Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 186از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

تضاد مفاهیم «پیدایش »و« ظهور

ایمان بخدا، نفی"اصالت انسان"، و اصالت هر چیزی دیگری در گیتی است. زیبائی و تعالی و نیکی هیچ انسانی، از خودش سرچشمه نمی گیرد. تضاد مهر ایرانی " و "ایمان ابراهیمی "، همین اصالت انسانی در مهر، و "نبود اصالت انسانی " در ایمان بخداست. یهوه و الله ، هیچگاه چیزی را اصیل نمی سازند


خدا، حتی در برگزیدگان خود یا نزد آنها، "ظاهر"می شود. خدا در هیچ چیز پیدایش نمی یابد، چون در این صورت، آن چیز سرچشمه می شود. جهان بینی ایرانی، استوار بر مفهوم "پیدایش "بود. همه زیبائی ها و شکوه ها، از گوهر گیتی و یا از انسان، پیدایش می یافت، از این رو تصویر تخمه اینقدر اهمیت دارد - جهان از تخمه، پیدایش می یابد. انسان، از تخمه پیدایش می یابد. پهلوان، تخمه ای است، تهمتن است. ولی ایمان ابراهیمی، در پایان، به مفهوم " ظهور خدا"-می رسد، و این مفهوم، در تحول ادیان ابراهیمی، روزبروز و گام بگام، نابتر می گردد


مهر در فرهنگ ایرانی پیدایشی از گوهر خود انسان است. محبت، در ادیان ابراهیمی، از خداست، و اصالتش به او بر می گردد. حتی در عرفان، این خداست که در آغاز، بخودش عشق می ورزد، و عشق انسان، فقط مشتق از آن عشق است، و هیچگونه اصالتی از خودشندارد. این است که در داستان سام سخن به دور مهر، چرخ می زند که نماد پیدایشی است، و در داستان ابراهیم، مسئله، به دور "ایمان "چرخ می زند، که در واقع، نفی اصالت انسان است


در قربانی کردن ، انسان اصالت خود را قربانی می کند، و از ان پس "آنچه از خودش عالی و زیبائی و بزرگ و آفرینندگی است"، انکار می کند. نشان بزرگ میثاق "میان خدا و ابراهیم "در اثر قربانی ،ختنه کردن است. درست خدا می خواهد نفی اصالت انسان را در آفرینندگی بکند. کسی که ختنه نمی شود، باید روز هشتم نابود ساخته شود. مرد، آلت تناسلی خود را به همان شیوه " جانشینی حیوان بجای اسحاق یا اسماعیل" ، قربانی می کند . مرد سالاری ، تولید ، یعنی اندام تناسلی مرد ، الویت دارد . همان سان که مهر در ایمان ابراهیمی ، تابع خواست خدا می شود


در حالیکه ، مهر در فرهنگ ایرانی ، بیان اوج اصالت انسان بود . کیومرث ، نمی تواند تاب جدائی سیامک را بیاورد ، چون به او مهر می ورزند . همه گیتی ، به استثناء اهریمن ، به او مهر می ورزند . جهان ایرانی در پیوندی که دو وجود با هم دارند ، آفرید ه می شود . تخمه ، دارای دو مینوی متضاد است ، که همدیگر را در پیوند بارور می سازند . ونماد این " تخمه گرد با دو پر " ، نماد همین مهر اضداد به هم است . این که سیمرغ ، هنگام وداع ، به زال ، پرش را می دهد ، نشان همین مهر گستنی نا پذیر است
مهر سیمرغ ، در هر آنی با پرواز برق آسایش به زال می رسد. ختنه ابراهیمی و "پر سیمرغی "، دونماد بزرگ هستند

معرفت و حقیقت و مهر، در فرهنگ ایرانی، پیدایشی هستند، و در مسیحیت و اسلام، ظهوری. در ایمان بخدای مقتدر، زیبائی و شکوه و کمال و نیکی و معرفت و حقیقت و هستی، همه در جهان، نمودند نه پدیده. نمایشتند، نه پیدایش. همه اینها از گوهر گیتی و انسان، پیدایش نیافته اند، بلکه سایه ای از خدا هستند، که بر روی چیزها و انسانها افتاده اند. نیکی ما و معرفت ما سایه و یا روشنائی خداست که بر ما افتاده است، و وامی است، ولی از گوهر ما نمی زاید. حقیقت، از ما نیست که از ما بزاید، بلکه عکسی است که از خدا، بواسطه نورش، بر ما تابیده است. ما خود بیحقیقتیم، و حقیقت ، فقط وامی و امانتی است. برای رسیدن به معرفت نیک و بد، باید با ابلیس همدست شد، و آن را از خدا دزدید، چون انسان آن را خود ندارد. هستی، معرفت، محبت امانتی است از او
قربانی کردن هستی خود، در واقع چیزی جز باز گردانیدن نور و هستی، به املش که خدا باشد نیست. ما هیچیم، و هستی، فقط نوری است که از او، برای آنی بر ما افتاده است. نیستی از ماست و هستی از اوست. از گوهر خود ما، هر چه بتراود و بزاید و پیدایش یابد، نیستی است. نادانی است، تاریکی است، گناه است، بدی است، و آنچه از او بر ما می تابد، هستی است، معرفت است، روشنی است ، نیکی است و فقط لحظه ای ما را می پوشاند، و در این لحظه است که این پنداشت و غرور در ما سطح و ظاهر ما را می پوشاند. در این لحظه است که پنداشت و غرور و کبر در ما بر می خیزد که ما از خود و به خود هستیم


ما نیستیم و می انگاریم که بخود هستیم. ما جاهلیم و می انگاریم که سرچشمه معرفتیم. ما تاریکیم ولی می انگاریم که روشنی زائیم. ما فاسدیم و می انگاریم که مصلحت. ما در هیچ چیزی ثبات نداریم و فانی هستیم و می انگاریم که باقی و کاملیم. ما از هر کاری ناتوانیم ولی می انگاریم که توانائیم. یقین از خود، دشمن نمره یک ایمان بخداست. ایمان، همین دگرگونی است

بیرون آمدن از این پنداشت است، و شناختن این است که ما به او هستیم، ما از او روشنیم، ما از او می آموزیم، ما از او توانائیم، ما از او نیکیم. اینها فقط در ما "ظاهر " می شوند. اینها از خدا در ما ظهور می یایند، و هیچکدام ازگوهر ما پیدایش نمی یابند. و وقتی خدا، خدای قدرت شد، یعنی مفهوم قدرت با خدا پیوند ذاتی یافت، آنگاه خدا در ظهورش، خواستش را هم تنفیذ می کند. بدین سان که در هر چیزی، آنقدر ظاهر می شود که بنا بر قدرتش می خواهد. خدا در هر چیزی بنابر خواستش به تناسب ظهور می کند


طبعا ً افرادی را بر می گزیند که بیشتر از هر کسی دیگر در آنها ظاهر می شود و آنها مظاهر خدایند و ظهور الهی هستند اگر خدا قدرتمند شمرده نشود، آنگاه در همه چیزی، بی این گزینش، ظاهر می شود، و این اندیشه بنیادی عرفانی بود. طبعا ً در عرفان، همه چیزها، مظهر خدا بودند، ورسولی و مظهری و برگزیده ای نبود. ولی همین اندیشه عرفان که همه چیزها، مظهر خدایند، با این اندیشه که همه جانداران، پیدایش سیمرغند نیز، بسیار فرق دارد


صفحه 189از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فرهنگ ، توانائی شکل دادن بخود است

"شکل یابی از دیگری"، از خود بی گانه شدن و بی فرهنگ شدن است. در ایمان بخدا، در پی شکل یابی از خدا هستیم. در ایمان به هر اندیشه ای یا اثری و دستگاهی، خواهان آن هستیم که آن اندیشه و اثر و دستگاه بما شکل بدهد. ما خود ناتوان از شکل دادن بخودیم


فرهنگ، توانائی شکل دادن بخود، یا به عبارت دیگر، "توانائی پیدایش شکل از خود"، یا "از خود شکل یابی "است


خواندن همه کتابهای باختر، یادگرفتن آنها، فهمیدن آنها، بما شکل نخواهند داد، بلکه ما را از پیدایش شکل خود، از شکل یابی خود بازخواهند داشت. اینها همه "تصویر خود را بما می دهند"، یا ما رابه صورت خود، خلق می کند. انسانی که می خواهد با خود یگانه باشد، نمی گذارد که خدا هم او را بصورت خود، خلق کند، بلکه صورت او، باید از توانائی که در گوهر او نهفته است سربزند. صورت او ، نهفته در گوهر اوست که از او برون افشانده می شود. این نیروی درونی است که به او صورت می دهد. "خود زائی "و "خود پیدائی "، غیر از"خلق شدن " است . "خلق کردن "، همیشه تجاوزکردن است، همیشه تحمیل خود بر دیگری است، همیشه بازداشتن دیگری، از پیدایش خودش است. دیگری حق ندارد، خودش را پدیدار سازدف از خودش پدیدار شود. ما نباید بگذاریم از دیگری خلق شویم، ولو این دیگری، خدا باشد. ما باید از خود پدیدار شویم. خلق شدن، مخلوق بودن، همیشه از دست دادن حق و توانائی خود به پیدایش است. از دست دادن فرهنگ خود است. ما وقتی خلق می شویم، بی فرهنگیم. ما به صورت خلق خود می شویم، نه به صورتی که در گوهر خود ما است. ایمان، نیاز به خلق شدن به صورت دیگری است

صفحه 190از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

ابراهیم تئولوژیکی ، و سام اسطوره ای

آنچه در تورات و انجیل و قران از ابراهیم امده است، اسطوره ای است که در نوشته ای برای ابد تثبیت شده است، و حق تغییر دادن آن از همه گرفته شده است. اسطوره، تبدیل به حقیقت شده است


اسطوره، در اثر شفاهی بودنش و از زبان بزبان رفتنش ، نیروی خیال را می انگیخته است، وامکان دگرکون ساختن خود اسطوره بوده است. هسته اسطوره علیرغم دستکاری فروع و ظواهرش، دست ناخورده می ماند. وارونه دگرگونه پذیری اسطوره، در الهیات (ایزد شناسی )، با تثیبت یک اسطوره در نوشته خدا، حق تغییر از همه گرفته می شده است. فقط امکان محدودی در تأویل آن اسطوره تغییر ناپذیر، باقی می مانده است ولی حق "حق تغییر شکل دادن به خود اسطوره "گرفته می شود. این بود که برخورد با اسطوره های یونان و امکان گوهری تغییر پذیری آن، قدرت تخیل نویسندگان و هنرمندان و متفکران غرب را بی نهایت انگیخت، در حالی که اسطوره های ما، در اثر تثبیت در اوستا و بندهشن و شاهنامه، تاکنون، در دامنه آفرینندگی سرایندگان و نویسندگان و هنرمندان و متفکران ما، بسیار ناچیز و سطحی بوده است. هنوز، سرایندگان و نویسندگان و هنرمندان، در نهان، مفهوم تئولوریکی از اسطوره های ما دارند، هنوز با مغز یک آخوند، بسراغ شاهنامه می روند. در حالی که برای بارور ساختن ادبیات و هنر و فکر، از یک سو باید قصص قرانی را از حالت الهیاتیش بیرون آورد و ماده اسطوره ای در آنها دید. آنها را نباید مانند یک آخوند یک صوفی، تأویل کرد، بلکه باید در خود قصص قرآنی، دستکاری کرد، و در انها یک ماده هنری برای آفرینندگی آزاد شناخت" و به خیال اجاره داد که آن را تغییر شکل بدهد. از قصه قرآنی باز اسطوره ساخت. در میان یهود نیز اینها در آغاز اسطوره بوده اند، و سپس شکل تئولوژیکی بخود گرفته اند. از تئولوژی باید به اسطوره بازگشت ، تا ادبیات وهنر وفکر بیافرینند ، نه آن که حقیقت نهفته در " قصه ای تعغیر نا پذیر " را با تأویل کشف کنند .این تغییر ماده اسطوره ایست که امکان آزادی می دهد نه تأویل یک اسطوره تغییر نا پذیر . بهترین تأویل یک اسطوره ، تغییر دادن خود اسطوره است . تثبیت ووحدت نوشته ای که به خدا نسبت داده می شود ، ایجاب " وحدت حقیقت و تأویل ومعنا " را می کند . هر تأویلی باید با تأویلی دیگر ، با سختدلی وخونخواری بجنگد تا حقیقت باشد . در حالیکه شفاهی بودن اسطوره ، فقط به علت نبود کتاب والفباء یا کاتب نبود ه است ، بلکه بعلت " تحرک و تغییر پذ یری وتثبیت نا پذیری اسطوره " بوده است . اسطوره ، تصویر تثبیت نا شدنی بوده است . اسطوره با تثبیت شدن ، ماهیت اصلی خود را از دست می دهد . چنا نکه با تثبیت اسطوره ها در شاهنامه، قسمت اعظم نیروی انگیزندگی و رستاخیزی این اسطوره ها گرفته شده است، و شاهنامه شناسان ، آن را به متنی سترون تبدیل کرده اند. هیچکس دست به قصص قرآنی نمی زند، تا انها را بشکل اسطوره ای در آورد، و در خود آنها تحول بدهد (چنانکه عطار با داستان نوح کرده است). این کار است که از یک ماده دینی ماده ادبی و هنری و فکری می سازد. همین طور شاهنامه باید ماده اسطوره ای، برای شکل دهیهای تازه بتازه گرددف تا معانی نهفته در آن نمودار گردند. اسطوره ، علیرغم همه تغییر پذیریها، هسته ای را ثابت و زنده نگاه می دارد که در آغاز بدید نمی اید، و ان دسته ثابت و زنده ولی ناپیدا است که بیش از حقیقت واحد دینی ارزش دارد، که به سخت اندیشمی و خونخواری و سختدلی می کشد. من از این پس "قصه " را به معنای قرآنی که "اسطوره تغییر ناپذیر "باشد می گیرم ، نه به معنای رایج میان مردم که نزدیک به حکایت است. قرآن و تورات، قصص انبیاء هستند، قصه هائی که در واقع باید یک معنا و حقیقت داشته باشد، تا مؤمنان را به بپیوندد، و گرنه دوتأویل ، بیان در حقیقت است که یکی باید دروغ و باطل باشد. آزادی تأویل در هر دین کتابی و ایدئولوژی، ایجاب جنگ و خونخواری میان تأویلگران می کند


قصه یک نبی، در حافظه های مؤمنان به دین اسلام یا دین یهود، به شکل واحدی تثبیت شدهف و تغییر دادن انها، نه تنها هنر و ادب شناخته نمی شود، بلکه در ان نوعی تمسخور و اهانت به مقدسات، دیده می شود که می تواند کیفر شدید دینی داشته باشد

ما در ابراهیم در شکل قصه اش کار داریم، و با سام، در شکل اسطوره ایش، که هنوز روشنفکران و نخبگان ما آن را از مقوله "افسانه های ساختگی " می گیرند، و اگر بسیار علمی نیز بیندیشند، می کوشند که در آنها ، ته مانده های ناچیز تاریخی کشف کنند

صفحه 193از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

استحاله«اسطوره سام و زال»
به «قصه سام و زال

کار بنیادی بررسی و ژرفنگری در شاهنامه، قصه ساختن از " اسطوره سام " است. آنچه ما در شاهنامه داریم، اسطوره ای است که با دستکاریهای بعدی، رگه های نیرومندی از افسانه، داخل آن شده است ،که می توان بآسانی زدود ، تا قصه ای را بدست اورد که از بنیادی ترین قصه های دین مردمی، یا دین سیمرغی بوده است. داستان، با تبدیل "زنخدا" به " مرغ " ماهیت دینی خود را کم کم ، گم کرده و از اذهان فراموش شده است. دشمنی می تراپرستی و دین زرتشتی با این"دین مادر خدائی " سبب شده است که مادر خدا، زیر پوشش نام و شکل "مرغ" بخزد، تا دوام خود را تضمین کند. البته مرغ، در اسطوره های ملل دیگر (بویژه یونان) نیز با مادر خدا کار دارد. ویژگیهای ژؤف اخلاقی، در آغاز داستان سام، و سپس پیدایش آرمانهای بلند اخلاقی که در برخورد سام با سیمرغ نمودار می شود، نشان آن است که داستان یک " قصه دینی " بوده است، و از حالت اسطوره ای که هنوز رگه های غیر اخلاقی نیز دارند، خارج شده بوده است. با تبدیل نام سیمرغ به مادر خدا، بلافاصله این ویژگیها، بر جسته و چشمگیر می گردند، و مقایسه پذیر با داستان ابراهیم می گردند. بالاخره، تجربه قداستی که سام در برخورد با سیمرغ می کند و شباهتی که این تجربه با تجربه موسی و شجر در کوه دارد، ویژگی مطلق دینی داستان را آشکار می سازد. با مرغ افسانه ای ساختن مادر خدا، این تجربه بنیادی دینی، هزاره ها نامشخص و نا مفهوم باقیمانده است، و من برای نخستین بار توجه به این نکته ژؤف کردم، و درست این ویژگی ، نشان می دهد که داستان، یک "قصه بنیادی دین مردمی یا دین سیمرغی یا مادر خدائی "استاین که مهر سیمرغ، بخدا نسبت داده می شود، و خداست که مهر زال را به دل سیمرغ می اندازد، روش کار اوستا است که در باره همه خدایان بکار برده است، تا آنها را تابع و مخلوق خود بسازد.اهورامزدا، بجای حذف و طرد سایر خدایان (که در ادیان ابراهیمی بنام شرک و انبار ناپذیری، بلکی معدوم ساخته می شوند، و خدایان ، تبدیل به بت می گردند که باید شکسته و نابود گردند)، آنها را برای کاری که پیش از آن خود می کرده اند می آفریند(البته با محدودیتهائی )، و فقط اصالت کارشان را از آنها می گیرد. البته. آنها می توانند باشند، و خدا هم باشند، ولی نباید اصالت در کارشان داشته باشند. مفهوم بی آزار و آسیب ناپذیری در دین سیمرغ چنان نفوذ کرده است که حتی خدای بزرگ ایرانی اهورامزدا، نمی توانست برای رسیدن به قدرت مطلق، خدایان دیگر را حذف کند. بدین سان دیده می شود که بآسانی می توان از اسطوره دستکاری شده سام و زال، قصه اصلی سام و زال را در دین مردمی"بیرون آورد. و این قصه است که در این اینجا بررسی و گسترده می شود

صفحه 194از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

دوام اجتماع و حق طغیان و ایستادگی فردی

در شاهنامه، اندیشه های سیاسی و اجتماعی که پیامد مستقیم منطقی و حقوقی شان، "حق به سر کشی و ایستادگی، رویاروی حکومت و عرف و قانون و یا هر گونه سازمانی است" در یک چشم بهم زدن، آشکارا، چال می شوند، و درست پیآمد وارونه اشان عرضه می شوند، و این نشان دستکاریهای خیر خواهانی است "(موبدان میترائی و اهورامزدائی )که اصول سیمرغی را ناسازگار با دوام حکومت شاهی می دانستند


در داستان سام نیز همین شیوه دنبال شده است، و این حق بنیادی سیمرغی به اولویت وجدان فردی و خرد و مهر، بر عرف و داد (قانون )و سازمانهای دینی و حکومت را خاموش و ناگویا گذاشته، و از آن با یک خیز پریده اند


سام، پس از تسلیم شدن به رای مردم و عرف و قانون حاکم بر اجتماع، به خود می آیند، و علیه آن بر می خیزد، و از آن سرکشی می کند. این سرکشی و ایستادگی سام، با آوردن پرانتزی در داستان، آبکی و آلوده و خنثی شده است، ناگهان گروهی سبز می شوند که وارونه سرزنش نخستین که او را مجبور به ترک میهن می کنند، او را یه مهر به فرزندش می خوانند(آنهم موقعی که در واقع کار از کار گذشته است و زال بایستی تا آن موقع نابود شده باشد)


اگر این گروه هم بوده اند، اقلیتی ناچیز بوده اند، چه اگر اکثریتی قابل توجه می بودند و برابری با اکثریت دیگر می کردند فشار سرزنش و ننگ اجتماعی چندان نبود که میان دو تصمیم، یکی را به اجبار باید انتخاب کند1)ترک میهن 2)دور افکندن فرزند. ولی سام میان این دو انتخاب تراژیک قرار گرفته بود، و آن اقلیت اگر هم بوده است، جرئت نمی کرده است دم بزند


پس، آوردن این پرده از داستان، در امتداد همان نیت خیرخواهانه برای بی معنا ساختن سرکشی سام بوده است. آنچه در این داستان، بکردار"معیار مطلق اجتماع و حکومت و سیاست " می آید، که هیچگاه نباید تغییر بپذیرد، و دوام حکومت و اجتماع را تضمین می کند، " آسیب ناپذیر بودن زندگی "، و نتایج منطقی آن در حقوق است، که چیزی جز همان حقوق بشر (یا حقوق انسانی )
نمی باشند. و این اصل است که باید بطور مطلق، مورد احترام همه قرار گیرد، و اگر چنانچه حکومت و سازمان دینی و عرف به آن روی نیاورد، یا در این زمینه سهل انگاری و غفلت کند،فرد، حق ایستادگی و طغیان و نافرمانی دارد. حکومت و قانون و رای اکثریت، غایت نهائی نیستند، بلکه این "قداست زندگی "استکه در حقوق، بنام"آسیب ناپذیری زندگی " یا به عبارت فرهنگ ایرانی "بی آزاری " عبارت بندی می شود، غایت مطلق اجتماع و حکومت و قانون و سازمانهای دینی و کلیه قوانین هستند، و هر فردی می تواند بنا بر سنجه وجدان و خرد فردیش، علیه اجتماع و حکومت و قانون برخیزد و مقاومت کند. و درست همین مغز اصل فر بوده است که همیشه در تضاد با اصل فلزی شاهی (شهریوری، روئینه تنی اسفندیار که با روی، کار دارد . در ویس و رامین، می توان دید که نماد مردی و نیروی تناسلی اوست )بوده است، و هنگامی کورش در منشورش از" بی آزاری "سخن می گوید، از یک اصل اخلاقی حرف نمی زند، بلکه همین اصل سیمرغی را که پیش از او هزاره ها در فرهنگ ایران پرورده شده بوده است، به عبارت می آورد- کورش، بنیاد گذار این سر اندیشه نیست، بلکه به آن نخستین بار در تاریخ عبارت داده است. دوام و عظمت حکومت ایران تا زمانی تضمین شده بود که این اندیشه، هنوز رمقی ولو ناچیز در خود داشت

صفحه 196از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا" مهر " در فرهنگ ایرانی
هم وزن "ایمان " در ادیان ابراهیمی است

با مفهوم "خدای واحد"، مسئله مرکزی می گردد. در ایمان به خدای واحد، سائقه یکسان و یک نواخت و همشکل (هم صورت =همه بیک صورت ساخته می شوند)سازی، نهفته و پویاست. از همان آغاز ، کثرت و تنوع، نفی و طرد می گردد. کثرت و تنوع، از وحدت ، خلق می شود (نه آنکه از وحدت، پیدایش یابد، چون در این صورت، در گوهر وحدت، اختلاف نهفته است )

ایمان به خدای واحد، ایمان به اصل وحدت، و طبعاً متضاد با کثرت است. در ایمان بخدای واحد،همه باید خود را با یک آموزه با یک اندیشه، با یک حقیقت، چنان عینیت بدهند که همه عین همدیگر بشوند. عین همدیگر شدن"، "برابر با هم شدن"، سائقه نهفته در ایمان بخدای واحد است. هر مؤمنی می داند مؤمن دیگر در قلبش چه می خواهد، چون می داند که همه، فقط یک چیز را می خواهند، و ان چیزی است که خدا برای آنها می خواهند. در حالی که تفکر ایرانی، با پذیرش دو تاگرائی، اصل کثرت و تنوع را در آغاز می نهد، و طبعا ً بیشترین اهمیت را به این اصل می دهد. سیمرغ، هر چند واحد است، ولی عینیت با " تخمه "دارد، نماد تخمه است. سیمرغ، تخمه ای، فراز درخت همه تخمه است که در برگیرنده تخمه همه جانداران است. و در تخمه هم انگرا مینو و هم اسپنتامینو است ). حتی الهیات زرتشتی، در پایان به همین اندیشه می پیوندد ، و اهورامزدا، هم مادر و هم پدر آفرینش می شود، یا به عبارت دیگر، همان تخمه می گردد، که در خود تنش و آمیزش (مهر)اضداد است. بدین سان ، اصل کثرت و تنوع را ایرانی در آغاز می نهد . از اینجا ست که " مهرو پیوند میان اضداد برای آفرینندگی " همان ارج را دارد که " ایمان به خدای واحد " در ادیان ابراهیمی . پیایند این اصل ، آن است که " به آن چه غیر از تو وحتی ضد تست ، مهر بورز ، تا آفریننده بشوی " تو وضدیت ، با هم در پیوند وآمیزش ، می تواند ، با هم بیافریند . فرهنگ ایرانی نمیگوید که دشمنت را دوست بدار ، چون خدا فرمان می دهد ، بلکه تو در مهر ورزی به ضدیت ، آفریننده می شود . تو و ضدت با هم می توانید با هم بیافریند . پیدایش تو و دیگری ، در مهرتان به همدیگر ، امکان می پذیرد

صفحه 197از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

در جستجو ی فرزند دور افکند ه

آن چه در داستان سام ، افتاده ، داستان جستجوی فرزندش هست . او در جستجو ی فرزندش هست که به سیمرغ می رسد . در واقع یکی از بزرگترین داستانهای جستجو در شاهنامه ، همین داستان جستجوی فرزند است تا از نو ، موضوع " مهر ورزی " خود را بیابد ، به آن چه می توانست اوج مهرش را پدیدار سازد ، خود با دست خود دور افکنده ، واکنون نیاز به مهرورزی که در و نمایه گوهر اوست ، او را به جستجوی فرزند می کشاند . این که شیخ اعطار ، به اندیشه جستجوی سیمرغ افتاد ، در اثر وجود همین موضوع در خود داستان سام بوده است . او به کوه البرز می رود تا با یافتن فرزند گمشده خود امکان پیدایش مهر خود را بیابد . ابراتهیم به کوه موریا می رود تا با کشتن فرزند خود ، ایمان کمشده خود را بجوید . چه اگر خداوند ، یقین از ایمان او داشت ، که او را چنین سخت نمی آزمود . او باید مهر خود را فدای ایمان به خدا کند . موضوع جستجوی سام رسیدن به اوج امکا ن مهرورزی است . در حالیکه در منطق الطیر عطار ، مرغان می خواهند شاه خود را بیابند ، ودر پایان می یبینند که خودشان شاهی هستند که میجسته اند . همین " جستن شاه " ، که باز موضوعیست در شاهنامه ( جستن کیخسرو یا کیقباد ) ، در آغاز از مفهوم فرٌ ، سر چشمه میگرفته است ، فرٌ که به اندازه گریزنده است ، طبعاً باید در پی آن دوید ، وآن را جست


ودر زامیادیشت ، همه خدایان و پهلوانان همین فر گریزنده را می جویند. و فر در دریای فراخکرت نزد نوه آب (آپام ناپات )می رود که از خدایان سیمرغی است. این است که فری را که همه به آن مهر می ورزند، باید نزد سیمرغ بجویند . و اینکه آذر پسر اهورامزدا نیز به ان دست نمی یابد، نشان تضاد اهورا مزدا با سیمرغی است. در واقع اهورامزدا و شهریور (شاهی )بی فر بوده اند، و نسبت دادن فر به خودشان، فقط ادعاست. احساس تقصیر و پشیمانی در سام، نقطه آغاز جنبش، برای رفع تقصیر، در پذیرش و پرورش جان دور افکنده می گردد. او احساس می کند که می توان برگه را برگردانید، و بدی را تبدیل به نیکی کرد. آزار را تبدیل به مهر کرد. او تقصیر را از دوش خود نمی اندازد، تا بر روی دوش جامعه و عرف و قانون بگذارد و خود را از گیر مسئولیت رها سازد. او در می یابد که همان پسند او، همان تسلیم او، همان ترس او از سرزنش و ننگ همداستانی و همکاری بوده است. او به جستجو بر می خیزد. خواب، در جهان بینی ایرانی، نشان"پیش دانی " یا "پیش بینی استوار بر یقین " است . او با نومیدی از زنده بودن کودکی که دور افکنده و حساب روی احتمال ناچیز بقای او، از جستن دست نمی کشد. با آنکه سالیان دراز از دور افکندتش گذشته، احساس تقصیر و پشیمانی او را رها نمی کند. او در احساس تقصیر و پشیمانی نمی غلطد و خود را نومید و ناتوان نمی سازد. او همین امید ناچیز و تقریبا ً هیچ را دنبال می کند. تا ذره ای از امید باقی است باید جست


دور افکندن زندگی، بسیار آسان است، ولی یافتن زندگی، بسیار دشوار. ولی چیز دشواری را یافتن، کار پهلوانی است. او در آغاز نمی داند که "رهاننده زندگی از درد " نیز است. او هنوز سیمرغ را نمی شناسد. "مهری که او در آغاز به زندگی "داشته است، بسیار ناچیز بوده است، از این رو تاب تحمل سرزنش و فشار اجتماعی را نیاورده است. اکنون، مهرش افزوده، و با این مهر نیرومند است که می تواند سرزنش و فشار اجتماع و عرف را زیر پا گذارد و به آن پشت کند و آن را نادیده بگیرد. او اکنون مهری را در خود کشف کرده که از قدرتهای اجتماعی و سیاسی و دینی نمی هراسد. مهری که از هیچگونه ننگ در اجتماع و ترک میهن، پرواز ندارد. او در می یابد که "مهری که از ننگ اجتماعی بهراسد "، مهر نیست. زندگی، چنین مهری را می خواهد. احساس تقصیر در او، تبدیل به " سائقه جستجو ورهانندن زندگی " می گردد. زندگی را که انسانها و اجتماعات و قوانین و حکومات و سازمانها، دور می افکنند باید از درد رهانید و پرورد. این کار هیچوقت دیر نیست. در پی آزار یافتگان از اجتماع و قانون و حکومت رفتن، و ان آزارها جبران کردن، و از آزار دیدگان، علیرغم رای اکثریت ، دفاع کردن، آرمانی است که درداستان سام بر جستگی می یابد

صفحه 200از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

نگاهی کوتاه به فرهنگی
فراسوی دین و تصوف و فلسفه و سیاست

فرهنگ، فراسوی دین مثبت تاریخی و تصوف و مکاتب فلسفی و سیاست (احزاب و اموزه هایشان )قرار می گیرد. تضاد میان دین و فلسفه، یا میان دین و سیاست، برای آنکه برتری یکی بر دیگری نموده شود، با پیدایش "آگاهبود فرهنگی " و رویکردن به آن، فرعی و جنبی و حاشیه ای می گردد. این فرهنگ نیست که تابع دین فلسفه یا سیاست است، بلکه فرهنگ برغم مغلوب شدن از دین مثبت تاریخی، یا مکتب فلسفی یا تصوف یا آموزه سیاسی و سازمان قدرتی، بر همه چیره می شود، و دردرون آنها با لطافت و کشش و نرمی، ریشه می دواند و پیرامون انها را مانند فضا برای نفس کشی فرا می گیرد. تا آنجا که فرهنگ ایرانی در دین زرتشتی یا مذاهب اسلامی یا مکاتب فلسفی می جوشد، و به انها تغییر شکل می دهد، تا آن اندازه آنها یا ارزشمند. این چیرگی ناآگاهبودانه، که هیچگاه آشکارا به ان اعتراف نشده است و نمی شود، اکنون باید آگاهبودانه دریافته شود، و این فرهنگ بایدف آگاهبودانه در جایگاه اصلیش که فراسوی همه ادیان و مذاهب و فرق تصوف و احزاب سیاسی است قرار داده شود. از این جا بود که من سر اندیشه "حکومت فرهنگی" را طرح کردم (در کتاب بسوی حکومت فرهنگی )


حکومتی که فرهنگ ایرانی رافراسوی همه ادیان و مکاتب فلسفی و فرق صوفی و مسالک سیاسی بپذیرد و بپروراند. فرهنگ ایرانی با "ملت گرائی تنگ بینی که از جهان باختر رونویس می شود"، هزار فرسنگ فاصله دارد. فرهنگ ایرانی جهانی و مردمی (بشر دوستانه) و گشوده بوده است. فرهنگ، پیدایش خودجوش ملت در هر دینی و حکومتی و حزبی و فلسفه ای است که بر حسب ظاهر هم بر آن غالب شده باشد. اولویت فرهنگ ایرانی، بر همه مدنیتهائی که در گذشته بر ان غالب شده اند (مانند یونان و اسلام)، و اکنون در حال غالب شدن هستند (مانند مدنیت غربی بویژه شکل بدوی آمریکائیش ). فرهنگ آداب و رسوم و آئینهای خشکیده و لال نیستند، بلکه خود جوشی تازه به تازه است. این غلبه ظاهری، همیشه کوشیده است این رابطه را وارونه سازد (مدنیت را بجای فرهنگ اصیل ایران جابزند. اسلام همیشه در ایران، مدنیت خواهد ماند، و هیچگاه فرهنگ ایران نخواهد شد). اکنون "راستی در حقیقت "، این وارونه سازیهای هزاره ها را آشکار و رسوا ساخته است. تلاشهای هزاره ها، برای مغلوب ساختن فرهنگ ایرانی، ملت را بسیج و فلج و ناتوان ساخته است


اولویت فرهنگ ایران، با تویه های توانگرش، بر ادیان و احزاب و مذاهب و مکاتب فلسفی که به کشور ما سرازیر می شوندف گستاخی است که راستی از ما می طلبد. رستاخیز فرهنگی، بازگشت به دین زرتشتی در شکل مانده کنونیش نیست

رستاخیز فرهنگی با گلاویز شدن فرهنگی با اسلام، و گسترش آگاهبودانه تویه هایش پیوند دارد. فرهنگ ما، آرمانهائی در خود پرورانیده بوده است که در هیچکدام از حکومتهای خودی و بیگانه واقعیت نیافته اند. مقایسهداستان سام و زال باابراهیم و اسمعیل، گلاویزی با تفکرات محوری دین اسلام و مسحیت ویهودیت است. در این داستان است که خط مرزی چشمگیر میان ما و فرهنگ سامی کشیده می شود- در این داستان است که رسالت مهر انسانی در برابر ایمان و جهاد دینی، پدیدار می گردد


صفحه 201از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

فرهنگ، روند تخمیر مایه ملت است

ادیان و مکاتب فلسفی و اموزه های سیاسی که شکل مثبت تاریخی به خود می گیرند، تا آنجا که در خود شکاف می اندازند و از خود بفراسئی خود می گذرند، فرهنگ را می گسترندف و گرنه با دین طبیعی و تفکر زنده سیاسی، در تنش و کشمکش قرار می گیرند، و طبعا ً تعارض با فرهنگ، که خود جوشی پیوسته است، دارند. یک دین مثبت تاریخی، همیشه با فرهنگ که خود جوش استف گلاویز است. ایمان بخدا، با سرکوبی این"خود جوشی "،آغاز می کند، ولی "نابودی کامل این خودجوشی، یا خود پیدائی " را می خواهد . و از انجا که توانا به نابودی خود جوشی و خود پیدائی (پیدایش خود )نیست، خود، از شکافها و در زها، با تغییر چهره (نقاب زنی، و نام پوشی )پدیدار می شود. فرهنگ ایرانی، در اسلام غالب، درزها و شکا فتگیها برای پیدایش خود می یابد، و خود را با نامها و اصطلاحات اسلامی، پذیرا و پسندیدنی می سازد. ولی این دوره در تاریخ ما، از این پس سپری شده است، و ما باید با گستاخی که از ژرف راستی بر می خیزد، فرهنگ ایرانی را بخودی خود بگستریم، و امکان به جوشش آشکار آن در خود بدهیم. دین مثبت تاریخی زرتشتی نیز در ایران، علیرغم این که ریشه در فرهنگ ایرانی داشت بر ضد فرهنگ زنده و جوشنده اش شد. و اگر چنانچه دین حاکم بر ملتی، یک دین جهانگستری باشد که از فرهنگ دیگری برخاسته باشد (مثل اسلام و مسیحیت که از فرهنگ سامی برخاسته اند )همیشه بر ضد فرهنگ ملتی است که در ان بی گانه است و خود را گسترده است(بشرط آنکه آن ملت از خود فرهنگ زنده و پویائی داشته باشد). غلبه اعراب و حکومت اسلامی توانست سازمان دینی زرتشتی را با حکومت ساسانی از هم بپاشد، ولی نتوانست فرهنگ ایران را از بن بکند. و در فرهنگ این تخمه ها هستند که "جهان خیز و جهان زا" هستند، و این تخمه ها هستند که باید در شاهنامه یافت و پرورد . این تخمه های آفریننده فرهنگی، مایه هائی هستند که ملت را تخمیر می کنند، نه واقعیت های تاریخی

صفحه 203از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پهلوانان یا پیامبران ؟

چرا تجربیاتی که در ادیان سامی به پیامبران و مظاهر خدا، نسبت داده شده اند، در شاهنامه ویژه پهلوانان است؟ پیامبر همیشه نشانه"اصالت خدا" است. او پیام خدا را می رساند. او فرستاده خداست. پیامبر، بخودی خوش، اصالتی ندارد. او اعتماد ایمان است، چون ایمان بخدا، بیان"بخدا و از خدا بودن "است. او مستقل نیست. ایمان، وابستگی مطلق رابه دیگری، نمایان می سازد

طبعا ً حقیقت و هستی و محبت و قانون، باید از او سر چشمه بگیرند. پیامبر، امکان اطاعت مطلق را از خدا ممکن می سازد در حالی که پهلوان، استوار بر نیرومندی و "سرچشمگی "و"تخمگی "خود است، که بیانگر اصالت انسان است. فر، بیان استقلال پهلوان و انسان است. پهلوان، نیاز به پیامبر ورسول و مظهر و واسطه ندارد. و بر عکس ایمان ابراهیمی، مهر سام بیان چکاد خود جوشی از پهلوان است. در مهر است که اصالت انسان، به بهترین شیوه پیدایش می یابد. در این رویه، با داستان پهلوانان، شاهنامه، کتابی است که رویاروی قصص انیساء در قرآن و تورات و انجیل قرار می گیرد

 

راستی، بر ضد مفهوم "ایمان بخدا "

ایمان بخدا، که انکار اصالت خود است، علت آن می شود که انسان از ان پس،دروغ ناب می شودف چون از ان پس، هر چه که از خودش سرچشمه می گیرد (همه احساسات و اندیشه ها و خیالات و اعمال )و از نابود کردن آن فرو ماند، و بسرکوب آنها بسنده کرد، و به درون راند، خواه ناخواه بشیوه ای پدیدار می شود،و او باید آنها را نا آگاهبودانه به "خدا" نسبت بدهد، تا حق ابزار وجود کنند، و این بر ضد راستی در جهان بینی ایرانی است. او از این پس به خدا نیاز دارد، تا سائقه قدرت خود را به او نسبت دهد و از او بداند. تو باید هر اندیشه عالی خود را به خدا نسبت بدهد و ان را از خدا بشمارد و از کتاب خدا و کلمه خدا بیرون آورد. این ریاکاری، بی اندازه ژرف و فراگیر می شود. او از ان آگاه نیست که عملی ریاکارانه می کند که متوجه آن بشود. او در کل وجودش ریاکار می شود. او در سراسر وجودش بی توقف، ریا می کند و دروغ می گوید، و درست این دروغ را، راستی می داند. یک مومن بخدا، به مفهوم نخستین فرهنگ ایران، راست نیست و نمی تواند هم راست باشد. ایمان به اینکه فقط خدا اصالت دارد، او را در کل دروغ می سازد، چون آنچه از او پیدایش می یابد باید بخدا نسبت بدهد


مؤمن بخدا، در شناختن خود، دچار تراژی زندگیش می شود. همانسان که او از خداست، معرفت او نیز از خدا است و همیشه میان او و خودش، معرفت خدا است. میان خودش و چشم او، پرده معرفتی است که بخدا نسبت داده می شود. او خودش را باید بی اصالت بشناسد. در خود هیچگاه، سرچشمه پیدایش نبیند. هیچیک از نیکیها و زیبائیها و احساسات متعالی نباید از خودش باشد، نباید بچشم افتد. خود شناسی، همیشه خدا شناسی است. از خود شناسی، هیچگاه بشناخت اصالت خود نمی رسد. فقط یک امکان در او می ماند، و ان این است که خود را سر چشمه همه مفاسد و تبارهکاریها و تجاوزگریها و خود پرستی بشناسد

انسان، فقط امکان آن را دارد که در بدیها و زشتی ها و تباهیها، اصالت داشته باشد. هر کاری که او می کند و هر اندیشه ای که می اندیشد، در کار کامل خداوند، ایجاد فساد می کند. در حالی که در داستان سام می بینیم که "خود دوستی " و "دیگر دوستی " در او از هم جدا ناپذیرند فقط قدرت عرف و اجتماع، او را مجبور می سازد که دیگر دوستی را، فدای خود دوستی کند تا حیثیت اجتماعی خود را برهاند. مهر، چیزی بر ضد دوست داشتن زندگی خود نیست، بلکه مهر، هماهنگی خود دوستی و دیگر دوستی است. خود را نمی توان بدون دیگری دوست داشتف و دیگری را نمی توان بی خود دوست داشت . خود دوستی یکرویه از مهر است، که وقتی بر ضد "درک جان در کلیتش برخاست"، از اصالت می افتد. ولی همین "دیگر دوستی " سام، ناتوانی و نقص مهر را در شکل خود دوستی در می یابد، و خود دوستی، اشتیاق و نیاز به دیگر دوستی را در او بیدار می سازد


او سر چشمه مهر می شود. او هست، وقتی که دیگری را دوست داشته باشد. او در مهریه دیگری ورزیدن، هستی می یابد

نفی و انکار مهر بدیگری، خلل به "راستی و پیدایش " در او زده است. او به مهر ، است. مهر به جان خود خود و مهر به گیتی و مهر به اجتماع و مهر به بشریت و مهر به فرزند، از هم جدا ناپذیرند. یکی را نمی شود برای دیگری قربانی کرد. مهر به انسانی را نمی توان برای مهر بخدا قربانی کرد. مهر به خدا، متضاد با مهر به انسان و گیتی نیست. مهر به روح متضاد با مهر به جسم نیست. مهر به ماده، متضاد یا مهر به ایده نیست. مهر، در پخش هم آهنگ به همه آنچه در گیتی است، واقعیت می یابد و این "زیبائی مهر" و یا "مهر ورزی زیبا " است. در حالی که "عشق ورزی بیک چیز"، و لاقیدی به هر چیز دیگر و یا کینه ورزی به همه چیزها جز او"، مهر به مفهوم ایرانی نیست. مهر، میان همه چیزها، هم آهنگی می آفریند، همه چیزها را با هم زیبا می کند. مهر به یک کس، و نفرت به سایر نفوس، یک چیز را بی نهایت زیبا، و سایر چیزها را بی نهایت زشت می کند. برای عشق ورزی به یک چیز، همه جهان را زشت و ناقص و تاریک می سازد . فقط یکی است که زیبا است. در جهان بینی ایرانی این خدا نیست که به تنهائی زیباست، بلکه زیبائی همه درهم آهنگیشان، زیبائی خدا هم است. خدا درهم آهنگی با همه، زیباست، یا هم آهنگی همه با هم زیبائی خداست

صفحه 206از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

سام، از آنچه خشمگین است
به آن دلش هم می سوزد

سام، به آنچه با خشم دور می افکند (زال)و بدست مرگ می سپارد، به ان، دلش هم می سوزد. این دوگونه احساس متضاد رویا رو با کسی که می کشد، که هم خشم و هم دلسوزی باشد، بیان دو تجربه متضاد در باره پدیده مرگ است. پهلوان، انکه را در نبرد با خشم می کشد، دلش هم به او می سوزد. سام هنگامی کودکی را که آرزو می کرد داشته باشد، اکنون دارد، و همه چیز او زیبا نیرومند است، فقط مویش سپید است، از این عیب ناچیز، اجتماع او را زیر فشار می گذارد که دور بیندازد. این حالتهای متضاد را در سام می توان یافت

بگفت این بخشم و، بتابید روی......... همی کرد با بخت خود گفتگوی
بفرمود پس تاش برداشتند ..............وز آن بوم و بر دور بگذاشتند

وجود همین دو گونه احساس متضاد در برابر مرگ، نشان پیدایش آگاهبود تازه ای است که متضاد با"منش حماسی- رزمی "است. در اینجا پیدایش آگاهبود تراژیک را دربرابر، منش حماسی می توان دید که متضاد با آن می باشد


حماسه، تجربیاتی است که با منش جوانی کار دارد. تجربه حماسی، تجربه ای است که پدیده مرگ را، پدیده ای آنی و ناگهانی و ضربه ای " می بیند، که در زندگی، نیاز بدان نیست که کسی در ان بیند یشد و به آن بپردازد. تک زخم، تک مرگ هم است

اهریمن در بندهشن فقط یک زخم به کیومرث و به گاو نخستین می زند. با یک زخم، انسان بلافاصله در جا فرو می افتد، و تمام می کند. مرگ، وقتی ناگهان آمد، باید آن را پذیرفت، ولی پیشتر از آن، نباید هرگز فکر خود را صرف آن کرد. مرگ، آنی است. مفهوم مرگ، با بیماری و خستگی دراز، و افتادگی و درماندگی پس از زخم، پیوندی ندارد. مرگ، مرگ در میدان نبرد است. فقط یک آن ، عذاب دارد و همان آن، می گذرد. مرگ، بیماری آنی است که انسان رایک زخمه جا در جا می کشد

انسان، بدنبال دردی بسیار دراز نمی میرد. اهریمن، در همان آغاز شاهنامه، یا سیامک می جنگد ، واو را با یک "چنگ واژونه زدن "جادرجا می کشد

سیامک بیآمد برهنه تنا ........بیآویخت با پور اهریمنا
بزد چنگ واژونه، دیو سیاه .........دوتا اندر آورد بالای شاه


فکند آن شاه بچه بخاک......... بچنگال کردش جگرگاه چاک
سیامک بدست چنان دشت دیو ........تبه گشت و مانند انجمن بی خدی

همینطور، رستم پهلوی سهراب را با تیغ می برد و جادرجا می کشد. "ترسیدن از مرگ "، هنگامی است که ما در باره مرگ بیندیشیم. آنکه در باره مرگ نمی اندیشد، از مرگ هم نمی ترسد.اندیشیدن، ترسیدن از مرگ است. با اندیشیدن، ترس از مرگ می آید. زندگی همیشه آگاهبودانه در برابر مرگ قرار می گیرد. این است که در حماسه، پهلوان از مرگ نمی ترسد، چون در باره مرگ نمی اندیشد. او فقط در باره زندگی (زندگی بی مرگ ) می اندیشد. او در جهان همیشه جوان می زید. منش حماسی احساس می کند که زندگی خوب و خوش است و فردا، امروز بهتر است. مفهوم فردای پهلوان حماسی، هیچ رگه ای از مفهوم ندارد. در فردا، مرگ نیست

بیا تا یک امشب تماشا کنیم .......چو فردا رسد، فکر فردا کنیم

این فلسفه ابن الوقت بودن عرفا یا خودکامی نیست. فردا می آید، و او می تواند با دلیری با مسائلش گلاویز شود. جوانی احساس افزایندگی و سرشاری همیشگی است. نشیب و فراز، همواری و ناهمواری، آسانی و دشواری، فقط او را بیشتر جوشان می سازند، و به پیدایش نیروهای او یاری می دهند. از سوئی پهلوان، نمی داند که مرگ، چگونه می آید؟ و مرگش بدست کیست؟ کشنده اش
مجهلولست، و زمانش نیز مجهلول است و پهلوان هیچگاه با مجهول نمی جنگد. پهلوان با دشمن معلوم و محسوس که روبرویش می ایستد، می جنگد. در باره مرگ اندیشیدن، انسان را هراسان و ترسان می سازد. اندیشیدن این که در هر جا انسان با مرگ روبروست، دلیری را آزار می گیرد. این است که وقتی در حماسه ناب، پهلوان ناگهان با مرگ روبرو شد، با نهایت شدت در زمانی بسیار کوتاه سوگوار می شود. سراسر اندوه و تلخناکی مرگ، مانند آتشفشان از او فوران می کنند . در سوگواری خویشتن دارنی است. و قار و شکیبائی را نمی شناسد. حیثیت پهلوانیش را رعایت نمی کند. در همان صحنه نخستین شاهنامه کیومرث با شنیدن خبر مرگ سیامک

چو آگه شد از مرگ فرزند، شاه........ زتیمار، گیتی بروشد سیاه


فرود آمد از تخت، و بله کنان .........بناخن ، تنش گوشت پاره کنان

او بی هیچ گونه سلطه ای بر نفس خود، با تمام وجودش می زارد و شیون می کند و گوشت از تنش می کند و خود را بخاک می اندازد. مثل دریای آرامی می ماند که ناگهان طوفانی می شود، و طوفانی می شود که سر از پا نمی شناسد، ولی این طوفان ناگهان فرو می نشیند و خاموش می شود و باز آرامش دراز همیشگی باز می گردد. همین سان در مرگ سهراب، رستم بیهوش می شود. این اوج فرو ریختن آتشفشانی از احساسات و عواطف، درست نمی گذارد که مسئله مرگ، طرح گردد. مرگ یکبار و شیون یکبار. در تراژدی (سوگواره، سوگداستان ) مرگ، مسئله اندیشیدن می گردد. او دیگر از پدیده مرگ، برق گونه نمی گذرد. درست در شاهنامه در داستان کیومرث ، کیومرث، پس از آگاهی از مرگ سیامک، یکسال سوگ می گزیند و در باره مرگ سیامک وشیوه کینه از آن می اندیشد. و این بر ضد منش حماسی است. آگاهبود تراژدی، در آغاز حماسه پدیدار شده است که تجربه ای کاملا ً متضاد با آن است. همینطور، سام پهلوان، نمی تواند از "تفکر در باره مرگ فرزندش زال، که پیآمد مستقیم دور افکنی اوست"، دست بکشد. مرگ فرزند و اندیشه در عذاب جان کندن فرزند، او را سخت می آزارد. خشم از اوف با دلسوزی به او ، به هم گره خورده اند. سبک شعر فردوسی ، ولی پهلوان ، دیگر، منش حماسی و شیوه احساس حماسی ندارد. "سادگی و روشنی حماسی "، که با خود ، سبکی وشادی می اورد، دچار تجربیات سایه گون( تاریک و سیاه )می گردد. تجربه اخلاقی او گرفتار تنگنا می گردد. دایه در آغاز، زال را بخشش خدائی و مهر او می داند. طبعا ً این زندگی راباید پرورد و نگهداشت، ولی سرزنش اجتماعی و ننگش، استوار بر معیارهای دیگر از اخلاق است که مرگ فرزندش را با سختدلی از او می خواهد. اکنون سام گرفتار این ابهام یا تجربه سایه گون است که کدام یک معیار درست است. با معیار سرزنش و ننگ، تقصیر و گناه را سام کرده است، و برای رهائی از این گناه، زال را قربانی می کند و این زال است که باید درد ببرد، ولی دلش بحا ل زال می سوزد. او کناه می کند و دیگری باید درد آن را ببرد، و این ناعدالتی است. سام در یک بن بست تراژیک قرار گرفته است


بررسی شاهنامه با شیوه دید تاریخی، چشم ما را در دیدن بسیاری از ابعاد فرهنگی که اسطوره ها دارند، کور می سازد

کاهش اسطوره ها به ته مانده وقایع تاریخی، تجربیات ژرف دینی را به در تراژدی منتفی می سازد. تجربیات دینی در تراژی، با مسئله ادیان مثبت تاریخی، فرق دارد، و آنها با هم مشتبه ساخت. دین مردمی ایران، که در سوگواره ها شاهنامه مانده اند، هم بر ضد حکومت ایران، و هم بر ضد دین زرتشتی بوده اند، و سپس همین ضدیت را با خلافت داشته اند. تراژدی همیشه با دین ژرفی که مستقیم از مردم می جوشد (این دین، هیچ پیامبر و رسول و مظهری ندارد، و فقط پهلوانان، نمونه های پیدایش آن هستند)کار دارد


در اثر وزن و سبک حماسی شاهنامه، ابعاد تراژدیها یش کاسته و کوتاه شده اند. تراژدی، از زاویه حماسه عکسبرداری شده است. حماسه، ویژگیهای تراژیک را در هم فشرده و کوتاه ساخته استبحرانهای ژرف درونی، در چهارجوبه عملیات پهلوانی در کما لشان تجسم پذیر نیستند. در اثر توجه پهلوانی و رزم و بزم که عناصر بنیادی حماسه هستند، ظرافت پیچیدگیهای روانی و فکری و عاطفی، برای ما بیگانه می مانند. دیدگاه حماسی و هنری (زیباشناسی و شعر )نمی گذارد که تراژدی را ببینیم. ما تا این تراژیها را در پشت صحنه های پهلوانی و حماسی نبینیم، از فرهنگ خود دور خواهیم ماند


"دین پیدایشی " که ستون فرهنگ است، از تراژدی، جدا ناپذیر است. حتی خود حماسه های پهلوانی، از همین تجربیات ژرف دینی که در تراژدیها چشمگیر ساخته شده اند، روئیده اند ، و بی این تجربیات، ژؤف حماسه ها برای ما بی گانه می مانند

تجربیاتی که به حماسه سرائی می انجامد، با تجربیاتی که به تراژدی می پردازد، با هم متضادند. پس شاهنامه را که آمیزه این دو گونه تجربه متضاد است، چگونه باید فهمید؟. خطر شاهنامه آن است که تجربیات حماسی، تجربیات تراژیک متضادش را می پوشاند و تاریک می سازد

صفحه 210از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

سیمرغ، فراز درخت همه تخمه
در دریای فراخکرت
سیمرغ فر از کوه البرز

مرغ، یکی از بزرگترین نمادهای مهر مادری در میان ملل، بویژه یونان وروم بوده است. مهر مادری و طبعا ً مادری مهر سیمرغ، که مادر همه جانها شمرده می شود، دو نقش عمده دارد: یکی آنکه پرورنده است (شیر و خورش می دهد )، و دیگری انکه نگاهبان است. و این که حقانیت هر حکومتی در ایران از سیمرغ یا از زال ، فرزند سیمرغ سرچشمه می گرفت، بیان تعهد هر حکومتی به وفا داری به این دو نقش خدای مادی است. اندیشه این که حکومت، دو نقش بنیادی دارد آن است که همه را بپرورد و همه را نگاهدارد، و بشیوه ای بیرورد و نگاهدارد که پیوند میان همه، پیوند خواهری و برادری بماند، از آئین مادری (سیمرغی )مشتق شده است. ما دو تصویر گوناگون از سیمرغ داریم . یکی در بندهشن بجای مانده است. سیمرغ فراز درخت همه تخمه نشسته است و فراز این درخت، تخمه همه جانداران و گیاهان است (ولو آنکه جانداران بطور آشکار نام برده نشده است، ولی تخمه، واژه ای است مشترک برای بذر گیاهی و نطفه انسانی و حیوانی). در اسطوره سیمرغی که در دریای فراخکرت است، سیمرغ، تخمه های درخت را فرو می فشاند، و در واقع خودش نیز تخمه ای است روی آن درخت، و نماد همه تخمه های درخت زندگی می باشد. درخت، برابر با خرداد (خوشزیستی )است، و آب دریا برابر با امردادست، که دیر زیستی و خلود باشد


پس همه تخمه ها از یک درختند (همجانی همه جانها )واز یک آب می آشامند. سپس سیمرغ همه این تخمه را در آب می افشاند، و هر تخمه ای با چکه ای از آب ، بوسیله خدای یاد و خدای تیر، در همه گیتی پخش می شود و فرو افشانده می شوند

بدین سان بیان می شود که همه جانها، از یک سرچشمه اند، و همه انبار در حق برخورداری از خوشزیستی و دیر زیستی هستند. همه از اویند و همه اصیل ( تخمه : خودزا )هستند. همه همان ویژگی سیمرغ را دارند


در شاهنامه، سیمرغ، فراز کوه البرز نشسته است. این اندیشه پیشین، سوی وارونه پیدا می کند، و بدین سان ابعاد دیگر اسطوره پدیدار می گردد، که در اسطوره پیشین، نهفته در تصویر بود. اکنون ، سیمرغ ، خودش همه کودکان جهان را آشیانه اش گرد می آورد. زال، یک کودک نمونه است. در مورد زال، بطور فردی و استثنائی بیان شده است، ولی تصویر، کلی است. این تصویر، کلی است. این بار، بی واسطه باد و تیر ، خودش همه را به آشیانه خدا می آورد . در اینجا مهر ، به معنای اصلیش نمودار میگردد که مهر ، خود به سراغ مهرورزیدن می رود


در لانه سیمرغ ، همه کودکان جهان ، فرزند یک مادرند ، ویا آن که همه دو باره از سر فرزندان یک مادر می شوند (بیان نیروی رستاخیزی سیمرغ که همیشه از نو بر می خیزد). این مهم نیست که ازکه، زاده شده اند. از این پس همه با هم از خدا مستقیم پرورده و نگاهبانی می شوند. در این جا می توان دید که نشان داده می شود که همه از نو، برادر و خواهر می شوند

سیمرغ، بچه های مادرهای همه جهان را در یکجا باز به هم پیوند می دهد. آنچه در مادرهای تنی، از هم جدا شده اند، باز در یک مادر، به هم می پیوندند. همه باز سیمرغی می شوند و همه فرزندان او بشمار می آیند. و همه تخمهای خود سیمرغ می گردند. و همه فرزندان پرورشی سیمرغند . این همان اندیشه مهر جهانی است که در داستان ایرج، عبارت یافته است. و دو اصل حکومت که پروردن همه اعضاء اجتماع، و نگاهبانی از همه، بشیوه ای که همبستگی میان آنها پایدار ماند، ایده آل اصلی حکومت ایران می گردد، با آنکه به گونه تأویل و اجرا می گردد، و چه بسا از ایده آل اصلی، فرسخها دور افتاده می شود، ولی این اصول، حقانیت حکومت ایران و دوام تاریخی آن را تضمین می کنند

صفحه 212از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

چرا زال که سر چشمه حقانیت حکومت
ایران است
پیوند سه نماد
شیر و شمشیر و خورشید
می شود؟

پیوند این سه نماد، پیشینیه اسطوره ای کهنی دارند، ولو آنکه در تاریخ سپس، شکل هنری در درفش حکومت به خود گرفته باشند. این اندیشه های اسطوره ای هستند که به تاریخ شکل می دهند و سپس در تاریخ پدیدار می گردند. هنگامی که سیمرغ زال را به کردار فرزند خودش، به سام می دهد، و در واقع از این پس، زال پدیدار سیمرغی در گیتی و حکومت و سپاه می شود. در اینجا داستان، به سود میترائیان دستکاری می شود. شیر و خورشید سوزان و شمشیر (تیغ +کارد+خنجر)هر سه نمادهای میتراس هستند. در اینجا کوشیده شده است که داستان زال، در راستای الهیات میترائی تفسیر و روایت گردد. پهلوان سیمرغی، در خدمت آرمانهای میترائی قرار می گیرد. شیر، جانور درنده است که بر ضد قداست جان است. همچنین کارد (تیغ، شمشیر )که برنده اند، نمادهای ضد سیمرغی هستند. البته زال باید بریدن و دریدن را در خدمت آرمانهای سیمرغی بکار ببرد. شیر و شمشیر و خورشید، نشان شاهان می شود که سران سپاه و ارتش بودند. ارتشیان و سپاهیان منسوب به میتراس بودند و پهلوانان و یاوگیان، منسوب به بهرام(سام+زال+رستم )که درفش کاویان را بر می افراختند. فرو برد سر (سام)پیش سیمرغ زود نیایش همین به آفرین بر فزود

که ای شاه مرغان ترا دادگر........ بدان داد نیرو و زور و هنر


که بیچارگان را همی یاوری ..........به یکی همه داوران داوری


زتو بد سگالان همیشه نژند .........بمان همچنین جاودان زورمند


همانگاه سیمرغ برشد بکوه ..........بمانده برو چشم سام و گروه


پس آنکه سراپای کودک بدید ..........همان تاج و تخت کئی را سزید


برو بازوی شیر و خورشید روی ........دل پهلوان، دست شمشیر جوی

زال، هنگام فرود آمدن از نزد سیمرغ، سه نشان دارد، پهلو و بازویش، مانند شیر است، رویش مانند خورشید است و دستش جوینده شمشیر است. درست پیش از پیوند یابی این سه نماد، کارهای سیمرغی را بر می شمارد که داشتن نیرو هنر برای دادن، یاری به بیچارگان در جهان، و جاودانگی نیرومندی، و حق داوری همه، و نژد بودن بدسگالان به زند گان است. و آنگاه سام به زال می نگرد و درست همه این نشانهای سیمرغی را در او می یابد. در واقع زال که نماینده سیمرغ است، تجسم این سه نماد می باشد و همه این نمادها، متعهد به ارزشهای اخلاقی و سیاسی سیمرغی هستند. بارها پیوند این سه نماد در شاهنامه می آید، و نشان آن است که این نمادها، از پیشینه بسیار کهنی برخوردارند. در این جا مهر پرستی با دین سیمرغی آمیخته می شود که در اصل نبوده است. بقیه داستان زال نیز در همین راستا دستکاری شده است

 

زندگی، مقدس است

اصل مقدس بودن زندگی، پیآمد مستقیم خود مفهوم "اهریمن " است ، هر چند که سام در برابر سیمرغ، تجربه قداست سیمرغ و طبعا ً قداست زندگی (جان )را می کند. این که اهریمن، سرچشمه "آزار و بیماری و کشتن و خشونت یا زدارکامگی "است مستقیم به سر اندیشه "مقدس بودن زندگی "بر می گردد. چون زندگی، مقدس است، هیچ قدرتی حق ندارد آن را بیاندازد، از این رو، فقط اهریمنی است که آسیب به زندگی می زند. بی اندیشه "مقدس بودن زندگی"، پیدایش تصویر اهریمن، محال بود. هم در شاهنامه ، نخستین قتل را اهریمن می کند، و هم در بندهشن، نخستین قتل، از اهریمن سر می زند. در حالی که در تورات، دو پسران آدم، برسر این که خدا، یکی را بر دیگری ممتاز می سازد (چون قربانی خونی برای خدا کرده است، و خدا قربانی خونی را بیش از قربانی غیر خونی دوست می دارد )سر چشمه قتل می شوند، با آنکه بنا بر منطق ایرانی، این یهوه است که قاتل است،چون این یهود است که قربانی خونی را پسندیده است، و بخاطر آن امتیاز بخشیده است. مقدس، آن چیزی است که کسی حق ندارد به ان گزندی بزند. این است که صفت خدائی "در فرهنگ ایرانی با "اصل مقدس بودن زندگی "پیوند جدا ناپذیر داشته است. خدا بایست پروردگار باشد (پروردن، ویژگی مادری است. در بندهشن، اهورامزدا در ویژگی پرورندگی اش مادر خوانده می شود)


خدا، اصل پرورنده زندگی است. خدا به زندگی مهر می ورزد. خدا، سر چشمه مهر به زندگی است. خداف نمی تواند کشتن و آزردن را حتی برای کیفر دادن بطلبد، تا چه رسد به آنکه فرمان قتل بدهد. خدا نمی تواند با عذاب و شکنجه و بیماری و کشتن به کسی که بزرگترین را جنایتها را کرده است، کیفر بدهد. اینها همه پیآمد اندیشه" مقدس بودن زندگی "است. این است. که پهلوانان در شاهنامه، نخست با همین مسئله روبرو بودند. با انکه زندگی را می آزارد و می کشد( اهریمن)چگونه باید رفتار کرد؟ و درست کیومرث یکسال در سوگ پسرش سیامک پیرامون همین مسئله می اندیشد ، چون کشتن اهریمن هم، آزردن جان است . پهلوان در آغاز باید این مسئله را حل کند ، وگرنه نمی تواند به پیکار با اهریمن هم برود . وبا لا خره این سروش که نگهبان زندگی می دهد . این فرمان ، نشان می دهد که جنگ فقط در دفاع از زندگی مجاز است ، آن هم با اجازه سروش که سیمرغ است . از این گذشته چون این نخستین فرمانست ، معنایش این است که هر فرمانی تا از حقوق سیمرغی بر نخاسته باشد ، ارزش فرمان ندارد وبی اعتبار می باشد ، وهمه حکو متها باید فرمانشان را از سروش وسیمرغ بگیرند ، وخود حق به فرماندهی ندارند . فرمان باید استوار بر مهر وقداست زندگی وپرورش ونگهبانی زندگی باشد . وهمین سروش هست که نمیگذارد فریدون ، ضحاک را که نابود سازنده همه جا نهاست، بکشد سپس اندیشه را در داستان ، دستکاری کرده اند تا بشیوه ای ضحاک را کیفر بدهند ، الهیات زرتشتی واهورا مزدا ، در خم وپیچ این مسئله گیر می افتند . برای کیفر دادن ، باز خود
اهریمن را به عذاب دادن همکاران خودش می گمارند که اندیشه ای غیر منطقی و کودکانه است. مثلا ً در شاهنامه اگر جمشید مردم را مجبور به اعتراف بخدا بودن خود می کند، درست این کار، یک کار اهریمنی است که اهریمن آن را می پسندد و جمشید را همکار خود می داند، پس چگونه می شود که ضحاک همکار شماره یک اهریمن (بلکه خود اهریمن)، همکار اهریمن را که جمشید باشد به دو نیمه اره می کند؟ حتی اهورامزدا، اگر اصالت مفهوم خدائی را نگاه می داشت، و پروردگار می ماند، نمی توانست بدترین گناه یک موجود زنده را با آزادی پاسخ بدهد، حتی نمی توانست این آزار را به پایان چهان به عقب بیآندازد، خدا، نمی توانست دوزخ بیافریند


" مهر به زندگی "، برتر از "خواست و قدرت خدا"بود. سر کشی نسبت به فرمان خدا که بیان قدرت است، در برابر"مهر او به زندگی "بی مقدار بود. خدا برای سرکشی انسان از فرمانش
نمی توانست مهرش را بکاهد، چون خدا، در فرمان از کسی تابعیت نمی خواست، بلکه در مهر، با فرش جذب می کرد

اهریمن، وجودی است که زندگی را مقدس نمی داند، از این رو آن را می آزارد. اصل مقدس بودن زندگی، در اثر چیرگی اصل شاهی (خشترا، شهریور )بر اصل فر (خرداد و مرداد)، کم کم مبهم و تاریک و نامفهوم و نامعلوم ساخته شده است. بی وجود "اصل مقدس زندگی "، مفهوم اهریمن، پوچ است

صفحه 216از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

پهلوان، نیاز به پیامبر (یا آخوند ؟) و شاه
ندارد

آنچه در اسطوره سام و زال، اهمیت سیاسی فوق العاده دارد ان است که زال، فرزند سام، مستقیم از خدا (سیمرغ )پرورده می شود و با خدا در یکجا سالیان دراز زندگی می کند و مراوده عادی و روزانه با او دارد، و با خدا خودمانی است. پهلوان، وقتی خود را فرزند و همال سیمرغ وفرزندانش می داند، طبعا ً طبقه آخوندی (و پیامبری )را بکردار "واسطه میان خدا و جامعه حذف و طرد و انکار می کند. پهلوان نیاز به آخوند و پیامبر ندارد. همچنین نیاز به شاه (خشترا )ندارد. شاه از او و فر او است، این که رستم در برابر کیکاوس این حق خود را بیان می کند، اشاره به حق سیمرغی خود می کند

م رازور و فیروزی از داور است ..........نه ازپادشاه و نه از لشکراست


زمین بنده و رخش گاه من است ............نگین، تیغ و مفغره کلاه من است


سر نیزه و گرز، یار منند ..............دو بازو و دل، شهریار منند


شب تیره از تیغ رخشان کنم.............. بآورد گه ، بر سر افشان کنم


که آزاد زادم نه من بتده ام .............یکی بنده آفریننده ام


دلیران بشاهی مرا خواستند ..........همان گاه و افسر بیاراستند


سوی تخت شاهی نکردم نگاه ..................نگه داشتم رسم و آئین و راه


اگر من پذیرفتمی تاج و تخت ..........نبودی ترا این بزرگی و بخت

تاجبخش، جایگاه فراتر از شاهی داشت، و نیاز به شاه شدن نداشت ، بلکه این شاه بود که نیاز به او داشت. از این رو رستم به کیکاوس می گوید که :تو اندر جهان خود زمن زنده ای. اینها، دعوتهای خصوصی رستم نیست، بلکه به سر چشمگی سیمرغیش باز می گردند. این که حقانیت به حکومت (تاج بخشی )از پهلوانان سر چشمه می گیرد، حق آخوندها (موبدان )و پیامبران و شاهان را که به هر گونه مرجعیت اصیلی، انکار و نفی می کند. پهلوان مستقیما ً از سیمرغ به بینش می رسد (سیمرغ، آموزگار خصوصی زال است)، طبعا ً رسالت الهی را به کردار "منقل کننده معرفت یاحقیقت در آموزه ای "نمی شناسد، بلکه "رسالت " را فقط و فقط به کردار "نجات بخشی عملی مردم از آزارها و دردها "در می یابد


کسی فرستاده سیمرغ است که مردم را از دردها برهاند. همان کاری را که جمشید کرد. خدای پیدایشی، نیاز به "واسطه برای انتقال معرفت حقیقت ندارد. رسالت حقیقی، یاری دادن مردم در دفاع کردنآنها از آزارو درد است. در برابر این حق سیمرغی پهلوانان، شاهان کوشیده اند با داستان فریدون، برای اصل شاهی نیز ایجاد حقانیتی کنند که دارای همان ارزش باشد، بدین سان که فریدون اصل شاهی (داد=قانون، و اصل شمشیر: توگر پیش شمشیر، مهر آوری سرت گردد آزرده از داوری )را نیز مستقیما ً "پرورده خدای زندگی "شمرده اند. "نخستین گاو" که همان "زندگی نخستین "و به عبارتی دیگر، مادر خدائی دیگر باشد، او را می پرورد و به او شیر می دهد. پرورده شدن فریدون، که نماد اصل شاهی است، بوسیله گاو (نخستین جان )بیان آن است که شاه، تابع مرجعیت آخوندی (موبدی )و مرجعیت پهلوانی، نیست، بلکه خودش، پیوند مستقیم با اصل زندگی دارد

این نشان آن است که هم اصل شاهی و هم اصل فر (پهلوانی )، در شاهنامه، هر دو خود را " اصل حقانیت به قدرت " می شمرده اند، و با هم تنش و کشمکش شدید داشته اند، و طبعا ً هر کدام از آنها، خود را فراسوی "قدرت و مرجعیت آخوندی " قرار می داده اند. هر دوی این تلاشها، بزمانی باز می گردد که هنوز اصل شاهی، نمی توانسته است خود را کاملا ً بر میترا پرستی و یا دین اهورامزدائی استوار سازد، و هنوز نزد مردم نیاز به " حقانیت مادر خدائی "بوده است. علیرغم پیدایش و چیرگی میترا پرستی و یا دین مزدیسا، " دین مردمی – مادر خدائی " هنوزنفوذ خود را در دلهای مردم داشته است، این است که آناهیتا، یا آرامتئی مادر خدای دیگر را جانشین سیمرغ یا گاو نخستین می کنند


حتی فریدون برای مقدس ساختن جنگ افزارش که "گرز" باشد، آن را به صورت "گاو مادینه یا گاو نخستین " می کشد که او را با شیر پرورده است. گرز، یا ابزار جنگ شاهی، اصالت مادر خدائی دارد چنانکه درفش سیمرغی یا گرازی پهلوانان ، باز اصالت مادر خدائی آنها را نشان می دهد

جهانجوي پرگار بگرفت زود ........وز آن گرز،پيکر بريشن نمود

نگاری نگارید بر خاک پیش............ همیدون بسان سر گاو میش

چرم گاوی که در فش کاوه (درفش کاویانی )می شود باز اصالت خد ای مادری را می رساند. در واقع جنبش کاوه، جنبشی استوار بر خواستها و آرمانهائی بوده است که از ائین مادری بر می خاسته است . درست ضحاک که جوانان را قربانی می کرد و جانها را می آزرد، کاوه بر ضد جان آزاری و قربانی خوتی ضحاک بر می خیزد. و این که جنبش کاوه، پیش از فریدون می آید، اشاره به یک جنبش سیمرغی، پیش از جنبش شاهی می گردد. در واقع، کاوه است که حقانیت به فریدون می دهد . این که اصالت فری فریدون، پس از داستان سام و زال، پیدایش یافته است، از همان دستکاری"داستان گاو " هویداست

چون سیمرغ، بیواسطه، زال را می پذیرد و می پرورد. در حالی که در داستان فریدون "گاو نخستین "بنام "اصل جان " تا اندازه ای فراموش شده بوده است، ولی هنوز در ناآگاهبود مردم اثرش باقی مانده بوده است. در این که "گاو نخستین، به گاوی معمولی، تقلیل داده می شود، و شبانی پیدا می کند که کارها را در دست می گیرد و در واقع نگهبان مرغزار، عهدار دادن شیر از ان گاو می شود(گاو، بکردار کل جان و اسم جنس فراموش شده است )بیان دور افتادگی از اصل اسطوره است، ولی سیمرغ نزدیکتر به اصالت نخستینش است، از این جا معلوم می شود که شاهان برای همچشمی با پهلوانان " این اسطوره را فراهم آورده اند، یا بنا بر نیاز، فراهم آمده است ، و حاوی تجربیات غنی مانند داستان سیمرغ نیست

پایان بخش نخست داستان سام و زال
چهاردهم ماه می 1996مطابق 25 اردیبهشت 1375
منوچهر جمالی، لاچیچارا

صفحه 220از کتاب گستاخي در گسستن از پرفسور منوچهر جمالي

مهر سیمرغ به دور افکندگان اجتماع
داستان سام و زال
در شاهنامه
و نقش بنیادی آن
در فرهنگ سیاسی ایران


فیلسوف معاصر ایران
منوچهر جمالی


ISBN 1899 167 65X
1996May
Kurmali press
London- England

برگشت به فهرست کتاب

دانلود پي دي اف

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مولوي مطرب معاني

کتابهاي پروفسور جمالي

نظرات خوانندگان

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure