Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 104از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پیشگفتار

این نامه ، افقهای امید را به روی آنانیکه به سرچشمه فرهنگ ایران می نگرند، می گشاید. ما فرهنگ خود را فراموش کرده ایم. آنچه را به یاد می آوریم، گورستانهائی که اندیشه هایمان در آنها زنده زنده بخاک سپرده شده اند. مفاهیم و جهان بینی ها و دین و روش پژوهش ما، بیش از دو هزار سال است که ما را از درک این فرهنگ ، باز داشته اند. زبان یادها و یادگارها و اسطوره ها، با مقراض مفاهیم و جهان بینی ها و دین و فلسفه ما، بریده و لال شده است. اسطوره های ما، بی زبانند. ولی می خواهند آنچه را در خود نهفته دارند، بگویند ولی می لا لند

بدویت فکری و کار ابتدائی

انجام دادن هر کار ابتدائی، ضرورت دارد. ولی آن کار ابتدائی، کل کار و تعالی آن کار نیست. آنکه می انگارد که این کار ابتدائی علمی ، کل علم است، دچار بدویت فکری است. بدویت فکری آن است که در همان ابتدا می ماند، و می پندارد که علم نیز در همانجا بپایان رسیده است. کارهای لغت شناسی و دستور شناسی، پیرامون شاهنامه، کارهای ابتدائی و ضروری هستند، ولی معرفت شاهنامه در این جا مرز خود را نمی یابد. اینها خشنها و سنگریزه هائی هستند که باید با سیمان به هم پیوند داده شوند تا بتوان کاخ فرهنگی را که سر به آسمان می کشد بنا کرد

صفحه 105از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اسطوره، تاریخ افسانه ای نیست

اسطوره و تاریخ، از دو گونه تجربه متفاوت و متضاد انسان، سر چشمه می گیرند. اسطوره، ته مانده های درهم ریخته و پراکنده تجربیات تاریخی، و افسانه سازی از پیش آمدها و شخصیت های
تاریخی نیست. از یک سو افسانه دانستن اسطوره، و از سوی دیگر اسطوره را، تاریخ افسانه ای " انگاشتن، سبب نابود ساختن پیوند ما، با سرچشمه فرهنگ ما گردیده است

 

شاهنامه
فقط تأویلی از اسطوره های ماست

شاهنامه ، تأویلی (گزاره ای )از اسطوره های ایرانی، از دیدگاه زمان ساسانی یا اندکی پیش از آن است. ما نباید این تأویل دوره ساسانی از اسطوره های خود را، با خود آن اسطوره ها (اسطوره های بنیادین که گم شده اند)عینیت بدهیم. بلکه باید بکوشیم از متون اوستائی و بندهشن و شاهنامه، که این اسطوره ها در دوره های گوناگون و از دیدگاههای گوناگون است کاری شده اند، این اسطوره های ریشه ای را باز یابیم. در هر چامه ای از شاهنامه، می توان دستکاریهای دوره های گوناگون را از جدا کرد. عینیت دادن شاهنامه با اسطوره ای بنیادین ، گمراه ساختن خویشتن و مردم است. جدا ساختن این لایه ها از همدیگر در هر چامه ای و داستانی، نشان یک پژوهش ژرف است، و گرنه ، با نادیده گرفتن این لایه ها و دگرگونیهائی که در هر دوره ای یافته اند و در آن ته نشین شده اند، پژوهشی پوچ و بی منطق و بی روش می کنیم. تصیح عادی شاهنامه، ولو همه نسخه ها را نیز با هم بسنجد، از عهده این کار بر نمی آید. ما باید شاهنامه را به کردار تأویلی از اسطوره های خود بپذیریم، نه به کردار اسطوره های اصلی خود. ما باید خود از نو بکوشیم که از درون شاهنامه گذشته و تجربه مستقیم با اصل اسطوره هایمان بیاییم، و این هنگامی ممکن است که خود، آنها را با تأویلات تازه خود ببینیم و بفهمیم. ما بیش از هزار سال است که اسطوره های خود را با عینک ساسانیها خوانده و فهمیده ایم. و با این تأویل، هیچگاه نخواهیم توانست، نیروی رستاخیزی اسطوره های خود را در شاهنامه کشف کنیم. در زمان ساسانی دین رسمی آخوندی (دین زرتشتی )امکانات رستاخیزی این اسطوره ها را گرفته بود. ملت ما نیاز به رستاخیز دارد

صفحه 106از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تشابه و تضاد دو داستان سام و ابراهیم

برای ژرفیابی فرهنگ ایران، باید تشابه و تضاد داستان "سام دلیری و زال"، با داستان "ابراهیم و اسحاق یا اسمعیل " را شناخت و سنجید. سام و ابراهیم، هر دو تن بدان می دهند که فرزند خود را یا دور افکنندو یا بکشند. ادیان یهودیت و مسحیت و اسلام، بر پایه درونمایه همین داستان که ابراهیم فرزندش را قربانی می کند، بنا شده اند، ولو هر کدام این داستان را بشیوه ای دیگر تأویل می کنند. در واقع مشخصات مشترک فرهنگ سامی با همه تنوعاتش در این داستان پدیدار می شود. با روی کردن به داستان سام، و تشابهش با داستان ابراهیم، و سپس سنجیدن اختلافات این دو داستان، شاخصه های فرهنگ ایران، چشمگیر می گرددپرسش شگفت انگیزی که بر می خیزد، این است که چگونه این تشابه و اختلافات و تضاد و واکنش گوناگون در برابر یک تجربه، بیش از دو هزار سال است که به چشم نیافتاده است، یا اگر بدید نیز آمده باشد، در ژؤفایش به جد گرفته نشده است و به تفسیر آن پرداخته نشده است؟ در دفتری که ماه پیش چاپ و منتشر ساختیم (تخمه ایکه آتش خود را در گیتی می افشاند)از دیدگاه مسئله پیدایش، برای نخستین بار، این تشابه و تضاد را بیان کردم، ولی فرصت آن را نیافتم که توبه های سرشار آن را بیشتر بگسترم

صفحه 107از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نا باوری از محتویات داستان
نا باوری از خود ماست

با بررسی دقیق و ژرف اسطوره هایمان، ناباوری، همه را فرا می گیرد، این که ما نمی توانیم باور کنیم که اسطوره هایمان چنین محتویات غنی و عالی دارند، بر خاسته از ناباروری به خود مان است. ما خودمان و نیاکان مان را باور نداریم. از این پس، دوره ای که ما با چشم کودکانه به این اسطوره ها می نگریستیم و آنها را افسانه و "ته مانده های مسخ شده تاریخ " می پنداشتیم، گذشته است، و دوره ای فرا رسیده است که نیازمند به معنای نهفته در آنیم، تا مایه رستاخیز فرهنگ ما کردندتک تک واژها و تصاویر و عبارات را، باید همچنین از درک" محتویات کلی و بنیادی داستان "فهمید و بررسی کرد، و به لغت شناسی تنهای این پاره ها بس نکرد. ناباوری خوانندگان، نسبت به محتویات موجود در داستان، ناباوری به غنا و عمق فرهنگ ما، و بالاخره ناباوری نسبت به خود ماست. ما نمی توانیم باور کنیم که این مائیم که چنین افکار و عواطف و محتویات غنی و عمق را پدید آورده ایم که هنوز نیز در ما زنده ولی خفته اند. ما افکار و تجربیاتی را که در این اسطوره ها نهفته اند،خیال و افسانه می شماریم و غنای خود را بنام علم و واقعیت بینی، انکار می کنیم . ما با نادیده گرفتن توبه های ژرف این اسطوره ها، وجود این عواطف و تجربیات غنی و ژؤف را در خود انکار و خفه می کنیم، چون این اسطوره ها، بیانگر تجربیات مایه ای و رستاخیزی ما هستند

صفحه 108از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

سام، و مسئله دور افکندن زندگی

در بررسی که در پیش داریم خواهیم دید که سام، باور افکندن فرزندش زال، برای عیب ناچیزی که دارد، در واقع"زندگی "را دور می افکند، و آن را خوار و ناچیز می شمارد. ولی آنچه را که انسان برای نقصی جزئی دور می افکند و طبعا ً می اندازد از زنخدا کهسیمرغ باشد، پذیرفته می شود، و آنچه در آغاز، انسانی بود، یا پرورش خدائی (سیمرغی )، خدائی می شود


خدا، مادر و پرورنده زندگی بطور کلی است، و روان می دارد که هیچ جانداری ولو معیوب، دور افکنده و آزرده شود. این که سیمرغ ، مرغ افسانه ای نیست، بلکه نخستین مادر خدا و زنخدا ی ایرانی است، در دفتر" نوروز جمشیدی "، گسترده و روشن ساخته ام


هیچگونه ضعفی در انسان، ولو آنکه اجتماع نیز آن را نپیذیرد، علت طرد زندگی و بی ارزش شمردن آن نمی گردد. زندگی در هر جانداری، با همه عیب و نقصی که داشته باشد، پدیده ای خدائی است (سیمرغی است)و دور افکندن آن، با هیچ بهانه ای روا نمی باشد. خدا، رابطه مادری (پرورنده، پروردگار. خدای مادری بود که می پرورد، پروردگار، در اصل نام خدای مادری است )با هر چه زنده است دارد. خدا، حتی مطرودان اجتماع را می پرورد. و بالاخره، خدا، همان کسی را که جامعه طرد کرده است، برگزیده خود می سازد

صفحه 109از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پرسش بنیادی فرهنگ و اسطوره

پرسش بنیادی فرهنگ ایرانی، در داستان سام و زال می آید ، چنانکه پرسش بنیادی ادیان ابراهیمی، در اسطوره ابراهیم و اسحاق، یا ابراهیم و اسماعیل آمده است. پرسشهای بنیادی هر فرهنگی، بیان اسطوره ای پیدا می کنند. تجربیاتی که در اسطوره ها نهفته اند، تجربیات کل ملت است، نه تجربیات خصوصی یک فرد یا شخصیت نادر تاریخی. محتویات اسطوره سام و زال، سنجه هائی را بدست می دهند که سراسر پیش آمدها و شخصیت ها و اند یشه های تاریخ ما با آن سنجیده و ارزیابی می شوند و خواهند شد. یک اسطوره ، آینده ما را بیشتر از آن معین می سازد که سراسر وقایع تاریخی

 

رابطه سام با فرزند، چه معنائی دارد؟

شیوه رفتار سام و ابراهیم با فرزندشان در هر دو داستان، رابطه ویژه یک انسان با فرزندش را در نظر ندارند. آسمان که هر انسانی با فرزندش رفتار می کند، شیوه رفتار انسان را با کسی که با او، برترین و بهترین و بیشترین پیوند را دارد، در نقطه نظر دارد. انسان که انسان با فرزندش رفتار می کند، شیوه رفتارش را با سایر افراد و همنوعان و هم میهنان و حتی سایر چیزها و عواطف و منافع و احتیاجات خود او مشخص می سازد. چنانکه در آغاز شاهنامه در داستان کیومرث، شیوه رفتار او با سیامک، همین معنا و محتوا را دارد . شیوه رفتار او با سیامک، نمونه عالی رفتار او با هر کسی و چیزی و جانداری و عاطفه ای و نیازی از خودش نیز است. این پیوند محسوس تکواره ، بلافاصله بیان یک پیوند همگانی و انتزاعی نیز است

امروزه ما وقتی در باره شیوه رفتار با فرزند، سخن می گوئیم ، آن را به همان فرزند ویژه، محدود ویژه، محدود می سازیم، و سایر روابط را با دیگران و اشیاء و حتی سایر فرزندان، جدا می سازیم و به کنار می گذاریم. ولی در اسطوره های ابراهیم و سام، چنین نیست . رابطه با فرزند، چکاد تعالی همه پیوندها است، و طبعا ً سایر روابط که درجات نسبی با آن دارند و فروتر از آنند، معین می گردند . رابطه با فرزندی ویژهف کل روابط یک انسان را با جهان و با خودش (و آنچه متعلق به خودش است، عواطف و سوائق و نیازهایش )معین می سازد. در داستان ابراهیم ، پیوند ایمانی، اصل می شودو پیوند مهری، فرع و تابع آن. وارونه اش چنانکه سپس روشن خواهد شد و در داستان سام، پیوندی مهری، اصل می شود. چنانکه عیسی می گوید آنکه می خواهد از من پیروی کند باید پدر و مادرش را رها کند و پدر و مادش و زن و فرزندان و برادارانش را منفور دارد (انجیل لوقا 14، 26)، و وقتی خانواده اش بسراغش می آیند، و پیروانش او را از آمدن آنها با خبر می سازند، می گوید که شما خانواده من هستید. خانواده ایمانی و پیوند ایمانی، از این پس معتبر است . محبت تابع ایمان می شود، و محدود به حلقه مؤمنان و همعقیدگان می گردد. وقتی ابراهیم، فرزندش را قربانی می کند(همان خواست قربانی، قربانی است، ولو آنکه حیوانی نیز سپس جانشین فرزندش شود، اگر خدا، این جانشین را عرضه نمی کرد، او فرزندش را بحتم می کشت). به هر حال، پیوند فرزند یا پدر و مادر، فقط نماد همین برترین پیوند انسانی و گیتائی هستند. در واقع رابطه با فرزند، ناف بستگی یک فرد با سراسر گیتی است. با بریدن این ناف، سراسر روابط او با گیتی بریده می شود

صفحه 111از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

شیوه رفتار با زندگی معیوب

با زادن زال، یک پرسش کلی در جهان بینی ایرانی طرح می گردد، که ژرفتر از آن چیزی است که در داستان شاهنامه طرح گردیده است. و آن پاد یا پارادکسی (شطحی )است که با بنیاد زندگی پهلوان کار دارد. سام، پهلوان است و پهلوان باید با اهریمن که نماد سستی است، پیکار کند. خویشکاری پهلوان، پیکار با اهریمن یا سستی و کمبودی است. نیرومند، بر ضد سستی است که سرچشمه همه تباهیهاست. اکنون کودکی زاده می شود که هر چند سر شار از زندگی است، ولی با نقص و عیب می باشد

با زنده ای که معیوب است باید چه رفتاری کرد؟ (فراموش نشود که با این پرسش، همه مسائل اجتماعی در باره کودکان و بینوایان و پیران و ...طرح می گردد)چون سیمرغ، نگهدار هر جانی است و عیب، کمبود و سستی است که باید با آن جنگید و طرد کرد. در اینجا وجدان پهلوان در تنش و کشمکش قرار می گیرد و به خود می پیچد . آیا زندگی وقتی نقصی داشته باشد، باید طرد گردد و آزرده شود؟ آیا به زندگی، وقتی دارای نقص و عیب است، باید کین ورزید؟ هر چند مسئله بنیادی این است، ولی در داستان ، مسئله در بعد اجتماعی طرح می گردد. این اجتماع است که پهلوان را زیر فشار قرار می دهد، و از او، دور افکندن فرزندش را می طلبد. در واقع مسئله بنیادی، آشکارا طرح نگردیده است. جامعه می خواهد که "زنده ای که معیوب است"، دور افکنده شود. جامعه، مهر به "زنده معیوب " را رد می کند. ولی خدای تازه که سیمرغ باشد، وارونه این خواست را اجتماع ، اصل زندگی می داند، و سستی و عیب و نقص را فرع. زندگی را برای نقصش نمی توان خوار شمرد، بلکه برای همان ویژگی زنده بودنش باید علیرغم ضعف و عیبش ، پرورده و پرستاری کرد و به آن مهر ورزید . البته در پس این "عیب ویژه "، مفهوم انتزاعی و کلی عیب قرار دارد. هیچ عیبی ، نمی تواند علت بی مهری باشد.زندگی را باید علیرغم جنایت و تباهکاری ، دوست داشت. زندگی را باید علیرغم بیماری و پیری و ناتوانی ، ارجمند شمرد، زندگی را باید علیرغم بی کاری و شوم بختی و ناچیزی، پرورد. سستی، هیچگونه بهانه و عذری و دلیلی و حقانیتی برای "نادیده گرفتن"و" بی ارزش شمردن زندگی در هیچ انسانی نیست. برای عیب، نمی توان زندگی را دور افکند، یا آزردن آن را پسندید. در این جا مسئله برخورد با تباهکاران اجتماعی و شیوه کیفرشان، مسئله برخورد با سلخوردگان و یتیمان و ناتوانان و ناچیزان و بی نوایان و آسیب دیدگان و بالاخره مسئله ناتوانی روانی و دیوانگان و بیماران طرح می گردد. اینها همه از حق سیمرغی برخور دارند و باید ازآنها نگهداری و پرستاری کرد

صفحه 112از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اشاره ای کوتاه

ابراهیم، می خواهد اسحاقی را که بی نهایت دوست می دارد به فرمان خدا بکشد، تا اوج ایمانش را به خدا پدیدار سازد.سام ، پسرش را برای کمبود و عیبی دور می اندازد و می آزارد، و سپس از کرده خود پشیمان می شود، و از این کرده خود، در پایان به قداست زندگی پی می برد (هنگامی که رویا رو یا سیمرغ می شود). ابراهیم ، بخاطر فرمان خدا، از زندگی فرزندش و مهر به فرزندش می گذرد و هیچگاه از آن پشیمان نمی شود. ولی درست خدای ایرانی (سیمرغ )در عمل دور افکندن زال بوسیله سام، یک گناه می بیند، و فرزندی را که سام آزرده است، خدا در آغوش خود می پذیرد و می پرورد و فرزند حقیقی خود می کند

صفحه 113از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پرسشهائی که فرهنگ ایران
در داستان سام و زال طرح می کند

-آیا انسان حق داردف جانی را بیازارد، چون اجتماع و قوانینش از او می خواهند؟
-آیا انسان حق دارد، برای حفظ حیثیت اجتماعی اش، از مهر خود به انسانی بگذرد؟
- میان قربانی انسانی بخاطر اجتماع، و ترک وطن، کدام را برگزیند؟
- آیا با واگذاشتن آزردن (کشتن و شکنجه )به دیگران بی گناه می ماند؟ بگذار دیگران بیازارد و دور بیفکنند تا من بی گناه باشم سام دیگران را به دور انداختن زال می گمارد. بگذارد دیگری بجای ما بیازارد. مسئله کاربرد میانجی برای آسوده ساختن وجدان و برداشتن بار مسئولیت از خود. هر حکومتی بوسیله مامورش می آزارد. آیا مامور، معذور است؟

نماد قربانی

وقتی ابراهیم آماده کشتن فرزندش می شود، خدا، حیوانی را بجای فرزند به او می دهد تا قربانی کند و بکشد. بجای آزردن انسان، حیوانی آزرده می شود. این فکر برای خدای ایرانی، سیمرغ، ناپذیرفتنی است. مسئله در داستان سام، با دور افکندن زال، رهانیدن زال از درد است. سیمرغ، رهائی از درد را می خواهد، نه ایمان سام را به فرمان خودش. برای ادیان سامی بزرگترین مسئله این است که "چگونه می توان به اراده خدا، ایمان پیدا کرد؟ ". با قربانی کردن بهترین دوست داشته ها. راه رسیدن به ایمان حقیقی ، قربانی کردن چیزی است که ما بیش از هر چیزی به آن مهر می ورزیم. برای فرهنگ ایران بزرگترین مسئله این بوده است که به آنچه بیش از همه مهر می ورزیم، آن را از هر درد برهانیم. و آنچه را بیش از همه چیز دوست می داریم، "زندگی "است. چگونه می توان زندگی را از درد رهانید؟ خدا، ایمان نمی خواهد ، بلکه مهرورزی به زنگی ، در رهانیدن زندگی از درد. او زال را درد زال می رهاند، و مهر خود را به زندگی نشان می دهد، تا سام نیز، به زندگی مهر بورزدو انسانها را از درد برهاند


رهائی زندگی از درد، برترین ارزش را داشته است، نه ایمان به خدا . مسئله ایرانی این نبوده است که حقیقت چیست؟ و خدا کیست؟ و چگونه می توان به خدا ایمان آورد؟ بلکه مسئله ایرانی این بوده است که رابطه فرد با زندگی، چگونه باید باشد؟ مسئله ایرانی،نگرانی اش برای اجرای فرمان خدا برای رسیدن به سعادت ملکوتی و آخرت نبوده است، بلکه او در باره زندگی و زیستن همه زندگان و انسانها نگران بوده است. نگرانی ایرانی در این بوده است که چگونه باید در برابر آنچه زندگی می کند بیاندیشد و رفتار کند و بگوید تا آن را نیازارد وراه پیدایش ان را نبندد. مسئله ایرانی در اصل، تلاش برای رسیدن به سعادت ابدی فردیش نبوده است، بلکه تلاش برای آنکه هر زنده ای، به خوشی در گیتی زندگی کند. از این رو هیچ جانی را نمی توان جانشین جان دیگر ساخت


آزردن همه جانها، یکسان است. هیچ جانی را نمی توان برای دیگری قربانی کرد. انسان را به عنوان یک جان، نمی توان برای خدا نیز که جانست، قربانی کرد، خدا نمی تواند قربانی بطلبد، چون خودش هم زندگی می کند. زنده به زنده ، مهر می ورزدو از درد دیکری،جانش ودلش می سوزد

صفحه 115از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فرمان خدا و فشار اجتماع

داستان سام، تنش یک فرد را با یک اجتماع نشان می دهد، نه تنش فرد رابا خدا، آنکه در داستان سام فرمان می دهد، اجتماع است نه خدا. این اجتماع است که قربانی را می طلبد. یک فرد را باید به نفع اجتماع، قربانی کرد. جامعه، عرف و اداب و عادات جامعه و قوانین جامعه ، آزار جانی را می طلبد، و سام خویشتن را در آغاز تسلیم آن می کند. ولی در برابر این فرمان سختد لانه اجتماع، مهر فردی او، در نهان بسیج می شود و بالاخره این مهر پنهانیف چندان نیرو می گیرد و به خود می آید، تا آنکه فرمان اجتماع، در برابر مهر سام، عقب نشینی می کند و فشار اجتماع را نادیده می گیرد. در فرهنگ ایرانی، خدا نمی توانست از سام، قربانی فرزندش را بخواهد. این اجتماع است که چنین خواستی دارد و درست خدا (سیمرغ )، بر ضد این خواست اجتماعی است که بر می خیزد

سرزنش، ننگ، هجرت

ترس از سرزنش و ننگ اجتماعي سام را مجبور به ترک ميهن ميکنند و اگر بخواهد بماند بايد بچه را دور بيفکند.در شاهنامه ميايد

بترسيد سخت از پي سرزنش............شد از راه دانش بديگر منش

از اين بچه چون بچه اهريمن........سيه چشم و مويش بسان سمن

چو آیند و پرسند گردنکشان.............. چه گویند ازین بچه بدنشان
چه گویم که این بچه دیو چیست................... پلنگ دو رنگ است یا خود پری است
بخندند بر من مهان جهان................................... از این بچه در اشکار و نهان
ازین ننگ بگذاریم ایران زمین........................... نخوانم برین بوم و بر آفرین

مسئله سام و عرف اجتماع
مسئله "ضرورت زمان "و
"تنش آن با "نیاز گوهری فرد"

سام در آغاز، تن به ضرورت زمان می دهد. انچه "عرف جامعه در آن زمان می طلبد"، او می کند، و تسلیم زمان می شود، ولی ناگهان متوجه می شود که او خودش نیازی دیگر دارد که از ترس اجتماع آن را نادیده و خوار گرفته است. "نیاز گوهری او"، در تعرض با "چیزی است که شرائط زمان "خواسته است. همه در فکر آنند که تقاضا یا ضرورت زمان چیست؟ و هیچکس در فکر ان نیست که "نیاز ژرف گوهری و اخلاقی انسان چیست؟ آنچه که فرد می خواهد، آنچه که گوهر نهفته و خاموش فرد می خواهد، در زمان و در اجتماع و در قانین و عرف، نیست. و او حق دارد که این را بخواهد. نیاز اخلاقی فرد را نباید قربانی مصلحت روزگار و اقتصادی غیر اخلاقی اجتماع کرد. درست "اخلاق حقیقی "، در بیان همین نیاز و ایستادگی در برابر مردم است، نه در تسلیم شدن و سازگاری با "عرف و عادت و رای اجتماع " . پیدایش اخلاقی گوهر فرد، و پیدایش اصل اخلاقی در فرد، و مقاومت او در برابر اجتماع، اهمیت فراوان دارد. داستان سام و زال، یکی از بزرگترین ستونهای دین مردمی در ایران است که با ادیان حاکم، چه مهر گرائی و چه زرتشتی، تفاوت کلان داشته است


فرد، علیرغم رای و پیشینه و دین متداول در اجتماع، حق به پیدایش این گوهر اخلاقی فردی خود دارد. این داستان نشان می دهد که زمانها در ایران ، بنا بر این عرف رفتار شدهف که کودکان را به خاطر نواقصسشان دور افکنده اند، و مقصود این اسطوره، پیکار یا این عادت شوم بوده است. همانطور که داستان ابراهیم ، نیز نشان دهنده این واقعیت است که یهودیان محبوبترین فرزند خود را برای یهوه قربانی می کرده اند، و یا این اسطوره، در اصل خواسته اند که یهودیان را از قربانی کودکان خود باز دارند. ولی طرز برخورد با این تجربه واحد، دو شکل و عبارت و اندیشه گوناگون به خود گرفته، که در گسترش آنها، شیوه های دینی و اخلاقی و قانونی متفاوت و متضاد پدید آمده است. در داستان سام، این نیاز مهری انسان است که علیرغم اخلاق و دین و عرف حاکم بر اجتماع ، اعتبار می یابد، و اخلاق و دین حقیقی شمرده می شود. در داستان ابراهیم اراده یهوه و الله است که مرجعیت نهائی شناخته می شود. اگر او اراده بکشتن بکند باید کشت. کشتن برای او قربانی و امتیاز است. هر چند سام ، طبق اجبار اجتماعی و اکراه درونی خود، تسلیم اخلاق و دین و عرف حاکم در اجتماع زمان خود می شود، ولی در می یابد که در گوهر و جان او، اصل اخلاقی عالی و حقیقی دیگری است که گر چه اعتبار اجتماعی ندارد ولی باید از ان پیروی کرد، ولو تنش با اخلاق مقتدر و معتبر اجتماع داشته باشد. قدرت اخلاق و دین اجتماعی، او را از کشف اخلاق حقیقی که از گوهر خود فرد می تراود باز نمی دارد


صفحه 117از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

جامعه از سام می خواهد که بکشد

هنگامی که سرزنش اجتماعی در باره فرزندش، به مرزی می رسد که سام از ننگ باید ترک میهن را بکند، جامعه در واقع به او امکان ادامه زندگی را بدان شرط می دهد که فرزندش را دور بیفکند، که از کشتن به مراتب بدتر است، چون در دور افکندن، هر چند دست خود سام نیز آلوده به کشتن نمی شود، ولی" مرگ تدریخی در گرسنگی و تشنگی زال"، درد آمیزتر از کشته شدن یک باره است. سام در رابطه با "آزادی "قرار می گیرد که جامعه از او می خواهد. اهریمن، از ردن جان را برای ضحاک، گوارا ساخت و او را در خوشمزگی و کامبرداری از آزار زندگی، فریقت . ولی در این جا انسان با آزادی روبروست که جامعه از یکی از اعضایش می خواهد. او حق دارد در جامعه زندگی کند بشرط آنکه فرزند خود را بخاطر اجتماع قربانی کند. و سام در از ردن فرزندش با جامعه و زمان خود، بشیوه ای موافقت می کند. ولی این همداستانی او با جامعه، او را آرام نمی گذارد. هنگامی جامعه یا حکومت یا زمان یا قانون و یا دین و یا خدا می خواهند که من بیازارم ، و عمل آزردن را هم تائید می کنند، و همه آن را کار درست و نیک و ثواب می دانند، و همه از من اجرای آن را با فشار منفی یا مثبت می خواهند وجدان من آرام و خشنود می شود؟ گوهر سام، بلاواسطه و مستقیم با"مسئله ازردن جان" روبروست و از این کار، ناخشنود و نا آرام است


سام می توانست به خود بگوید که بهتر است وجدان گزنده و پیچان خود را فراموش کنم، و پرده رویش بکشم و یا ان را خفه کنم و گوش بحرفش ندهم و خود را به کری بزنم، تا با راحت و آسوده، همدستان با اجتماع و حکومت و عرف و دین و قانون و خدا بشویم . آیا جامعه و حکومت و قانون و دین، بهتر می فهمد یا من ؟ آیا آنچه جامعه و حکومت و دین، به نام ضرورت و اقتضا می شناسد، اعتبار بیشتر از ان دارد که "من در درون خود بطور مبهم احساس می کنم"؟ آیا می شود که در گوهر فرد من حقیقت مطلقی بانگ بردارد، هر چه جامعه و حکومت و دین می گوید و فرمان می دهد، نسبی باشد؟
و درست با شناختن این تفاوت و برتری اصل اخلاقی گویا در گوهر خودبر تقاضا و حکم اجتماع و اخلاقش است، از کرده خود پشیمان می شود وبه جبران آن بر می خیزد، فرمانبری از اجتماع و عرف و اخلاقش، اشتباه بوده است

صفحه 118از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

جرم از همان پسندیدن ، آغاز می شود

سام می انگارد که اگر کودک را کسی دیگر دور بیفکند، او دست خود را به جرم نیالوده است، یا او نمی تواند از مهرش تاب بیاورد که بچه اش را دو بیندازد، و اگر دیگری این کار را بکند، دلش کمتر سکسته خواهد شد، به هر حال دور افکندن بچه را بدیگری را می گذارد تا خود در دور انداختن، دچار تردید و شک نشود و هم دستش به قتل فرزندش آلوده نشود

بفرمود پس تاش بر داشتند ........................وزان بوم وبر دور بگذاشتند
یکی کوه بد نامش البرز کوه .................................بخورشید نزدیک و دور از گرو ه
بدان جای سیمرغ را لانه بود ...............بدان خانه ، از خلق بیگانه بود
همان خرد کودک بدان جایگاه ..............................شب و روز افتاده بد بی پناه
زمانی سر انگشت را میمکد .......................زمانی خروشیدنی می کشید

در فرهنگ ایرانی ، خدا که سیمرغ باشد هیچ گاه نمی توان فرمان قربانی بدهد ، واین اجتماع است که بر ضد گوهرخدائی که هر کسی ، بهره ای ازآن است ( هر کسی تخمه ایست ازدرخت همه تخمه ، که سیمرغ فرازش نشسته وخود عین همه آن تخمه هاست ، و از پراکندن این تخمه هادر سراسر گیتی است که همه پیدایش یافته اند)چنین فرمانی را می دهد، جامعه، رفتار ضد سیمرغی می کند و پهلوان، در گوهر خود، این گوهر اخلاقی سیمرغی را با ز می یابد. اجتماع، با فشار سرزنش و ننگین کردن و زشت گوئی، در واقع به سام "زخمی اهریمنی "می زند. در اثر درد این زخم، زال را دور می اندازد، ولی این زخم وجود او را بکلی دگرگون می سازد، و گوهر اخلاقی او در اثر این زخم، کم کم پدیدار می شود و پشیمان می گردد، و سپس به جستجوی "فرزند دور افکنده "و "جائی را که آزرده است" تا باز به او مهر بورزد. سرزنش و ننگ ، سبب دلیری او در اقرار به مهرش می شود. ولی او این گناه را به اجتماع نسبت نمی دهد، با آنکه این گناه، در اثر فشار اجتماع ، پدید آمده است

همینکه او این کار را علیرغم مهر درونش ، پذیرفته و پسندیده، گناهکار شده است. جرم او را همان پسندیدن آغاز شده است

این که او کودک را به دیگری وامی گذارد تا دور بیندازد، نشان ان است که احساس مبهم ولی کافی از بی مهری و ضد اخلاقی بودن کار خود دارد ، ومی خواهد که دستش به جرم آلوده نشود . همانسان که ضحاک ، حاضر نمی شود دست خود را آلوده به کشتن پدرش بکند واین کار را اهریمن با رغبت به عهده می گیرد

صفحه 120از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا ، تاریخ را برتر از اسطوره میشماریم ؟

ما امروزه ، " واقعیت " را بیش از " امکان " ارزش می دهیم . امکان ما ، واقعیت را نمی زاید ، بلکه میان امکان تا واقعیتش بسیار فاصله است . امکانات ما دیگر تخمه هائی نیستند که در خود ، نیروی افشاننده وافزاینده داشته باشند ، بلکه باید آن ها را با زور خارجی و بیگانه ، به واقعیت کشائیده واین که یک امکان تا چه حد واقعیت و امکان احساس می کنیم ، رابطه ای نیست که همیشه این طور احساس شده است . وبا تغییر این رابطه ( میان امکان و واقعیت ) ، نا گهان امکان ، ارزش برتر از واقعیت را پیدا می کند . در هر انقلاب سیاسی ، اجتماعی ، فلسفی ویا اخلاقی ، این تغییر ارزش امکان در برابر واقعیت وبرتری یافتن ارزش امکان بر واقعیت ، نقش بنیادی را بازی می کند . وقتی واقعیت بیش از امکان ، ارزش یافت ، هیچ کس به فکر انقلاب وتغییرات کلی نمی افتتد . تاریخ ، در بر گیرنده واقعیتها ست ، واسطوره وشعر وروء یا ، محتوی امکاناتی که وقتی " تخمه زایا " شدند برای واقعیت ، خطرناک می گردند . وقتی " امکان " ، " تخمه ای " نیست که " واقعیت " را می زاید بلکه قدرتی خارجی لازم است تا امکان را استحاله به واقعیت بدهد ، انگاه " تاریخ " پیدایش می یابد . تاریخ با برتری واقعیتی که وجودش به قدرت بستگی دارد ، کار دارد


در هر واقعیتی ، پیروزی قدرتی نهفته است ، ودر هر " امکان از دست رفته وگمشده ای " ، شکستگی که نشانگر نبود قدرت بود ه است . از اینجاست که ما به تاریخ بیشتر ارزش می دهیم که به شعر واسطوره واید ه آل وروءیا . تاریخ ، زنجیره واقعیت ها ، وطبعا ً زنجیره پیروزی قدرتها است . ولی آیا چون تاریخ ، مجموعه شکست ارزشها وآرمانها ی اخلاقیست ، پس این ارزشها وآرمانها ، بی ارزشند ؟ همه آن ها افسانه وساختگی و دروغند ؟
در یک شعر یا اسطوره ویا روءیا ، امکاناتی هستند که با اندکی دلیری وایستادگی وهمت وغیرت ، می توانند واقعیت بیابند

بسیاری امکانات ، نیاز به مامائی دارند تا " کودک واقعیت " ، افکنده ودور افکنده نشود . بسیاری از این امکانات در اشعار وآرمانها وروءیا ها واسطوره های ما از دست نرفته اند . این امکانات ، هنوز نیز زنده و به جایند ، وهنوز نیز به ما امید می بخشند . ما ئیم که باید ماما بشویم و واقعیتی را که در آن پرورده شده بزایانیم . امکان ، علیرغم واقعیت ها که می گذرند وبه تاریخ می پیوندد ، به جای می ماند . " واقعیت پیروز وقدرتمند " ، جا را از سر برای " امکان " ، برای اسطوره وروءیا و آرمان ، باز می کند . شعر و رویاء واسطوره وآرمان ، میماند ، ولی واقعیت ها علیرغم قدرتشان می گذرند وتاریخ می شوند


این اسطوره ها واشعار وروءیا ها هستند که همیشه در تلاشند که واقعیت را از خود بزایند ، ولو آن که با دست قدرتها ی تاریخی ، افکنده ( سقط ) می شوند ودور افکنده می شوند . ولی سیمرغ ، این تخمه ها وامکانات وروءیا ها وآرمانها ی دور افکنده را که قدرت مداران می پندارند مرده اند ، بر می گیرد و در آغوش خود می پرورد و آنها را فرزند اصیل خود و مقدس و متعالی و زیبا می سازد، و روزی همان دور افکنندگان، به جستجوی بازیابی اسطوره ها و آرمانها و رؤیاهای گمشده خود می افتند. قدرتمداران، حکایت می کنند که این اسطوره ها و آرمانها و رؤیاها، همه مرده اند همه تاریخ به خاک سپرده اند، و آنچه گفته می شود همه افسانه و خیال است، ساختگی و دروغ و فاقد واقعیت است. آنها با این ادعاهای علمی که استوار بر واقعیت اند، این امکانات تخمه ای را از واقعیت شدن باز می دارند. وارونه پنداشت آنها این امکانات، از دست نرفته اند، بلکه درست به دست آنان که اسطوره ها را افسانه ساختگی و پوچ و دروغ می خوانند، هزاره ها است که از واقعیت یابی باز داشته شده اند این امکانات، همیشه در پیش ما زنده اند، پرستیدن واقعیت، پرستیدن قدرت است. تاریخ، تاریخ کنش و واکنش قدرتهاست. واقعیت، مقتدر است ولی منقور. تسلیم شدن در برابر واقعیت، در نهان طغیان در برابر قدرتی است که می خواهد امکان را از ما بار دیگر پر یابد. از اینجا است که اسطوره، برتری خود را بر تاریخ، نگاه می دارد. تاریخ برای قدرتخواه و واقعیت پرست، اهمیت فوق العاده دارد. نزد او اسطوره، فقط تاریخ افسانه است،فقط افسانه و خیال پردازی و غیر علمی است

چون برای او اخلاق و آرمان و رؤیا و ارزش، فقط افسانه و دروغ است. امکان، همیشه شکست می خورد. امکان باید همیشه تابع واقعیت باشد. این قدرت است که حقیقت دارد، چون می برد. چون واقعیت می شود، و آنچه واقعیت می یابد که قدرت دارد

صفحه 122از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

درد و رابطه اش با قربانی ابراهیمی

ابراهیم باید بزید، ولی در زیستن، پیوسته، آنچه را بیش از همه به آن مهر می ورزد، برای خدا و فرمانش قربانی کند. ولی انسان، آن چیزی "هست" که به آن از ته دل مهر می ورزد. انسان با آنچه دوست می دارد، عینیت دارد. انسان آن چیزهائی است که به آن عشق می ورزد. این سخن، آنگاه چهره گرفته و تیره خود را نشان می دهد که قربانی، درونسو می گردد. مسئله بنیادی، مسئله قربانی کردن سوائق و عواطف و خواستها و اندیشه های خود، برای خواست خدا و آموزه خدا می گردد. یا به سخنی دیگر، به جای قربانی برونسو جهاد با نفس یا قربانی برونسو (ریاضت)، مسئله بنیادی می گردد. بدینسان انسان به دو پاره، از هم بریده می شود. پاره ای که از آن ، سوائق و عواطف و احساسات و اندیشه هایش می جوشند، باید آن به آن، از پاره دیگر، آزرده شوند. قربانی ابراهیمی، درد بردن مداوا است. آنچه برای ادیان ابراهیمی، گوهر دین است، برای فرهنگ ایرانی ضد دین و ضد اخلاق است. آزردن سوائق و عواطف و احساسات و خرد و اندیشه هائی که از خود می جوشند، جان آزاری است، یا به عبارت دیگر "دور افکندن خود" است. درد، در فرهنگ ایرانی، سرچشمه اهریمنی دارد و باید با آن پیکار کرد. در، در فرهنگ ایرانی، همانند اهریمن، ویژگی تصادفی و زخمزنی و ضربه ای دارد، و چنین دردی که انگیزنده است پذیرفته می شود، ولی آنچه پیوسته و همیشگی است، پیدایش و خوشی است (پیدایش گوهر، خوشی است). درد نمی تواند در زندگی، مداوم گردد، چون آنگاه، این اهریمن است که بر انسان چیره شده است. خود آزاری را به نام قربانی خود برای خدا مداوم ساختن، تبدیل خدا به اهریمن است. درست خدای ایرانی، در زدودن هر دردی (مانند سیمرغ که بلافاصله با دور انداختن زال، زال را از درد می رهاند) پدیدار می شود سیمرغ، هیچ دردی را نمی تواند به خود رها کند. فرهنگ ایرانی، اصل یگانگی زندگی (جان) را می پردازد. یک بهره از جان، نمی تواند بهره دیگر را قربانی کند، و حقانیت آزردن آن را از خدا داشته باشد

صفحه 123از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

زال، فرزندی است که زائیده می شود

اسحاق، فرزندی است که
به امر خدا خلق می شود

خدای ابراهیم، خدای خالق است، خلق کردن، بیان قدرت مطلق است. قدرت، وقتی مطلق است که بتواند از هیچ، خلق کند و آنچه هست به خواست خود، باز هیچ کند. طبعا ً در آنچه چنین خدائی هم ایجاد می کند، این سائقه هست، ولوهم در آغاز، هیچ بوده است. خلق کردن، رابطه قدرتی را به میان مخلوقاتش می آورد. در داستان ابراهیم، مفهوم "خالق مطلق" با مفهوم "قربانی و ایمان" به هم به طور منطقی، گره می خورند. فرزند ابراهیم که سپس قربانی خواهد شد باید خلق از هیچ باشد. خدا با اراده اش از هیچ، هست می کند، و از هست هیچ. اسحاق از هیچ که "کمبود مطلق" است، خلق می شود. پدر و مادر او، هیچکدام امکان تولید کردن و آبستن شدن را ندارند. نبود امکان انسانی تولید و باربرداری، لست خدا را برای "خلق از هیچ" باز می کند

اسحاق فرزندی است که فقط با اراده مطلق یهوه، خلق می شود و ابراهیم و سارا فقط بهانه هستند. اسمعیل را که اسلام به جای اسحاق می گذارد، در منطق "خلق از هیچ" کمبود دارد، و به همین علت نیز یهوه، او را برای قربانی بر نمی گزیند. چون پیدایش و زایش از هاجر جوان، می تواند طبیعی باشد و نیاز به اعجاز و خلق نیست که در این داستان ضرورت دارد. یهوه اسحاق را بر می گزیند، چون به فرمان او دو نفر عقیم، خلق گردیده است


و درست در قربانی ابراهیم آنچه به فرمان خدا از هیچ خلق شده است و به خودی خودش هیچ است، نابود گردد. ایمان به خدا همین آگاهبود از هیچی، و نبود مطلق در برابر فرمان خداست. خدا هر وقت بخواهد از هیچ، خلق می کند، و هر وقت بخواهد باید مخلوق نابودخدای ابراهیم، خدای خالق است، خلق کردن، بیان قدرت مطلق است. قدرت، وقتی مطلق است که بتواند از هیچ، خلق کند و آنچه هست به خواست خود، باز هیچ کند. طبعا ً در آنچه چنین خدائی هم ایجاد می کند، این سائقه هست، ولوهم در آغاز، هیچ بوده است. خلق کردن، رابطه قدرتی را به میان مخلوقاتش می آورد. در داستان ابراهیم، مفهوم "خالق مطلق" با مفهوم "قربانی و ایمان" به هم به طور منطقی، گره می خورند. فرزند ابراهیم که سپس قربانی خواهد شد باید خلق از هیچ باشد

خدا با اراده اش از هیچ، هست می کند، و از هست هیچ. اسحاق از هیچ که "کمبود مطلق" است، خلق می شود. پدر و مادر او هیچکدام امکان تولید کردن و آبستن شدن را ندارند. نبود امکان انسانی تولید و باربرداری، لست خدا را برای "خلق از هیچ" باز می کند. اسحاق فرزندی است که فقط با اراده مطلق یهوه، خلق می شود و ابراهیم و سارا فقط بهانه هستند. اسمعیل را که اسلام به جای اسحاق می گذارد، در منطق "خلق از هیچ" کمبود دارد، و به همین علت نیز یهوه، او را برای قربانی بر نمی گزیند

چون پیدایش و زایش از هاجر جوان، می تواند طبیعی باشد و نیاز به اعجاز و خلق نیست که در این داستان ضرورت دارد

یهوه، اسحاق را بر می گزیند، چون به فرمان او دو نفر عقیم، خلق گردیده است


و درست در قربانی ابراهیم آنچه به فرمان خدا از هیچ خلق شده است و به خودی خودش هیچ است، نابود گردد. ایمان به خدا همین آگاهبود از هیچی، و نبود مطلق در برابر فرمان خداست. خدا هر وقت بخواهد از هیچ، خلق می کند، و هر وقت بخواهد باید مخلوق نابود شود. اسحاق، فرزند پیدایشی ابراهیم و سارا نیست، بلکه فرزندی است که مستقیم از خدا خلق شده است. ولی سام جوان هم فرزندی ندارد، و آرزوی داشتن فرزند از زن جوان و زیبائی میکند که در شبستانش دارد. پیدایش، راه طبیعی خود را می پیماید. زال در زاد، فقط یک عیب (آهو) دارد، ولی اسحاق، از"هیچ یا کمبود و عیب مطلق" خلق می شود. در داستان ابراهیم در تورات، سفر پیدایش، ابراهیم در تلاش برای داشتن فرزندی است که در تبار او، میثاقی را که خدا در ازاء ایمانش برای مالکیت یک مشت ممالک و قدرت بر جهان (همه شاهان از سلاله او خواهند بود) داده است تضمین کند. مسئله بنیادیش، تضمین اجرای میثاق خدا برای دادن مالکیت و قدرت ابدی در دودمانش تا ابد است، و طبعا ً باید خودش در آغاز، بچه ای داشته باشد. بی داشتن بچه، میثاق خدا برای مالکیت و قدرت ابدی، هیچ سودی ندارد. مسئله او، ایمان به خدا برای رسیدن خانواده اش به طور ابدی به قدرت و مالکیت است. و برای تحقق این وعده شیرین و دلچسب خدا در ازاء ایمان به او، حاضر است دست از مهر به فرزندش بکشد


به فرض آنکه ابراهیم، اسحاق را قربانی می کرد، میثاق یهوه با او استوار، به جای می ماند، و خدا مجبور می شد از سر فرزندی دیگر برای او خلق کند. ابراهیم می توانست دوجین ها فرزند مانند اسحاق به فرمان خدا به قربانی گاه ببرد، چون دلش از میثاقی که با خدا بسته بود محکم بود، که یهوه به شیوه ای مالکیت و قدرت را به خانواده او به ارث ابدی خواهد داد


ولی، سام فرزندی می خواهد که به آن مهر بورزد مسئله پیمان تابعیت مطلق در ازاء دستیابی به قدرت جهانی، یا گذشتن از مهر خود، در شاهنامه میان ضحاک و اهریمن رد و بدل می شود. ضحاک از مهر به پدرش (و همه زندگان) می گذرد تا به مهر مطلق در جهان برسد به شرط آنکه تابع محض اهریمن گردد. اکنون زمان سخن را به دست فردوسی می سپاریم تا داستان سام و خواهش او را برای داستن فرزند آغاز کند

کنون پرشگفتی یکی داستان....................... بپیوندم از گفته باستان
نگه کن که مرسام را روزگار...................... چه بازی نمود ای پسر گوش دار
نبود ایچ فرزند مرسام را........................... دلش بود جویا دل آرام را
نگاری بداند رشبستان اوی .........................زگلبرگ رخ داشت و از مشک موی
از آن ماهش امید فرزند بود .....................که خورشید چهر و برومند بود
زسام نریمان همو یار داشت................... زبار گران تنش آزار داشت
زمادر جدا شد بدان چند روز.................... نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره چنان بود برسان شید ...................ولیکن همه موی بودش سپید
شبستان آن نامور پهلوان...................... همه پیش آن خرد کودک نوان
کسی سام یل را نیاراست گفت ......................که فرزند پیر آمد از خوب جفت

صفحه 126از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

دایه دلیر
سپیده دم پیدایش سیمرغ است

زمادر پسر چون بدین گونه زاد......... نکردند یک هفته برسام یاد
شبستان آن نامور پهلوان .............همه پیش آن خرد کودک نوان
کسی سام یل را نیاراست گفت ..............که فرزند پیر آمد از خوب جفت
یکی دایه بودش بکردار شیر............... بر پهلوان اندر آمد دلیر
چون آمد بر پهلوان مژده داد ...........زبان بر گشاد آفرین کرد یاد
که بر سام یل روز فرخنده باد ............دل بدسگالان او کنده باد
بدادت خدای آن چه می خواستی.......... کجا جان بدین خواهش آراستی
پس پرده تو، ایا نامجوی ...................یکی پاک پور آمد از ماه روی
یکی پهلوان بچه شیر دل....................... نماید بدین کودکی چیر دل
تنش نقره پاک و رخ چون بهشت....... بروبر نه بینی یک اندام زشت
از آهو همان کش سپیدست موی......... چنین بود بختت ایا نامجوی

بدین بخشش است کرد باید سپند .......مکن جا نت نشناس ودلرا نژند

پدیدار شدن دایه دلیری که بسام مژده زدال زال را می دهد ومی گوید که آن چه را آرزو می کردی ، یافتی ، نخستین نشان پیدایش سیمرغ است
" نشان " ، مفهومی دیگر برای ما دارد که برای پهلوانان شاه نامه دایه که پرونده کودک است ، از دیدگاه سیمرغی ، مادر حقیقی شمرده می شود که از مادر واقعی برتر است . چنا نچه خود رستم پرورنده سیاوش است ، در واقع ، رستم نقش سیمرغی را برای سیاوش بازی می کند . وسیمرغ در همین داستان به زال می گوید : ( دایه ، مام حقیقی است )
ترا پرورنده یکی دایه ام همت مام و هم نیک سرمایه ام یا آن که سام در باره سیمرغ می گوید

زسهم وی و، بویه پودر خویش ........خرد در سرم جای نگرفت پیش
به پیش من آورد چون دایه ای........... که از مهر باشد وراما یه ای

ودایه ، به همین علت پرواز می کند که حقیقت را به سام بگوید، هر چند که دیگران همه از گفتن این حقیقت بسام سرباز می زننند، و کم و بیش همان عقیده را دارند که کودکی که معیوب زاده است، کیفر الهی، برای گناه مجهولی از سام است. البته این گناه، برای خود سام هم نا معلوم است، با آنکه کودک معیوب، نشانی از آن گناه است سام نمی داند که این گناه چه بوده است ولی بخشایش الهی را می طلبد
اگر من گناهی کران کرده ام وگر دین اهرمن آورده ام

بپوزش مگر کردگار جهان .....................به من بر ببخشاند
به پیچیده همی تیره جانم زشمرم .....................بجوشد همی در تنم خون گرم

او خود هم عیب بچه نوزادش را کیفر خدا برای گناه خودش می داند. خدا او را در بچه اش مجازات می کند. ولی این اندیشه بر ضد آئین سیمرغی (مادر خدا )بود


دایه، این عیب را در برابر زیبائی و نیرومندی کودک، ناچیز می شمارد، و آن را به هیچ روی، نشان گناهی که از سام سرزده باشد نمی شناسد، بلکه آن را بخشش الهی هم می داند. دایه است که می داند خدا (سیمرغ)برای گناه پدر، پسر را کیفر نمی دهد. این بینش سیمرغی است و گرنه اجتماع پابند عقیده دیگری است و آن را کیفر گناه نا بخشودنی پدر می داند، و از این رو او را به شدت سرزنش خواهد کرد و از این سرزنش است که سام ، خود نیز این را نشان گناهی از خود می داند و از آن بی خبر است که دایه و گفتارش، نشانی از معرفتی دیگر هستند. "نشان "، گونه ای " پیش دانش یا پیش اجتماعی احساس است که هنوز در همه ابعادش گسترده نشده و وضوح نیافته است. خواب سام نیز در همین داستان، همین گونه پیش بینی و پیش حسی است. پیش بینی همان چشمی که در تاریکی از دور، موئی را می بیند و ایده آل معرفت ایرانی شناخته می شود، و دین را نیز بینش چنین چشمی می داند. و پهلوان باید چنین چشمی داشته باشد و رستم در هفتخوانش، چنین چشمی را به شاه و سپاه ایران می بخشد. در واقع، نشان، همان اخگر و سرشک و تخمه است. نشان ، یک تخمه معرفت است که در خود، نیروهای افزاینده و گسترنده بسوی یک معرفت فراخ و پهناور دارد. از نشان، یا خواب است که معرفت، می تراود و می روید. روءیا به معنای آرزوهای سر گرفته و به ناآگاهبود رانده، نیست


روءیا هم " تخمه بینشی "است که در بیداری و در واقعیت می گسترد، یا در واقعیت از آن، شاخ و برگ و بر، فرا می روید

در این نشان که دایه زال باشد، سررشته ای است که در پایان به سیمرغ بسته می شود. نشان معرفتی است که در همان آغاز تخمه در ما نشانده می شود. داستان در اینجا همانند پیدایش خدا در روءیا به ابراهیم در آغاز است. بادیه، و موضعگیرش به مسئله پرسش بر انگیز زال، سپیده دم پیدایش سیمرغ از افق سر بر می زند، و به غایت داستان و پایان پیش آمدها، اشاره ای رمز آمیز می کند. دایه، سایه ای است که از سیمرغ به آغز افکنده شده است. این پیش احساسی است که سپس عرفا آن را"لقیه اول "می خوانند که با آن خارش، جستجو آغز می گردد. با ادیه و موضعگیریش، راستای حرکت بسوی سیمرغ و جستجوی سیمرغ معین می گردد. پرورنده، همان معرفتی را بطور فشرده و ساده دارد که سپس در برخورد با سیمرغ، گسترده می شود. ولی سام پهلوان، همین "نشان یا معرفت تخمه ای "را نادیده می گیرد. سام، چشم خورشید گونه ندارد که معرفت را در همان تخمه اش در یابد، و از درون تخمه بپروراند و برویاند. سخن دایه در برابر حرفهای مردم، ناچیز و ناشنیده و بی ارزش می باشد. امکان معرفت به " ارزش متعالی زندگی و مهرورزی به ان "در همان آغاز است، ولی همانند رستم که در سپیده دم نشانی که از سهراب می یابدف راه به معرفت پسرش و مهر به او نمی یابد. رستمی که با چکاندن "چکه های " خون جگر دیو سپید، چشم کیکاوس و سپاه ایران را خورشید گونه ساخت، فراموش کرد که چکه ای از ان را در چشم خود بچکاند، یا آنکه وقتی بچشم خودش رسید، دیگر چکه ای نمانده بود. همین "چکه یا سرشک خون"است که چشم را تبدیل به خورشید معرفت می سازد تا پرتو به همه جا اندازد. از یک چکه معرفت، خورشید معرفت (چشم خورشید گونه )پیدایش می یابد. نشانف همین چکه و سرشک است. نشان، همان بوی مهر است که امید و آزار را بسوی غایت نهائی، راه می ماند. سام، در سپیدی موی سر زال، که خود بزرگترین نشان "معرفت " است، و بزرگترین نشان پیدایش است، بکردار نشانی از"آینده پیدایش چکار معرفت در فرزندش "نمی بیند. موی سپید زال، بخودی خودش، نشان پیدایش معرفت گوهری در زال بود. ولی سام نیز در این، عیب (آهو)می بیند


این دو رنگه بودن زال، ویژگی "دیوی"زال است. این همان تضاد تخمه ای (سیمرغی (انگرا مینوئی و اسپانتا مینوئی )است که اگر با هم بیامیزند، آفریننده می شوند، و معرفت از آنها پیدایش می باید. درست این همان تضاد موجود در رستم است که هم در کشیدن ناهید و مهر دو چهره صورتگی برای نیایش سام می فرستند، نودار می گردد، و باز درست همان تضاد است که در ازدواج زال با رودابه که از دو دین متضادند، نمودار می گردد. سام از این دیو آسائی زال، به معرفت غلط می رسد، چنانکه در زناشوئی زال و رودابه، برخورد به این دوتائی و تضاد (ویژگی دیوی )، اشکال پیدا می کند، و همه از این زناشوئی دو عنصر متضاد با هم واهمه دارند. البته واژه سام، معنایش نظم است و واژه، معنایش سرشاری و لبریزی و فراوانی است که باز بیان دیو آسائی است، و اصل نظم، در برابر اصل فراوان و سرشاری، همیشه رویاروئی نظم با هرج و مرجست. نظم اصل وحدت است که در برابر دوتاگرائی، که سرچشمه کثرت و آفرینندگی است، گیج و نگران می شود. وجود زال، بخودی خود، همین نشان دوتاگرائی و به عبارت دیگر تخمگی و طبعا ً سیمرغی بودنش است. ولی سام از همه این نشان ها، انگیخته نمی شود و مهر در او نمی جنبد، بلکه سرزنش و ننگ اجتماعی و حیثیت اجتماعی و در واقع خود خواهیش، نمی گذارد که مهر به زال، چهره بنماید

صفحه 130از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نشان مهر و جستجوی مهر
جستن انسان برای مهر ورزیدن

از همان آغاز شاهنامه، مسئله نیاز به کسی که باید بدان مهر ورزید" طرح می شود، چون مسئله بنیادی فرهنگ ایرانی است وقتی از فرزند کیومرث، سیامک سخن به میان می آید

زگیتی بدیدار او شاد بود .................که بس بارور شاخ بنیاد بود
بجانش بر از مهر گریان بدی.............. زبیم جدائیش، بریان شدی

سپس در خود داستان سام و زال، این سر اندیشه در گفته ماده شیر بفرزندش، باز تابیده می شود

یکی داستان زد برین ماده شیر......... کجا کرده بد بچه را شیر سیر
که گر من تراخون دل دادمی ............سپاس ایج بر سرت ننهادمی
که تو خود مرا دیده و هم دلي .............دلم بگسلد گر زمن بگسلی

(پرورش مادر بفرزند، در انتظار سپاس نیست بلکه لبریزی مهر است)خواه ناخواه هنگامی در انسان چنین گونه مهری باشد در جدائی، نمی تواند بشکیبد، و این نیاز شدید، او را به جستجو می گمارد . جستجو، زاده مهر است. آنجا که مهر است، می جوید. اگر کیومرث را در نقش نخستین تخمه انسان در نظر بگیریم، این مهر به فرزند، مهری است همگانی. او نیاز به انسانی دارد که به ان مهر بورزد. او انسانی است که سر چشمه جوشنده مهر است که بی مهر ورزی، نمی تواندزندگی کند. مسئله او نیرومندی یا "سر شاری وجودی "یا"جان خود جوش "است، در حالی که در ادیان ابراهیمی، یک"انسان مخلوق "، هر لحظه هستی خود را در خطر از دست دادن می بیندو می هراسد و باز به اراده خداست که باید خلق گردد، از این رو باید ایمان به اراده خدا داشته باشد. بی اراده آن به آن خدا، او هیچ می شود. او در هر دمی باید هیچی و ناتوانی خود را حس کند، و از نو حس کند که نیاز به خالق دارد تا به او از نو هستی بیاید. هستی، لحظه به لحظه، هدیه و عنایت است مسئله او جستجوی این است که خدا اکنون چه می خواهد تا تسلیم آن شود. یکی در جستجوی چیزی است که بدان مهر بورزد. دیگری در جستجوی کشف اراده خداست، طبعا ً در جستجوی خدا یا نماینده خدا هم است، دو داستان بر جسته از"خانواده سیمرغایان "، داستان سام و داستان سهراب، هر دو همین داستان جستجو هستند. سام پسرش را می جوید که خود دور انداخته است تا به او مهر بورزد

سهراب که پسر دور افکنده رستم (نوه سام)است، پدرش را می جوید تا به او مهر بورزد. سهراب، پسری است که از عشق یک شبه، پدید آمده و رستم او را نپرورده است، رستم که تبار سیمرغی دارد و فرزندان گوناگون دیگران را بنا بر پیشینه آئین سیمرغی، پرورش داده است ، درست پسر تنی خودش را از ان محروم می سازد، و با او غیر سیمرغی رفتار می کند. به فرزندان دیگر، مهر ورزیده، ولی این مهر گسترده را از فرزند تنی خودش دریغ داشته است. نیای او سام، پسرش را که پدر رستم خواهد شد می جست، ولی پسرش سهراب، او را می جوید. او هم مانند نیایش، پسرش را دور افکنده، ولی بکلی این عمل دور افکندن را فراموش کرده است، و هیچگاه نیز مهر این فرزند گمنام در دلش نجنبیده است. سهراب پسری است که هرگز مهر پدرش را نچشیده است، و رستم مانند نیایش سام، هیچ نیازی در دل به مهر ورزی به او ندارد. رستم نسبت به سهراب رفتار سیمرغی نداشته است، او که فرزند سیمرغی است، فرزندش را دور افکنده است، و هیچگاه مهرش به او در دلش نمی جنبد. سام، هنگامی فرزندش را دور افکند که سیمرغ را نی شناخت، و با سر ادیشه قداست جان آشنا نبود، ولی رستم فرزندش را با کمال بی اعتنائی دور می افکند، با آن که خود زاده از دست سیمرغی است . و این یک رفتار آگاهانه ضد سیمرغی است، در حالی که گناه سام در دور افکندن زال، گناه ناآگاهانه بود. در اینجا مسئله مقایسه این دو جستجو مطرح نیست که بسیار اهمیت دارد، بلکه آنچه در این دو جستجو، مشترک است، مسئله "نشان "است که برای بررسی در داستان سام واجد اهمیت است


"نشان "، واژه ای است که از فضای ویژه ای برخاسته، و از آن فضا است که می توان آن را در تمامیتش دریا فت . نشان، که از نشاندن و نشانیدن می آید، کاشتن و غرس کردن و نهادن تخم یا نهال در زمیناست. نشانده، کاشته است. نشان، تخمه یا چوبه ای است که کاشته می شود و سپس بر می افرازد و درختی با شاخ و برگ و بر می شود. آن تخمه و چوبه، درخت پر شاخ و برگ و تنومندی را در آینده نشان می دهد که پدید خواهد آمد. نشان، روند پیدایشی پیوسته ای را در زمان مجسم می سازد


شاخ و برگ و تنه و بر، همه از طبیعت و هستی آن تخمه و شاخه، بهره دارند. ما که با اصطلاح نشان، در عرفان انس گرفته ایم، تفاوت ژرف معنای آن را با نشان از زمینه ای که برخاسته و در شاهنامه بجای مانده، به آسانی در نمی یابیم


از نشان خدا یا حقیقت، خدا و حقیقت نمی روید و نمی گسترد. با درک عرفانی نشان یا مفهوم قرآنی آیه، بسراغ شاهنامه رفتن ایجاد سوء تفاهمات فراوان می کند. یکی از نشانهای ویژه پیدایشی "بو" است. بوی بردن از هر چیزی، بهره ای از ان چیز است که بر می خیزد و به بوی کننده، می رسد و ان بو، او را با خوی و طبیعت خود آن چیز آشنا می سازدف و در بوی کننده، آنگاه آرزو و امید و خواهش رسیدن به ان چیز را بر می انگیزد، و او را بجسجو می کشاند، و او چون "بهره ای از ان هدف و غایت" را در خود دارد، احساس نیرومندآن را دارد که اصلش چیست، و آن چیز هر چند گم است ولی گمان می برد که اصلش چیست. این بو که بهره ای از خود اصلست، کشان کشان او را پیوند به اصلش می دهد. این است که بویه، هم آرزو مند ی است
، و هم در خود بوی چیزی را که او را به جستجو انگیخته دارد. وقتی زال نزد سیمرغ فرازکوه می رسد، و هر راهی به او که نزد سیمرغی است بسته است، ولی یاد، بوی مهر زال را به سام می رساند.و با این بو، از دور است که بویه (آرزومندی و اشتیاق )زال در دل سام می جنبد و او را بسوی کوه البرز و نشیم سیمرغ می کشاند

بروبر نشیمی چو کاخ بلند........ زهر سو بروبسته راه گزند
برواندرون بچه مرغ و زال .......تو گفتی که هستند هر دو همال

همی بوی مهر آمد از باد اوی........ بذل شادی آرد همی یاد اوری

نبد راه بر کوه، از هیچ روی .........دویدم بسی گرد اوپوی پوی
مرا بویه پور گم کرده خاست ...........بدلسوزگی جان همی رفت خاست

در داستان سهراب می بینیم که در آغاز، مادر"نشانهای پدر "را به او می دهد. این نشانها، بیش از"مهره ای " از رستم است که ببازوش می بندد. سهراب پیش از نبرد با رستم ، به هومان می گوید

که من در همنبرد خود ..........نشانهای مادر بیایم همی

در دادن نشان به سهراب، در دل سهراب، مهر به رستم بر انگیخته می شود، و از ان پس، او را آرام نمی گذارد و از مهر سرشاری که از این نشان بر می خیزد، جوینده می شود


سهراب وقتی ناگهان در نبرد آخر بزیر می افتد و رستم با تیغ، بر او را می درد، سهراب دم از جستجوی بیهوده خود می زند

نشان داد مادر مرا از پدر ........زمهر اندر امد روانم بسر

روان سهراب با یک نشان، از مهر لبریز و افشاننده می گردد

همی جستمش تا ببینمش روی ..........چنین جان بدادم بدین آرزوی
دریغا که رنجم نیآمد بسر .....................ندیدم درین هیچ روی پدر

سهراب جوینده، همیشه بنا بر نشانها یش، گمان درست می برد، و در می یابد که همنبردش رستم است- از نشان ، بینش درست می روید، ولی هومان تورانی او را بدروغ گمراه می کند. هنگامیکه از او می پرسد که او باید رستم باشد

گمان می برم من که او رستمست....... که چون او نبرده بگیتی کمست

و هم خود رستم، دوبارانکار می کند که رستم است. بار نخست وقتی در نبرد با هم روبرو می شوند به او می گوید:

من ایدون گمانم که تو رستمی ..........هم از تخمه نامور نیرمی
چنین پاسخ داد که رستم نیم........... هم از تخمه سام نیرم نیم
که او پهلوان است و من کهتوم.......... نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از امید سهراب شد نا امید ..........بدو تیره شد روی روز سفید

سهراب که ازنشان، به معرفت درست رسیده بود، با انکار آشکار رستم، بکلی نومید می شود، چون او از هم نبرد نیرومندش یقین داشت که دروغ نمی گوید، طبعا ً این دروغ، او را بکلی گم و گیج می کند. ولی سهراب، برغم نو میدی، به معرفتی که از نشان زائیده، پای بند است و نمی تواند آن را فراموش کند. در این نبردگاه، اکنون هر دو رویاروی هم ایستاده اند

یکی از دیگر ایستادند دور............ پر از دید و پر از رنج ، پور
از این دو یکی را نجنبید مهر................. خرد دور بد، مهر ننمود چهر

این" خرد" است که نشان را در می یابد، و مهر از آن شکوفا می شود. در حالی که در عرفان، نشان، درست با ناتوانی خرد کار دارد
خرد در عرفان و دین اسلام و مسیحی باید به همان نشان بس کند، و پی ببرد که آنچه می جوید، فراسوی نشان است. نشان خرد را به فراسو متوجه می کند. از نشان به "آنچه نشان می دهد"، تضاد وجودی است. با نشان، جهانی دیگر و ترانسندتال را نشان می دهد. و ماهیت این خرد، در ابیات بعد یش نمودار می گردد که فردوسی خود به آن می آفزاید

همی بچه را باز داند ستور .........چه ماهی بدریا، چه در دشت گور
نداند همی مردم از رنج از ................یکی، دشمنی را زفرزند باز

این خرد باید همان "گوش –سرود خرد" یا خرد سروشی و به عبارت دیگر، خرد سیمرغی باشد که همانند غریزه جانوران در بازشناسی کودکانشان است- می برد. و آنچه این خرد را از رسیدن به بینش فطری باز می دارد، از است

همه تلخی از بهر بیشی بود ...........مبادا که یا آزخویشی بود

و سام نیز با شنیدن دایه، که نشانی است، احتمال حقیقت به گفته او نمی دهد. همچنین نشانی سپیدی موی زال را وارونه تأویل می کند. آنچه در داستان سام مانع شکوفائی نشانها می گردد، هراس از سرزنش و ننگ اجتماعی و ترس هجرت از میهن است.نشان، مانند اخگری است که ناگهان پدیدار می شود. ناگهان دل و مهر و با خرد، از دیدن و شنیدن آن می جنبد


در آغاز رویاروئی رستم با سهراب، خود رستم ناآگاهانه متوجه نشان، می گردد که بی مانندی سهراب، هم در ایران و هم در توران باشد. او می بیند که سهراب همانند تورانیان نیست، و با طرح این پرسش برای سهراب و برق زدن شگفت در رستم ناگهان دل سهراب می جنبد. جنبیدن، یک فرآیند ناگهانی و غیر منتظره دارد (مانند جنبیدن زمین که زلزله باشد). امروزه ما در واژه جنبش، بیشتر یک حرکت پیوسته تر می بینیم، در حالی که معنای اصلیش همین ناگهانی و کوتاه بودنش است. جنبش دل پاسخ دریافت نشان است. رستم در نخستین برخورد به سهراب می گوید

نمائی بترکان بدین یا لو سفت ........به ایران ندانم ترا نیز جفت

چو آمد ز رستم چنین گفت و گوی بجنبید سهراب را دل بدوی و گمان، آغاز معرفت است. گمان بردن، شک کردن نیست. گم چیزی ناپدید و سر گشته که می توان پدید آورد و استوار و پابرجا ساخت- گمان، احتمالی است که بسوی معرفت یقینی در حرکت است. گمان، همان روند پیدایش نشان است. این گمان در سهراب به مرز معرفت رسیده است، و شک اندازی هومان در او، و انکار رستم در هویتش، این "گمان به معرفت رسیده "را سهراب رها نمی کند


سهراب با دیدن نشانها، ناگهان مهر در دلش می جنبد و او را تکان می دهد و در او زلزله می اندازد،و آرزم رستم، در او شرم را بر می انگیزد، نه ترس از زورش- و این مهر و شرم، همان تجربه ای است که سام در برابر سیمرغ کرده است


مهر به او، و شرم از او که پیایند آرزم از رستم است نه پیآیند ترس. در سهراب جوینده ، نشان ها، ناگهان و بارور می شوند ولی رستمی که در جستجوی مهر نیست، برغم دیدن نشان هم، دلش نمی جنبد و سرد و بی حرکت و بی اعتناء می ماند


رستم، ماهیت سیمرغیش را از دست داده است- سهراب، برغم دروغ هومان که من یارها رستم را دیده ام و این مرد رستم نیست، اطمینان به احساس درونی خودش از نشانها می کند و به رستم می گوید

زکف بفکن این گرز و شمشیر کین............... بزن جنگ بیداد را بر زمین

نشينيم هر دو پياده بهم.......بمي تازه داريم روي دزم

به پيش جهاندار پيمان کنيم.....دل از جنگ جستن پشيمان کنيم

بمان تاکسي ديگر آيد برزم......تو با من بساز و بيا راي بزم

دل من همي بر تو مهر آورد.......همي آب شرمم بچهر آورد

ولی رستم، از این نشانها، راه به معرفت نمی بردو دلش و مهرش نمی جنبد. برق معرفت در او نمی زند. نشانها همه در او مانند تخمه هائی که در شوره زار پاشیده شده اند، خشک می شوند و می سوزند. رستم، پسر دور افکنده اش را در اثر "لجاجب در نشاختن "، با ناجوانمردی می کشد و بی مهری را به اوج می رساند.در حالی که سام، نیایش، پسر دور افکنده اش را که زال پدر رستم باشد، در اثر"شکوفا شدن نشان" و افروختن در مهری جانسوز، می جوید و می یابد . همان نشانی که دایه در آغاز داد و او سرسری از ان گذشت، در پشیمانی، آغاز به پیدایش می کند، و بالاخره در خوابی که می بیند، معرفتی نزدیک به یقین می شود
شاید در واقعیت، خود همین دایه بوده است که فرزند دور افکنده را مانند فرزند خود پرورده است و به او مهر ورزیده است؟

صفحه 137از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

زال میان دو گناه


(سام)چو فرزند را دید مویش سپید .........ببود از جهان یکسره نا امید
بترسید سخت از پی سرزنش ..............شد از راه دانش بدیگر منش

سوی آسمان سر بر آورد راست........ وز ان کرده خویش زنهار خو است
که ای برتر از گژی و کاستی.............. بهی زآن فزاید که تو خواستی


اگر من گناهی گران کرده ام ................و گر دین اهریمن اورده ام
بپوزش مگر کردگار جهان .............به من بر ببخشاید اندر جهان


به پیچیده همی تیره جانم زشرم......... بجوشد همی در تنم خون گرم
از این بچه، چون بچه اهرمن ...........سیه چشم و مویش بسان سمن


چو آیند و پرسند گرنکشان ..........چو گریند ازین بچه بدنشان
چه گویم که این بچه دیو چیست ..........پلنگ دور نگست یا خود پریست


بخندید برمن مهان جهان ..............ازین بچه در آشکار و نهان
ازین ننگ بگذارم ایران زمین ............نخواهم برین بوم و بر آفرین


بگفت این بخشم و بتابید روی.......... همی کرد یا بخت خود گفتگوی
بفرمود پس تاش برداشتند ................وز آن بوم دور بگذاشتند

زال با سرزنش اجتماع، در واقع از"نشان دایه "که محتوی "دانش حقیقی"بود، دور می شود. زال بنا بر منش نیرومند پهلوانیش، راست است، و یک پارچه دلش را بکاری یا اندیشه ای می سپارد، و میان این و ان تاب نمی خورد و به این آسانی از هم پاره و شکافته نمی شود. اکنون جامعه، امرانه می گوید که "عیب نوزاد، نشان گناهی است که از پدر سر زده است"، و او این جامعه را باور (باور در اصل به معنای ثقت است نه به معنای ایمان) دارد و حرف آنها را می پذیرد، و خود را با آن عینیت می دهد و با کمال راستی، از خدا پوزش می خواهد و طلب بخشایش می کند. ولی زال نمی داند چه گناهی کرده است(اگر من گناهی گران کرده ام ؟). او هر چه در زندگی نامه خود می نگرد، این گناه را نمی تواند بیاید. ولی دایه وارونه همه اجتماع، می گوید این کودک، بخشایش الهی" بتوست، نه تنها گناهی نداری، بلکه زادن این کودک، نشان مهر خدا به تو هم است. پیدایش این کودک، نشان نیکی است


فشار سنگین اجتماع به او، و باور او از اجتماع، سبب می شود که "بخشایش الهی " را برای "گناه گران ولی مجهولش"بطلبد

البته سرش را سوی آسمان می کند، ، و آسمان، جایگاه خدا یانندنه جایگاه یک خدا. او نام خدائی را نمی برد که از او بخشایش می طلبد. خدائی را نمی برد که از او بخشایش می طلبد خدائی که در این دوره نامش برده نشود، خدای بی نام است. در ان روزگار همه خدایان، نام داشتند. ما امروزه در اثر اینکه ادیان "تک خدائی "در اذهان جای افتاده است، وقتی کسی دم از خدا یا آسمان می زند، بطور بدیهی، با همان خدای تک، عینیت می دهیم. ولی در ذهن مردم روزگار زال، وقتی سخن از خدایا آسمان به میان می امد و نام خدا بطور آشکار برده نمی شد، نمی دانستند که از کدام خدا سخن می رود، و بکدام خدا روی آورده می شود. البته در آن هنگام ، خدای بی نام یا خدای مجهول " نیز بوده است، و از این خدایان مجهول و بی نام سخت به وحشت می افتادند. انسان از آنچه می داندمی ترسد، ولی از آنچه مجهول و بیگانه است، به وحشت می افتد. در ترس، انسان می داند از چه می ترسد، در وحشت، انسان از انچه وحشت ایجاد می کند، بیگانه است. از" گناه مجهول " نیز انسان به وحشت می افتد، در حالی که از گناه معلوم، فقط می ترسد. گناه معلوم را به آسانی می توان چاره کرد، ولی گناه مجهول را نمی توان چاره کرد. از این گذشته هر گناهی، در برابر خدای معلومی (خدای با نامی )معین و تعریف می شود، ولی وقتی خدا، مجهول و نامعین و نامعلوم است، گناه نیز مجهول است. انسان، از گناهی که می کند، و از این خدا که سنچه این گناه است، بی گانه است، آنگاه بی گانگی از گناه، گناه را وحشت آور می سازد


فردوسی بملاحظه تک خدا بودن اسلام، و خطر تهمت شرک به دین ایرانیان، نام خدایان را نمی برد، و یا بشکل "خدای ناهید و خدای مهر و ....."می اورد، و از این مشتبه سازی، بهره می برد، چون ذهن مسلمانان که خدای توحیدی را باور دارند، از چنین اصطلاحاتی، این معنی را می گیرند که "خدائی که ناهید یا مهر و یا تیر و یا
کیوان"را خلق کرده است، ولی در اسطوره اصلی، "ناهید به عنوان خدا"، و یا "مهر به عنوان خدا "بوده است. و سیمرغ به ظن قوی من، باید نام"سری" خدای مادری بوده باشد. از روزیکه دین مادر خدائی، مورد پیگرد قرار گرفته است، این نام سری به او داده شده است

از این رو بحث و بررسی، پیرامون مفهوم خدا بطور کلی در شاهنامه باید با احتیاط فراوان بشود، چون خدا، یکی از خدائی است که نامش به قصد افتاده یا حذف شده و یا به اصطلاح ما، سانسور شده است. و از ان "خدائی مجهول و بی نام ساخته "گردیده است، مگر آنکه فردوسی، خودش اظهار عقیده شخصی اش را بکند. در واقع ما با ".....خدا"کار داریم، نه با "خدا". در این فضا، خدا"، خدای بی نام است. با خدای با نقطه، نه با خدای بی نقطه". طبعا ً با مشخص بودن هر خدائی، گناه نیز معین بود" و فقط در برابر خدای مجهول است که گناه نیز نامعلوم است. و درست "دیو "، در اثر "تضاد درونی و یا سایه گونیش " همین گونه خدای مجهول است. دیو، می تواند گاه این و گاه آن، و نه این و نه ان باشد. طبعا ً رویارو با دیوان (خدایان دیوی)انسان در هر کاری که می کند، نمی داند گناه است یا صواب. این "بی گانگی با معیار ثابت و واحد نیکی یا بدی"، انسان را با نیک و بدش، و یا با کارهایش، بی گانه می سازد. این که زال"سوی آیمان سر بر می آورد"نشان خدائی است که مجهول ساخته شده است. گفتگو در این موضوع را اکنون مینهیم (موشکافی در این نکته، فقط برای اشاره به وجود مسئله بود)، بلکه فقط به همین بس می کنیم که"زال نمی داند چه گناه گرانی کرده است "، ولی یقین دارد که گناهی کرده است، چون اجتماع نقص فرزند را در زاد، یا گناه پدر یا مادر پیوند می دهد، و از این گذشته به خدائی ایمان دارد که برای جرم پدر، پسر را مجازات می کند. و این گناه مجهول، او را به وحشت می اندازد. ولی سخنان دایه، که کاملا ً بر ضد عقیده اجتماعی است، نشانی است که در زمینه ذهنی و ضمیرا و پاشیده شده است، ولو انکه هنوز ریشه نکرده و جوانه نزده باشد. این سخنان دایه که "پرورنده کودک "است، می تواند همان "آواز درونی یا سروش "باشد که در آغاز برای آتی به آگاهبودش می رسد، ولی رای اجتماعی که چیره بر آگاهبودش است، آن را زود سرکوب می کند. او در لحظاتی و ساعاتی، به اندیشه غلط بودن عقیده و عرف اجتماع می افتد، ولی هنوز ناباورانه آن را بکنار می راند. این که
اجتماع ،عیب کودک را دلیل گناه پدر می شماردف غلط است، ولی ننگ این گناه مجهول. او را به کردن گناهی حقیقی می کند از سوئی این میزان تازه نیکی، که در آغاز با نشانی (در همان دایه و سخنانش )در افق ذهن او طلوح می کند، نیرو نیافته است تا از این گناه حقیقی اش رنج ببرد. اگر احساس این گناه حقیقی، در آغاز انگیخته شده بود، در میان "حکم اجتماع "و "ندای وجدان "دچار تردید و تزلزل می شد، و از خدای مجهول برای گناه مجهولش، طلب بخشایش نمی کرد


در داستان ابراهیم، "قربنی فرزند به اراده یهوه یا الله "، سنجه گناه را نیز معین می سازد. آنچه خدا می خواهد، نیک و صواب است، و آنچه خدا نمی خواهد، بد و گناهست. بر ضد فرمان یهوه و یا الله عمل کردن، گناه است. اگر ابراهیم، مصمم به کشتن پسرش نمی شد، گناه می کردو ایمانش را از دست می داد. مسئله، از این پس مسئله شناختن خداست . در داستان سام، سنجه نیک و بد، از برخورد و تضاد میان "عقیده اجتماع" و "وجدان و گوهر فردی "معین می گردد. سنجه ای که با ان بتوان گناه را با یک ضربه و قاطعانه مشخص ساخت، نیست. این تنش و کشمکش، میان اجتماع و درونسوی فردی است که با پیمودن راه دشوار و پرنشیب و فاز، می تواند به شناخت میزان برسد. ابراهیم، با اطاعت محض از اراده یهوه یا الله، به کشتن فرزند، می داند که" کار نیک "می کند، که پاداشش، تضمین ممکتیپهناور و تولید شاهان برای همه جهان است. هر چند یهوه یا الله می گوید بکش، و خودش کشتن نفس را بطور کلی نیز تحریم کرده است، ولی چون اراده اوست، نیک است. در مورد سام، معیار خوب و بد ، در اثر برخورد و تنش و کشمکش "معیار اجتماع"و "معیار فرد "، کم کم پیدایش می یابد، و در مورد ابراهیم، معیار در اثر تصمیم گرفتن مستقیم یهوه و الله معین می شود. برای همین است که مسئله اخلاق، از راه پیدایشی، با زندگی تراژیک (و داستانهای تراژدی )پیوند جدا ناپذیر دارد. و در واقع کشاکش و تنشی که زال میان این دو معیار، در درون خود و با اجتماعش داشته است، بیش از آن است که در شاهنامه بجای مانده است، و بدین آسانی به این نیجه نهائی نرسیده است. نویسندگان و سرایندگان ما می توانند از این موضوع ، مایه آفرینندگی برای کارهای خود بگیرند


صفحه 142از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اخلاق فرمانی، و اخلاق پیدایشی

فرهنگ ایرانی در همان آغاز، به "اخلاق پیدایشی "رودی کرد. اخلاقی که از انسانها ی نمونه، در کشمکش بیرونی و درونی پیدایش می یافت. از آنجا که تفکر ایرانی تک گرا نبود و اصل کثرت (چند تاگرائی)و تنوع را در شکل اصل دوتاگرائی ، که آغاز چند تاگرائی است، در آغاز می نهاد ، و این دو ضد، دو ضدی بودند که هیچ یک، نمی توانست دیگری را نفی یا نابود کند، و هر دو برای پیوستگی آفرینش، و روند آرینندگی ، ضروری بودند، مسئله، هم آهنگی آن دو ضد بود، نه نفی ان دو در یک اصل برتر (در یک آمیز یا سنتز ). همچنین در اخلاق، نفی و نابودی یک اصل بوسیله اصل دیگر، مطرح نبود، و بدین سان مسئله خیر و شر وجودنداشت، بلکه مسئله "هم آهنگ ساختن دو اصل با همدیگر "در میان بود که همان مهر باشد. چگونه دو اصل متضاد می توانند بگونه ای با هم هم آهنگی بیابند، که همدیگر را بارور و آفریننده سازند. و طبعا ً دو اصل متضاد برای رسیدن به آمیزش های گوناگون گذران، می بایستی راه تنش و کشمکش را بپیمایند. از این رو بود که ایده آل ایرانی در اخلاقف پهلوان بود نه پیامبر و فرستاده خدا و مظهر خدا. پهلوان، کسی است که ذر او، این اضداد، با شدت به هم می خورند، و در پایان این دو اصل هم نیرو که هر دو آفریننده اند، طبعا ً به بن بست می رسند (دو هم نیرو نمی توانند در نبرد بر هم چیره گردند)و این تراژدی است، و سپس راه همزیستی و هم آهنگی را با همدیگر می یابند. از این رو مفهوم اخلاق ایرانی، نزدیک به مفهوم زیبائی پیدا می کند. و با مقولات زیباشناسی باید بسراغ درک آن رفت. هم آهنگی، نه چیرگی، بنیاد اخلاق بود. و هم آهنگی، سنجه زیبائی است. باز رتشت، این پیشینه فرهنگی و اخلاقی ایران، بخاک سپرده شد. و چیرگی یک اصل بر اصل دیگ، جای اصل هم آهنگی را گرفت


به هر حال، رسول و پیامبر و مظهر خدا، مستقیم از خدا، "حل نهائی مسئله" را می گیرد. او دانش نهائی و کامل اخلاقی را از خدا دریافت می کند، و انسان نیاز به این کشمکش و تنش و آفرینندگی ندارد. ولی پهلوان باید در خود و در اجتماع، در عمل و اندیشه و روان، کشمکش میان این اضداد را بچشد واز آنها درد ببرد و درد آنها را بکشیبد و پایداری کند و نومیدی از بن بست آنها داشته باشد، تا پس از این نومیدی در بن بست، افق تازه ای در آگاهبود و خرد، پیدا شود..آنچه را سام در زال نمی پسندد (دورنگه بودن، که همان دیوی بودنش است)و با خشم و وحشت از او سر بر می گرداند، درست در خودش است، واز اینجاست که خشم و و حشتش سرچشمه می گیرد. آنچه در فرزند پدیدار شده، از خود اوست یا متناظر با درون خود اوست. در واقع برخورد این دو سنجه متضاد، در روؤیارویی با زندگی (دور افکندن، یا پروردن آن) در او با هم گلاویزند. پهلوان گناهکار بی گناه، و بی گناه گناهکار است


او از دیدگاه اجتماع، گناه علیه خدایان کرده است (خدایانی که بر ضد مادر خدا هستند)، ولی او بی گناه است. و با آنکه او در درونش نسبت به دور افکندن بچه، احساس بیگناهی می کند ولی گناه کرده است. کم کم به آگاهی می آید، و پی به گناهی که در حین عمل نفهمیده است، می برد، و بدینسان سنجه تازه گناهی را که نمی شناخت، می یابد. یک سنجه اخلاقی با درد زه پیدایش می یابد. و ضدیت با تراژدی، و ضدیت با "پهلوان بکردار پدیدگاه اخلاق" با دین زرتشتی آغاز گردید، چون هم تراژدی و هم اصالت پهلوانی (که در همین سیمرغی بودن او دیده می شود) بر ضد مفهوم پیامبری و رسالت و مظهریت بودند. کاهش ارج پهلوانان را در نیمه دوم شاهنامه می توان دید


طبعا ً داستان زال و سام و یا داستان سیاوش، دین مردمی بودند که زبان به زبان می گشتند و ثبت آنها از طبقه موبدان سانسور می شد، این ضدیت دین مردمی با دین رسمی حاکم (زرتشتیگری)، در اسلام در استحاله داستان سیاوش به داستان حسین به جای و پایدار ماند. و این دین مردمی، ماهیت ضد حکومتی اش را در شکل دیگر نگاه داشت که تشیع از آن بی نهایت سود ب

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure