Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 144از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تحول بنیادی دینی و اخلاقی فرهنگ ایرانی
در تحول دینی و اخلاقی سام بازتابیده می شود

اگر در داستان سام با نگاهی ژرف نگریسته شود، پرسش بنیادی آن، تحول تکان دهنده دینی و اخلاقی یک پهلوان است. این تحول دینی و اخلاقی، چون پیدایشی است، در یک پهلوان، پدیدار می شود، نه در یک فرستاده الهی، سام در جامعه ای زندگی می کند که دینی با خدایانی دارد که آزردن جان را در راه اجتماع خود و خود، روا می دارند. سام هر چند در آغاز، در سخنان دایه، ندای سیمرغ یا "نشان این دین تازه" را می شنود، و سپیده دم وجدانی تازه در او سر بر می زند، ولی آن را در برابر چیرگی عقیده و دین حاکم در اجتماع، که بر آگاهبود آن نیز چیره است، نشنیده می گردد، یا هنوز دلیری آن را ندارد که اعتبار این ارزش نوین را بشناسد. محتویات سخن دایه که بیان "پیش آگاهی خود سام" هست، استوار بر اندیشه خدائی است که برای گناه، جانی را نمی آزارد، و کیفر جرم و جنایت را ارثی نمی داند. این مفهوم خدا، با خدایان حاکم بر اجتماع، فرق دارد. این خدا، مهر خود را به جان هرچند هم معیوب باشد، دریغ نمی دارد. عیب در هیچ جانی، مرز مهر انسانی نیست. در حالی که خدایان حاکم بر اجتماع، از او می خواهند که مهرش را از فرزند معیوب ببرد. البته بی مهری این خدایان به همین عیب، محدود نمی شود، بلکه این نمونه ای از روش کلی آنها است. بالاخره، با بازگشت پی در پی سخنی که دایه در آغاز به اشاره گفته بود در درون او، و ایستادگی در برابر اخلاق و دین حاکم در درونش، ایمانش نسبت به دین و اخلاق حاکم، سست می شود. و در اینجاست که سروش در خواب به او نومید بازیافتن بچه اش را می دهد، و با این نوید است که به جستجوی فرزندش بر می خیزد. آنکه از ترک میهن میترسید، اکنون برای جستجو، میهن خود را وداع می کند، و به کوه البرز می شتابد تا شاید فرزندش را آنجا بیابد. این "تغییر وطن و آوارگی و جابجائی"، خود نشان تحول اخلاقی و دینی است. و او در این جستجوی فرزند تا از تو بتواند مهری را که از او دریغ داشته به او بورزد، و هویت خود را بازیابد، سیمرغ را ناجسته، بی هیچگونه انتظاری می یابد

نگه کرد سیمرغ از افراز کوه .....................بدانست چون سام دید و گروه
که آن آمدن شان پی بچه بود ........................نه از مهر سیمرغ او رنجه بود

او فرزندش را می جست، ولی خدا را با فرزندش می یابد. او فرزندش را برای مهر ورزیدن میجست، و او فرزندش را در چکاد پیوند مهری که مهر با خداوند مهر، سیمرغ باشد، می یابد، در برابر مهر ناقص خود، مهر کامل میان سیمرغ و زال را می یابد. آن سپیده دم آگاهبود یا "پیش آگاهبود" یا گمان و نشان، کم کم نیرو می گیرد و می روید و می شکوفد، و دین موجود در اجتماع، برایش به کلی از اعتبار می افتد، و بالاخره در "خدای زال" که "همال زال" است، خدایش را مییابد. او در جستجوی فرزند، نه تنها فرزند، بلکه خدا و دین و اخلاق تازه اش را می یابد. سیمرغ، خدای مهری است که با زال، مانند همالش (برابرش) زندگی می کند. سام در نشیم سیمرغ با چشم خود می بیند که

برو اندرون، بچه مرغ و زال ......................تو گفتی که هستند هر دو همال
همی بوی مهر آمد از باد اوی................................ بدل شادی آورد همی یاد او

نه تنها فرزند سیمرغ، همال زال است، بلکه سیمرغ، همال فرزندش نیز هست. سیمرغ، خدائی است که مهرش به انسان، او را همسان و برابر با انسان می کند. در مهرورزی به انسان، همسان و برابر با انسان می شود. خدائی که اوج مهر را همسان شدن با انسان می داند. خدا، همسان انسان می شود تا انسان را آن طور که است دوست بدارد


در شخصیت های اسطوره ای سام و زال، دین سیمرغی، پیدایش تازه می یابد، و تجدید شکل می کند، و بدینسان در آگاهبود فرهنگی ایرانی تعالی می یابد. در واقع، دین سیمرغی، با دو شخصیت اسطوره ای زال و سام، آغاز می شود. همان طور که پیدایش یهوه و خدای توحیدی، آغاز خود را با ابراهیم می یابد، و این اسطوره، نقطه بزرگ چرخش دینی و اخلاقی در فرهنگ ایران را نشان می دهد. این چرخش از پیشینه اخلاقی و دینی، به آگاهبود تازه ای از اخلاق و دین است که کاملاً با آن در تضاد بوده است سیمرغ، خروش زال کوچک را می شنود. زال پیر، در زیر شکنجه، سیمرغ را به یاری نمی طلبد

همان خرد کودک بدان جایگاه.................. شب و روز افتاده اید بی پناه
زمانی سر انگشت را می مکد ....................زمانی خروشیدنی می کشید


چو سیمرغ را بچه شد گرسنه......................... بپرواز بر شد بلند از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید ................زمین همچو دریای جوشنده دید


زخارش گهواره و دایه خاک تن.............. از جامه دور و، لب از شیر، پاک
بگرد اندرش تیره خاک نژند ...................بسر برش، خورشید گشته بلند


پلنگش بدی کاشکی مام و باب..................... مگر سایه ای یافتی ز آفتاب
خداوند، مهری به سیمرغ داد ....................نکرد او بخوردن، از آن بچه یاد


فرود آمد از ابر، سیمرغ و چنگ............... بزو گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه.................... که بودش در آنجا کنام گروه

سوی بچگان برد تا بنگرند ....................بدان ناله زار او نشکرند
ببخشود یزدان نیکی دهش................. کجا بودنی داشت اندر بوش


نگه کرد سیمرغ با بچگان ...............بدان خرد، خون از دویده چکان
شگفتی بر او برافکندند مهر ................بماندند خیره بدان خوب چهر

این ویژگی اهورامزدا بود که برای دادن اصالت همه کارهای و هنرهای نیک به خود، کارها و هنرهای خدایان دیگر را به خود نسبت می داد، و سپس آنها را به همان کار و هنر می گماشت. اینکه خداوند، به سیمرغ، مهری می دهد، از زمره همین "شیوه سلب اصالت کردن" هاست. و مهر خویشاوندی خود سیمرغ بوده است. در خود همین جامه ها می توان این دستکاری را دید و شناخت. در همان نخستین نگاه، سیمرغ با شنیدن خروش کودک، زمین از دلسوزی برایش مانند دریای جوشنده می شود. با دیدن اینکه گهواره اش از خاراست، و دایه اش خاک، و تنش بی جامه و لبش پاک از شیر است، و خورشید سوزنده او را تباه می کند، چنان افسوسی او را فرامی گیرد که می گوید کاش مادر و پدر این بچه، پلنگ خونخوار بودند نه انسان، اینها همه بیان مهر بی اندازه ای است که از خود سیمرغ می جوشد، و نیاز به ان ندارد که خدا مهری به او وام بدهد. و هنگامی که سیمرغ، کودک را به کنامش می اورد، خون از دیده می چکاند. این بخشش یزدان نیکی دهش نیست، بلکه بیان همان مهر اصیل است که کیومرث در ندیدن سیامک گریان می شد. در جنگ میان رستم و اسفندیار، وقتی زال، سیمرغ را بیاری می خواند زال او را "خداوند مهر"می خواهند
بدو گفت زال= "ای خداوند مهر"
واز سفارشهای سیمرغ به رستم که از جنگ و برتری بر اسفندیار به هر گونه ای شده است بپرهیزد، می توان شیوه مهر آمیز گوهری او را شناخت. حتی سیمرغ به او می گوید


بدو داد پاسخ کز اسفندیار............ اگر سر بخاک آوری نیست عار...و
اگر بامن اکنون تو پیمان کنی ..............سر از جنگ جستن، پشیمان کنی
نجوئی فزونی بر اسفندیار .....................که کوشش و جستن کار زار....
پس آنکه یکی سازم ترا...........

و او را کشتن اسفندیار هشدار می دهد

که هر کس که او خون اسفندیار ..............بریزد،و رابشگرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد زرنج ...................رهائی نیابد، نماندش گنج

همه اینها اصالت مهر را در سیمرغ می رساند که فقط حق دفاع از زندگی را آن هم در مرز اضطرار می شناسد. بنابراین دستکاری، در این قسمتها بدیهی است. اکنون باستردن این دستکاریها از متن،می توان به بررسی ژرف خود داستان پرداخت-راه فهم این یهوه از داستان، و همچنین آخرین صحنه زندگی زال، که بهمن او را بزنجیر می کشد، و زال از آتش زدن به پر سیمرغ پرهیز می کند و سیمرغ را بیاری نمی خواند، مقایسه کردن داستان زال با "یاری خواهی عیسی" بر چلیپاست. در این مقایسه می توان تفاوت خدای ابراهیمی را با سیمرغ، بهتر باز شناخت.داستان فریاد عیسی بر چلیپا مشهور است که می گوید"خدایا خدایا چرا مرا ترک کرده ای" . در مقایسه دو صحنه از زندگی زال، با صحنه آخر زندگانی عیسی، می توان تفاوت در تصویر گوناگون از خدا(پدر آسمانی و زنخدا، سیمرغ)را روشن ساخت


زال کودک که دور افکنده شده است، زال کودک که دور افکنده شده است، نمی تواند خدا را به یاری بخواند. سیمرغ، در گشت برای یافتن خوراک برای فرزندش است. و این که زال را به عنوان طعمه بر می گزیند، بازار دستکاریهای ناهنجار است که با گوهر سیمرغ نمی خواند. اینجا سیمرغ مانند هفتخوان اسفندیار، همانند شاهبار و و شاهین ساخته شده است. سروش که یکی از خدایان سیمرغی است، شبی سه بار گرد جهان می گردد تا بیاری درماندگان برسد، و پرواز سیمرغ، همانند پرواز سروش است سیمرغ، درست چشم همان کرکسی را دارد که از دور ادور می تواندطعمه اش را ببیند. برای زال هیچگونه کمکی در همه پیرامونش نیست. سام این را می داند که دور افکندن بچه شیره خواره، برابر با همان مرگست. سام به وجود خدائی که یار دور افکند کانست، ایمانی ندارد. اگر داشت، بچه را دور نمی انداخت. از سوئی، یاری سیمرغ به زال، برای قدرت نمائی نیست. او پنهان از همه دیدها، کودک را بر می دارد و به آشیانه خود می برد. اگر سام از سیمرغ خبری داشت، با خود می گفت که خوب بچه را دور می اندازم تا ببیینم که یاری سیمرغ، حقیقی دارد یا نه. این یک آزمایش خدا بود. و آزمایش خدا. با مفهوم خدای مقتدر، کار دارد. مردم، خدای مقتدر را می آزمایند، تا ببینند که آیا جدا همان قدرت بی اندازه ای را دارد
که ادعا می کند. ولی خدای مهر، ادعای معجزه نمی کند. خدای مقتدر، اهل معجزه است. سیمرغ نمی خواهد با قدرت نمائیش عجز مردم را به مردم نشان بدهد. این بر ضد مهر او به انسان است. نشان دادنضعف هر کسی به خودش، گرفتن اصالت از اوست. سیمرغ، نمی داند که این بچه ، بچه کیست. نمی داند که بچه فلان پهلوان بزرگ است، یا در آینده، پدر بزرگترین ایران خواهد شد. مهر در سیمرغ، مانند چشمه می جوشد. مهر سیمرغ، بخوبی خود کسانی را می جوید که نیازی به یاری و مهر دارند. خودش دنبال دور افکندگان است. سیمرغ، بوی زال را می شنود. بوی کسی را می شنود که مهر می طلبد. او بوی هر چه نیاز به مهر دارد، در می یابد. هیچکسی او را بیاری نمی طلبد، چون او را قدرتمند می شمارد، بلکه او در همه جا"موضوع مهر"خود را می یابد. مهر او، در انتظار یاری خواهنده نمی نشیند. او خودش نیاز به مهر ورزی دارد. و بوی هر چیزی را که نیاز به مهر دارد، باد می آورد، چون"باد و تیر"، بزرگترین همکاران او هستند. سیمرغ، خروش و فریاد یک بچه را می شنود. سیمرغ خودش خدای آواز (سیمرغ، همان سنگ مرغ است و سنگ باید همان gong ، وسنگار در سانسکریت باشد)است. خروش و فریاد و بانک هر دادخواه و آرزده و ستمدیده را می شنود- گوش او همان سروش است. او در می یابد که از یک خروش، زمین چشمه جوشانی از اشک دلسوزی شده است. درد، نیاز به کلمه و عبارت ندارد. او همان آه خروش و ناله و فریاد را می فهمد. او از همان طنین، درد را می شناسد. پاسخ به خروش، آنی و بی فاصله است. چنانکه در خود شعر این آنی بودن گویاست

یکی شیر خواره خروشنده دید ..................زمین همچو دریای جوشنده دید

کودک نخروشید که از زمین دریای سرشک می جوشد، همان دریای فراخکرتی که سیمرغ برفراز درخت همه تخمه نشسته است. در همان دریائی که با شنیدن آواز، بلافاصله آبستن می شوند. این بی فاصلگی زمانی، میان"بانگ و خروش "پاسخ مهر سیمرغی "در واژه "فریاد"بجای مانده است، چون فریاددر اصل به معنای "درست و یاری و تکیه است" (برهان قاطع ). پاسخ مهر اصیل به درد، آنی است. مهر، در آغاز، همدردی نشان نمی دهد تا پس از احساس همدردی، تصمیم به یاری بگیرد یا نگیرد. این است که در شاهنامه همیشه همیشه بجای کلمه "همدردی"، کلمه "دلسوزی" می اید، چون خروش و ناله، دل و جان را می سوزاند. آه درد، در انسان حریقی بر پا می کند


اینجا مانند تجربه عیسی، این فاصله آنقدر دراز نیست که عیسی دیگر تاب خودش را از دست می دهد، و با خود می گوید پس این خدا ئیکه آن همه قدرت دارد کجاست و کی می آید؟ چرا آمد نش بتاخیر افتاده است، و حتما ً در این تأخیر، حکمتی است. و خدائی که قدرت مطلق دارد، همیشه در نکردن معجزه، یا به تعویق انداختن قدرت نمائی اش، حکمتهائی دارد که بشر، حق پرسش آن را ندارد، یا نمی توانند ان حکمتها را بفهمد. عیسی، یاری خود را آگاهانه می طلبد و در انتظارش است، و دریاری خدا، شک می کند. طبعا ً کسی که خود را پسر می داند، از پدرش، انتظار فوری دارد و آن را بدیهی می شمارد. مفهوم قدرت و در رابطه بسیار نزدیک با او، ایجاب چنین اطمینان و انتظاری را می کند. ولی زال، کودک مجهولی است که هیچ رابطه ای با خدا ندارد، و فقط از درد، فریاد می کشد و می خروشد. سرنوشت پایانی زال، در مقایسه با این داستان عیسی، مسئله را چشمگیر تر می سازد


اکنون به آخرین صحنه زندگی زال در شاهنامه برمی گردیم که او در ژرفنای شوم بختی و تیره روزی است. خانواده ای که دوام حکومت ایران را همیشه تضمین کرده است و ایران را با بال گسترده اش از هر بلائی نگاهبانی کرده است، بجای پاداش و آفرین، مورد پرخاش و ستم و کینه، قرار می گیرد. بهمن پسر اسفندیار که پرورده رستمی است و در واقع پسر حقیقی رستمی است (آنکه می پرورد، مانند سیمرغ، مادر حقیقی می شود، و بی ازرمی به مادر پرورشی یا دایه خود، در پی بزرگترین نفرین ها را دارد که هیچ راه گریزی از آن نیست)به کین خواهی از پدر تنی اش می آید، و حقی را که پدر پرورشی اش رستم به او دارد، ناجونمردانه زیر پا می گذارد. اسفندیار، در واقع با خواهش از رستم که پسرش را بپرورد، به فکر همین ستردن تقصیری است که از پدرش گشتاسپ سرزده است. با پرورش بهمن بوسیله رستم، بهمن، فرزند حقیقی رستم می شود و از سر، حقانیت سیمرغی شاهی در ایران امتداد می یابد. ولی بهمن، درست این حلقه آخر زنجیر را از هم پاره می کند، و فرزند، در برابر پرورنده و خانواده اش، بر می خیزد، و آنها را به خواری و تباهی می کشد، و اینجاست که رودابه زن زال (فرزند مستقیم پرورشی سیمرغ است) که مادرش سیند خت (دختر سیمرغ ) می باشد، نفرینی را که از این اهانت و زشتکاری بهمن بر می خیزد، فریاد می کند


مبیناد چشم کس این روزگار........... زمین باد بی تخم اسفندیار


و فراموشی نشود که هخامنشی ها و ساسانیها تخم اسفندیار هستند. تاریخ شاهی ایران، گرفتار بدترین نفرینهای سیمرغی می گردد که هیچ راه گریزی از آن نیست. و فردوسی در اینجارا از دست رفتن عظمت ایران را آشکار می سازد. بیوفائی نسبت به آنائی که برای بقای ایران، رنج می برند، و ناجوانمردی به اصل سیمرغی که از دستگاه شاهی بر می خیزد، در پایان ایران را از پادر می آورد


اکنون روند این پیشامدها را از زبان فردوسی می شنویم. وقتی بهمن به کین خواهی از پدر تنی اش اسفندیار می آید، زال به پیشوازش می رود

چو امد بنزدیک بهمن فراز............... پیاده شد از اسپ و بردش نماز

چنین گفت : هنگام بخشایش است ردل، درد و کین روز پالایش است

که پیش تو دستان سام سوار..................... بیامد چنین خوار با دستوار
بدان بندگیها که ما کرده ایم .........................ترا در جوانی بپرورده ایم
ببخشای و کار گذشته مگوی .......................هنر جوی و از کشتگان کین مجوری
برآشفت بهمن زگفتار او .........................چنان کند شد تیز بازار او
هم اندر زمان پای کردش ببند ...................زدستور و گنجور، نشنید پند

انگاه بهمن، زال را به زنجیر می اندازد و به او بی آزرمی می کند، و پشوتن دستور خردمندش او را هشدار می دهد که

چو فرزند سام نریمان زبند............ بنالد بپروردگار بلند
بچیچی تو زان، گرچه نیک اختری...................... چو با کردگار افکند داوری

اینجا هم پشوتن و هم بهمن، از داوری سیمرغ (پروردگار )و یاری او به زال بسیار نگرانند، و می دانند که یاری سیمرغ به رستم، به نابودی اسفندیار کشیده است. این است که در بند بودن زال، خطر دارد که مادرش سیمرغ بیاری فرزندش بشتابد. و پس از آنکه بهمن به ناجوانمرددیهایش
ادامه می دهد و وفرامرز پسر رستم (درواقع برادر حقیقی خودش )را نیز می کشد، رودابه، زن زال و دختر سیمرغ، که اکنون خودش همال دختر سیمرغ شده است، می نالد و بیاری نیست

کنون گنج تاراج و دستان، اسیر................... پسر زار کشته بپیکان تیر
مبیناد چشم کس این روزگار....................... زمین باد بی تخم اسفندیار


وزآن (نفرین )، آگهی سوی بهمن رسید............... بنزدیک فرخ پشوتن رسید
پشوتن ز رودابه پردرد شد ......................وزآن شیون او، رخش زرد شد

اینکه پشوتن از شنیدن خبر این نفرین، پر از درد می شود، و رخش از ترس و شرم زرد می گردد، می داند که درونمایه این نفرین چیست. و همنجاست که به بهمن گوشزد می کند که از این پیروزی مفتضحانه دست بکشد، و شب هنگام از آنجا سپا هش را بیرون بکشد. در اینجاست که خود بهمن و سپاهش، شرم انگیزی این پیروزی را می بیند


فرزند سیمرغ، زال، آنکه با خدا زیسته، آنکه همیشه حقانیت به حکومت ایران داده است، از کسی که از او به حکومت رسیده است،به بند کشیده می شود، و تاراج می گردد و مورد پست ترین بی آزرمیها قرار می گیرد. اصل شاهی، به "سرچشمه مهر به ایران که زال باشد"، بی مهری را به اوجش می رساند. از سوئی زال حاضر نیست که "به پروردگار بلند بنالد "تا پاسخ این آزار را بدهد، چون او همیشه در پناه نگاهبانی سیمرغی است، و این پیمانی است که سیمرغ با او در فرورد از کوه البرز بسته است. از این رو نمی خواهد که سیمرغ در این موضوع داوری کند، چون بزیان بهمن و طبعا ً شاهی در ایران خواهد بود، و پشوتن از این نیایش زال و طلب داوری او از سیمرغ بی اندازه می ترسد. از سوی دیگر خود زال نمی خواهد که سیمرغ برای دفاعش، مانند بار پیشین، او را راهنمائی به چیزی همانند چوب گز کند، تا بتواند چشم دشمن راکور کند. چشم دشمن، بهمن، از آن و کینه و ناجوانمردی و بی مهری، همین اکنون کور است، و با همه پوزش و یاد اوری از"حقوق پرورشی به او" که برترین حقوق بوده است، و یاد آوری اینکه سراسر حکومت ایران مرهون خانواده سام است، چشم بهمن، باز نمی شود. و چشم کور را دوباره نمی شود کورتر کرد. کوری در خود قدرت یا اصل شاهی و شهریور است و چاره پذیر نمی باشد. راه دیگر آن است که زال، خود سیمرغی را بیاری بطلبد، چون زال پیر، دیگر برای پیکار ناتوانی است ولی زال در اثر مهری که به سیمرغ دارد، از این فراخوانی می پرهیزد، چون امکان کشته شدن سیمرغ است، چنانکه اسفندیار یکبار به حریم او تجاوز کرده و او را کشته است. خانواده گشتاسپ، ازرم خدا(پروردگار = سیمرغ )را نمی شناسد. از این رو برای مهر به خدا، نمی خواهد که خدا او قربانی شود. تندیس مهر به ایران و اصل دوام حکومت ایران، در بی مهری شاهی، بخاک و خون کشیده می شود، ولی او در مهر به مردم ایران، نمی خواهد این کینه ادامه یابد، و سبب تزلزل حکومت ایران گردد، در حالی که هیچگونه شکی به یاری شتافتن سیمرغ ندارد. ولی عیسی در یاری خدا شک می کند. او از خدای مقتدر، انتظار یاری فوری دارد که انجام نمی گیرد. عیسی، وقتی می بیند که از یاری خدا خبری نشد، می خواهد که زود این جام تلخ درد از او بگذرد، و سپس می طلبد که اراده خدا نه اراده او تحقق یابد. جائی که چنین قدرت بی نهایتی بیاری پسرش هم نمی شتابد، باید حکمتی دیگر داشته باشد که البته خود عیسی از آن حکمت بی خبر بوده است و اگر می دانست که خدا می خواهد او را برای گناه بشریت قربانی کند، با اشتیاق فروان خودش بقربانیگاه می شتا فت، و چنین چرائی نمی گفت و خود را ترک کرده از خدا نمی انگاشت. تفسیر قربانی عیسی، از تفسیرات بعدی اس. اگر عیسی خود به صلیب کشیدن خود را به نام قربانی خود در راه نجات بشر از گناه در می یافت، واکنش دیگری داشت و نمی گفت"خدایا خدایا چرا مرا ترک کرده ای ". در این گفتارهای آخرین عیسی، سخن همه از قدرت است. وقتی قدرت، یاری نمی دهد، باز از او می خواهد که اراده او واقعیت بیابد، یعنی اگر نمی خواهد، یاری نرساند. یاری نرساندن هم، خود گونه ای از قدرت می شود. چون نمی خواست، یاری نرسانید . ولی زال برای آنکه خدایش را قربانی خود نکند، از طلب یاری از سیمرغ می پرهیزد، و بدین سان مهر بی اندازه خود را به خدایش نشان می دهد

صفحه 155از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

از نوید دایه، تا خوابی که در ان سام
مرد ناپاک رای خوانده می شود

پیدایش، همیشه با تنش میان"استثناء میان" و "قاعده " کار دارد. پیدایش با "آنچه هنوز نمی تواند به آگاهبود برسد، ولی با نیرو به پیدایش می گراید" و گلاویزی با"انچه آگاهبود را بکل تمسخر کرده است" کار دارد. هنوز این اندیشه، یا این عاطفه، یا این حق، به شکل آرزو، یا به شکل خیال و رویا گهگاه در اگاهبود برقی می زند، ولی بزودی خاموش ساخته می شود، و طبعا ً به جد گرفته نمی شود. هنوز هم این اندیشه و احساس، اگر هم به آگاهبود برسد، بنام استثناء و پدیده ای نادر، به کنار زده می شود. درست سخنان دایه در آغاز داستان سام، بیان گرایشی تازه و نیرومند است که در تلاشی است به دامنه آگاهبود برسد ولی از عقیده و عرف و عادت اجتماع، که آگاهبود راتصرف کرده است، از پیدایش باز داشته می شود. این اندیشه یا احساس که هنوز به آگاهبود نرسیده ولی در آستانه اش ایستاده و راه ورودش را می جوید، بقول فیلسوف آلمانی بلوخ غیر از ناآگاهبود است. و یکی از ویژگیهای فرهنگ جوان یا جوانی فرهنگ ، وجود و نیرومندی همین گرایشهای هستند، که راه رسیدن خود را به آگاهبود می جوید. در واقع این اشتیاق به "وطن آینده " است، و از این رو سائقه جستجو را بر می انگیزند. در درون اشتیاق سام در جستجوی فرزند خود، جستجوی سیمرغ نیز که در کوه البرز است، یا به عبارت دیگر، جستجوی اندیشه قداست زندگی و حقوقی را که از آن بر می خیزد، نهفته است. سام، مستقیما ً بهفکر جستجوی سیمرغ نیست، بلکه در جستجوی فرزندش بهسیمرغ هم می رسد. پیدایش، یک جنبش گوهری و تخمه ای است، برای پدیدار ساختن چیزهائی که در گوهر و یا تخمه پوشیده و نهفته اند. و از اینجاست که پیدایش، با تراژدی پهلوانان در یک ملت کار دارد


در حالی که "وحی"با "فرو افتادن دانشی کامل و پخته، یا معیارهای اخلاقی معین، و اصول حقوقی مرزبندی شده و ثابت "کار دارد. ولی پیدایش، با آذرخشی کار دارد که ناگهان در تاریکی زده شده "، و تثبیت این آذرخش در میان تاریکی که می کوشد بر آن مستولی شود، و سپس "گسترش این آذرخش به آفتاب "کار دارد. در اینجا سخنان دایه، همین دانش آذرخشی است. می بینیم که بحث ، همان گفتگوی "زایش آتش جهانی و خورشید از یک اخگر "است."و آتش را از یک اخگر آفرید در بندهشن است". ولی وحی، ظهوری است. خدائی که چنین دانشی را در صندوق بسته ای (در کتاب و تابوت یا آموزه ای )در دل شخصی برگزیده، فرو می اندازد، با مردمی کار دارد که از آنها، هیچ دانشی، پیدایش نمی یابد، و ناتوان از پیدایشی دانش از خود هستند. و از انسانی که دانش و معیارهای اخلاقی و حقوقی، پیدایش نمی یابد، چیزی جز همان هیچی نیست که خدا آن را خلق کرده است، و در ارائه دانش به او، به شکل وحی در ظهور، او باید باز هیچی خود را در عقل و اندام معرفتیش، احساس کند. از سوئی، وحی، هنگامی فرود می آید که رسول برگزیده، در اثر قربانی خود، بکلی از خود پاک شده باشد. در اثر قربانی است که پاکی برای فرود آمدن وحی ایجاد می گردد


درک تفاوت مفهوم"پیدایش "از "ظهور و وحی "، تفاوت تجربیات سام را از ابراهیم (و ادیان ابراهیمی را)چشمگیر می سازد

در گستره پیدایش، هر اندیشه تازه یا هر فضیلت و عاطفه نوینی، به صورت پدیده ای استثنائی، در آغاز پدیدار می شود، یا به عبارت دیگر برقی می زند و تیره می شود. "فردیت "چه در شحص ، چه در یک پدیده (اندیشه، احساس، سنجه اخلاقی...) جنبشی بسوی "استثنائی و بی نظیر شدن"، یا جنبشی بسویی "استثناء در برابر قاعده شدن" است. هر پدیده استثنائی و نادر در اخلاق یا حقوق و یا اندیشه، خطرناکست، چون امکان ایستادگی در برابر قاعده، و درهم شکستن قاعده را دارد. استثناء، از آنجا که نیروی جاذبه شدید دارد، به همین علت از سوی جامعه، بکلی طرد می گردد و به آن با شدت کینه ورزیده می شود چون از نیروی جاذبه فوق العاده اش می ترسد. جامعه می کوشد، در برابر این جنبش بسوی فردیت و یگانه شدن، از فرد شماره بسازد، انسان را" یک عددی و انتزاعی " کند. از فرد، "یک" بسازد. از فرد، مفهوم انتزاعی و کلی بسازدهمه فردند ولی با هم مساویند. بدینسان با تساوی همه با هم، فردیت(تکوارگی) را از همه می گیرد. همه، توده از یک ها هستند، و هیچ استثنائی وجود ندارد. در فردیت، نمی توان هیچ کس را به جای دیگر گذاشت، ولی در یک بودن، هرکس را می توان به جای دیگری گذاشت. می توان برای انتخاب میان همه، قرعه کشید چه این و چه آن، هیچ تفاوت ندارد. بدینسان، فردیت و استثنائی بودن هرکسی، قربانی می شود. بی تفاوت بودن میان یک ها، خطر استثناء در پدیده های اخلاقی حقوقی و دینی را از هر فردی می گیرد. در دین و ایدئولوژی مشترک داشتن (ایمان به یک آموزه) همین تقلیل دادن فردها به یکبودهاست. یکی از بهترین نمونه ها، تفاوت مفهوم میان "آن" و "ثانیه" است. با شماره پذیر شدن "دم یا آن" یعنی ثانیه سازی آن ، ارزش "آن" از بین می رود. هر آن، ارزش ویژه و بی نظیر خود را داشت، همانند آنکه هر فردی، ارزش ویژه و بی نظیر خود را داشت

هیچ آنی، مانند "آن" دیگر نبود. شماره پذیر ساختن دم ها، مساوی ساختن همه آنها با هم است. از این رو نیز است که ما به سختی می توانیم مفهوم "هنگام" را در تفکر باستانی دریابیم، چون باید با درک "آن، به عنوان فردیت"، آن را فهمید، نه درک آن، به عنوان ثانیه و دقیقه. آن هم نه فردیت درون سوی یک حالت، بلکه "فردیت وضعیت بیرونی، و فردیت حالت درونی باهم" که تصوف آن را از ذهن ما سترده است


با فردیت، جامعه، قدرت خود را بر فرد، به اندازه زیادی از دست می دهد، چون فرد در جاذبه فوق العاده اش، قدرتی نیرومند می شود. در شمارش پذیری هر کسی (امکان سرشماری، و آمدن مفهوم زمان در ایران که دم ها شمردنی می شوند و هنگامی از میان می رود)، فرد، فقط "شکل" تو خالی" می شود. استثناء بودن، جدا شدن از جمع و قاعده نیست، بلکه در دو وضعیت متضاد قرار گرفتن فرد و جامعه با هم اند. هم نیروی جاذبه و فریبائی فرد برای جامعه، در برابر یکنواختی قاعده و توده، و هم نیروی طرد یا دور افکندن استثناء و کینه ورزیدن شدید نسبت به آن. فرد، دیگر در جامعه ناپیدا نیست، بلکه فرد، هم از جمع رانده می شود، و در همان حال، جامعه را به خود می کشد. همین رابطه را جامعه یا قاعده، با اندیشه های فردی یا استثنائی پیدا می کنند. میان فرد و جمع (میان استثناء و قاعده) دو رابطه متضاد کشش و رانش، ایجاد می گردد، که در واقع رابطه میان فرد و جامعه، یا استثناء و قاعده، را شدید تر و آگاهبودانه تر می کند. هر استثنائی، استثنائی از قاعده ای است حاکم، و آن قاعده، همانقدر که بر ضد استثناء است، همانقدر ایجاد جاذبه و فریفتگی برای استثناء می کند. درست تأثیر فرد، به معنای واقعی استثنائی اش روی جمع، شدید می شود، ولی با هم شکل و هم تویه شدن افراد، در واقع، جامعه، یک هانی می شوند که از همدیگر پاره می شوند (مهر پیدایشی فردی به همدیگر، به صفر می رسد، و نیاز به یک قدرت خارجی است که آنها را به هم بچسباند) ، و بدینسان، سازمان حکومتی و دینی و نظامی، قدرت بی نهایت پیدا می کند


مقصود از گسترش این اندیشه، آن بوده که نشان داده شود، سخن دایه، سر اندیشه ای است که در آغاز، در آگاهبود یا ذهن سام (فردی استثنائی ولی نمونه= پهلوان) برق می زند، ولی این سر اندیشه، عقیده و عرف اجتماعی است، که در آگاهبود خود سام نیز حاکم است، از این رو از سام، همانند فرزندش به آسانی دور افکنده می شود، ولی این اندیشه در "پیش آگاهبود" او زنده و پویا است، و بارها به ضمیر او باز می گردد، و او را را حت نمی گذارد و او را می گزد و می پیچاند. آنچه در خواب می بیند چیزی جز همان ندائی نیست که در آغاز، به شکل پدیده ای برونسو، احساس کرده ولی نادیده گرفته بود، ولی اکنون درونی ساخته شده است

چو شب تیره شد، رای خواب آمدش.................. کز اندیشه دل شتاب آمدش
دگر باره خواب دید کز کوه هند .........................درفشی برافراختندی برند


غلامی پدید آمدی خوب روی ......................سپاهی گران از پس پشت اوی
بدست چپش بریکی موبدی .....................سوی راستش نامور بخردی


یکی پیش سام آمدی زآن دو مرد ......................زبان بر گشادی به گفتار سرد
که ای مرد بی باک و نا پاک رای..................... ز دیده بشستی تو شرم خدای


ترا دایه گر مرغ شاید همی .........................پس این پهلوانی چه باید همی
گر آهوست بر مرد موی سپید ................ترا ریش و سر، گشت چون برگ بید


همان و همین ایزدت هدیه داد ....................همی گم کنی تو به بیداد داد
پس از آفریننده بیزار شو..................... که در تنت هر روز رنگست نو


پسر گر به نزدیک تو بود خوار ...................کنون است پرورده کردگار
کزو مهربانتر بدو دایه نیست.................. ترا خود به مهر اندرون پایه نیست

درد و چامه آخر، به خوبی می توان دید که این خواب، فرستاده از خود سیمرغ است، چون به سام آشکارا می گوید که از این پس فرزند تو، پرورده کردگار (سیمرغ)، است و همه انتقادات جانگزا درباره بی مهری، از سر اندیشه تازه او درباره قداست زندگی است، که افزوده و نیرو گرفته و گسترده شده است. این خواب، کاملا ً سروشی و سیمرغ است، و مربوط به خدایانی نیست که در اجتماع، دور افکندن فرزند را خواسته بودند، و از وحشت آنها، سراندیشه دایه را فراموش ساخته بود


می بینیم که در وجدان، ناگهان و یکباره، تجربه ای اخلاقی یا دینی و یا حقوقی می شود که با احساس درد و ناراحتی همراه است. این تجربه ناگهانی یکباره انحرافی، لغزشی از عقیده و دین عمومی است این عمل یا اندیشه یکباره، فرد را در جامعه ننگین می سازد، و ترس از ننگ اجتماعی، استحاله به "تقصر و گناه" درونی می یابد. "تنش وجدان"، جای "تنش بیرونی فرد با اجتماع" و ترس بیرونی از ننگ اجتماعی را می گیرد. در آغاز، مرجعیت اجتماعی در آگاهبودش، برترین قدرت را دارد طبعا ً خود را بنا بر اصول اخلاقی و یا حقوقی اجتماع، مقصر و گناهکار می داند، ولی آن تجربه ناگهانی، کم کم او را مانند موریانه می خورد، و آن تجربه و اندیشه و احساس، نیرو می گیرد و بالاخره، متعالی و مقدس می شود، و سروشی که گهگاه در خواب برق آسا می آید و میرفت، تبدیل به سیمرغی می شود که در برابر خود می بیند و در برابر آن، تجربه زنده قداست می کند. بانک یکباره آغازین، در درونش، پژواک می یابد و سپس اصلی زنده و متعالی و مقدس و عینی می گردد. بدین گونه می بینیم که سنجه های اخلاقی و اصول اخلاقی، از تصادم معیارهای متضاد درونی و بیرونی در پهلوان، پیدایش می یابد و می بالد

صفحه 161از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

قربانی کردن مهر
بی قربانی کردن خرد، ممکن نیست

"عمل ابراهیم" بنا بر تفکر خودش نیست، بلکه بنا بر فرمانی است که یهوه به او می دهد. بنا بر فکر خودش، پسرش را که از هر چیزی بیشتر دوست می دارد، به هیچ روی نمی کشد. به همین شیوه، یهوه در بهشت، به آدم فرمان می دهد که از دو درخت معرفت و خلود نخورد. این فرمان، بر ضد عقل آدم است، چون تصرف کردن معرفت و ابدیت برای او بسیار مطلوب است. هر دو چیزهائی هستند که عقل می خواهد.. در واقع آنچه را عقل انسان نمی تواند آگاهانه بکند، ناآگاهانه (به نام فریب ابلیس) می کند. عقل، آگاهانه، حق و قدرت آن را ندارد که به معرفت برسد، ولی ناآگاهبودانه، هرچند که با احساس گناه، خود را به معرفت می رساند. و بر غم لذت بردن گوهریش از معرفت، این فریب و دزدی ایجاد شرم در او می کند. در معرفتش همیشه یک چیز دزدیده و ممنوع می بیند. ولی عقل آدم باید آگاهبودانه، برای اجرای فرمان یهوه، از خودش دست بکشد، و این عمل را نه یک کارتباه و زشتی بداند، بلکه به آن فخر هم بکند، و سر بریدن عقل و تفکرش را قربانی هم بداند، که در اثر آن امتیازات مختلف اجتماعی و سیاسی و حقوقی می یابد. نابود کردن و سرکوبی و آزردن عقل خود، عمل مقدس می گردد. در واقع ورود به بهشت خدا، با این قربانی عقل خود ممکن است. اگر یهوه، فرمان بدهد که دست از اندیشیدن و یافتن معرفت با عقل خود بکش، باید این کار را کرد. از این پس عقل باید بنا بر فرمانها و "ایمان مطلق به فرمانهای او" بیندیشد. این قربانی در هر یک از ادیان ابراهیمی، شکل ویژه خود را به خود می گیرد، و با وجود همه تنوعشان، ریشه مشترک با هم دارند. سوره بقره با این آیه آغاز می شودکه "هذا الکتاب لا ریب فیه" که مفسران این آیه را بدین معنا در می یابند که "در این کتاب جای هیچ گونه شک ورزی نیست" به عبارت دیگر، این آیه از خواننده قرآن می خواهد که در همان آستانه ورود به قرآن، عقلش را یکجا قربانی کند. تفکر بدون شک ورزیدن، امکان ندارد. عقل "خودش سرچشمه اعتبار است" و فقط به خودش و تجربیات مستقیمش پشت می کند. پس هرچیزی را باید خودش بیازماید. در این آزمودن نو به نو عقل، انسان در استقلالش پیدایش می یابد. البته مؤمن، عقلش را مانند اسمعیل یا اسحاق، قربانی نمی کند، و خدا به این عقل، زنهار می دهد که زندگیش را ادامه دهد

ولی از آن پس عقل می داند که بود و نبودش، تابع فرمان خدا و "فرمانهای تثبیت شده خدا در نوشته اش" است. و عقل از این پس در هر اندیشه ای، در قربانی کردن خود، احساس امتیاز می کند، و در آن عملی بزرگ می بیند. پس هرکه به این کتاب شک می کند، گناه می کند، و شک به این کتاب فقط وسوسه شیطان است که باید از آن بسیار ترسید و به الله پناه برد. شک ورزی، وسوسه ابلیس است. یعنی خود، اندیشیدن (خوشایندیشی)، غیر مقدس و تباهکاریست. اخلاق و حقوق و معرفت پیدایشی، نیاز به اندیشیدن دائم و طبعا ً درد سر دائم دارند. برای
رفتار اخلاقی که در اثر برخورد معیارهای گوناگون در هر هنگامی،پر از پیچ و خم و نشیب فراز ست، باید خود، اندیشمند، و بار گران اندیشه را شکیبید


ولی دین کتابی و ظهوری، با تثبیت و تعیین سنجه های اخلاقی یا حقوقی یا اجتماعی، مردم را از دشواری و سنگینی تفکر زنده در باره آنها می رهاند. و عادت به این سنجه های ثابت، سبب می شود که تفکر، عذاب آور و دشوار گردد. نیاز به فکر نکردن، تنها صرفه جوئی در تفکر نیست، بلکه از"کار انداختن تفکر" در پایان است. وقتی رسولی می گوید که به این فرمان ایمان بیاور، اوست که می داند که خدا صحت آن را تضمین کرده است. در ایمان باید به گواهی او، دل سپرد


پرسش با قدرت روبروست. از قدرتمند، حق پرسش، نیست و اگر هم حق پرسش باشد، باید آنقدر و ان طور پرسید که قدرت بی نهایت او دست نخورده باقی بماند. و خدای مقتدر، نیاز به پاسخ دادن ندارد. اگر نخواهد، پاسخ نمی دهد، و هیچکس حق ندارد در بی پاسخی از او شکایت کند یا خشمگین و ناخشنود گردد، یا به رهبری و مرجعیت او، پشت کند. پاسخ دادن، عنایت اوست. با خدای مقتدر نمی توان دیالوگ داشت. چون هم پرسیدن، باید در ان مرزی باشد که انطباق با قدرت و فرمان او داشته باشد، و هم پاسخ دادن، بستگی به لطف و عنایت دارد


در حالیکه در فرهنگ پیدایشی، همین پرسش و پاسخ، نقشی دیگر بازی می کند. این اندیشه پیدایشی "پرسش"، که از سیمرغ سرچشمه میگرفته است، در پاره ای در بندهشن، و همچنین در خود اوستا باقیمانده است، هرچند لهورامزدا آنرا به خود نسبت می دهد. اهورامزدا، بنا بر پیشینه که این اندیشه بلند از خدای پیدایشی (سیمرغ) دارد، خود را کسی می داند که از او می پرسند، و "آنکه از او می پرسند" را یکی از برترین نامهای خود می شمارد. هر که می خواهد و هرچه می خواهد می توانند از او بپرسد. چون منطق پرسیدن در جهان پیدایشی آن بود که پاسخ دهنده، با انگیخته شدن از این پرسش ها، خود را پدیدار می سازد. پرسش، انگیزه آبستنی اندیشه و روان و گوهر است. طبعا ً خدایی که تواناییش در پیدایشش هست، باید مشتاق پرسیده شدن باشد
هرچه بیشتر از او بپرسند، او بیشتر از خود می زاید و می تراود، بیشتر می افزاید و بیشتر هنر خود را پدیدار می سازد

وارونه اهورامزدا، اهریمن می خواهد که هرگز از او نپرسند، چون در پاسخ دادن پرسش ها، خود را پدیدار خواهد ساخت پرسشها، او را به پیدایش خواهند انگیخت و آنگاه با پیدایشش، کسی او را به رهبری بر نخواهد گزید و او را درست نخواهد داشت. اهریمن، از پرسش
وحشت دارد ، چون پرسشها ، انگیزنده به پیدایش گوهرند . می بینیم که پرسش وپاسخ ( دیالوک ) ، منطق پیدایشی دارد
دیالوک ، تاکتیک واستراتژی سخن ستیزی وبرتری جوئی در استدلال نیست که در فضای قدرت ( جهان آفریده از قدرت ) صورت میگیرد . هردو ، خود را پایدار می سازند . ولی خدای قدرت ، خدای زایشی وپیدایشی نیست


این قربانی کردن عقل ، سبب گریختن عقل از قربانی خود می شود ، وعقل ، با هزار فوت و فن ، شیوه بقای خود را در تنگنای زندان ایمان می یابد ، و مبارزه موءمنان ادیان ابراهیمی ، بر سر تنگی وگشادی فضای همین زندانست . ولی عقل موقعی می تواند سر پایش بایستد که فرمان خدا را " تهی از تعالی و تقد س " کند . آن گاه ، فرمان ، تبدیل به اندیشه ای می شود که بی نهایت قدرت دارد ، ولی این قدرت ، چنین حقانیتی ندارد که ادعا می کند . وچنین اندیشه ، در اثر همین محدوده نا حجق قدرتش ، عقل را به ضد یت با خود می انگیزد . عقل ، هر اندیشه ای را از قدرت جدا می سازد ، تا بتواند در آن بیندیشد ، از این رو نفی قدرت مطلق خدا از فرمان ، باب طبع خدای مقتدر نیست . تقلیل دادن فرمان مطلق به یک اندیشه ناب ، بنیاد قدرت او را به هم می زند


صفحه 165از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي


انتزاع ، قربانی کردنست

در واقع ، ایمان در قربانی کردن خرد، "پیدایش خرد" را قربانی می کند، و بنام کاری مقدس، آن را از پیدایش، باز می دارد

ولی خود خرد هم پس از آن که قربانی شد، و مورد خشونت و تجاوز هم قرار گرفت، شیوه قربانی کردن را اتخاذ می کند. و همه اشیاء جهان را به همان شیوه، قربانی خود می کند. مفهوم قربانی خونی، مقدس ساختن
آزار و تجاوز و خشونت است. وقتی آزار و تجاوز و خشونت برای خدا و بفرمان خدا باشد، عملی مقدس است. قربانی خونی در ایران نیز بوده است (میترائیسم، آئین قربانی بود، و به همین علت اصل شاهی و سپاهگیری، استوار بر همین آئین بودند در حالی که پهلوانی، پیشینه سیمرغی داشت) و داستان ضحاک و سام، هر دو درست بیان خیزیش ایران بر ضد قربانی خونیست، چنان که زرتشت هم همین شیوه را دنبال کرد، و فرهنگ ایران بالاخره بر آن چیره شد، که در دفتری ویژه به آن پرداخته خواهد شد. با قربانی خونی، آزردن و پرخاشگری و خشونت، نه تنها کوچکترین ناراحتی درونی و وجدانی نمی آورد، بلکه آن را عملی می داند که امتیاز هم می بخشد. این رابطه "قربانی کننده"، "قربانی شونده"، میان ابراهیم و اسمعیل، به اسمعیل پایان نمی پذیرد، بلکه خود قربانی شونده، از ان پس، "قربانی کننده" می شود، و در خشونت و آزار، عملی مقدس می بیند. رابطه قربانی کننده و قربانی شونده، دست به دست می گردد. قربانی کننده، نقش خود را به قربانی شونده می سپارد، قربانی شونده جانشین قربانی کننده می گردد. آنکه قربانی می شود، حق دارد باز قربانی بکند. همین طور نیز، وقتی انسان، خردش را برای خدا قربانی کرد، بلافاصله خردش نیز، در اندیشیدن همان کار را می کند و اشیاء و پدیده ها را قربانی می کند


اندیشیدن، قربانی کردن و عملی مقدس و امتیاز بخش می گردد. خرد، خدائی می شود که حقانیت قربانی کردن را می دهد، در اندیشیدن، سخت دلی، حقانیت اخلاقی و دینی پیدا می کند


خرد، در فرهنگ ایرانی، زا ده از جان (زندگی)، و برای نگاهداری جان است. خرد، زاده از، "یگانگی جان"، و برای پاسداری از زندگی در یگانگی اش هست. این است که خرد، نمی تواند زندگی را دوباره (مثلا ً جسم و روح، یا ظاهر و باطن یا درونسو و برونسو.....) کند، و پاره ای را برای پاره ای دیگر قربانی کند و بیازارد، و یک پاره از خرد، از پاره ای دیگر به خدا (بسیمرغ) نزدیکتر نیست. یکپاره اش خدائی و پاره دیگرش اهریمنی نیست. یک پاره اش سزای سعادت ابدی و ملکوتی، و یکپاره اش برضد سعادت او نیست. این است که خرد او، خرد کاربند است، نه عقل انتزاعی، که روح را از تن (برونسو را از درونسو و عقل را از عاطفه) جدا می کند، و یکی را برای دیگری قربانی می کند، که از فرهنگ مسیحیت به فرهنگ مدنیت کنونی غربی به ارث رسیده است. روزی برونسو را برای درونسو قربانی می کند. فقط سوی قربانی ، وارونه شده است. ما فراموش کرده ایم که جهان بینی ایرانی، یک خرد را نمی شناخت که نیاز به مفاهیم متضاد، یا اندیشه های متضاد، داشته باشد. مفهوم "تک خدائی" یا مفهوم "تک عقلی" بودن انسان" نیز پیوند دارد. در جهان بینی ایرانی، انسان "دو خرده" بود. انسان دو خرد گوناگون داشت که سپس به آن خواهیم پرداخت. انگرا مینو و اسپنتا مینو، دو خرد متضاد بودند. که هم متضاد همدیگر، و هم متمم یکدیگر بودند. هم با هم در تعارض بودند، و هم دیگر را بار آور و آفریننده می ساختند

هیچکدام از انها نمی توانستند دیگری را از میان بردارند. وقتی دین زرتشتی، میان آنها را از هم پاره کرد، و اهریمن را کاملا ً ضد اخلاقی ساخت، نابودی اهریمن را به زمان آخر، به عقب انداخت. ولی مفهوم خدای واحد (یهوه و الله و خدای آسمانی) برای وجود و بقای خود، باید خدایان دیگر را که ضد او هستند، نابود سازند. همچنین هر مفهومی و اندیشه ای و سائقه ای و عاطفه ای، می خواهد مانند او به قیادت و قدرت برسد، طبعا ً آنها را از خدائی می اندازد. هر سائقه یا عاطفه ای ضدش را تابع خود می کند یا نابود می سازد. طبعا ً نمی تواند دو خرد متضاد وجود داشته باشد، چون یک خرد به همین روش، خرد ضدش را نابود خواهد ساخت. حتی پس از اینکه آیین زرتشتی، انگرا مینو و اسپنتا مینو را به نام دو خردمتضاد و ضروری، نفی می کند.نمی تواند خود را از دست این دو تاگرائی نجات دهد، و بجایش دو خرد "آسنا خرد"و "و"گوش- سرود خرد"را می نهد

انسان، دو خرد متضاددارد، نه آنکه در یک خرد، دو مفهوم متضاد یا دو اندیشه متضاد داشته باشد، که خواه ناخواه، چون یک خرد، خود را بقدرت رسانیده است، خواه ناخواه می کوشد، میان دو مفهوم متضاد نیز، یکی را بر دیگری چیره سازد. یک خرد نمی تواند با دو اندیشه متضاد سازگار باشد، از این رو باید از آنها، باز یک اندیشه بسازد. مسئله دو مفهوم، یا دو اندیشه یا دو روش متضاد، به قدرت رسانیدن یکی، و مغلوب ساختن دیگری می شود، و این در واقع" قربانی کردن یک مفهوم یا اندیشه و یا روش "برای مفهوم و اندیشه و روش دیگری است. و دیالکتیک در واقع، چاره اندیشی خرد واحد، برای رفع این گونه قربانی ها، و یا"اندیشه آزادیها"بود. هم یک خرد، و هم دو اندیشه متضاد. نه این و نه آن، و هم این و هم آن، تا به یک سنتز"یا آمیغ و آمیزه "تازه نرسیده بود، می کوشید دو مفهوم یا دو اندیشه متضاد را کجدار و مریز با هم نگاه دارد، که البته بر ضد تک گرائی دین و اخلاق و فلسفه دین ابراهیمی است. تفکر سامی با خدای ابراهیمی، ایمان به خدای واحد را، فقط با مفهوم قربانی می توانست نگاه دارد. در حال که گرانیگاه جهان بینی ایرانی، بیشتر در مسئله "پیوند اضداد "یا "مهر"بود. گرانیگاه یکی، ایمان، از راه قربانی اختلافات "بود، و گرانیگاه دیگری، مهر، در نگاهداری و پرورش اختلافات با هم بود. مسئله ایرانی، پیوستن دوضد (اسپنتا مینو و انگرامینو )به گردونه آفرینش و آفرینندگی بود. مهرورزی میان دو ضد، روش آفرینندگی بود. این بود که حتی زرتشت، برای رسیدن به مفهوم خدای واحد (اهورامزدا ). او را تبدیل به تخمه ای می کند که هفت امشاسپندان (هفته خدای گوناگون )از او زائیده می شوند، و خود اهورا مزدا یکی از همین امشاسپندان است. در واقع وحدت خدا، با قربانی سایر خدایان خریداری نمی شود بلکه همه را با هم برادر و خواهر می سازد. بت شکنی که به ابراهیم نسبت داده می شود، از دیدگاه ایرانی، گونه ای"خدای آزادی "شمرده می شده است. از این رو روش خدای ابراهیمی که "گرفتن جان و زندگی از خدای ضدش" می باشد، همان انتزاع است. تا جان دیگری را نگیردیا در اختیارش نباشد، به قدرت نمی رسد

قربانی، در همان آغاز، پیوند "همجانی " میان "خدا "خدا و انسان " را می برد(باید یاد آورد که زال با خدا که سیمرغ باشد، با هم زندگی می کردند ). انسان باید خود را قربانی کند تا آخرت قدرت بیابد. از این رو قربانی کردن خود، همیشه در باطن، گره به سائقه پنهانی رسیدن به قدرت و مالکیت زده شده است. "میثاق ایمانی ابراهیم که در قربانی بسته شده است"، همیشه پیمان متقابل یهوه در دادن "اراضی کنعان و ....."برای ابد یت به ذریت اوست، و یهوه متعهد به رسانیدن ذریت او بشاهی بر همه ملل جهان است. ابراهیم پسرش را قربانی می کند، تا خودش و ذریتش به مالکیت ابدی اراضی میان مصر و ماوراءالنهر، و "سلطنت ابدی و جهانی "برسند. فرمانبری مطلق از خدا، در ازای دست یافتن به قدرت مطلق بجای یهوه و الله و بنام یهوه و الله . خود را هیچ می کند تا به همه چیز برسد. این با تفکر پیدایشی ایرانی هم آهنگ نبود، و چنگ وارونه زدن با خدا بود. پیمان تا بعیت مطلق، برای رسیدن به قدرت مطلق بر جهان، میان ضحاک با آهریمن، بسته می شود، چون از دیدگاه ایرانی، این چنگ وارونه زدن است، و چنگ وارونه زدن، میان دو وجود است، که از هم بریده اند. با انتزاع جسم از روح، باانتزاع ایده از ماده، با انتزاع اندیشه از عاطفه، مسئله برتری ارزش یکی بر دیگری طرح می گردد. آنگاه یا باید جسم را برای روح، قربانی کرد، یا باید روح را برای جسم قربانی کرد. یا باید ایده را برای ماده، قربانی کرد یا وارونه اش. یا باید اندیشه را برای عاطفه و احساس (مهر و .....)قربانی کرد، یا عاطفه و احساس را برای اندیشه. بسته به انکه کدامیک اصل، گرفته بشود. آنگاه این سوائق و عواطف جسمانی هستند که در تلاشند با روح چنگ وارونه بر ضد. در یکی از غزلهای مولوی، این چنگ وارونه زنی نفس به روح، در اوج هنرمندی بیان گریده است که چند بیت از آن در اینجا آورده می شود، در این غزل بلند، یک پاره انسان، نفس مکار و عقل است که به روشنائی بچه، نشبیه می شود

روستائی بچه است درون بازار....... دغلی، لافزنی، سخره کنی و عبار
که ازو محتسب و مهمتر بازار بدرید....................... در فغانند ازو از فقعی تا عطار


چون بگویند "چرا می کنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار
"


او صد عهد کند گوید"من بس کردم
توبه کردم، نتراشم، زشما چون نجار


بعد از این بد نکن و هشیار شدم
که مرا زخم رسید از بدو گشتم بیدار"


باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار


خویشتن را بکناری فکند رنجوری
که بیک ساله تب تیز بود گشته نزار


این هم از مکر که درفکند مسکینی
که برو رحم کند او بگمان و پندار....

با بریده شدن انسان به دو پاره، و تلاش برای قربانی جسمانی است، مکاری و فریبندگی سوائق و عواطف و امیال آغاز می گردند، و همچنین روح نیز از پا نمی نشیند و می کوشد، از راههای دیگر جسم را به ملکوت و خدا بفریبد. تقسیم بندی پدیده های زندگی میان دو مقوله فکری جسم و روح، غیر از پاره کردن و بریدن جسم از جاروحست. با تفکر انتزاعی نمی توان زندگی کرد، چون انتقال این برش از تفکر انتزاعی، به خود وجود، وجود را در کلش پاره می کند. جهان، دوپاره می شود(دنیا و آخرت )، انسان، دو موجود می شود، جسم و روح و بالاخره، ایده و ماده، و درونسو گرائی و برونسو گرائی، امتداد همین برش است. زندگی را موقعی می توان براستی زیست که "اصل یگانگی جان یازندگی "، دست نخورده بماند. جسم از روح، منتزع نشود. ایده از ماده، منتزع نشود. اندیشه از عاطفه، جدا ساخته نشود. این در عقل انتزاعی است که روح از جسم ، ماده از ایده، اندیشه از عاطفه، درونسو از برونسو، ظاهر از باطن، جدا ساخته می شود. انسان می تواند بی عاطفه و احساس و ارزش، بیندیشد، و چنین اندیشه ای برایش برترین ارزش را دارد


صفحه 171از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

خود و خدا

یهودی، دیدن خدا را با مرگ یکسان می دانست، در برابر خدای مقتدر،هر چیری (از جمله انسان )هیچ است، و همیشه باید "هیچ بشود". پیدایش یهوه، بر ضد پیدایش انسان است. با پیدائی یکی دیگری باید ناپیدا شود. یونانی، دیدن خدا را سر آغاز دیوانگی می دانست. در دیدن خدا، انسان عقلش را از دست می داد. عقلش نمی توانست در برابر خدا پدیدار شود. در دین یهودی، ظهور خدابر ضد زندگی بود. وقتی خدا ظاهر می شد، انسان می مرد، یا به عبارت دیگر، وقتی خدا، پیدا شد، هر چیزی باید ناپیدا شود(با پیدا شدن خدا در بهشت، آدم و حوا پشت درخت، پنهان می شوند). از این رو نیز همه سوائق و عواطف و اندیشه ها باید ناپیدا و نیست شوند، و این سرچشمه همان اندیشه قربانی است. خدا در پیدایشش، زندگی انسان را می آزاردو ایجاد درد می کند. ولی در داستان سام، سام درست در دیدن مستقیم خدا (سیمرغ)به "قداست زندگی پی می برد. ولی موسی در تجربه قداستش، در بوته یا درخت، خدا را مستقیم نمی بیند، بلکه فقط فرمان خدا رامی شنود. و زال، مستقیم در حضور خدا پرورده می شود و با او زندگی می کند و از پستان او شیر می کند و می بالد (در بندهشن می اید که سیمرغ مانند خفاش، بچه هایش را شیر می کند). پیدایش، بر اصل "بی میانجی بودن "استوار است. وقتی سام، بچه اش را دور می اندازد و می آزارد، خدا ، مستقیم با انکه درد می برد (زال خردسال )تماس می گیرد. خدا، مستقیم او را از درد می رهاند. هر جا درد است، خداست. هر جا درد است، بلافاصله سیمرغ پیدا می شود. دردمند او را با چشم خود می بیند. آتش زدن پر، بیان سرعت بی اندازه سیمرغ در نزدیک شدن است. درد، بلافاصله سبب پیدایش سیمرغ، نزد دردمند است. حتی سام پشیمان، از احساس گناهی که جانی را آزرده است، درد می برد، آنگاه سیمرغ پدیدار می شود- سیمرغ به گناه او نمی نگرد، تا او را کیفر دهد، بلکه به درد او می نگرد که نیاز به یاری دارد. ولی قربانی ابراهیم که "اوج آزار دادن زندگی است"، آغاز پیدایش خداست. و اوج پیدایش خدا، در نابودی زندگی است. انسان در شهید شدن (نابودی خود)، بشهادت خدا می رسد و خدا را می بیند. پیدایش خدا در ادیان ابراهیمی با "عجز مطلق انسان " کار دارد. اگر خدا ظاهر شود، انسان هیچ می شود. با آمدن قدرت مطلق، چیزی جز"عجز مطلق "نمی ماند. انسان نمی توانند حضور خدا را تاب بیاورد. مفهوم "واسطه =رسول"با خدائی کار دارد که گوهرش، قدرت مطلق است. بر عکس، خدای بی واسطه پیدایشی، گوهرش از مهر است. حکمت وجود "واسطه "، رفع شری است که با پیدایش خدا برای انسان ایجاد می گردد. خدا، آتشی است که بی واسطه انسان رامی سوزاند. قدرت مطلق هر جا رسید، همه چیز را در آنجا نابود می سازد. پس خدا، واسطه لازم دارد تا مانع نابود شدن انسان در حضورش گردد

صفحه 173از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

ایده ال ایرانی فرزند است، نه پدر
ایده ال ایرانی زال است نه سام
ایده ال ادیان ابراهیمی، پدر است

در داستان سام و زال، چگونگی فرهنگ ایرانی در باره ایده آل، و اینکه چه کسی و چه چیزی ایده ال می شود، مشخص و چشمگیر می گردند. در واقع، پدر، ایده ال نیست، بلکه در پسریا فرزند است که ایده آل پدیدار می گردد.این زال است که کمال ایده آل را در خود می نماید. این زال است که تا فرا رسیدن جوانی، نزد خدا می بالد، در حالی که سام فقط خدا (سیمرغ )را از دور و در برابر سپاه و لحظه ای کوتاه می بیند


این زال است که از مهر خدا بطور مستقیم بهره مند می شود، و پر سیمرغ را دارد. همینطور در رابطه رستم با فرزندانش (چه سهراب که فرزندش تنی اش است، چه سیاوش که فرزند حقیقی یا پرورده اوست)هر دو، نقش ایده آل را برای مردم بازی می کنند. این سهراب است که در برخورد با رستم، پیدایش چکاد معرفت و مهر و جوانمردی است، و وارونه اش، در این برخورد، رستم، پیدایش اوج بی خردی و بی موردی و ناجوانمردی است. و این رستم است که با دست خود ، "تجلیگاه مهر و جوانمردی و معرفت "را می کشد


از سوئی دیگر، این سیاوش است که کمال ایده آل ایرانی می شود، چون مردم، در شکست مداوم نیکی و داد و مهر است که هر روز در می یابند، باید سیاوشی وار زندگی کنند. شکست مداوم فضیلتهای سیاوش در برابر حکومت خودی و بی گانه شیوه برخورد ایرانی را با هر حکومتی بطور معین می سازد. حکومت بطور کلی، چه خودی و چه بی گانه، مهر و نیکی و داد را نمی شناسد، ولی علیرغم این بی معرفتی حکومت، باید در فضیلتهای خود پایدار ماند.در رستم، نیکی و مهر و داد، با دشواری پیروز می شود، ودر آخرین نبردش با اسفندیار است که در می یابد، آنچه از نیکی و مهر و دادبرای ایرانی کرده است، پوچ و بی هوده بوده است در واقع او بسیار دیر به معرفت می رسد. در پایان سرنوشت بسیار درازش ، به معرفتی می رسد که باید در همان آغاز می رسید. او در این نبرد آخرین است که در می یابد، شاهان ایران، در برابر مهر و داد و نیکی آخرین حد ناجوانمردی را می کنند، و در واقع رستم همان تجربه ای را که سیاوش با کیکاوس کرد، می کند، ولی در آخرین صحنه زندگیش، در واقع بسیار دیو به تجربه ای می رسد که سیاوش در همان گام نخستین به آن رسیده است. رستم، ایده آل کامل و واقعی ایرانی نیست، چون مردم، کمتر با"پیروزی ایده آل "کار دارند

صفحه 174از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پرسشی که هنوز بررسی نشده است

بررسی دو داستان سیاوش و سهراب در مقایسه آن دو با هم، از بار آور ترین پژوهشها خواهد بود. سهراب، فرزند تنی و واقعی رستمی است. سیاوش فرزند پرورشی و از دیدگاه سیمرغی، فرزند حقیقی رستم است، چنانکه زال، فرزند حقیقی سیمرغ است (هر چند فرزند تنی سام می باشد)، چون از سیمرغ پرورده شده است. رستم در برابر هر دو فرزندانش، از نقش ایده ال می افتد و رنگ می بازد، و آندو هر دو بشیوه ای دیگر، به ایده آل، اعتلاء می یابند.رستم، پس از آنکه نقش فرستاده سیاوش را نزد کیکاوس بپایان می رساند، و نمی تواند رای کیکاوس را دگرگونه سازد (که از همان آغاز پیدا بود، چون رستم بخوبی، لجاجب کیکاوس را می شناخت) نزد سیاوش باز نمی گردد، تا او را درست در تنگترین موقعیتش یاری دهد. بلکه سیاوش را در چنین هنگامی به خود رها می کند که اوج بی مهری است. در واقع همان کاری را می کند که پدر تنی سیاوش با او می کند، و در واقع فرزندش را دور می افکند


هر رستم (پدر حقیقی سیاوش ) و هم کیکاوس (پدر واقعی سیاوش )فرزند خود را دور می افکند، و از آنجا که رستم پدر حقیقی سیاوش است، این لاقیدی و بی اعتنائی، نشان اوج بی مهری است. هر دو پدر، در واقع همان کار سام را می کنند. هر دو رستم و کاوس، منش استوار و سرسختانه سیاوش را می شناسند، و می دانند که او از این پس، نه راه بازگشت به میهن را دارد و نه در غربت خواهد آسود چرا سیمرغ، در اینجا سیاوش را نزد خود نمی برد تا او را از درد نجات دهد. آیا سیمرغ در اینجا با سیاوش، نابود نمی گردد؟و سیاوش همان سیمرغ نیست؟ افراسیاب در سیاوش، شیمرغ را می کشد، و سیمرغ رستاخیز مکررو همیشگی دارد. رستم و کاوس که هر دو سیاوشند، درد سیاوش را نادیده می گیرند. هر دو، همان کار سام را با فرزندش می کنند، و هر دو به موقع پشیمان نمی شوند که در راه نجات سیاوش بکوشد. پسندیدن درد او را در غربت همداستانی و همکاری با افراسیاب است. رستم و کاوس هر دو، در این خاموشی و بی واکنشی، انبار در جرم و گناه می گردند. و کشتن سودابه، بکردار تنها مقصر، برای پوشانیدن گناه و تقصیر خود رستم و کیکاوس می باشد، راه نجات سیاوش تنها کسی که فر شاهی دارد، بر طرف ساختن کیکاوس بود، که متلون و ناجوانمرد و بی اندازه خواه بود، و هیچگونه فر نداشت (علیرغم نسبت دادن دروغین و چسبانیدن فر به او ). اصل فر، همیشه در رستم بود، و با پیدایش سیاوش در صحنه، سیاوش"برترین نماد فر"می گردد، و در برابری لاقیدی و بی تفاوتی در یاری داد بهنگام به سیاوشف هیچگاه از رستم و از ناجوانمردی او، شکایت نمی کند. با آمدن سیاوش، رستم نیز از فر می افتد (هر دو برابردهد. بلکه سیاوش را در چنین هنگامی به خود رها می کند که اوج بی مهری است. در واقع همان کاری را می کند که پدر تنی سیاوش با او می کند، و در واقع فرزندش را دور می افکند


هر رستم (پدر حقیقی سیاوش ) و هم کیکاوس (پدر واقعی سیاوش )فرزند خود را دور می افکند، و از آنجا که رستم پدر حقیقی سیاوش است، این لاقیدی و بی اعتنائی، نشان اوج بی مهری است. هر دو پدر، در واقع همان کار سام را می کنند. هر دو، رستم و کاوس، منش استوار و سرسختانه سیاوش را می شناسند، و می دانند که او از این پس، نه راه بازگشت به میهن را دارد و نه در غربت خواهد آسود چرا سیمرغ، در اینجا سیاوش را نزد خود نمی برد تا او را از درد نجات دهد. آیا سیمرغ در اینجا با سیاوش، نابود نمی گردد؟و سیاوش همان سیمرغ نیست؟ افراسیاب در سیاوش، شیمرغ را می کشد، و سیمرغ رستاخیز مکررو همیشگی دارد. رستم و کاوس که هر دو سیاوشند، درد سیاوش را نادیده می گیرند. هر دو، همان کار سام را با فرزندش می کنند، و هر دو به موقع پشیمان نمی شوند که در راه نجات سیاوش بکوشد. پسندیدن درد او را در غربت، همداستانی و همکاری با افراسیاب است. رستم و کاوس هر دو، در این خاموشی و بی واکنشی، انبار در جرم و گناه می گردند. و کشتن سودابه، بکردار تنها مقصر، برای پوشانیدن گناه و تقصیر خود رستم و کیکاوس می باشد، راه نجات سیاوش تنها کسی که فر شاهی دارد، بر طرف ساختن کیکاوس بود، که متلون و ناجوانمرد و بی اندازه خواه بود، و هیچگونه فر نداشت (علیرغم نسبت دادن دروغین و چسبانیدن فر به او ). اصل فر، همیشه در رستم بود، و با پیدایش سیاوش در صحنه سیاوش"برترین نماد فر"می گردد، و در برابری لاقیدی و بی تفاوتی در یاری داد بهنگام به سیاوشف هیچگاه از رستم و از ناجوانمردی او، شکایت نمی کند. با آمدن سیاوش، رستم نیز از فر می افتد (هر دو برابرسهراب و هم در برابر سیاوش، رستم فر خود را از دست می دهد).در این هنگام، شاه یی فر است و پهلوان با فرش که رستم بود، کناره گرفته، و نمی تواند بیفری شاه را جبران کند، و اصل فر که سیاوش باشد، و تنها کسی است که سزاوار شاهی ایرانی است، در تبعید و هجرت بسر می برد و فر از اصل شاهی گریخته است( همانند گریز فر جمشید)و هیچکس او را نمی جوید، و پهلوانان، از حق گزینش خود بهره نمی برند


دوام و بقای حکومت ایران، در اثر همین "ترمیم بی فری اصل شاهی با منش پهلوانی پهلوانان و دهقانهاست که پشتیبان ایده آل فر هستند". در ایران، کیکاوس بیفر، شاه است، و پهلوانان، شاه بی فر را با حق انتخابشان بر طرف نمی کنند، و شاه با فر را در تبعید و هجرت به عذاب کشید ناز دردها رها می کنند، که بر ضد خویشکاری پهلوان است. در این برهه، این سیاوش جوان است که هم در برابر کیکاوس و هم در برابر رستم (که هر دو پدرش هستند)، ایده آل هنر و مردمی و مهر و خرد ایرانی می گردد، و آن دو از نقش ایده آلشان دور می مانند


همچنین در تنش میان فریدون و فرزندش ایرج، این ایرج است که ایده آل ایرانی می شود. فریدون، شاه هفت کشور است، ولی این ایرج است که نخستین شاه اسطوره ای ایران است. پسر، ایده آل مردم می شود. داد، خوبست ولی مهر، برتر از داد است

و ایرانی می خواهد که ایران، تند یس مهر باشد. جوان و فرزند، نقش ایده آل را در فرهنگ ایران داشت، نه پیرو و نه پدر، که در دوره ساسانی جایگزین آن شد، و ایده آل اصلی را بکنار زد. در واقع رستم در سهراب، مظهر ایده آل ایرانی می کشد، و می گذارد که سیاوش مظهر برتر ایده آل ایرانی در تبعید بدست دشمن، کشته شود، و کار سام نیایش را برای جستن فرزند دنبال نمی کند. آنچه را در بی تفاوتی دور افکنده بود، باز نمی جوید تا از مرگ و درد برهاندو از دیدگاه معرفت سریع و یک نگاهه (چشمی که در تاریکی از دور موئی را بسرعت می بیند)که ایده آل معرفت ایرانی است، نمادش سیاوش و سهراب است نه رستم، رستم، تا لحظه اخرهم ، تا لحظه آخرهم، سهراب را نمی شناسد و هم، احساس مهرش" انگیخته نمی شود، و در پایان کارش است که تازه می فهمد که همه مهروزیهایش به اصل شاهی در ایران، پوچ و بیهوده بوده است. شاه ایران (گشتاسپ)و پسرش اسفندیار برای قدرتخواهی شان (که عنصر اصل شاهی است)پشت به همه کارهای ارجمند بزرگترین خدمتگزار ایران می کنند. در رستم، اصل فر را بی ارزش می سازند. در او، اصل فر را به هیچ می گیرند، و عمل آفرین به فر را بکلی فراموش می سازند. کسی را که بزرگترین خدمتها را به ایران و اصل شاهی کرده است، می خواهند به بند و زنجیر بکشند، و با این اصل برترین ناجوانمردی در گوهر شاهی نمودار می گردد. با بی ارزش ساختن خدمت برترین نگهبان ایران ، و ترک آفرین گوئی به او، کاخ سرافزاری ایران سرنگون می شود. به این معرفت، سیاوش در نخستین تجربه اش می رسند، و رستم در آخرین تجربه اش. رستم پیر، در پایان کار این معرفت را می یابد، ولی سیاوش در آغاز جوانیش، به این تجربه تلخ و دردناک می رسد که اصل شاهی با خرد و نیکی و مهر حقیقی، هم آهنگی ندارد، و ارزش نیکی را نمی شناسد. سختدلی شهریاری که ماهیت فلزی دارد، یا مهر، پیوند ناپذیر است. شاه کامبری خود را بر نیکی و مهر برتری می دهد

صفحه 177از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

قربانی کردن ابراهیمی
متضاد با مفهوم فر است

هنگامی انسان، همه روابطش را برای ایمان بخدا (آنچه با ابراهیم دین خوانده شد)قربانی می کند، طبعا ً "ترک ایمان " (بریدن ایمان از خدا، ناچیز گرفتن ایمان بخدا) بزرگترین جنایت می گردد، چون برای آنچه، سایر پیوندها بی ارزش، آن چیز، برترین ارزش است. کوچکترین لغزش (نافرمانی از کوچکترین حکم خدا )بی نهایت بزرگ می گردد. از سوئی ایمان بخدا، کار همیشه بی نهایت جدی می گردد . در هر لحظه ای انسان باید آماده برای قربانی کردن دوست داشته هایش گردد. هر رابطه ای را که کوچکترین آسیب را به ایمان خدا می زند، یا آن را می کاهد، باید قربانی کرد. این" بی ارزش ساختن همه روابط دیگر"، کار مداوم و بنیادی مومن می گردد. ایمانی که حالت عادی شد، ایمانی بی ارزش می گردد. ایمان"با دردمداوم" کار دارد. دردی که انسان از قربانی کردن همه پیوندها یش (از هر چه به آن مهر می ورزد، و بالاخره از مهری که از گوهرش خودش می جوشد)هر روزه و هرساعت و هر دقیقه می برد، چون مهر و پیوند، بطور طبیعی از درون انسان پیوسته می جوشد. فر، که جوشش مهر و پیوند از درون به گیتی است، چیزی نیست که یکبار برای همیشه، قربانی کرد. قربانی کردن ابراهیمی، برای ایرانی، مسئله نابود ساختن فر خود، بعهد بود. پیدایش فر انسانی، نفی ادیانی است
که استوار بر مفهوم قربانی ابراهیمی است. ادیان ابراهیمی، درد خود آزادی( فر ربانی و فرستانی از خود)را بکردار عنصر ذاتی دین می پذیرند. دین، بدون درد نمی شود. صلیب را باید همیشه بر دوش کشید. در فرهنگ ایرانی، دین، با دردی که بر انسان را از پیدایش باز می دارد، پیکار می کند. قربانی کردن ابراهیم، یک عمل تاریخی نیست که پیکار شده باشدف بلکه یک عمل اسطوره ای است که در هر آنی باید تکرار شود. از این رو. ایمان، همیشه با اکراه درونی و خود آزادی ( درد) همراه است. ایمان ، شهید شدن یکباره نیست، بلکه شهید شدن آن به آن است، همیشه انسان باید فرزند تازه اش، مهر تازه اش را به کشتارگاهی که خدا معین می سازد ببرد. در برابر این اندیشه، فرهنگ ایرانی بر این باور است که انسان زیر فشار اجتماعی و برای حفظ حیثیت و آبرو وقدرت، زندگی دیگری را دور می افکند، نه برای اطاعت از فرمان خدا. خدا، که سیمرغ باشد هرگز چنین فرمانی نمی دهد، بلکه مهرورزی به هر جانی را می خواهد

صفحه 179از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اسرائیل، در اسطوره ابراهیم
در پی دستیابی به ملک و قدرت بود
مسیحیت و اسلام در اسطوره ابراهیم
در پی سعادت اخروی هم افتادند

اندیشه قربانی ابراهیمی، در آغاز (در دین یهودی )استوار بر معامله پایاپا با خدا، و بستن میثاق برای گرفتن زمین (کشور)و رسیدن بقدرت جهانی بود. ما از تو اطاعت مطلق می کنیم، بشرط این که بما مملکتی را که در تصرف قدرتهای دیگر است بطور ابدی بدهی ، و افزوده بر آن ، سراسر قدرت جهان در دست ما باشد. در مسیحیت، این گرایش پنهان شد و چهره خود را پوشانید، ولی با قدرت بیشتر بجای مانده و در اسلام با جهاد (مسلمان سازی همه جهان با زور شمشیر )بی نهایت وسعت یافت. اندیشه قربانی ابراهیمی در مسحیت و اسلام، با اندیشه بقای روح و سعادت اخروی و ملکوتی نیز بهم گره خورد

قربانی کردن در آغاز، بیرونسو فهمیده می شد. ابراهیم به قربانی اسحاق روی می کرد. انسان از دوست داشته هایش (میهن و خانواده و فرزند )می گذشت. سپس این مفهوم در عیسی، چرخش نیرومندی به خود و درون خود یافت که در پایان به رهبانیت کشید. ابراهیم، پسرش را قربانی می کرد، عیسی، خودش را قربانی می کند. قربانی کردن خود، قربانی کردن سوائق و عواطف و خواستها و اندیشه ها ی جوشیده از خود بود. انسان باید خود را از پیدایش باز دارد و این بسیار دردناک است

اندیشه قربانی کردن خود، به وجود دو خود می کشد. خودی که باید قربانی شود، تا خودی دیگر، بسعادت ابدی و ملکوتی برسد. این دو پارگی انسان، به دو پارگی اجتماع و حکومت نیز می رسد. حکومت، مأمور رستکار سازی روح مردم می شود. سعادت گیتی آنها را باید قربانی سعادت ملکوتی و اخروی آنها بکند. این پارگی خود به دو خود، یا دو بهره مجزا از هم که یکی را باید برای دیگری قربانی ساخت (جسم و جسمانیات را برای روح )، در فرهنگ اصیل ایرانی نیست، بلکه فرهنگ ایرانی ، استوار بر اندیشه "یگانگی زندگی "بوده است. تن و روان هر دو پاک بوده اند. این" از خود گذشتن "برای "رسیدن به قدرت مطلق و تصرف جهانی "، یا سعادت ابدی شخصی "، که نشان یک نوع خود فریبی (چنگ وارونه زدن به خود )است بر ضد تفکر پیدایشی ایرانی و راستی است. خود را دادن، تا جهان و آخرت، ملک مطلق خود گردد، در تضاد مطلق با مفهوم "مهر " ایرانی قرار دارد که در داستان سام و زال، عبارت بندی شده است

صفحه 180از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نگاهی کوتاه
به تفاوت اسطوره با تاریخ

از حقیقتی که در "تصادفات یکباره تاریخی "می یابیم، حقیقتی را بیرون آوردن که دوام تاریخی پدیده ای را تأمین کند، مسئله بسیار پیچیده ای است، فلسفه تاریخ را از وقایع تاریخی بیرون آوردن، کار پیچیده و دشواری است. ودر اسطوره، مسئله "دوام، علیرغمتصادف گذرنده "، طرح بود که با تجربیات مستقیم انسانها و اجتماعات کار داشت. این بود که "آگاهبود اسطوره ای "، در اجتماعات، زودتر پیدایش یافت که "آگاهبود تاریخی ". ولی با پیدایش تاریخ و آگاهبود تاریخی و روش تجربه علمی شیوه تجربه اسطوره ای اجتماعی ، بی ارزش نشد، و ریشه پزرفش در انسان کنده نشد، و کنده شدنی هم نیست، هر چند که تاریخ و علم، در کندن تجربیاتی که اسطوره آفرین بودند، از هیچ کوششی نیز کوتاهی نکرده اند. تا انسان این شیوه تجربی را دارد، هم اسطوره خواهد آفرید و هم از اسطوره هائی که آفریده شده اند، راه به شناخت خود خواهد یافت


اسطوره، بیان"روی آوری شدید به تجربیات دوام بخش، در کل تجربیات گذرا" می باشد. در آگاهبود تاریخی، به"فردیت واقعه "روی آورده می شود. آنچه یک واقعه را در گذر، میان سایر واقعیات ، استثنائی می سازد، چیست؟ علم تاریخ" در صدد آن است که نشان دهد این "تجربه استثنائی بودن واقعه "، فقط نمود و ظاهر است. علم تاریخ، بر ضد شیوه تجربه تاریخی انسان است. علم تاریخ، بر ضد شیوه تجربه تاریخی انسان است. علم تاریخ، بر این اندیشه استوار است که این وقایع، منفرد و استثنائی نیستند، بلکه بگونه ای تکراری هستند، یا آنکه مقایسه پذیر و قانونمندند. آنچه در دید نخست، استثنائی است، در دید ژرفتر، تابع قواعد می باشد. ولی علم تاریخ می خواهد قواعدی بما بدهد که بتوانیم با ان وقایع استثنائی تاریخی را بسازیم یا وقایع استثنائی تاریخی را بفهمیم
پیدایش "آگاهی مستقیم و بی فاصله به تجربیاتی که به اجتماع دوام می بخشد"، ضروری تر از "پیدایش آگاهبود فردیت، و توجه به فردیت واقعه "بوده است. در واقع، نخستین وقایع منفردی که پاسخگوی این آگاهبود مستقیم دوام بوده اند" ، اسطوره ای شده اند، نه تاریخی. چشم برای این تجربه آذرخشی، که در این واقعه منفرد وگذرا، آنچه دوامبخش است (یا آنچه ارزش دارد به آن دوام بخشیده شود)چیست، درست همان ایده آل معرفتی، در فرهنگ ایرانی است. چشمی که با یک نگاه، آنچه راباسرعت در تاریکی در دور می گذرد، می تواند این حقیقت را برباید و بقاید، اصل معرفت و دین شمرده می شود، و دست با همین چشم است که اسطوره های ما پیدایش یافته اند

صفحه 182از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

هر کودکی در دوره آسیب پذیرش
در آغوش سیمرغ پرورده می شود

آنچه در داستان سام و زال، یکی از گرانیکاههاست، آن است که زال، پس از، بیرون افکندگی "، سراسر کودکی را تا دوره جوانی که خود به تنهائی می تواند برای "آزمایش و پیدایش " به گیتی بیاید، در آغوش سیمرغ می بالد


او تا فرار سیدن زمانی که خود می تواند گیتی را بیازماید، تا گوهرش پیدایش یابد، پیش"مادر خدا"، سیمرغ است. دوره آسیب پذیری کودک ، دوره ای است که از حقوق آئین سیمرغی برخودار می شود. در این دوره، هیچکس وهیچ قدرت و قانونی، حق تجاوز و پرخاش و آزردن کودک را ندارد. این در واقع، بیان حقوق خردسالی تا جوانی است که در پناه حقوق پرستاری و نگهداری و آموزش ما در خداست. هر کودکی، مانند کودک خود سیمرغ، از پرستاری و نگهداری خدائی برخوردار می شود


همه کودکان، همال بچگان سیمرغند. یا به عبارتی دیگر، هر کودکی، حق به نگهبانی و پرورش و بهره مندی از پرورش و اموزش دارد، چه پدر و مادر داشته باشد چه نداشته باشد، چه پدر و مادر
امکان آن را داشته یا نداشته باشد. و بدین سان "حق بیرون افکندن ورها کردن کودک" از مادر و پدر، سلب می شود. همچنین این حق از اجتماع گرفته می شود که جانی را از جامعه طرد کند، و حق زیستن را در اجتماع از او بگیرد. سیمرغ یا زنخدا قدرت طرد و تبعید و اخراج را از اجتماع می گیرد. هیچ عیبی و نقصی و جرمی، نمی تواند علت طرد یا تبعید کسی از اجتماع گردد. اجتماع، چنین حقی ندارد . هر کسی، فرزند سیمرغ است. و عضویت در اجتماع، که به مفهوم"جان و همجانی " باز می گردد، یک حق سیمرغی است ، و در تصرف هیچ مرجعیت اجتماعی و یا حکومتی و یا سازمان دینی در نمی آید


صفحه 183از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

اندیشیدن در مسئله زیستن

سام، بچه اش را دور می اندازد، و این دور افکندن جانداری یا زنده ای بطور کلی، برای او یک پرسش بنیادی می شود


در این جا فقط دور انداختن بچه عیبناک خود زیر فشار اجتماع نیست، بلکه " مسئله دور انداختن یک انسان بطور کلی " مسئله محروم کردن یک انسان از زندگی در اجتماع " و از زندگی بطور کلی مطرح است. سام پس از تسلیم شدن به جبر اجتماع، به خود می آید ، می اندیشد که آیا "سرزنش "و "بدنامی و ننگ اجتماعی "و "رنج هجرت از میهن " زیر فشار اجتماع، حق دارند که او را از " مهر به فرزند بطور خصوصی "، یا "مهر به انسانی بطور کلی " محروم سازند؟ در آغاز آن را بدیهی و مسلم می گیرد، ولی کم کم در آن شک می کند. همین که خود، فرزندش را دور نمی اندازد و دیگری را به این کار می گمارد، نشان این شک ورزی است. شک ورزی، آنگاه آغاز نمیس شود که انسان آگاهانه بچیزی شک می ورزد. شک ورزی، موقعی آغاز می شود که شکل شک ورزی هم بخود نگرفته است. یا "دور انداختن کودکی "، اندیشیدن او در باره زندگی، و این که آیا اجتماع و حکومت و قوانین، حق گرفتن جانی را دارند، ضربه وار آغاز می گردد. محور تفکر ایرانی از همان آغاز، اندیشیدن در باره زندگی یا جان بوده است. این است که تفکرش همیشه گرد این پرسش می چرخده ، و همیشه به این پرسش باز می گردیده است. مسئله ای که در داستان سام و زال مطرح شده است، مسئله زندگی در رویه های تازه اش است. مسئله ایرانی هیچگاه "برای خدا بمیر، تا اگر خدا زنده ات کند"، نبوده است. در این صورت، زندگی، یا اندیشیدن در باره مرگ، آغاز می گردد. مسئله ایرانی با "دور افکندن زندگی"، با "خوار و بی ارزش شمردن و آزردن زندگی "از اجتماع و آغاز می گردد چرا زندگی از انسانها، از اجتماع، از مراکز قدرت، از قوانین و رسوم، دور انداخته و خوار شمرده می شود؟
آیا کسی، قدرتی، سازمانی، جامعه ای ، قانونی، حق دارد، زندگی را دور بیافکند ؟ آیا کسی و قدرتی و قانونی و اجتماعی حق دارد، جانی را بیازارد؟ سخن ایرج در شاهنامه که "هر کسی جان را دوست می دارد، چون شیرین است" و فقط روی همین خود شیرینی جان حق آزردن آن نیست : می آزار موری که دانه کش است، که جان دارد و جان شیرین خوش است


این جا، یک اصل اجتماعی و سیاسی و حقوقی و اقتصادی می شود. آیا هیچ قدرتی، هیچ سازمانی، هیچ قانونی حق دارد با هیچ عذر و بهانه و دلیلی، انسانی را بکشد؟ چون دور افکندن از اجتماع، کشتن با بیشترین عذاب است. "زیستن در اجتماع مسئله اندیشیدن بنیادی می شود. زیستن ، یک امر بدیهی نیست. زندگی، در اجتماع، از مراکز قدرت، از سازمانها، از قوانین آردهمی شود. زندگی، از که (چه کسی چه مقامی چه سازمانی )و در کجا و چه وقت ، دور افکنده می شود؟ آیا آزردن جان دیگری، با آزردن جان خود، رابطه دارد؟ آیا جامعه می تواند فردی را بیازارد، بی آنکه خود، آزرده شود؟ آیا هر آزاری ، خود آزاری نیست؟ آیا با مجازات دادن آزار دهنده، می توان آزار را از اجتماع بر انداخت؟

در این داستان می بینیم که سام از دیدگاه حقوق جزائی سیمرغی ، مجرم است، چون بچه خود را بدست هلاکت سپرده است، و اگر خدا آن را نرهانیده بود، زال کودک بطور حتم در گرسنگی و تشنگی و عذاب مرده بود. پس چرا سیمرغ که خدای زندگی است، او را مجازات نمی کند؟ و درست بقاتل فرزند، فرزندش را بر می گرداند، تا به او مهر بورزد. سیمرغ زال را بقاتلش می سپارد، تا کینه اش را نسبت بپدرش فراموش کند، و پدرش را دوست بدارد، و بفکر انتقام نیفتد نزد سیمرغ، اندیشه قصاص، بکلی طرد و نفی می گردد. از این گذشته با اجتماعی که قتل را تصویب می کند و به قتل می انگیزد، چه رفتاری باید کرد؟ آزار از خود اجتماع، سرچشمه می گیرد. مسئله شدن زندگی، یعنی اندیشیدن. خرد در باره زندگی، می اندیشد. انسان به زندگی می اندیشد، چون همیشه در خطر است، در خطر آزرده شدن است. اجتماعی که باید نگهبان زندگی باشد، آزار دهنده زندگی است


اندیشید ن ، آگاهی از خطرهائی است که زندگی را تهدید می کنند و نگران آن بودن است. و از آنجا که جان، در فرهنگ ایرانی همیشه کل جان(همه جانداران )است، اندیشیدن به زندگی، اندیشیدن به زندگی همه زندگانی است. هر جا سخن از جان است سخن از همه جانهاست . آزردن یک جان، آزردن همه جانهاست، و آزردن همه جانها، آزردن فرد نیز است


ضحاک، همه را می اندازد، ولی در پایان، آن درد در جان خودش پدیدار می شود. اندیشیدن، در رهائی زندگی همه از درد است، و رهائی زندگی از درد، رهائی زندگی از آزار دهندگان و آزار دهندگی است. رهائی از " دور افکندن زندگی است

اندیشیدن ، گفتگو از"درد بردن درونسو" نیست که چگونه انسان می تواند با درد بردن خود، کنار آید، اندیشیدن، بحث از آزرده شدن برونسو است. این کیست و چیست که می آزارد ؟ آیا این سام، پدرزال است که کودکش را می آزارد؟ آیا این اجتماع است که سام را زیر فشار ننگ اجتماعی و امیدوار تا ایجاد درد برای کودکش کند؟شیوه تحمل درد (بردباری )، گرانیگاه تفکر ایرانی نمی شود، بلکه تعیین کسان و عوامل و علل درد یا آزار دهندگان، گرانیگاه فکرش می شود. و قصاص و مجازات را راه حل این مسئله نمی داند

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure