Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 50از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

مقدٌس ساختن ، مجرٌد ساختن ، متعالی ساختن برای گسستن عمل ، از آن ها است

مقدس ساختن ،مجرد ساختن ومتعالی ساختن هر وجودی ، اند یشه ای ، شخصی ، برای آن است که آن ها را فراسوی " واقعیت زندگی وعمل " قرار دهند . بزرگداشت هر اندیشه ای ، تا نزدیک به واقعیت وزندگی میماند ، آن اندیشه ، نمونه وسر مشق عمل است ، ولی کم کم ، مسابقه در " بزرگ ساختن آن اندیشه ، یا آن شخص نمونه " ، آغاز می گردد . هر چه آن اندیشه وشخص و آموزه ، بزرگتر ، پاکتر ، عالیتر ساخته می شود ، همان اندازه ، رابطه میان " عمل وواقعیت انسان در اجتماع " با " آن " به هم می خورد ، در آغاز ، خدایان و پهلوانان ، نزدیک مردمند

بزرگیشان ، هنوز رابطه صمیمیشان را از مردم پاره نکرده است . به محضی که آن ها ، بزرگتر و متعالی تر ومقدس تر شدند ، وآسمانی شدند، وفراز عرش وکرسی نشستند ، وحاجت ونماینده ومیا نجی پیدا کردند ، و " پرستیدن که پرستاری باشد " ، تبدیل به " پرستیدن ، به معنای زمین افتادن پیش بی نهایت " شد رابطه عمل ، با آرمان و دین وارزشهای اخلاقی ، بهم می خورد . خدا پرستی ، راه زیستن بدون خدا می شود . متعالی ومجرد ساختن ارزشها اخلا قی ، راه زیستن بدون اخلاق می گردد . ایده آ لی ساختن ارزشها اجتماعی وهمزیستی ، راه زیستن ضد سوسیال می گردد . پیشوایان دینی ، در مقدس ساختن دین بکلی بیدین زندگی می کنند


رهبران اید ئو لو ژیها ، در متعالی ساختن ارزشها ی اجتماعی سیاسی ، زندگی را تهی از آن ارزشها میکنند . گسستن از هر دینی وایدئو لو ژی ، با مقدس سازی رهبران وآموزه اشان ، آغاز می گردد . ولی همه این گسستن ها ، در پایان ، یا دچاردو روئی ، ویا دچار شکاف درونی می شود ، از این رو هر کسستنی ، از راستی انسان ، بیشتر می کاهد . بدینسان گسستن شیوه نا بود سازی نیرومند ی ودلیری وگستاخی انسان می گردد . ونو آفرینی ، نیاز به نیرومندی ودلیری وگستاخی دارد . همه مردم در ریا وشکاف خوردگی ، از دین و اید ئو لوژی خود ، در واقعیت گسسته اند
، ولی هیچ کس توانائی نو آفریدن را ندارد . این " خلا میان گسستن از آفریدن " ، جان را از فرهنگ ، گرفته است

صفحه 52از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

آن چه از گذشته می آید فقط به نام انگیزنده پذیرفته می شود
انگرامینو + سپنتا مینو + وهو مینو

نخستین فرهنگ ایران ، استوار بر " انیشه نیاز انسان به نو شدن " بود . آفریندگی ،در برگیرنده سه اصل بودند، که با هم، یک وحدت تشکیل می دادند. آفرینندگی، هر ماه از نو تکرار می شد

هر ماهی باید، جهان نو گردد. از این رو روز پایان ماه، "انگرا"بود که الهیات زرتشتی آن را به "انغران" مسخ کرده است

پایان ماه، روزی است که سراسر ماه گذشته، تبدیل به اصل انگیزنده می شود. از گذشته، فقط "آنچه انگیزنده است" ، کار گذار می شود. نه آنکه گذشته، یک جا بنام سنت دیرین یا آموزه ای، به آینده انتقال یابد


روزیکم ماه تازه، فرخ نام داشت، که به معنای "فر نای و هاون"است. یکی، ابزار بادی موسیقی و دیگر ابزار کوبه ای (طبل و تنبک و جرس و هاون..)است." گذشته "، این دو ابزار موسیقی را به نواختن آهنگ، می انگیزاند. آنگاه از یک ضربه و تلنگر، نای و هاون، آبستن به نوا و سرود می شوند. و روز دوم ماه که از آن وهومنست، این دو را با هم هم آهنگ می سازد

از همکاری این سه مینوی آفرینندگی، گیتی و زندگی، از نو آفریده می شودنو، در این جهان بینی، بنیاد زندگی است. در حالی که با زرتشت و سایر ادیان نبوی، نو، رویداد"یک باره " در جهان است- اساساً "نو " ، فقط با مفهوم "آفرینندگی "پیوند دارد

آنجا که نیروی آفرینندگی است، نو است. بدون داشتن نیروی آفرینندگی، با وجود وام کردن نوین ها از دیگران، هیچ ملتی نو نمی شود. این اندیشه که خدا ، جهان را یک بار می آفریند، مفهوم، "نو"، صفت خداست، فقط خداست که می آفریند و نو است و نو می کند. و نقطه آغاز آفرینش گیتی، فقط یک نقطه نوین است. با مفهوم خدای توانائی که انحصار آفریدن را دارد، نو، از دامنه تاریخ و زندگی انسان، محو می گردد


فقط در پایان تاریخ، یکبار دیگر آفرینش تکرار می شود، ولی دیگر"نو "نیست. بلکه برای بازرسی به حسابهای کهنه است- در برابر جهانی که فقط یکبار، تجربه "نوبودن" را می کند انسان، در جهان نگری ایرانی، نیاز به تجربه ماهیانه "نو"دارد. این است که از این "سه گانه یگانه "، که بن های آفرینندگی هستند، نخستین چیزی که پیدایش می یابد
اشه، می باشد که گستاخی و سرکشی، یعنی آزادی است

صفحه 53از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نخستین چیزی که سیمرغ از انسان می خواهد

جویندگی است، نه ایمان

در داستان زال و فرو فرستادن او به گیتی، یکی از بر جسته ترین فروزه های فرهنگ ایرانی مانده است و زال، نماد هر انسانی است، چون هر انسانی، ماننداو فرزند سیمرغی است. نخستین خویشکاری انسان، جویندگی بر شالوده استقلال فردی است، نه ایمان. انسان باید بجوید، نه آن که ایمان آورد. جستن فردی و مستقل خدا و حقیقت در گیتی، نه ایمان به خدا و حقیقت

در جویندگی و آزمون و پرسیدن، می توان فروزه سیمرغ را یافت، و سیمرغ شد. رسالت زال در گیتی، آزمون خودش است، نه بردن"فرمان از خدا "، و خواستن ایمان از مردم، به فرمانهای خدا. این داستان، درست نقطه مقابل برخورد موسی یا یهود در بوته آتشین در کوه است. خدا(=سیمرغ)از همه، جویندگی، می خواهد، نه پیروی از فرمان خود را. "زال "، رسالت دارد که "نماد جویندگی و آزمایندگی و آزمایش و پرسندگی"، میان مردم باشد-پهلوان، نماد استقلال فرد انسان در جویندگی است. از این پس، خودش است که باید خدا و حقیقت را بجوید

صفحه 54از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

یهوه= یاوه= جه وه= سیمرغ
پهلوان :نماد اصل فردیت و آزادی
سنتی که هزاره ها در ایران بجای ماند

ایرانی ترین ایرانیان، پهلوانان و دهقانان بودند نه موبدان و با سوادان و علامگان و دبیران. از آنجا که سیمرغ، اصل جویندگی بود، اصل استقلال (خود سری)و آزادی هم بود. کسی می جوید که مستقل و آزاد است، کسی که استقلال و آزادی می خواهد جوینده می شود. هنوز در رام یشت، رد پای این فروزه را می یابیم که وایو در تاریکترین جاها، می جوید و می یابد. "آوارگی "و "رسیدن "، "گم بودن "و"یافتن "، دو ویژگی دیالتیکی سیمرغند. ریشه یافت که yaf یا "یاو"باشد، وارونه "رای " است که بمعنای آوارگی و گم بودن است. معنای خود "وای و اندر وای " نیز، هم جستجو کردن، و هم سر گشتگی است


طبعا ً "یاو"و "یاف "نیز، همین دو ویژگی دیالکتیکی را با هم داشته است. چون یافتن، روند یافتن گمشده یا چیز گمی بوده است. سپس که شیوه تفکر دیا لکتیکی (همزادی اضداد )سر کوب شده است، فراموش شده است که این ویژگیها با هم، یک "روند" را نشان می دهند. یافتن، بخودی خود، و گمی و سرگشتگی، به تنهائی، معنائی ندارند. این است که سیمرغ در رویه دومش، زشت ساخته شده است. وای و اندروای ....معانی منفی پیدا کرده اند. "یاوه" نیز که معنای اصلیش "یافتن "است، دچار همین سرنوشت شده است. یاوه، درست نام خود سیمرغ است. یاوه، همان یهوه، یا همان جه وهJeh weh = است. در برهان قاطع دیده می شود که "یاوه" بمعنی "باید است که از یافتن باشد". ولی "یاوگی، بمعنی گم شدنی و ناپدید گشتنی و هرزه گوئی و بی حاصلی می باشد" . باز برای "یاوه" می آید که "ناپدید گشته و گمشده، و سخنان سردرگم و هرزه و هذیان و فحش و دشنام باشد "، که عین معانی متقی وای و اندروای و اندرواخ می باشد. رد پای برابری "یاوه" را با "یهوه و "وای به "یا سیمرغ می توان باز شناخت. غیر از این که در ماجرا جوئیهای جستجو در شاهنامه، این استقلال و خود سری و تکروی نمودار میشود این سنت، در سیاه ایران نیز، هزاره ها باقی مانده بوده استف و با آمدن اسلام، این سنت، در ایران دواممی یابد. یاوگیان کسانی بدون سر و سردار و نظم و ترتیبی معین بجنگ می رفته اند. اصول سیمرغی، فقط جنگ را در محدوده خاصی روا می داشته است که استوار بر اصل"قداست زندگی"بوده باشد. فرهنگ سیمرغی، سرداری و سروری، انتخابی و محدود بوده است. در برهان قاطع، در زیر واژه یاوگی، دکتر معین، این یاداشت را آورده است


"در فصل سزدهم از کتاب سیاست نامه منسوب بخواجه نظام الملک در ذکر داستان مربوطه بامیر عضدالدوله دیلمی با یکی از قاضیان عهد از زبان دادخواهی چنین آمد{دیگر یاوه میان یاوگیان آمدم و خدمت کردم ایشان را چندان که نفقات بدست آوردم} از قرائن در این جمله، و عباراتی نظیر آن که در کتب دیگر آن ایام مثل راحه الصدور و غیره، دیده می شود، چنین مستفاد می گردد، که یاوگیان، گروهی از سپاهیان و لشکریان بوده اند ...و یاوگیان، جمع یاوگی منسوب به یاوه، و آن چنانکه از استعمال قدما بر می آید بمعنی کسانی بوده است که بدون سر و سردار و نظم و ترتیبی معین بجنگ می رفته اند. لشکر یاوه، یعنی لشکر یله و سرخود. یاوگیان کسانی بوده اند که در سلک چنین لشکری در می امده اند. خاقانی گوید


داد نقیب صبا، عض سپاه بهار کز دو گروهی بدید، یاوکیان خزان
پایان. یاوگی، پهلوان منسوب به "یهوه =جه وه =سیمرغ " بوده است. از همین ویژگی "آزادی و استقلال، آن هم در ارتش" که همیشه استوار بر سلسله مراتب حاکمیت- تابعیت بسیار سخت است، می توان، وجود پدیده آزادی را در فرهنگ گمشده ایران باز یافت. وجود این پدیده ارتشی یاوگیان، نشان می دهد که ایرانی، خویشکاری خود می دانسته است که در پیش طوفان، یک تنه تنها بایستد. گ.هرش، گرایش به آن داشته است که به هنگام اضطرار، مستقل، رفتار کند


از کسی اطاعت نکند، نمی ترسیده است که فقط تابع اراده و اندیشه خودش باشد. و در هنگام اضطرار، می توانسته است با استقلال کامل رفتار کند، و به آسانی تن به اطاعت نمی داده است و خود را پذیرای کارهای بزرگ به تنهائی می دانسته است

اصل جویندگی، بر ضد فرمان پذیری از هر گونه مرجعی بوده است. آنکه خود، حقیقت را می جوید، از هیچ مرجعی، اطاعت نمی کند

و سیمرغ به زال می گوید: یکی آزمایش کن از روزگار – نمی گوید که منتظر فرمانهای من که خدائی باش، فرمان مرا، نزد فلان شاه و فرعون یا قدرتمند ببر، و از او اطاعت بطلب

صفحه 57از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

هر چیزی که همه انسانها رال

از مهر به همدیگر، باز می دارد، نجس است
مهر، برتر از همه ادیان و ایدئولوژیها و احزاب است
خدائی که اصل مهر نیست، خدا نیست
هر انسانی، چون زائیده شده است، پاک است

هر دینی که انسانی را که به آن دین ایمان نمی اورد، نجس بداند، خودش، نجس است. چون انسان را از مهر به انسان دیگر باز می دارد. هراس از ادیان دیگر در اسلام، به اندازه ای شدید است که مؤمنان به ادیان دیگر را نجس می داند تا مسلمان را از جذب شدن به ادیان دیگر، باز دارد

هراس از سستی و بی مایگی و نامردمی بودن اسلام، به حد جنون رسیده است. بدون زور هیچکس مسلمان نمی ماند! کمترین ارتباط انسانی با دیگری، سبب تزلزل ایمان به اسلام می گردد ! نجس دانستن هر انسانی، نجس کردن خدا است. چون خدا، فقط در مهرورزی میان دو انسان پیدایش می یابد. درک سستی بی اندازه خود دین اسلام، علت نجس ساختن ادیان دیگر شد. بنا بر دین اسلام، ادیان دیگر جز اسلام، اصل نجاستند! از این رو ایمان به هر دینی جز اسلام، انسان را نجس می سازد


این نجس دانستن مؤمنان به ادیان دیگر، بزرگترین توهین به انسانها و عقاید است. بر ضد، تجلی خدا در هزاران صورت و راه است- هیچ دینی، توانائی ندارد که انسان را پاک یا ناپاک سازد این انسان است که دین را پاک یا ناپاک می سازد. هر دینی، موقعی ناپاک می سازد که انسانی را از مهر ورزی به انسان دیگر، باز می دارد. خدائی که اصل مهر نیست، ناپاک است. قدرت، بن ناپاکیهاست، مهر، مرز میان ادیان و ایدئولوژی ها و احزاب و نژادها و طبقات و ملل را نمی شناسد. ریشه وازه "پاک "، "پک" است که بمعنای "زهدان"است. چنانکه "پکاو پکاه "، بمعنای سپیده دم است – پگاه، زهدان و بنی است که روز از آن می زاید. پس در فرهنگ ایران، پاک فقط آنچیزی است که زائیده می شود- و هر انسانی، چون زاده است، پاک است. بنابراین اصل بزرگ فرهنگ ایران، آنچه نمی زاید و زائیده نمی شود، ناپاکست- حقیقتی که از مغز و جان انسان پیدایش نیافته، ناپاکست

 

گسستن، از روشنی، ناگهان به تاریکی رفتن

گستاخی برای شناخت ناشناخته ها
گسستن، گستاخی می خواهد

مسئله گسستن در معرفت، مسئله رفتن از روشنی بتاریکی است. روشنی، پیدائی است. چیزهای پیدا، چیزهای روشنند

آفریندگی در معرفت، دیدن مجهولات، یا به عبارت دیگر، رفتن بتاریکی است و چشمانی که به دیدن با روشنی، خو گرفته اند از رفتن بتاریکی، می هراسند. تجربه مستقیم، دیدن با چشم خود و با نور چشم خود، در تاریکی است. تجربه مستقیم، دیدن و شناختن یک مجهول، با چشم خود است. رفتن از روشنی بتاریکی، گسستن از معلومات و شناخته هاست

و گسستن از روشنائی ، که انسان، خطر از همه سو را می پاید
و گام گذاشتن بتاریکی، که انسان از هیچ سو، خطر را نمی بیند و نمی شناسد، ماجراجوئی است

که گستاخی می خواهد. هفتخوان رستم که داستانی از دوره زنخدائی است، بیان همین گستاخی است. رستم، در تاریکی نمی بیند، و رخش، چشم بیننده او در تاریکی است. رفتن به هفتخوان، نیاز به چشمی دارد که در شب! مانند روز ببیند- آنکه به هفتخوان می رود باید چشم برای دیدن در تاریکی، داشته باشد، و از برخورد به مجهولات، و آنچه بیگانه و شگفت انگیز است، نهراسد

در آغاز هفت خوان، ....رستم

دو روزه بیک روز بگذاشتی .............شب تیره را، روز پنداشتی
برین سان، پی رخش، ببرید راه.............. بتابنده روز و شبان سیاه

رخش، چشم بیننده رستم در تاریکی است. و برای رخش، دیدن در شب و روز، با هم فرقی ندارد

در خوان پنجم می آید که رستم

وز آنجا سوی راه پنهان روی ...........چنان چون بود مردم راه جوی


همی رفت پویان، بجائی رسید ...........که اندر جهان، روشنائی ندید
شب تیره چون روی زنگی سیاه............ ستاره نه پیدا، نه تابنده ماه
تو خورشید گفتی ببند اندر است............. ستاره بخم کمند اندر است
عنان، رخش را داد و بنهاد روی......... نه افراز دید از سیاهی نه جوی

رستم خود را در پیمودن ره در شب، به رخش و نیروی بینشش می سپارد. سراسر پیروزیهای رستم در هفتخوان، مرهون رخش است که در شب می بیند. در خوان هفتم است که رستم خودشف چشم بیننده در تاریکی پیدا می کند، و تنها (بدون رخش)، به غاری که دیو سپید در آن است پا می نهد. در خوان هفتم است که رستم می جنگد، چون رستم و رخش باهم یکی شده اند-

بمانند دوزخ، یکی چاه دید ..........بن چاه از تیرگی ناپدید
زمانی همی بود در چنگ تیغ......... تبد جای پیکار و جای گریغ
چو مژگان بمالید و دیده بشست........... در آن غار تاریک چندی بجست
بتاریکی اندر یکی کوه دید ................سراسر شده غار از آن نا پدید

و رستم در این خوان است که خودش با چشم خودش، در تاریکی دیو سپید را می بیند، و رستم سه قطره خون، از مغز و دل و جگر دیو سپید را که چشم را خورشید گونه می سازد. در غار می یابد، و از دیو سپید در تاریکی، جدا می سازد. این سر اندیشه، بکلی با اندیشه افلاتون از غار (که از میترائی گرفته است )، فرق دارد. تئوری معرفت افلاتون (ایده )، بر همین تجربه تاریکی در غار، است. در تاریکی (در غار)، انسان ، فقط سایه ایده یا حقیقت را می بیندف و حقیقت، فقط در روشنائی است (بیرون از غار). قهرمان بینش او که فیلسوف است، فقط در روشنائی، حقیقت و می خواهد زنجیریان و بندیان در غار را بروشنائی ببرد تا حقیقت را ببینند، و آنان از روشنائی، عذاب می برند. این سر اندیشه در مکاتب فلسفی غرب هنوز زنده است. ولی تفکر ایرانی در باره معرفت، بکلی با تئوری افلاتون، فرق دارد. این پهلوان است که به معرفت می رسد، چون گستاخی است- پهلوان ایرانی، از یکی، از تاریکی نمی ترسد، و در تاریکی است که اصل را می یابد. اصل معرفت، چشم خورشید گونه است که در تاریکی، نیاز به خورشید ندارد

پهلوان در تاریکی، مزگان را می مالد و دیده خود را با سرشک خود می شوند- و اصل بینش درست در دل و جگر و مغز همان دشمن است که دیو سپید باشد. سیاه است، ولی مویش، سفید است. دیو سپید، جمع اضداد تاریکی و روشنائی است

گستاخی رستم در اثر آن است که رخش چشم خورشید گونه دارد، و خطرها را در تاریکی می بیند. و رستم، هنگامی به اوج کمال خود می رسد که در خوان هفتم، خودش چشم خوشید گونه پیدا می کند. همانسان که بهرام در بهرام پشت، در مرحله هفتم است که شکل مرغ و ارگان پیدا می کند. با چشمی که به دیدن در روشنائی (با معرفتهای حاکم بر اجتماع و دین رایج )خو گرفته است، بتاریکی مجهولات رفتن، گستاخی می خواهد. ولی در تاریکی است که آب حیات، یا "آفرینندگی "است. آفرینندگی در درون زهدان تاریک زمین، و زهدان زن ، و هر گونه تخمه ای است. آفرینندگی در مجهولات است. و انسان خودش نیز تخمه است(مرت+تخم =مردم). رفتن به تاریکی درون خود نیز، گستاخی می خواهد

شیر سیمرغ، که "هوم"نامیده می شد، نخستین ویژگیش، همین گستاخی بود. هر کس از شیر سیمرغ، از هوم می نوشید گستاخ می شد. بآب و آتش، گستاخ در رود، گوئی
سمندر است در آتش، در آب، ماهی وال معزی نیشابوریهوم، که شیره نای (شیره گئو کرنا)است، دور دارنده مرگ (دروغ=آزار می باشد. و آنکه دست مرگ به آستانه او نمی رسد (همیشه رستاخیزنده است )نمی رسد، طبعا ً دلیر است. در هوم یشت می بینیم که نخستین انسان که جمشید بوده است، و از افشره هومست، دلیر است


نخستین فروزه ای که هوم می بخشد، دلیری است، و آخرین فروزه اش، فرزان گیست. در هوم یشت، پاره 17 می آید که
ای هوم زرین ، سر خوشی ترا بدین جا فرو خوانم

دليري .درمان.افزايش.بالندگي.نيرومندي.وهرگونه فرزانگي
فرزانگی را بدین جا فرو خوانم . ترا بدین جا فروخوانم تا چونان شهریاری کامروا، درهم شکننده ستیزه، و شکست دهنده دروج، به میان آفریدگان در آیم}
این هوم سر خوشی آور (مستی آور )، دلیر می کند و از این دلیری است که به هر گونه فرزانگی می رسد و این که می دلیری می آورد، اندیشه ای است که بسیار در شاهنامه پیش می آید. ولی دید در تاریکی: دید در مستی، دید در خواب، دید در خطر و دید در جویندگی نیز بود. آزمایش و جویندگی و پرسیدن، دیدن در تاریکی است. اگر در خود واژه "گستاخ" نیز بدقت دیده افکنیم، می بینیم که همین نوشیدن هومست
. گستاخ در پهلوی Vistaxvnvو در پارسی باستان vistahuvaاست که مرکب از
ava+tahu+vis می باشد. او را +تاهو+ویس، بمعنای "نی "است (مراجعه شود به بانگ نی از جمشید تا مولوی ). تاهو بمعنای "عرق شراب "است، و او را، بمعنای نوشابه است. هوم را در آغاز، از جام نی می نوشیده اند. خود واژه "ماه " که عینیت با سیمرغ داشته است ، همان"می " می باشد. و ماه، نماد "دید در تاریکی " است- گستاخی، همان سرخوشی از عرق شرابی است که از نی نوشیده می شود . البته خود ماه، مانند سیمرغ، نای بوده است- هر "اصل زاینده ای "، نای شمرده می شد. هر جائی، اصل زاینده است، گستاخی است. پیدایش و راستی ، گستاخی است

صفحه 63از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

سیمرغ، خدای ایران
هیچ حکومتی
هیچ دینی و فلسفه ای
هیچ طبقه ای
هیچ رهبری و پیامبری
هیچ ملتی را بر نمی گزیند

زنخدا سیمرغ، که نماد اوج فرهنگی است که ایران از خود زائیده است، هیچ حکومتی، و آموزه دینی، هیچ ملتی، هیچ طبقه ای، هیچ رهبری را در نمی گزیند. آنچه را خداوند که نماد قداست است بر گزیند، باید خود را برای ابد به آن، "بست "

گزینش، برای بستگی است. از آنچه خدا بر می گزیند، راه آزادی نیست. وقتی خدا، رهبری را بنام یا پیشوای سیاسی، بر گزید، دیگر انسان، آزادی در برگزیدن ندارد. از این رو"اند یشه " برگزیدن" که مفهوم "رسول "و "ظهور" و "نماینده "، نهفته است، در فرهنگ سیمرغی نیست. جستجو، روند بر گزیدن است


واژه "مغز" در فرهنگ ایران، بمعنای"دید در تاریکی ، یا دید جوینده است". خدا، برای انسان و بجای انسان، بر نمی گیزند

خدا، با بر گزیدن، آزادی را از انسان می گیرد. هنگامی خدا، خودش پیکر جستن و پژوهیدنی است، پس انسانی که زائیده از این خداست، و از شیر او نوشیده و پرورده شده است، نیز، پیکر یابی جستن و آزمون و پرسیدن است. برگزیده شدن هر حکومتی، هر ملتی، هر طبقه ای ، هر رهبری، هر دینیدار اختیار مردم است


مردم، آزادند، چون حق بر گزیدن هر چیزی را بطور مطلق دارند. مردم، خدا را نیز بر می گزینند. خدائی که بر گزیده نمی شود، خدا نیست- و انسان، فقط"مهر و آزادی" را بر می گزیند


این پیش گفتار قانون اساسی هر نظامی در ایرانی است. در شاهنامه در اسطوره فریدون و سه پسرانش، ایرج که نماد ایران از سوی مردم جهان، برای مهرش، برگزیده می شود. و برای واقعیت بخشی این مهر میان ملل جهان، ایرج، از قدرت می گذرد. هیچ دینی، برگزیده خدا نیست. هیچ ملتی و امتی، برگزیده خدا نیست


هر ملتی، هر دینی، هر رهبری ....که به مردم جهان، مهر می ورزد، و مردم جهان، این مهر ورزی را با تجربه مستقیم خود در می یابند! او را بر می گزینند. و هر گاه که دست از مهر ورزیدن کشید، طومار بر گزیدگیش بر چیده می شود

صفحه 65از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

شبه گسستن
مسخ سازی جنبش چپ

یکی از پدیده ای اجتماعی گسستن، "شبه گسستن"است. به چیزی نوین می پیوندند، و از چیزی کهن می گسلند. ولی این چیز نوین، شیره همان چیز کهن را پوشیده در خود دارد. گرایش به آموزه نوین، در واقع از هم مشربی باطنی یا دین گسستن است


در جنبش یا آموزه تازه فلسفی یا دین تازه! گوهر دین کهنه است که عبارت بندی تنگ گذشته اش، بسیاری را دیگر ارضاء نمی کند. مکتب فلسفی یا آموزه سیاسی تازه، مغز آن فرهنگ گذشته را، در معجوئی تازه ، و در عبارت بندی تازه، عرضه می دارد- بهترین نمونه اش، جنبش چپ غرب زده در ایران است. فرهنگ سیمرغی، جنبش همیشگی چپ بوده است که از گوهر ایرانی در هزاره ها روئیده است


این غربزدگان، در مارکسیسم و همه شاخه هایش، همان" فرهنگ اسلامی –سامی" خود را، در معجون تازه ای یافتند

مارکسیسم که در آغاز، از هومانیسم یونانی برخاسته بود
کم کم دچار مفاهیم "برگزیدگی "و "فرهنگ خشم و مکر "ادیان سامی شد، که بنیاد پرخاشگری و قهر و شکنجه و دوزخسازی بنام حق قضاوتگری مقدس همه جهان و تاریخ می باشد. مفهوم "مرجعی که حق مقدس به قضاوت همه تاریخ "و کیفر دادن به همه را دارد! جنبش مردمی چپ را آلوده ساخت. مفهوم برگزیدگی، در چهره های گوناگونش، ادیان یهودیت و مسحیت و اسلام را معین می سازد. در همه اینها، خدا، یک پیامبر یا پسرش را برای مردم "بر می گزیند"، خدا، یک قوم، یا یک ملت یا هر فردی را"بر می گزیند". هدایت و ایمان، برگزیده شدن یک فرد یا قوم یا امت از خداست. این سنت فکری، به برگزیده شدن یک طبقه از تاریخ انجامید


مارکسیسم، در رفتار سیاسی اش، در مفهوم" خدای خشمی " که با یهودیت آمد، و چهره دیگرش همان "خیر الماکرین "اسلام بود، فرو غلطید. این مفاهیم "خشم و مکر" که بنیاد سراسر رفتار سیاسی با دشمن است، و مفهوم "عقل عینی" یونانی ، که در غلبه خواهی، هر گونه عاطفه انسانی را ضد علمی می خواهد. در تفکرات مارکس، عبارات تازه فلسفی و اجتماعی خود را یافتند. عوض کردن دشمن، عوض کردن شیوه رفتار با دشمن نیست. درست جنبش چپ ایران، که از محتویات جنبش اصیل چپ ایرانی، بکلی بی خبر بوده است، و حتی با اصرار نیز آن را انکار می کند، ناآگاهانه، استوار بر این"رگه های سامی در آموزه مارکس"گردید، که همگوهر با فرهنگ اسلامی است. جنبش چپ غربزده، در واقع ، یکی از همان جنبشها ست که بنام اسلام راستین خوانده می شوند. جنبش چپ مسخ شده در ایران، در باطلاق فرهنگ شبه اسلامی مارکسیسم فرو رفت. جنبش چپ در ایران، هزاره ها جنبش سیمرغی بوده است . مارکسیسم، جنبشی چپی بود که آلوده به فرهنگ " خشم و مکر "سامی شده بود- جنبش چپ در ایران، همیشه شالوده ژرف مردمی سیمرغی خود را دارد و خواهد داشت


صفحه 67از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

افکار ما سخت هستند
و آتش نمی گیرند

هر فکری و عقیده ای، هنگامی معنا پیدا می کند که آتش بگیرد. معنا، فروزه آتش در فکر است. ولی غالب افکار بنیادی ما بدشواری، آتش می گیرند. فقط برخی از افکار کم ارزش ما هستند که زود اخگر آتش را می گیرند، و در آنی، خاکستر و هیچ می شوند. همین افکار ناچیز و خرده ریزه اند که زود آتش را می گیرند، و برای یک آن، با شدت هر چه بیشتر زبانه می کشند، و فوری نیز خاموش و خاکستر می شوند! و از انها هیچ نمی ماند، ولی اخگر گذرا را زود می گیرند، و به اندیشه هائی که سخت تر سفت"، راهی است دراز. باید اندیشه های آتش گیره خود را شناخت و آنها را ارجمند شمرد. آنچه یقین ما بر آن استوار است، ناسوز یا سخت سوز است و پذیرای معنای تازه نیست و بخودی خود نمی تواند آتش را بگیرند. از یک اندیشه یا رویداد یا تجربه آذرخشی تا بر پا ساختن اجاق آتشی که بتوان با آن چیزی پخت! یا از آن، خود را گرم ساخت، فاصله است

هر اندیشه یا تجربه آذرخشی که تجربه مستقیم است، به آسانی تبدیل به یک اندیشه گسترده نمی شود، چون در ما، اندیشه های خار و خاشاکی زود سوز را نمی یابد. هر تجربه مستقیمی که ما پیدا می کنیم، نمی تواند افکار و عقاید ما را آتش بزند. آنچه را زود آتش می گیرد، باید جست، تا با میانجی آن، بتوان مواد سخت تر را افروخت. بسیاری از افکار ما، از اخگرهای آتشی که به آنها زده می شوند، ناسوز می مانند. چه بسا اخگرها که هر روز بسوی افکار ما پرتاب می شوند، و همه بی آکه بی فروزند، خاموش می شوند- افکار ما، هر چه بیشتر می مانند، و هر چه منطقی تر می شوند، و هر چه سیستماتیک تر می شوند، سفت تر و ناسو ختنی تر می شوند


اندیشیدن، نیاز به پاد و پد (یا پود)و پیوند دارد. پاد، اندیشه و تجربه و تصویری است که "آتش زنه" است، و "پد یا هود" اندیشه و تجربه و تصویری است که "آتش گیره "است، و پیوند (یا پادوند)، هنر افرختن افکار و تجربیات ما، از آتش زنه ها(پادها )و آتش گیره ها (پد ها یا پودها یا هودها )است. یک پرسش، می تواند آتش زنه باشد، ولی نمی تواند به آسانی افکار سخت و سفت و یخ بسته را بیفروزد. بدین سان پرسش، اخگری است که بر صخره خارای فکر ما می خورد، و خاموش فرو می افتد. تا فکری و تجربه ای و خیالی از ما، آتش گیره نباشد، از سوئی، نمی تواند افکار و تجربیات مستقیم را از بیرون که آذرخشند، بگیرند، و از سوی دیگر نمی توان، افکار سفت و سخت را که گوهر "آگاهبود ماست"، افروخت. "اخگر را گرفتن

کار هر فکری و تجربه ای و خیالی از ما نیست. اندیشه ها را می توان از دیگران وام کرد، ولی اندیشیدن " را نمی توان از دیگران وام کرد و آموخت. اندیشیدن، خود افروزی است. اگر فکر دیگری ، اخگری باشد که افکار و تجربیات ما را بتوانند تبدیل به آتش کنند، آنگاه ما خواهیم اندیشید- تا فکر ما نمی تواند اخگر آتش فکر را از دیگری بگیرد، خویشا ندیشی ، محالست


هر فکری یا تجربه ای، موقعی مستقیم و بیواسطه است، که نقش زنه
پیدا کند و افکار و تجربیات زود سوز لازمند، تا بتوان"آگاهبود"خود را افروخت

صفحه 69از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فکر <-<خیال <-<عاطفه
فکر>->خیال >->عاطفه

ما امروره فکر و خیال و عاطفه را، مقولات، یا دامنه هائی جدا از هم می دانیم، و می انگاریم که در وجود ما نیز، میان آنها دیوار یا خندق عبور ناپذیر است. ما می انگاریم که می توانیم، بدون عاطفه و خیال ، بیندیشیم. و به ما می آموزند که از آمیختن آنها باید پرهیز کرد. از اندیشیدن، باید خیال کردن و احساسات را زدود، تا اندیشه، ناب باشد. اندیشه آمیخته با خیال و یا با عاطفه، اندیشه پلشت و ناپاکست. ولی تفاوت فکر و خیال و عاطفه، فقط در گرمای آنهاست، و گرنه همه آنها از یک گوهرند فکر، سردترین بخش وجود ماستف و خیال، بخش گرمتر از فکر، و سرد تر از عاطفه ماست، و عاطفه، گرمترین بخش، از وجود ماست


هر فکری از ما، در گرمتر شدن، خود به خود، به خیال، تحول می یابد، و هر خیالی از ما، در سردتر شدن، خود بخود، تبدیل به فکر می گردد. با آنکه تفکر می کوشد که "گستره هائی، جدا جدا "، از فکر و خیال و عاطفه بسازد، ولی چنین کاری در زندگی، محال است. درست نوارهای گذر از فکر به خیال، یا از خیال به فکر، یا همچنین از خیال به عاطفه، و از عاطفه به خیال، و تندی و کندی تحول آنها، مهمتر از کندن خندق یا دیوار ساختگی میان آنهاست. ایجاد فکری که از سردی و یخ بستگی قابل گذر به خیال نباشد، فکری است که گزند به زندگی انسان و احتماع می زند

صفحه 70از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا بهمن
هم خدای اندیشه، و هم
خدای خنده و بزم و بزله و بازی بود؟

اندیشیدن ، داد و بستان خشگ و خال افکار به همدیگر، یا پیکار در سخنوری و منطق با همدیگر نیست، بلکه به موج افتادن در اندیشیدن و انگاشتن و احساسات است. اندیشیدن، برای گرفتن شراره، باید تبدیل به خیال یابد، خیال برای جنبش، باید تبدیل به عاطفه یابد، و آنگاه موج، باز گردد، تا اندیشه ای تازه پدید آید. مفاهیم، در یک لحظه خیال شوند، و تصاویر، احساسات گردند، تا آکنده از نیرو، به تصاویر، تبدیل یابند، و تصاویر در مفاهیم، تنگتر و استوارتر و روشن تر گردند


آنگاه تصویر، از احساسات می زاید، و فکر، از تصاویر خیال می زاید. با کنار گذاردن و طرد خیال، در ورود به گستره فکر، خود را نازا می سازیم. تحریم ورود خیال، به گستره دین یا اخلاق یا فلسفه، بزرگترین گزندها را به دین و اخلاق و فلسفه زده است. دین و اخلاق و فلسفه، بدون جنبش و روانی خیال، خشک و بیروح و افسرده و پژمرده می شوند. این منش خنده و بزله و شعر و زم است، که زهرتعصب و خشک اندیشی و جزمیت را از اخلاق و دین و فلسفه می گیرد. هر فکر و دینی و اخلاقی، هنگامی مستبدو جبار می شود که نمی تواند با دیگران بخندد و بزم بر پا کند و بازی کند. اخلاق و دین و فلسفهای که نتوانند به اهنگ موسیقی نرقصند، خشک و جزمی و متعصب و نامدارا و زورگو و انحصار طلب می شوند

صفحه 71از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تفاوت "پاد و پد "
با"تز و انتی تز "

پاد، تزی نیست که پیش انسان، "قرار بگیرد"، و بسوی "انتی تزش "حرکت بکند. پاد، آتش زنه ای است که فکر را می انگیزد (تفکر در تمامیتش، با یک فکر و یا خیال و یا احساس در انسان، پد می شود )تا از طیفی از افکار و تصاویر، آبستن گردد

یک پاد، بلافاصله پس از انگیختن، با مجموعه ای از مفاهیم و تصاویر و احساسات روبروست- "پاد"، گوهرش انگیختن است. محتویاتش، تا آنجا ارزش دارد که انسان را حد اقل به پیدایش طبقی از افکار، بیانگیزد، نه آنکه یک ضد، وارونه فکری که در پاد، بیان شده ، پیش ما بنهد


یک اندیشه، پیش خردف نهاده نمی شود، بلکه در خرد، آتش می زند، یا به عبارت دیگر، کل هستی "خرد را می انگیزد، تا افکاری بزاید". پد ، یک آنتی تز، یک مفهوم و اندیشه ضد پاد نیست، بلکه طبقی از افکار است. البته طبقی از افکار و خیالات و عواطف است که اگر بتوانیم، آن خیالات و عواطف را نادیده بگیریم، فقط طبقی از افکار داریم

صفحه 72از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

یک "اندیشه پادی "، و
طبق فکر و خیال

یک اندیشه، که اخگری آتش زنه شد، طبقی از افکار و خیالات ، پدیدمی اورد، که پیش بینی ناپذیرند. پس پیامدهای یک پاد،پیش بینی پذیر نیست! تا با یک مکانیسم "وارونه سازی یا واژگونه سازی "، بتوان یک راست آن را پیدا کرد. از این گذشته! پاد! پایدار نمی ماند، تا با با طیف اندیشه ها و خیالات، رویارو شود، و آنها را تن به تن، یا با هم یک جا، به مبارزه بطلبید. این جبر تضاد! که هر ضدی! مجبور است همیشه با وارونه اش روبرو گردد، جائی روی می دهد که پاد، انگیزنده نباشد. ولی وقتی، یک اندیشه، نیانگیزد، دیگر، پاد نیست. گوهر ضد، انگیختن است. هر اندیشه ای ضد است، وقتی دیگری را می انگیزد. ولی وقتی دیگری را نمی انگیزد، دیگر، ضد نیست ولو آنکه بحسب منطق، ضد دیگری خوانده شود- ضدی که فقط وارونه پیش بینی شدنیش را می آورد، ضد نیست. در این صورت، ضد! آتش زنه نیست، بلکه بطور علی، وارونه اش کمبود و یک سویگی و تنگی آن را، جبران می کند. تز و انتی تز، رابطه جبری با یکدیگر دارند. تز، انتی تز را نمی انگیزد بلکه مجبور است که به انتی تز، بیانجامد، پاد! در برابرش! وارونه اش را نمی آورد" بلکه طبقی از افکار و خیالات را پدیدار می سازد که خیلی از انها، غیر منتظره و ناگهانی اند. اگر خرد، مانع برای پیدایش این طبق و طیف و خیالات بسازد

آن افکار و خیالات، در زیر عبای "آنتی تز"، خود را نشان می دهند، یا آنکه در سایه نا آگاهبود، در کمین فرصت برای پیدایش خود می نشیند

صفحه 73از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

دیالکتیک پیکار با ستم و دروغ و زور

پیکار با دروغ و ستمگری و زور ورزیف آنها را لطیف تر و پنها نتر می سازد. هر دروغی، خود را بهتر و بیشتر، زیر حقیقت پنهان می کند. هر ستمی، خود را بهتر و بیشتر، زیر داد پنهان می کند. دشمنی با آزادی، خود را بهتر و بیشتر، زیر آزادی پنهان می کند. کشف دروغ در زیر حقیقت، در درون حقیقت، دشوارتر می گردد. کشف ستمگری در زیر اعمال دادخواهانه، پیچیده تر می گردد


دشمنی با آزادی، با طرفداری از آزادی مشتبه ساخته می شود. دروغ و ستم و زور را، در هر شکل خشنتری که شکست دهیم، در شکلی لطیف تر، در همانندی و آمیختگی بیشتر با حقیقت و داد و آزادی، پدیدار می شود. دروغ و ستم و زور نیز فرهنگی تر می شوند. شیوه های سیاسی و دینی "نامردمی "، با گسترش افکار و موکراسی و سوسیالیسم، و حقوق بشر ژؤفتر و لیف تر ساخته اند


عقل مکاری که آن افکار و حقوق را ساخته، روش"بکار گرفتن آنها"را نیز، در دسترس می نهند. توحش با مدنیت با هم رشد می کنند. وحشی ترین مردم، متمدنترین مردمند. هر چه در درون جوامع خود متمدن ترند، در جوامع دیگر، وحشی ترند

صفحه 74از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فکری که دیگر، انگیختنی نیست

ما هر چه یک فکر را"تصرف پذیر تر"، و "انتقال پذیرتر "سازیم، آن را سفت تر و سخت تر می کنیم، و ویژگی "نرمی و خمیری و روانی "آنرا می گیریم. یک فکر، تنها در پیرامونش ، مرز یا دیوار، پیدا نمی کند، بلکه در درونش، ساختار استخوانی سفت پیدا می کند. تصرف پذیری و انتقال پذیری هر فکری، ارزش آن فکر را از دیدگاه قدرت، بالا می برد، ولی به همان اندازه نیز، قابلیت انگیزندگی و آبستن شویش را از دست می دهد. آن فکر، دیگر نمی تواند"پد= یا آتش گیره "باشد

انگیختنی بودن، طیف و طبق امکانات گوناگون و مجهول را پیدایش می آورد، که هم تصرف پذیری را می کاهد، و هم امکان انتقال پذیرش را می کاهد. آنچه از انگیختن پاد، پیدایش می یابد، تصرف ناپذیر و انتقال ناپذیر است. ولی در آموزش و تبلیغ عقاید و ادیان و احزاب، درست این انتقال پذیری افکار و تصاویر، و این تصرف پذیری، برای پیروان، باید بیفزاید


همیشه دیوار سازی دور اندیشه برای دفاع از آن، خود آن اندیشه را "دیوار می سازد". دفاع از هر فکری، آن فکر را در گوهرش منجمد می سازد

پاد»در خرد= اندی = شگفت +گمشدگی +شک

هر تجربه یا حس یا اندیشه یا خیالی که پاد آتشزنه به خرد ما بشود(خردپودی ما)ناگهان، مشتی یا "اندی "از افکار و خیالات گوناگون پیدایش می یابند، یا امکان پیدایش می یابند و سپیده دم"اندیدن یا اندیشیدن آغاز می گردد. این "اند"، یا طبق و مشت و مجموعه افکار و تجربیات پیدایش یافته یا پیدایش یابنده
1-هم، ما را به شگفت می آورند
و هم 2- ما در آن گم می شویم
و هم 3- گرفتار شک و تردد می شویم


اندیشیدن، همیشه برخورد با سرشاری "اند"است


در برخورد با این "اندوی "تجربیات و افکار و محسوسات است که ما "چه ؟ می گوئیم. چه ؟ هم شکفت است و هم گیجی و پریشانی و هم شک و تردید و بی تصمیمی. پس پاد به یک "انتی تز" مشخص و معین نمی رسد، بلکه به "اندی" که شگفت آور +پراکنده و پریشان سازنده +و شک انگیز است. اندیشیدن، شگفت کردن از سرشاری امکانات و گمشدگی در آن شک کردن است. هر تجربه ای که بتواند "پاد" باشد، بتواند انگیزنده یا آتشزنه باشد، ما را به اندیشیدن می کشاند


صفحه 75از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

خرد، سه چهره گوناگون دارد

خرد پادي+خرد پدي يا پودي+خرد پادوند

آتش=تخم . آتش زني=تخم افشاني

خویشکاری خرد، انگیختن، یا انگیخته شدنی است. یا اندیشه هایش برای دیگران یا خودش، پاد می شوند- به خرد آنها آتش می زنند. یا خودش، پدی و پودی است. هر شراره ای که بتواند به او آتش بزند، بلافاصله می گیرد. خرد می تواند این دو ویژگی را به هم پیوند بدهد و از اندیشه های آتش زنه، و با اندیشه های آتش گیره، می آفریند. پادودند همین "پیوند" است. خرد ما، نه تنهادر خود، ویژگی "پدی یا پودی" یعنی ویژگی آتش گیرانه دارد بلکه در هر چیزی و هر کسی، این ویژگی را می جوید و می یابد. پد، ویژگی آتش گیرانه خرد یا هر چیزی است


پدیا پود، همان"بت و بته "است، که سپس تبدیل به "بت" شده است ، و "بت"یا بت " یا "پد "یا "پود"، همان مادینگی و پذیرندگی هر چیزی است. پذیرفتن، تسلیم شدن بیک چیزی نیستف بلکه آبستن شدن از آن چیزی است. انسان در پذیرفتن چیزی، مطیع آن چیز نمی شود. هر خردی ، و طبعا ً هر کسی، در برخورد با تجربیاتش، هم ویژگی نریندگی و هم ویژگی مادینگی دارد. هم می تواند از آن تجربه آبستن بشود، و هم می تواند آن تجربه را آبستن بکند. ما با تجربیات خود، رابطه یکسو نداریم. امر پذیرفتنی نیست. هر امری، انسان را عقیم (نازا )می سازد. امر خدا، نازا سازنده ترین امرهاست. جهان ما، پر از "بت "است و بجای شکستن آنها ، و نابود ساختن آنها، باید آنها را آبستن کنیم. آتش زدن، در جهان نگری ایرانی، معنای "تخم افشاندن "و "آبستن کردن "داشته است


چونکه "آتش که همان آذر"است، در اصل"آتز"است، که مرکب از دو واژه "آت +ار"است که به معنای جمع "نریندگی+مادینگی "است که بمعنای "تخم "بوده است- آتش زدن، یعنی "تخم افشاندن "و آتش گرفتن، یعنی تخم پذیرفتن و آبستن شدن. این عینیت دادن "تخم، با = آتش "، یک تجربه ویژه فرهنگ ایرانی بوده است. ایرانی در خدا و در خود (انسان )، تخم می دید. تخم، نماد خود زائی و خود آفرینی، یعنی اصالت بودبدین سان آتش، نماد اصالت انسان و اصالت خدا- بود. این اندیشه که جهان از یک تخم، آغاز شد. یا از یک "اخگر= شراره =خوراک "آغاز شد، یک معنا دارد. یک اخگر یا اخگر یا یک تخم ، بن همه گیتی بوده است. آتش پرستی ، بمعنای "پرستاری از تخمه ها "، پرستاری از آفرینندگی بوده است- زنده نگاه داشتن همیشگی آتش بیان رستاخیز و جولنشوی همیشگی تخمه بوده است- در مفهوم "بت شکستن"، اندیشه "نابود ساختن مادینگی معرفتی " در هر انسانی نهفته است. هر بتی را که ما می شکنیم ، زمین بار آور وجود معرفتی خود را نازا می سازیم. بت، هسته زاینده ماست

صفحه 77از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

آنچه همیشه استوار می ماند
تخمه است

ما می انگاریم که چیزی ثابت و همیشگی می ماند که بی نهایت سفت باشد. در حالی که هزاره ها مردم، چیزی را استوار می دانستند که "است، استه، هسته= تخمه "باشد. به همین علت تنها چیزی از انسان که برای آنها باقی می ماند"استخوان "بود، و واژه استخوان ، یا "است=آهسته " آغاز می شود. و است، به تهیگاه و زهدان انسان نیز اطلاق می شد، چون تخمدان بود

"استاد" ، به معنای کسی نبود که پیش او مانند میخ یا سرباز می ایستادند،، بلکه "است+آد"، یعنی "تخمدان ادو، یا سیمرغ " ادا در کردی به معنای مادر است. و ادا همچنین به معنای جان است <و استخوان بمعنی "طبق یا سنتی هسته ها یا تخمه ها بوداز این رو به هما که سیمرغ باشدف استخوان ریا می گفتند. چون پس از مرگ آنچه از هر کسی می ماند و همیشگی است به سیمرغ که اصل همه جانهاست باز می گشت- پس هسته ای که در هر اندیشه و تجربه ای است، گوهر استوار است، و واژه "گوهر" که سپس جوهر شده است، درست به معنای همین "تخمه رستاخیزنده "است- در هر اندیشه ای و تجربه ای، هسته یا تخمه رستاخیزنده ای است که اصل است نه سراسر آن اندیشه. دوام کل یک چیز، ارزش ندارد، بلکه دوام آن چیزی از او و در او، که فروزه رستاخیزی دارد و می تواند همیشه از نو رستاخیز بیاید. آن اندیشه که همیشه در حافظه، ثابت و ماندنی است، غیر از آن اندیشه است که می تواند در یک آن بپاید، ولی از خود، تخمه ای، اخگری بجا بگذارد که از سر آتش بپا می کند- استاد، کسی نیست که محتویات آنچه می داند به دیگری انتقال می دهد، بلکه فقط "هسته های سیمرغی یا هسته اصلی است"، که تخمه هائی که پی در پی رستاخیز می یابند، در زمین خرد شاگردش می افشاند


پیشوند شاگرد، اشا است- شاگرد با عمل اشه کار دارد. اشه، شیره و مغز هسته است. شاگرد یا ید اشه= ارتا= آرد هسته را از استاد بیرون بیاورد. این جدا کردن هسته ها از کاه ها، این یافتن "تخمه ها" "انگیزنده ها " "آبستن کننده ها " مهم است، نه پر کردن انبار حافظه با کل آموزه این و آن. و هر اندیشه تخمه ای، بدون استثناء در روئیدن، خا و خاشاک و برگ و گاهی دارد که ارزش رستاخیزی ندارند. هم خدا و هم انسان ، تخمه اند. خدا هم مانند انسان، می روید، و باید تخمه اش را از کاه و خس و خاشاکش جدا ساخت. گرفتن، یا یاد گرفتن "کل دستگاه، یا کل آموزه "، به پاد اندیشی است. تشخیص "ماندنی و جاوانگی " از آنچه "گذران و فانی "است، در تشخیص دادن "تخمه یا هسته یا دانه "میان یک گستره است. تخمه گیاه، از سراسر گیاه، جاوید است. تخمه انسان از کل گفتار و اندیشه ها و کرده های انسان، جاوید است. این تصویر تخمه، در آغاز، با واژه "مینو"بیان می شد- سپس جاودانگی و فنا ناپذیری از تصویر "تخم و روند جاودانگیش "، جدا شد، و مینو، به این گونه جاودانگی، اطلاق شد


در واقع دریافتن یک فلسفه یا جهان بینی یا آموزه دینی یا نظریه معرفتی، جستن و یافتن این"هسته " است. این تخمه هر فلسفه یا آموزه دینی یا فکری است که عینیت با آتش دارد- از تخمه است که اخگر و شراره آتش می جهد. از این رو، واژه "آزر" که آتش است، به معنای "تخم" است. در تخم و آزر، دو ضد بنیادی یک اندیشه یا تجربه، به هم آمیخته اند و یگانه شده اند


صفحه 79از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

کدام اندام ماست
که می تواند تجربه بلاواسطه بکند؟

روزگاری در اروپا این اندیشه فلاسفه را سر گرم ساخت، که این فقط "حواس " هستند که می توانند "تجربه مستقیم و بی واسطه " از چیزها بکنند. از این رو "حواس"، بر عقل برتری دارد، چون تجربه مستقیم و بی واسطه حس، برتر از کاری است که سپس عقل با این مواد می کند. ولی حس کردن به خودی خودش، تضمین بلاواسطگی و مستقیم بودن تجربه را نمی کند


راههای ما به تجربه مستقیم، در اثر پرورش در اجتماع و یاد گرفتن زبان و تجربیات اجتماعی، بسته شده است. ما همه چیزها را از کانال تجربیاتی که در زبان به ما داده شده است، حس می کنیم. تجربه مستقیم و بی واسطه، فقط"پادی"است. یک تجربه مستقیم و بی واسطه، ناگهان به شکل "آتش زنه "، کل معرفت و وجود ما را می انگیزد و آبستن می کند. و این تجربه می تواند حسی باشد، می تواند خیالی و هنری باشد، می تواند فکری باشد دینی یا عرفانی باشد

صفحه 80از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تجربه سوزنی و اندیشه سوزنده
هر تجربه مستقیمی ، می سوزاند

از نخستین تجربیات دیالکتیکی ایرانی، این بود که اهریمن، که "خرد انگیزنده "است، سوراخ می کند و مانند سوزن در ژرفا فرو می رود. تجربه انگیزنده، سفتن وجود" است. این تجربه، مانند پیکان تیر و سنان نیزه و هر چیزی که سرش تیز باشد، با یک ضربه، سوراخی باریک در وجود معرفتی ما می کند و از این باریکه، خود را به مغز هستی معرفتی ما می رساند. این فرو رفتن سوزنی تجربه در وجود، همان"سوختن"است. در واقع "سودن" در فارسی، در اصل این معنی را داشته است. چون سودن، به اصل هندی باز می گردد که بمعنای "تیز کردن "است. در کردی سون بمعنای سائیدن و تیز کردن است، و به همان سان و افسانه باز می گردد که بمعنای "چاقو تیز کردن "باشد- سودن، تجربه ای بوده است که انسان را می کوبیده است، خرد و ریز و صلایه می کرده است، می مالیده و سوراخ می کرده است. تجربه ای بوده است که مغز انسان را تکان می داده است . از این رو به جشن و سور، "سود" می گفته اند. چنین تجربیاتی بوده اند که "سودمند"بوده اند. ولی معنائی که ما امروزه از"سود" می گیریم، با این تجربه بسیار تفاوت دارد. گوهر وجود ما امروزه از منافع ملموس اقتصادی و سیاسی تکان می خورد، نه از تجربیات معرفتی یا دینی یا عرفانی – درست تجربیاتی که سوزان وادار در وجود ما فرو می روند و ژرفترین لایه ما را می انگیزند، سودند. بسودن، حس لمس سطحی بدنی نبوده است. یک بوسه، ژرفای انسان را می بسوده است

سوزنی بوده است که ناگهان به ژرف ما فرو می رفته است و ما از این سوزن، می سوختیم. اهریمن، یا خرد انگیزنده، ژرفای انسان را می سوخته است. هر تجربه ای که در فرو رفتن در ژرفای مهرفت ما، وجود ما را ناگهان بسوزاند، این تجربه پادی است. تجربه مستقیم و بی واسطه، تجربه سطحی نیست، بلکه تجربه ای است که از لایه های معرفتی که روی هم در وجود ما رسوب کرده می گذارد و به خود ما، یه "خود لخت و برهنه ما " می رسدما را دیگر نمی شود برهنه کرد تا حواس و خرد ما بتوانند تجربه مستقیم و بی واسطه بکنند. بلکه این تجربیات هستند که از درون این لباسهای کلفت وزره های دفاعی مدنیت، گذشته، به ما سوزن می زنند

صفحه 81از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

بیواسطه پا چه ؟ مرز ما کجاست؟

"هستی ما"، از کجا آغاز می شود که هر چیزی با آن تماس شد، بی واسطه با ما باشد؟ آیا هر چیزی، فقط در تماس یافتن با پیرامون هستی انسان(پوست او)، آن چیز با او رابطه بی واسطه دارد؟ مگر وجود انسان فقط از پوسته پیرامونی از آغاز می شود. درست این پوست، و همه این گونه پوستها، همه غیرند، همه واسطه اند. وجود ما درست در میان ماست که باید سوراخ کرد و به آن رسید- وجود ما از آنجا آغاز می شود که پوست، که لباس، که بی گانه، که آنچه برای دفاع از خود پوشیده ام بپایان برسد. از این رو، بیواسطه، بی واسطه با "مغز هستی خود" است، که زیر پوست، زیر همه پوشش ها ، قرار دارد

هستی ما از آنجا شروع می شود که ما"هسته =تخم" هستیم. ما فقط از هسته خود، و در هسته خود، هستیم. جائیکه خود زائی است، هسته ماست. هر تجربه، تا به این مرز خود زائی و آفرینندگی انسان نرسیده است، مستقیم تجربه نمی شود، بلکه در پوست، در رویه، در ظاهر ، در سطح، از ما بی گانه و طبعا ً سترون می ماند. حراس پیرامون ما بطور کلی، یا افکار و عقاید که ما با پوشش آن می توانیم در اجتماع زیست کنیم ، مرز هستی ما نیست. مرز هستی ما، جائی است که هسته ما نهاده شده است. تجربه بی واسطه کردن، هنگامی است که آن تجربه، به "مرزما" برسد، یا به ما "نزدیکی کند"، این روند پیوند دادن "پیرامون "با "مونه= گوهر " ما، این روند پیوند دادن "میدان "گرداگرد ما، با "میان ما"، این روند پیوند دادن "مرز "ما، با "زهدان هستی ما" است که پاد اندیشی آغاز می شود. چگونه از میدان می توان به میان رسید؟ چگونه از پیرامون می توان به "مونه "خود رسید، چگونه از مرز خود می توان به زهدان هستی خود راه یافت؟ بی واسطگی، هنگامی ممکن است که از پیرامون، سوراخ کند و به میان راه یابد، و درست این میان را تکان دهد- بی واسطگی، هنگامی ممکن است که یک تجربه بتواند با هسته با آور ما نزد یکی کند

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure