Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 83از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نزدیکی و مرز

برترین تجربه بی واسطه، عشق ورزی است، و طبعا ً عشق ورزی، ایده آل "تجربه مستقیم و بی واسطه " است. هر تجربه ای که نزدیکتر و همانندتر به عشق ورزی شود، بی واسطه تر و مستقیم تر است. از این رو اصطلاحات " نزدیک "و "مرز"و "پیرامون "و "میان" و "سودن و بسودن"، همه از این تجربه پیدایش یافته اند، و خوشه مفاهیم این تجربه اند


نزدیکی کردن، یا مرزیدن یا بسودن، همه این تجربه عشق ورزی را در عمومیت جهانیش بیان می کنند. مرز، جائی است که به هسته و تخمدان و جایگاه تولید می توان رسید. هر تجربه ای ، مستقیم و بی واسطه بود، که از پیرامون، یک جا، به میان برسد و میان را به آفرینندگی بیانگیزد. هر جائی، مرز نیست، بلکه آن جائی مرز است، که بادیگری می توان عشق ورزید

همین طور یک تماس بدنی بطور کلی، "بسودن "نبود، بلکه آن بسودنی که به زادگاه، به هسته وجودی انسان، به دین که مادینگی هر انسانی است برسد. مثلا ً بوسیدن کتف یا دوش در گذشته، چنین نمادی بود. سراسر سطح حواس ما، همچنین سراسر افکار سطحی ما، که جرق و برق اجتماعی دارند، "مرزها "نیستند. مرز خرد ما، مرز حس ما، آنجاست که راه پیوند تولیدی با ما باشد. هر اندیشه یا تجربه پادی، هنگامی ما را می انگیزد که درست به این نقطه حساس، به "اندیشه مرزی "، به "این خیال مرزی"، به این "حس یا احساس مرزی "برسد


جائیکه از پیرامون یا میدان، یه میان یا مرکز وجود، پیوند دارد. معین کردن "مرز" یک فلسفه یا آموزه دینی، یا ایدئولوژی معین کردن سطحی نیست که از دید هندسی یا جغرافیائی، گرداگردش کشیده شده است. معین کردن مرز هر فلسفه یا آموزه معرفتی یا اندیشه ای، جستن راه رسیدن یک باره، از کرانه به میانه است- یافتن راه میان بر است – چگونه می توان از پوسته ها و حواشی و بحث های دراز منحرف سازنده از اصل، یک جا به میان آن مسئله یا آموزه یا اندیشه یا تجربه، رسید

صفحه 84از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

درون +برون
نقاط تحول به ضد

"رون" ، که پسوند درون و برون هر دو است، از ریشه "روان بودن " است. درون و برون، جنبش موج آسای هستی انسانی در دو سو است . وایو یا رام، که همان سیمرغ است، می گوید که :"خیراب آور تام من است. خیراب بر انگیز نام من است خیرات فرو ریز نام من است- زیانه کشنده نام من است" رام یشت، کردهاز سوئی دیگر، می دانیم که نام سیمرغ ، و نام موج (خیراب)، اشترکا و اشترک است. سیمرغ که نماد همه تخمه ها و طبعا ً تخمه انسان است، بیان تموج اشتراک است. سیمرغ که نماد همه تخمه ها و طبعا ً تخمه انسان است، بیان تموج هسته انسانی است، چون "تخمه را در آغاز در دریا می افشاند، که دارای موج است. نخستین جنبش هسته انسان، تموج، پس و پیش، و فراز و نشیب رفتن است. هسته انسان، در دو سو روان است. هسته آفریننده انسان، جنبش ضدی است. یک جنبش بسوی"میانش " است، که جایگاه آفرینندگی و زایندگی است، و جنبش دیگر، بسوی دور و بر، به پیرامونش، برای گشودن و باز شدن و ببار و بر نشستن است. در بیرون است که بر می آورد- "بر آمدن" از خود، هم گشودن و باز شدن و گستردن و پر در آوردن است و هم "بر و یار آوردن " و با "تخمه شدن "است. نه تنها درون، که جنبش به هستی و هسته انسان است، مینو (تخمه )است، بلکه در نهایت گشودگی در پیرامون نیز ببار و تخم می نشیند. درون یا برون ، "جائی و فضائی "نیست که از هم بریده باشند و میان آن دیواری کشیده شده باشد، بلکه درون،همان اندازه روند آفرینندگی است که برون


یکی، جنبش بسوی"به هم فشردگی" و گرد آوری محسوسات و تجربیات می گردد ودر به هم چسبیدن و به هم فشردن، به آفرینندگی می رسند و دیگری، جنبش محسوسات و تجربیات، به از هم گشودن و از هم گشودن و از هم باز شدن و پراکنده و پخش شدن است که این نیز به آفرینندگی می انجامد


پس درون، حرکت بسوی "گرد هم آئی و در هم گداختگی تجربیات " است و بیرون ، حرکت بسوی، خود گستری و خود گمشوی و خود گشائی در پراکنده و پهن کردن تجربیات است و هر دو به دو گونه آفرینندگی می انجامند.و این دو حرکت با هم، "هستی موج آسای انسانی " می باشند. درون و برون ، تاب خوردن میان دو آفرینندگی است. درون و برون، جائی برای ماندن و مقیم شدن نیست. آفرینندگی، هم در پیرامون و هم در میان ماست، ولی این نقاط، نقاط بازگشت است و سکون، فقط نماد "تحول به ضد "اند. بظاهر در این نقاط، جنبش، "می ایستد"، ولی در واقع در این سکون، بزرگترین تحول انجام داده می شود

در سکون ، سری جنبش، بکلی عوض می شود


در میان و در پیرامون ، در سکون، سوی جنبش وارونه می گردد. درون و برون، جایگاه تحول به ضد است

صفحه 86از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

هر تجربه زنده ای
تحول در سوی جنبش می گردد

ما هنگامی تجربه ای واقعی و تازه و زنده می کنیم که راستای جنبش ما در معرفت، تغییر کند. یک پدیده را موقعی در خارج تجربه می کنیم که سوی روند معرفتی ما، سوی درونی پیدا کند، و یک پدیده را موقعی در درون تجربه می کنیم که روند معرفتی ما، فوری، سوی بیرونی پیدا کند. تجربه تاره ای در درون کردن، تشنگی برای گسترش یابی خود در برون ایجاد می کند. ماندن در درون، نشان آن است که ما تجربه ای تازه در درون نمی کنیم. درون، تهیگاه "تکرار " شده است. و به محض کردن تجربه ای تازه از پدیده خارجی، جاذبه ای برای فرو رفتن پدیدار می شود. این دو حرکت، نه "از خارج به درون گریختن " و نه "از خود به خارج گریختن "است. بلکه با تجربه در خارج، مهر به درون، ایجاد می گردد و یا تجربه درونی مهر به بیرون، ایجاد می گردد

حقیقت، یا
آمیزش اشه و اشی

مسئله بزرگ فرهنگ ایرانی، "داشتن حقیقت " نبود، چون "داشتن حقیقت"، یافتن شیوه چیره شدن به یک چیز است- به هر چیزی، هنگامی یک حقیقت نسبت داده می شود، که ما علاقه به تصرف کردن آن داریم


برای ایرانی، در هر چیزی "اشه "و "اشی" ، یا به عبارت امروزه، دو حقیقت متضاد بود، حقیقت و ضد حقیقت بود، و هیچگاه نمی شد آنها را، به یک حقیقت کاست، تا بر آن چیره شد. هر چیزی، همیشه مسئله (چیستا)بود. هیچ چیزی، تصرف پذیر نبود


همیشه این مسئله طرح بود که چگونه می شود اشه و اشی را در آن چیز با هم هم آهنگ ساخت؟ فقط با مهر به هر چیزی، می شد با هر چیزی، روبرو شد، چون در هیچ چیزی، نمی شد اضداد را یکبار برای همیشه، هم آهنگ ساخت، و کار هم آهنگ سازی، یک کار همیشگی خرد می شد. در واقع، هیچ چیزی، حقیقتی نداشت، تا تصرف پذیر باشد. و ایرانی نیاز به حقیقت چیزها نداشت، چون نمی خواست که چیزی را تصرف کند

صفحه 87از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

ضد هر چیزی را باید جست

ما در تشخیص اضداد، همیشه به اشتباه می رویم. ما می انگاریم که ضدیت، همیشه چشمگیر است. ولی اضداد واقعی، نهفته اند، و چندان چشمگیر نیستند- اضداد واقعی را باید در هر چیزی جست تا یافت- ضد یت، روشی است برای چشمگیر و محسوس ساختن و شناخته شدن- اضداد واقعی ، خود را پنهان می سازند. اضداد چشمگیر، ما را از شناخت اضداد واقعی منحرف می سازد. حقیقت و باطل، کفر و دین، خیر و شر ......اینها بیشتر، جفت اضداد ساختگی "هستند. این اضداد، در آنچه با هم ضدند، بسیار ناچیز است، و در آنچه با هم مشترکند، بسیار زیاد است. ضدند، بسیار ناچیز است، و در آنچه با هم مشترکند، بسیار زیاد است

صفحه 88از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

هر اندیشه ای ، بریا آن که از اندیشه دیگر
جد گرفته شود
خود را نسبت به اندیشه دیگر، ضدتر می سازد

بقای هر دستگاهی، بسته به آن است که چه مقدار از اضداد با خود را می تواند تحمل کند، و تا چه حد ضدیت هر کدام از انها را می تواند تحمل کند، بی آنکه متزلزل بشود. هر ضدی، موقعی تأثیر شدید دارد که ضدیتش، تحمل ناپذیر می گردد. از این رو ، هر اندیشه ای، خود را "ضدتر از آنچه در واقع است " نشان می دهد ، تا از آستانه تحمل پذیری دیگری بگذرد ودیگری را به حالت خشم وپرخاش آور د . هر اندیشه ای که ضد اندیشه من است ، به آسانی به طیفی از همان اندیشه من کاستنی است

 

انسان می خندد وقتی اضدادا را درست می فهمد

رابطه اصلی دو ضد، دیدن هریک از آن دو، در تگنا و کمبود و نارسائیشان است، دیدن این که درست هر یک، در دیگری این تگنا و کمبود و نارسائی را می تواند رفع می کند. درک این رابطه اضداد با هم، خنده آور است . تا اضدا، انسان را نخندانند، درست درک نشده اند. ولی اضداد، هنگامی که در این رابطه احساس گردند، دیگر نمی توانند با هم بستیزند، تا یکی بر دیگری، چیره گردد. آمیخ (سنتز)یک جفت، گرفتن امکان خنده از انسان است. سنتز اضداد، برای آن است که خنده آور شدن هر دو، پنهان ساخته شود. درک اضداد در تناقض و آشتی ناپذیر شان، نتیجه اوج سوء تفاهمات است، یک ضد، موقعی ضد خود را درست می فهمد، که ببیند، آنچه خودش کم دارد، در دیگری است، ولی هر چیزی از ضدش، بی نهایت می ترسد چون در آشتی با ضدش ، فردیت خود را از دست می دهد. من تا موقعی هستم، که ضد دیگری هستم. پس برای"دوام خود"، باید ضد، بمانم و به ضدیتم بیفزایم. برای بقای وجود خود، باید ضد یافت- برای بقای اندیشه خود، باید در اندیشه دیگری، چیزی را یافت که ضد اندیشه خود است. من هستم، وقتی ضد، داشته باشم، من می اندیشم ، وقتی ضد اندیشه دیگری بیاندیشم

صفحه 89از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فکر زنده، زائیدنی است

هیچ فکری را با یاد گرفتن، نمی توان از آن خود کرد. فکر، هنگامی از آن ماست که از ما بزاید. هر فکر بیگانه، موقعی ارزش دارد که من را بیانگیزدو آبستن کند، تا فکر خودم را بزایم- یاد گرفتن افکار بی گانه، انسان را تباه و بیمار می کند

حافظه و فهم ما، زهدان ما نیستند. فکر، با سراسر وجود انسان کار دارد. حتی واژه "پاد" در فارسی نیز، با روند زائیدن کار داشته است

صفحه 90از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اشه و گستاخی
هیچ چیزی، یک حقیقت ندارد
هر چیزی، دو حقیقت متضاد دارد

اشه و اشی ، در آغاز معنائی داشته اند که جدا ناپذیر از فروزه "گستاخی و سر کشی و سر فرازی " بوده اند. هر کجا که فقط دم از"اشه یا اشا " زده می شد، مقصود "جفت مفاهیم اشه و اشی " بود- یا آنکه الهیات زرتشتی بر ضد معانی نخستین "اشه و اشی" برخاسته است، ولی رد پای آن در زبان باقی مانده است. در مجموعه الفرس، اشا بمعنای "گستاخی " مانده است و در برهان قاطع، روز بهشت که روز بهرین "اشه " است، سرافزار خوانده می شود و اسرافراز همان معنای گستاخی و دلیری و سرکشی را دارد. ما می اندیشیم که "گفتن حقیقت "همیشه نیاز به سرکشی و گستاخی دارد- ولی چون اشه و اشی، در فرهنگ ایران از هم جدا ناپذیرند، بی شک معنای ژؤفتر از این دارد. هیچ پدیده ای در جهان نگری ایرانی، یک حقیقت (اشه یا اشی "ندارد، بلکه همیشه دو حقیقت دارد که با هم متضادند. و پدیدار ساختن با هم این دو حقیقت متضاد، که هر دو حقیقت اند، نیاز به گستاخی دارد. ما همیشه ، ترس از گفتن حقیقت متضاد داریم- ما در اثر ناتوانی خود از هم آهنگ سازی دو حقیقت متضاد فقط یک حقیقت را می گوئیم و حقیقت دیگر را پنهان و تاریک می سازیم- ما سستی و ناتوانی خرد خود را، با باطل و زشت ساختن حقیقت دیگر، توجیه می کنیم و ناتوانی خرد خود را، تبدیل به هنر و فضیلت می کنیم


سستی ما، در باره حقیقت دیگر، خاموش می ماند-بهتر است که به دو حقیقت متضاد، اعتراف کنیم، تا آن را بپوشانیم، و همخوانی (انسجام )را به قیمت سرکوبی بخشی از واقعیت، بنام منطق بستائیم –گستاخی برغم این سستی خود است، که اشه و اشی لازم دارند. گفتن یک حقیقت از هر چیزی، دروغ گفتن است. کسی که دم از یک حقیقت می زند، بزرگترین دروغ را می گوید. هر حقیقتی، حقیقت ضدش را می پوشاند و تاریک می سازد


از این رو گفتن یک حقیقت، آسان است، ولی گفتن حقیقت دوم، نیاز به گستاخی دارد. برای یافتن حقیقت دوم، نباید حقیقت اول را رد و باطل کرد، چون باز حقیقت دوم، حقیقت اول را می پوشاند و تاریک می سازد


معمولا ً پیدایش دو حقیقت، نیاز به تاریخ دارد. هر مرحله ای که یک حقیقت، پیدایش یافت، حقیقت مرحله پیشین را می پوشاند

در هر دوره تاریخی، حقیقت، حقیقت پیش از آن دوره را نمی توان فهمید. همان سان ما در تغییر حالت روانی و درونی خود حقیقت حالت پیشین خود را تاریک می سازیم. تاریک سازی یک حقیقت، به خودی خود پیش می آید- آنچه زشت است، دروغ و باطل ساختن حقیقت پیشین است. دقت در بینش یک حقیقت، دقت در بینش حقیقت دیگر را می کاهد. ما توانائی بینش دو حقیقت را با هم ، با یک نیروی دید، نداریم- ما دو حقیقت متضاد را نمی توانیم با هم بیاندیشیم. بینش ژؤف و دقیق هر حقیقتی با خود، ناهم آهنگی می آورد


صفحه 91از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اضداد، بیرون از یک چیز، نیستند
یک چیز، ضد چیز دیگر نیست
هر چیزی، اضدادش را در درون خودش دارد

ما وقتی دم از کفر و دین، یا شر و خیر و یا ستم و داد.......می زنیم، یکی را بیرون از دیگری می انگاریم، و در این بیگانگی از همدیگر، یکی را رویا رو با دیگری می کنیم- ولی اضداد، همیشه درون یک چیز هستند. کفر ودین، درون هر انسانی است، و از هم جدا ناپذیرند. هیچ کسی نمی تواند دیندار بشود، یا کافر ناب بشود. همانطور هیچکس نمی تواند عادل تنها باشد

هر انسانی عادل و ظالم با هم است. هر انسانی ، عاقل و دیوانه (یا احمق)آمیخته با هم است، و عقل و دیوانگی، دو بخش ثابت نیستند، بلکه دو بخش جنبا و متغیرند- هر انسانی، هر جامعه ای ، هر گروهی، هر امتی، هر طبقه ای ......اضداد واقعیش را در درون خودش دارد

صفحه 92از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا نباید به خدا اندیشید؟
چرا نیاز به بدیهی و واقعیت داریم ؟

از روزیکه انسان به خود، اندیشید، در خود، سلسله ای از اضداد ایجاد کرده است، و همیشه خواهد کرد، و از آن پس وجودی نا آرام شده است. از این رو، خدا، پیدایش یافت. وجودی که هرگز نباید به او بیندیشد. از این پس، فقط یک وجود بود که در آن اضداد نبودند، چون هرگز حق نداشت به آن بیندیشد. دردسر، از روزی آغاز شد که ، هم می خواست به خدا بیندیشد، و هم حق نداشت که در او اضداد بیاید. اندیشیدن، همیشه پر از خطر است، چون اضداد، خطرناکند. از این رو اندیشیدن ، نیاز به پنگاهی امتی دارد که در آن اضدادی نیست- بدیهیات ، آگاهبود روشن، خدا، واقعیت......چیزهائی هستند که نیاز به اندیشیدن در آنها نیست


روزی که ما به هر چیز بدیهی، به واقعیت، به آگاهبود خود.....بیندیشیم ، نه بدیهی خواهیم داشت، نه واقعیت و نه آگاهبود و نه خدا، روزگاری، مردم را باید به اندیشیدن انگیخت. ولی ان روزگار، گذشته است، همه قدرتها در آن می اندیشند، که چگونه باید اندیشیدن را در مردم، محدود ساخت. اندیشیدن، خطرناکست. با اندیشیدن، هیچ چیزی، بدیهی نمی ماند. قداست، پدیده ای بود برای سد ساختن اندیشه. اندیشیدن، دشمن قداست است. هتک مقدسات، نخستین گام در اندیشیدن است

صفحه 93از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا تصرف یک اندیشه، جالبتر از
آفرینندگی اندیشه است

"تصرف یک اندیشه"، برترین ارزش نیست. انسان در تصرف یک اندیشه، همانند دیگری می شود. شوق تصرف کردن، فراموش می سازد که انسان، فرق خودش را با دیگری از دست می دهد. تصرف کردن یک اندیشه را در اجتماع، می توان به شکل مسابقه و رقابت در آورد- کام بردن از مسابقه، تصرف اندیشه را بسیار جالب می سازد. تبدیل یک اندیشه، به آتش زنه وجود و فکر خود، برتر از تصرف آن اندیشه است، ولی این عمل را نمی توان به مسابقه گذاشت. ناهمانند اندیشیدن با دیگران جالب نیست. چون "ناهمانندی را نمی توان به مسابقه گذاشت

 

در عرفان ایرانی
دین ، جانشین "اشه "شده است
و کفر، جانشین "اشی " شده است
دین (حقیقت)= اشه
کفر =اشی

آنچه در عربی، حقیقت، و در آلمانی wahrheitو در انگلیسی Truth خوانده می شود، در فرهنگ ایرانی، برابر با "جنبش پیوندی میان اشه و اشی "است- تنوع و وخوشه گونه بودن اشه و اشی در هر چیزی، پیوندهای بسیاری را میان آنها در هر چیزی ممکن می سازد، که با اصل "وحدت مداوم حقیقت " یا با "حقیقی که بطور مداوم، واحد می ماند"، متضاد است


حقیقت، علامتی مختصری برای "روند پیوند اشه و اشی در یک آن" است. پس در هر آنی ، ما با یک حقیقت، کار داریم

حقیقتی که بطور مداوم، واحد بماند، وجود ندارد. جهاد برای حقیقت، در سراسر تاریخ، جهاد برای دروغ بوده است. ولی حقیقت را عرفان در ایران، بجای همان اصطلاح "اشه "بکار برده است، و "کفر" را جانشین اصطلاح "اشی" ساخته است

حقیقت و کفر عرفانی، معنای حقیقت و کفر اسلامی را دیگر ندارد. شباهت آنها، فقط شباهت ظاهری است. حقیقت و کفر عرفانی، دو ضد آفریننده و متمم هم هستند. حقیقت و کفر عرفانی، روی و موی جانان، یا سیمرغ (خدا)ماندند. هم حقیقت خداست، و هم کفر، خداست


اشه و اشی ایرانی، با چیره شدن اسلام، فقط نامهای تازه ای به خود گرفتند، ولی شیوه تفکر ایرانی، بجای ماند- معنای "کفر " نزد عطار و مولوی، متضاد با مفهوم قرآنی "کفر" است


صفحه 94از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

حقیقت اشائی
حقیقت سامی +غربی

حقیقت، که اصطلاح سامی و غربی است، متضاد با کفراست (به عبارت دیگر، دو چیز نمی توانند در زمان واحد، حقیقت باشند، یکی حقیقت است و دیگری دروغ )و در سر کوبی کفر و دروغ است که حقیقت، سلطه خود را دوام می بخشد. حقیقت را باید نگاه داشت و ضدش را، طرد و تبعید کرد. حقیقت را باید دوست داشت و به ضدش، کینه ورزید. دوام و وحدت حقیقت سامی +غربی، سرکوبی مداوم دروغ و ظلم است. از این پس واژه، حقیقت، به معنای حقیقت سامی +غربی، بکار برده می شود
حقیقت اشائی، حقیقتی است که در هماهنگی با ضدش (کفر )، همیشه از نو می آفریند در هر آنی، وحدتی تازه دارد، ولی در دوام زمان، کثرتی از چهره هاست- وحدت حقیقت اشائی، فقط در"آن "است. ولی حقیقت سامی – غربی، نمی تواند هیچگاه مدارا باشد، آنچه حقیقت دارد، در گوهرش نامدارا است، و مدارائی، فقط یک تظاهر دروغین است. حقیقت، هیچگاه پذیرا نیست. حقیقت، دیالوگ و جستجو نمی شناسد. آنکه حقیقت دارد، نه می تواند بجویدو نه می تواند با کسی با هم بیاندیشد (دیالوگ کند) حقیقت، خود را تنها آموزگار جهان می داند. حقیقت، آزادی بیان را از دیگری می گیرد، بهترین سخن اوست، بقیه، همه هذیان و پوچ و یاوه سرائی است. حقیقت، اصل همه کینه ها و ستیزه خواهیها و تبهکاریها و جنگهاست. حقیقت، هر چیزی جز خود را، دروغ می سازد- هر چیزی جز او ، دروغند. هر چیزی جز او، کفر و الحاد و شرک است. از حقیقت، نمی شود گسست. به حقیقت نمی شود پشت کرد. فقط به یک چیز است که حق پیوستن و بستن است. حقیقت، مدارائی را در اجتماع از بین می برد. فقط حقیقت، موقعی مدارا می شود که همه بپذیرند که کسی معرفت از حقیقت ندارد. همه بپذیرند که فقط با تأویلات از حقیقت، کار دارد نه با خودش – هر یکی ، اقرار کند که فقط تأویلی از حقیقت را دارد، و هیچکس، حقیقت را ندارد و نمی شناسد. ولی گوهر حقیقت، بر ضد این مفهوم است . مفهوم حقیقت، ایجاب می کند که هر کسی ایمان دارد که با خود حقیقت، کار دارد نه با تأویلش، تأویل کردن حقیقت و کثرت تأویلات، بر ضد وحدت حقیقت است. همه تأویلات جز یک درک حقیقت دروغند. تأویل کردن حقیقت، وحدت حقیقت را بر هم می زند. کسی که حقیقت را تأویل می کند، بر ضد حقیقت است، چون اختلاف می آفریند- ولی حقیقت اشائی، ضد با خود را، دروغ و کفر و شر نمی داند- آنچه کفر خوانده می شود، متمم حقیقت است،وبا حقیقت با هم می آفرینند. و درک حقیقت اشائی، فقط در توانائی پیوند دادن (سودن )آن با کفر، ممکن می گردد"سود" بسودن حقیقت اشائی با کفر (اشه با اشی )است- در حقیقت عربی+غربی، مفهوم سود، بکلی عوض می شود. حقیقت، سود است، و کفر، زیان است. سود، دیگر"بسودن و پیوند یابی دو ضد " نیست، بلکه یکی ، بخودی خودش، سود است، و دیگر بخودی خودش زیان است . از این جاست که فورمول خطرناک "حقیقت =سود" ایجاد می گردد- هر چه حقیقت دارد، سودمند است، ناگهان وارونه می شود، هر چه سود دارد، حقیقت است. گرانیگاه همه ادیان و مکاتب فلسفی، که با حقیقت، کار دارد تغییر می کند- آنها، وعظ می کند که در حقیقت، سود است، ولو بظاهر نیز زیان باشد. در دروغ و کفر، زیان است، هر چند بظاهر و بطور موقت، سود داشته باشد. ولی مردم، این تساوی "حقیقت= سود" را در یک آن ، وارونه می کنند. همه ادیان و مکاتب، آلت توجیه منفعت پرستی و قدرت پرستی می گردند. از این پس، هر کسی سود و قدرتش را، حقیقت می سازد. از ادیان و مکاتب فلسفی ، ایدئولوژی می سازد- یک ایدئولوژی، سود یک گروه را مساوی با حقیقت می سازد


صفحه 97از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا، در سرمایه داری
حق به گسستن از دین و ایدئولوژی است؟

در حقیقت سامی – غربی، جهاد، خویشکاری گوهری حقیقت است؟ حقیقت، مجاهد است- کسی که با حقیقت کار دارد، باید جهاد برای حقیقت بکند. غرب، جهاد را در شکل دینی اشت که جزو گوهر یهودیت و مسیحیت و اسلام است، بکار نمی برد، و شکل تازه ای به آن در دامنه "سرمایه داری "داده است- بنیاد سرمایه داری، این اصل کلی است که : تنها آنچه سود ملموس دارد، حقیقت است. برای چنین حقیقتی است که باید جنگید- جهاد، برای جلب سود و قدرت، ناهم خوانست – چون برای سود جنگیدن، همیشه جنگ ، محدود می ماند. کسی، خودش را برای جلب سود بیشتر، قربانی نمی کند. در سوسیالیسم غربی نیزف طبقه کارگر ، برای این که سود و قدرتش برابر با حقیقت شد، با سرمایه داری، پیکار می کرد و می کند. ولی سو سیالیسم غرب، فورم دیگری نیز پیدا کرد، که در این پیکار، جهد می دهد. در این شکلف گرانیگاه پیکار برای سودف از سود به حقیقت جابجا شد. در مارکسیسم، پیکار طبقه کارگر، برای کسب سود بیشتر، تبدیل به "جهاد طبقه کارگر "، برای ایجاد "حقیقت تازه ای "گردید، که فراسوی سود است، و سود باید از آن معین گردد


کارگران اروپای غربی، پیکار را برای کسب سود، بر جهاد برای حقیقت، ترجیح دادند. ولی مارکسیسم در جوامعی که هنوز "حقیقت را معیار سود می دانستند"، جهاد جهانی چپ را شعله ور ساخت. در غرب، مسئله حقیقت، در گستره دین، مسئله جدی نیست. از این رو، گسستن از حقیقت دینی، آزاد شد. انسان اقتصادیف انسانی است که مفهوم حقیقتش ، از سودش، معین می شود- انسان دینی، انسانی است که مفهوم سودش، از مفهوم حقیقتش ، معین می شود. در غرب، مسئله حقیقت که هیچگونه مدارائی نمی پذیرد، تابع معیار سود خواهی شد. حقیقت برای او ، مساوی با سود و قدرتی است. گرانیگاه تساوی حقیقت سود، در سود است- هر چیزی ، از جمله دین و ایدئولوژی و فلسفه و حقوق بشرو آزادی ...ابزار و وسیله، برای رسیدن به حقیقت منحصر بفردند که سود است


در ادیان سامی، که هنوز"سود، تابع حقیقت منحصر بفرد "است، هر پیکاری، جهاد می شود. و هر چه که بیشتر، حقیقت تابع سود شد، و در تساوی با سود، گرانیکاه تساوی، سود شد، جوش و خروش برای جهاد، می کاهد. هر جهادی، پیکار می شود

طبقه کارگر در اروپا، برای کسب
سودف بیشتر پیکار کرد نه جهاد. در جوامع دیگر، که انسانها هنوز، در دین ریشه عمیق داشتند، مارکسیسم پذیرفته شد. جنگ و پیکار طبقاتی در مارکسیسم، مفهوم "جهاد " را یافته است. مارکسیسم، که منش جهادی داشت، در طبقه دیگر، همان کافر و مشرک را می دید. در کسی که
کوچکترین تجدید نظر revisionist می کرد، مرتد می دهد. کسی در اجتماع مارکسیستی، حق نداشت، فکر دیگر داشته باشد

از این رو در جوامع مارکسیستی، دین را کوبیدند، چون نمی توانستند رقیب خود را بپذیرند. هر فکری و فلسفه ای جز مارکسیسم، دین دیگر، حقیقت دیگر ، یعنی دروغ و باطل شمرده می شود. احزاب مارکسیستی در این جوامع، گوهر و منش اسلامی داشتند. در حقیقت دیگری، کفر و باطل و دروغ می دیدیدند که باید با آن به جهاد رفت. و توانائی گسستن، که سرچشمه اندیشیدن تازه است، در خود آنها به صفررسیده بود. و هر حقیقتی، آنقدر حقیقت است که آزادی گسستن از خود را می دهد، و آنقدر دروغ است که مردم را از گسستن از خود و پیوستن به دیگری باز می دارد. از این رو، هیچ حقیقتی (بمعنای سامی+غربی )، حقیقت نیست. در اروپا، اصل انسجام (همخوانی )، اصل انحصار حقیقت است. فقط آنچه با یک اندیشه، می خواند، حقیقت و عقلی است


و آنچه با آن اندیشه نمی خواند، خلاف عقل irrational است. ایراسیونالیسم، نام فلسفی کفر و شرک است. پیکار با ایراسیو نالیسم، جهاد پنهانی با هر اندیشه ای است که با یک فلسفه نمی خواند

«اکثریت »
چه هنگامی ، ارزش برای آزادی دارد؟

در غرب، مفهوم "اکثریت "، در روند تحولات فکری- فلسفی ویژه ای پیدایش یافت- تئوری "اکثریت +اقلیت "در دموکراسی فقط آنگاه بطور مثبت کار گذر است که، توانائی کافی برای گسستن در اکثریت ملت، موجود باشد. به عبارت دیگر، "انسان اقتصادی +سیاسی"، جای "انسان دینی " را گرفته باشد. و "بستگی به یک حقیقت "، اندیشه و رفتار سیاسی و اقتصادی را معین نسازد. تعیین اینکه یک انسان، دینی است، یا اقتصادی +سیاسی، از سوئی در "هنگامهای بحرانی و اضطراری زندگی "، معین می گردد، نه در حالات عادی اجتماع. از سوی دیگر، جا افتادن "تفکر فلسفی " در اجتماع، نماد توانائی نیروی گسستن است . امروزه در ایران به تئولوگها (کسانیکه اسلام راستین می سازند )یا ایدئولوگها احزاب، یا تئوسوفها، فیلسوف می گویند! تفکر سیاسی فلسفی، یا "پیرو یک فلسفه خاص شدن"، فرق دارد. ایمان به یک فلسفه داشتن، فقط امتداد یافتن ایمان دینی است، و نشان ناتوائی در گسستن. در جامعه ای که اندیشیدن در باره منافع اجتماعی و اقتصادی و سیاسی، تابع "بستگی پاره ناشدنی به حقیقت است" آنگاه، دموکراسی در ان جامعه، ورشکست می شود. اکثریت در چنین جامعه ای، اصل دیکتاتوری می باشدو وقتی اغلب افراد اجتماع ، دینی هستند(این مهم نیست که متعلق به کدام دین و ایدئولوژیند)نیروی گسستن وجود ندارد، و اکثریت، به مفهوم دموکراسی ، نمی تواند پیدایش یابد. تغییر فکر دادن، با توانائی گسستن، رابطه دارد . کسی که حقیقتش ، همه مسائل زندگی و اجتماع و ساست را معین می سازد، نمی تواند خودش، در باره زندگی و اجتماع و سیاست بیاندیشد . و حقیقت، فراگیر است، یعنی روی همه مسائل، تصمیم می گیرد. پس برای اندیشیدن آزاد، باید از چنین حقیقتی گسست، یا دامنه اعتبار آن را
تنگ ساخت. و از حقیقت ، می توان گسست! حقیقت، امکان گسستن را از هر کسی می گیرد. حقیقت، فراسوی خود را، فقط دروغ و باطل و کفر و شرک می داند

منوچهر جمالی
یکم سپتامبر 1998
پایان
رفع اشتباه
چنانکه برخی پنداشته اند که دزدی از اندیشه هایم فقط در انحصار نویسندگان و متفکران و سرایندگان و پژوهشگران مشهور است، سوء تفاهمی بیش نیست. این حق به همه داده10شده است



صفحه 101از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

مهر سیمرغ به دور افکندگان اجتماع

داستان سام و زال

در شاهنامه
و نقش بنیادی آن
در فرهنگ سیاسی ایران
منوچهر جمالی

ISBN 1899167 65 x
1996 May
Kurmali press
London-England

صفحه 102از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

مهر یا ایمان
سام یا ابراهیم
مقایسه
داستان سام و زال
با
داستان ابراهیم و اسحاق

این کتاب را در سفری به ایتالیا (ترکیه )نوشتم. با این کتاب نخستین گام مهم را در گشف زنخدای ایران برداشتم. در پژوهشهای بعدی یافتم که سیمرغ، نامی است که نماد سه تا یکتائی این زنخدا بوده است. چنانچه نام دیگرش در کردی سیمرغ به معنای سه بید و سه سرود است و در آثار هندی باستانی به شکل زنی با شش پستان که جمع سه زنخدا در یک شخص است، نمودار می شود

صفحه 103از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

زال و سیمرغ
یا
«انسان و خدا»
زالی را که سام دور افکند
فرزند خداوند شد

پسر، گر بنزدیک تو بود خوار
کنون است، پرورده کردگار
کزو مهربانتر بدو دایه نیست
ترا خود بمهر اندرون، پایه نیست

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف


Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure