربانی کرد. از این رو "قربانی کردن "، نماد قهرمان شدن در ادامه بستگی است. هر آنی از ایستادگی در بستگی، احساس قهرمان بودن می آورد. همه افراد عادی، در ایمان (یا تعهد)، احساس" قهرمان بودن خود" را می کنند. طبعا ً گسستن، کاری "ضد قهرمانی " می شود


زندگی عادی یک فرد عادی، در ایمان، زندگی قهرمانا نه می شود. اوج تعصب ورزی در دین یا یک ایدئولوژی ، از یک شخص معمولی، شخص قهرمان می سازد. و یک شخص معمولی بیش از اندازه که انگاشته می شود، در نهان، عشق به قهرمان شدن دارد

صفحه 40از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

سود خواهی = عشق ورزی

اوج بستگی در ایران، عشق ورزی بمعنای کیهانیش بوده است. سودن و بسودن، همین عشق ورزی بوده است. سپس "علاقه به منافع عادی زندگی "،" سود" خوانده شد، تا نوعی از "عشق ورزی "، شمرده شود، و ارزش و حیثیت و شایستگی و جایگاه والا پیدا کنند. عشق به منافع دیگر، در برابر عشق اصلی، خوار و ناچیز بودند و خود را "همانند آن عشق " می شمردند، تا ارجمند شوند. سپس "عشق به این منافع خوار "، خود"سود=عشق"شدند، و عشق اصلی، چیزی بیسود و نا سودمند و زیان آور ؟ شد. بستگی به پول و مقام و ......سود شد، یا به سخنی دیگر عشق حقیقی شد. گسستن از عشق اصلی، با جابجا ساختن عشق، ممکن گردید. پول و مقام و مالکیت و ......عشق گوهری انسان گردید. اکنون، گسستن از عشق به پول و مقام و نام..... کاری خلاف عقل و طبیعت شمرده می شود. آنچه را امروز اقتصاد و سیاست می نامند، پیآیند "اعتلاء سوائق عادی، به عشق متعالی "است

 

فرد و ذوق
گسسته ای که می آمیزد

فردیت، نماد "اصل گسستگی "است. انسان، حق به فردیت دارد، یا به عبارتی دیگر، حق به گسستن از همه دارد. انسان، آن اندازه "فرد می شود" که از دیگران بگسلد- انسان، فرد نیست بلکه "هر چه بیشتر از دیگران بگسلد، بیشتر فرد می شود"


ولی برای گسستن، نیاز به "خواستن "دارد، خواستن، خود را از دیگران گندن، و از خود، جریره ای جدا از دیگران، ساختنی است. انسان در روند خواستن است که فرد می شود. خواستن، در گوهرش، روند بریدن و گسستن است. "خواسته "، که مالکیت چیزی است، در بریدن "آن چیز از حیطه قدرت دیگران "، پدید می آید. انسان، بقدر" خواستش "، "خواسته =ملک "دارد. ولی فردیت و سبک هر کسی، از"ذوقش"، شناخته می شود، نه از خواستش ! "ذوق "، از واژه "مذاق= مزه +آک " ساخته شده است که به معنای "مزه انگیزنده "، یا "آکندگی از مزه "است. و "مزه " ، اندامی است که استوار بر "آمیختن "است

مزیدن هر چیزی، در واقع آغاز آمیختن یا آن چیز است، دو ذوق که مزیدن باشد، درست روند ضد فردیت را می پیماید. ذوقی که نماد اوج فردیت است، با مزه، دیگران را می شناسد. ولی در واقع، با ذوق، با دیگران، "نمی آمیزد"، و فقط از یک "مزه" تنها، که بسیار ناچیز و کم می باشد ، و فقط بر سر زبان می آید، می تواند"کل دیگری " را بشناسد. فرد، برای فرد ماندن، نیاز به "ذوق" دارد. معرفت ذوقی، برای"نگاهیانی فردیت انسان ، پیدایش یافته است


صفحه 41از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

موبدان زرتشتی، با دادن معنای دیگر به
«اشه »

آتش فشان سرکشی و گستاخی را که سر چشمه آزادی است در گوهر ایرانی، خاموش ساخته اند"اشا" ، در نخستین فرهنگ ایرانی ، بمعنای "گوهر گستاخ و سرافراز و سرکش "انسان بوده است ولی موبدان زرتشتی، به همین واژه، در سروردهای زرتشت، امثال این معانی را داده اند


نظم و هنجار فرمانروا بر روان آدمیف خواست اهورائی
نظم و هنجار فرمانروا بر جهان هستی نظم جهان هستی، نظام و قانون زندگی
قانون ایزدی، ترتیب کامل....
قانون و نظم و ترتیب و قاعده و خواست خدا را، جانشین گوهر آزاد و گستاخ و سرکش انسان ساخته اند . این معنای دوم چنان جایگزین معنای بنیادین فرهنگ ایرانی ساخته شده است که وقتی در مجموعه لغت فرس، معنای اشا، گستاخی، نوشته می شود، یا وقتی در برهان قاطع روز سوم ماه که اشه است، سر فراز خوانده می شود محصححان نمی توانند درستی آن را باورکنند، و می اندیشند که غلطی روی داده است! پیشینه آزادی در ایران، با چنین نظمی ! از خاطره ها و اسناد و تاریخ زدوده شده است. پیآیند این پیشینه آزادی و سرکشی .و گستاخی، هنوز در بسیاری از واژه ها مانده است ولی هیچکس نمی تواند آن را باور کند

صفحه 42از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

منش یا خواست (=هدف )
گلاویزی منش با هدف
"بهمنشی"

همه ادیان ومکاتب فکری وایدئولوژیها ، می کوشند که به اعمال انسان ، هدف بدهند ، تا سوائق درون او ، با این هدفها ، گره زده شوند . غرض از آرمانها وغایات واحکام وپند ها وسفارشات اخلاقی ، همین دادن اهداف هستند . همچنین عقل ، وقتی به خود آمد ، می کوشد که سوائق را با تعیین هدف ، کنترل کند . ولی " منش " انسان ، که " هم آهنگی سوائقش " هست ، باید از هر عملی ، کام ببرد ، تا آن را انجام دهد . دادن هدف به هر سائقه ای ، سبب پریشان ساختن " منش " می گردد . از این جا ست که " دادن پاداش به هر عملی " ، جایگزین " کامبری منش از عمل " می گردد


از یک سو ، منش ، در اثر دادن هدفهای ارادی ، به سوائق ، از کار می افتد از سوی دیگر انسان ، یک عمل را همیشه به یک هد ف ثابت نمی کند . و عمل ، از آن هدف ، می گسلد . وریا کاری ، پیآیند مستقیم این " هدف سازی و غایت سازی برای اعمال " است . عمل را در ظاهر ، به هدفی که دین واخلاق وایدئولوژی سفارش کرده ، می کند و در باطن ، آن عمل را با هدفی دیگر می کند . در این اثناء ، منش که هم آهنگی سوائق انسانست ، در اثر حکومت دین واخلاق وایدئولوژی وهدفهای ارادیشان ، بکلی از کار افتاده است


وعذاب دوزخ ولذت بهشت ، که استوار بر مفهوم " پاداش خارجی " هستند کار گذار نیستند

مردم از دین و اخلاق وفلسفه ، راه را برای سوائق ناهم آهنگشده ، باز می کند . حکومت دین و اخلاق وایدئولوژی ، بهمنشی را در مردم ، نابود ساخته ، وسوائق را از هم کسیخته ، تا به آنها هدف بدهد ، وسوائق انسانی ، زیرکتر از آنند که تسلیم هدفهای ثابت گردند . عرفان ، به عمل بر شالوده بهمنشی ، ذوق می گوید

صفحه 44از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

دیدن = نگریستن + نگاه کردن

دیدن ، دیالکتیک بریدن و بستن است . ما در روند دیدن ، هم مینگریم ، وهم نگاه می کنیم . در نگاه کردن ، چشم به " یک نقطه ، به یک هدف ، به یک عمل " ، دوخته و بسته می شود . در نگریستن ، دیده در منظره ( در یک کل ) پخش می شود ،واز نقطه ، می گسلد


برای نگاه کردن ، باید از دید منظره ( در نظر گرفتن کل ) ، کور شد . هر عملی ، نیاز به تمرکز دادن نیروها در یک نقطه " دارد ، تا کامیاب گردد . طبعا ً در عمل کردن ، چشم ، از دیدن همه چیز ، جز یک چیز ، کور می شود . در نگریستن ، انسان دیگر ، مرد عمل نیست . کل را دیدن در کل حل شدن ، انسان را مرد شهود ومراقبت می کند ( عرفان +متا فیزیک )
هر عملی نیاز به " ایمان کور " دارد ، تا جز یک نقطه ، نبیند . نگرش که یک کار عارفانه اتست ، در محو شدن دیده در کل نمی تواند مرد ایمان باشد . بستن دیده به یک هدف ، به یک عمل ، به یک آموزه ....... ، بستن دیده از همه ، جز آن است . این است که عرفان ، از هر گونه ایمانی ، می گسلد


گذر از " نگریستن " به " نگاه کردن " ، گذر از " گسستن " به " بستن " است


در جهان نگری ، انسان به هیچ چیزی بسته نیست . در عمل ، انسان دیگر جهان را نمی تواند بنگرد . واقعیت بخشیدن هر جهان نگری ، یک خیال واهی است . نگاه به چیزی دوختن ( یک هدف ، یک عمل ، یک آموزه ، یک دین .... ) کور شدن در نگرش است

صفحه 45از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

آرزوی نو شدن با ترس از نو شدن هم گریز از ملالت وهم هراس از نو

درد اصلی انسان این است که " آن چه است " ، آن چیزی نیست که می خواهد و می تواند باشد

" این درد " ، آن چه را او اکنون است ، گذشتنی می سازد
، و آن چه را می تواند باشد ، آمدنی و آینده می سازد . در اثر این درد ، می خواهد از اکنون ، به آینده بگذرد . آن چه می آید باید نو باشد ، چون آن چه است ، کهنه است . این درد ، با آن که چاره نا پذیر است ، ولی انسان همیشه می کوشد آن را چاره کند . به دشواری می توان هر روز معرفتی تازه آورد ، یا تجربه تازه مستقیم کرد ......
دین و شعر و فلسفه وهنر وسیاست وعرفان ، هر کدام به شیوه ای ، سر گرم تسکین وتسلی این دردند . انسان در هیچ حالتی نمی تواند زیاد بماند ، چون برایش ملال آور می شود . پیدایش احساس ملالت ، پیایند نو خواهی فطری انسان است . انسان ملول می شود ، چون نو نمی شود نو نمی آید . ملالت ، این احساس است که چیزی در ما یا پیرامون ما ، بیش از حدی که باید ، مانده است ونمی توانیم آن را بیرون اندازیم ویا دگرگون سازیم . آگاهبود این درد ، چشم به راه ورود آینده نوین است . ولی ما که آرزو مند آینده نوین هستیم ، از نو ، می هراسیم . ما که آرزومند کشف خود تازه امان هستیم ، از پیدایش خود تازه امان ، بیم داریم


معمولا ً انسان از نو ، بیشتر می ترسد ، که از ملالت می گریزد . در اثر ترس از نو ، از گسستن از خود کهنه شده اش ، می هراسد از سوئی ، ملالت از این خود ، او را عذاب می دهد . از سوئی از وضع کنونی اجتماع وسیاست ، ملولست از سوی دیگر ، از آمدن وضع تازه ای در اجتماع می هراسد . هم عذاب از ملالت ، وهم ترس از نو ، او را به بن بست می راند

صفحه 46از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

ستایش نو

هنوز در بهترین محا فل ایرانی ، پر سوادی و علا مگی وفضل و حافظه در باره آموزه های دینی و فلسفی وعرفانی واشعار شعرا را می ستایند ، نه " نو اندیشی و نو آفرینی " را . هنوز آثار ادبی که آشکار را پنهان ، در تبلیغ یک اموزه سیاسی یا حزبی یا دینی نگاشته شده اند ، ستوده می شوند
، نه نو آفرینی . این ستایشها ، نشان می دهد که نخبگان کذائی ملت ، بر ضد گسستن هستند ، که پیشگام هر نو آفرینی است

هنوز ، آن ها نمی توانند " نو آفرینی " را بستایند ." تقلید از آفریده های نو در عرب " ، راه دیگری از خفه کردن نو آفرینی در ایران است . شناختن نو وستودن نو ، گستاخی می خواهد . مدح در ایران ، هنوز شیوه " بسته ساختن مردم " است ، نه شیوه گستاخ ساختن مردم در بریدن

 

تبدیل زلزله به غلغلک

در عطار مولوی وحافظ وفردوسی ، هزاران افکار " آذرخشی " هستند که سراسر پوکی وتباهی ونا مردمی بودن اسلام را در یک آن ، به درخشش می آورند . ولی رویا روی این آذرخشها ی زلزله انگیزه وتکان دهنده ، که می توانند بن گسستن باشند طبع " نکته سنجی ولطیفه ستائی وبدیعه شناسی " در مردم پرورده شده است که زلزله های فکری را ، در آنی ، تبدیل به " غلغلکهای روانی و فکری " می کنند . " علمی بودن روش " نیز ، به مدد این طبع نکته سنج آمده است که " تمتع ادبی " از آن ها را می افزاید ، وبکلی ، " تفکر فلسفی گسلنده " در باره آن ها را فلج می سازد

صفحه 47از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

گسستن از خود

خود ، گسستن همیشگی خود از خود است . در گسستن از اندیشه های دیروز ، خود از نو ، می اندیشد . در فرهنگ ایران میترا گرائی از فرهنگ سیمرغی ، پیدایش یافت . مردم ایران ، در پیکا ربسیار درازی ، از میترا گرائی گسستند . یهودیت و مسیحیت و اسلام ، جنبشهائی بودند که در بر خورد با فرهنگ سیمرغی ومیترا ی پیدایش یافتند ، ویهودیت و اسلام ، چیزی جز عبارت بندی دین میترائی در قالبهای تنگ سامی نبودند


بر خورد فرهنگ ایرانی با اسلام ، همان رویاروئی فرهنگ سیمرغی با دین میترائی است . دین میترائی ، در عبارت بندی اسلامیش ، بدوی ترو تنگتر گردیده است . فرهنگ ایرانی در رویا روئی با اسلام ، در واقع ، همان پیکار گذشته اش را با میترا ادامه میدهد . جنگ فرانک وفریدون وکاوه با ضحاک ، همان جنگ با میترا بوده است . پیمان " اهریمن با ضحاک " همان پیمان " الله با آدم وذریتش " است . در این پیکار ، پیمان حاکمیت میترا که خدا باشد ، وتابعیت انسان نسخ گردید


در این پیکار ، مفهوم " خدا ، به عنوانم آموزگار مردم " رد گردید . چون جمشید که نخستین انسان بود ، فقط با خرد خود ، می اندیشید و این ضحاک است که از اهریمن ( میترا = خدا ) بشرط تابعیت محض از فرمانش ، می آموخت . الله ، فقط یک رو نوشت بدوی عربی ، از میترا است . گسستن از اسلام ، گسستن ایرانی از همان خودش ، از همان میترای خودش است

ایرانی ، گسستن را باید با پیکار با خودش آغاز کند

صفحه 48از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي


فرخ بهمن اشه

فر ناي و هاون هم آهنگي گستاخي و سرکشي

سه روز اول هر ماهی ، به ترتیب : 1- فرخ و – 2-وهومن و 3- اشه بوده اند . که الهیات زرتشتی به 1- هرمزد 2- بهمن 3- اردیبهشت " اشا واهیشتا " تبدیل ساخته است . روزیکم ماه با هم نوازی نای و هاون ( فرخ ) ، زندگی در گیتی آفریده می شود . روز دوم ، روز " بزم در هم آهنگی " بوده است . روز سوم ، روز آزادی بوده است ، وبه همین علت ، اشه ، خوانده می شده است . اشه ، پیش از آمدن زرتشت ، به معنای " گستاخی وسر آفرازی " بوده است . سر افرازی ، به معنای سربلندی و گردن کشی وتکبر است . ( اشا در مجموعه لغت فرس + سر فراز در برهان قاطع ) اشه ، که شیره هر چیزی است ، آزادی در گستاخی وسر فرازیست . گوهر هر چیزی ، هم پیوستگی و هم آزادیست . چون فراز ، هم به معنای وصل کردن است وهم به معنای سر کشی است . آن چه در اسلام ، " فطرت " انسان ، خوانده می شود ، از اصل میترائی آمده است . فطر ، در فارسی به معنای 1- آفریدن و ابتدا کردن در کاری ومخترع چیزی شدن و 2

شکافته شدن است .برهان قاطع در زیر فطر وفطیر می نویسد : " گویند به همه معانی عربی است " . البته باید وارونه آن را می نوشت ! سر آغاز آفریدن میترائی ، با بریدن بودهاست . و این ، درست بر ضد مفهوم گوهر وبن ، در دوره سیمرغی بوده است . واین ، درست بر ضد مفهوم گوهر وبن ، در دوره سیمرغی بوده است . چون گوهر و بن ، " اشه " ، یعنی ، شیر چسبنده ، یا مهر بوده است . پیوند " مهر " و" آزادی وسر کشی " به همدیگر ، بنیاد فرهنگ سیمرغی بوده است . در فرهنگی میترائی ، مفهوم بریدن با مفهوم فرمان بری واطاعت ، پیدایش می یابد

التهاب زرتشتی با مسخ کردن مفهوم " اشه " آزادی را از فرهنگ ایران ریشه کن کرده است

صفحه 49از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي


حقیقت یا خدا ، یک تخمه اند کل را یکجا پذیرفتن – کل را یک جا رد کردن

فرهنگ ایران ، استوار بر تساوی خدا وحقیقت ، با تخمه است . خدا یا حقیقت ... تخمه ایست واحد ، ولی تاریک وناپیدا . در روئیدن وگشودن و گستردن است که روشن می شود . ولی در روئیدن وبالیدن ، هم پوست وکاه ، وهم مغز وتخمه می شود

در حقیقت وخدا وهر اندیشه ای این دو حالت با هم است . تا تخمه است ، کسی آ نرا نمی شناسد . وحدت ، تاریکست. وقتی گشود وکثرت یافت ، روشن می شود ولی مغز و پوست می شود . در تخمه ، همه را می پذیریم . در گسترش ، مغز و پوست را از هم جدا می سازیم ، وپوست را رد می کنیم . پذیرش ، ورد کردن بخش دیگر ، حالت نهائی بینش است . خدا و حقیقت را نیز کسی در کلش نمی پذیرد .خدا و حقیقت هم ، در گسترده شدن وپیدایش ، پوست پیدا می کنند . هر تجربه ای از انسان ، در گسترش ، مغز و پوست ، پیدا می کند . خدا و حقیقت ، نیاز به بر گزیدن مغز ، وگسستن از پوست ، دارند . خدا وحقیقت ، مغز یا شیره ( اشه ) چیزها هستند . یافتن خدا وحقیقت ، در جدا کردن شیره از تفاله ، ودر دور ریختن تفاله ها ممکنست . جستن حقیقت ، همانند گرفتن شیره یا روغن از کنجد ، ودور ریختن کنجاره است


از این رو فرهنگ ایران ، به حقیقت ، " اشه " می گفت ." مغز " ، جان کلی ( گوشوروان روان کل جانها با هم ) ، کنجد بود

وشیره یا روغن این کنجد ، اندیشه و اشه بود . شناختن حقیقت هر چیزی ، روش روغن گیری از آن چیز بود . " کلمه " ، در فارسی ، " واژه " است که به معنای " روئیدنی وروئید ه " است . هر کلمه ای ، یا هر واژه ای ، روینده ورو ئیده است . حتی خدا سیمرغ ) ، نماد همه تخمه های روینده است . تجربه دینی یا تجربه خدا ، روند روئیدن یک تخمه در انسان واجتماعست

وجدا ساختن مغز وشیره " از " پوست وتفاله " ، راه رسیدن به حقیقت است . گرفتن شیره دین یا فلسفه یا اید ئو لوژی یا یک آموزه .... ودور انداختن تفاله هایش ، روند جستجوست . خدا هم ، مغز و پوست ، وشیره وتفاله ، می شود

 

برگشت به فهرست کتاب

 

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure