Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 12 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي


وقتی که ما حق خود را می گیریم
هر که حقی دارد، حق دارد آن حق را بگیر. اما وقتی حق، " گرفتنی" شد چون گرفتن، همیشه لذت مخصوص خود را دارد، انسان از آ ن پس برای لذت بیشتر، می گیرد تا با آن حق پیدا کند. بدینسان بدون آ ن که ما بخواهیم در آغاز محقیم و در پایا ن تجاوز گر. پیش از آن که بخواهیم حق خود را بگیریم، باید تشخیص بدهیم " بیشتر از حق خود لذت می بریم " یا از" گرفتن ". چون " لذت گرفتن" ، همیشه " لذ ت از حق " را پشت سر خود می گذارد. گرفتن حق همیشه مبتلا به یک تضاد در درون خود ا ست. از این روست که ما در هر حقی که می گیریم، بیش از آن می گیریم که حق ماست و ناحق همیشه از ا ین جا شروع می شود، چون از آن که حق خود را می گیریم، حساسیت شگفت انگیزی دارد که ما " چه قدر بیش از حق خود " می گیریم. او منتظر می شود تا ما در " هیجان گرفتن " ا ز این مرز حق خود رد شویم، تا آن که حق به جانب او شود و بتواند با وجدان را حت اعتراض کند. لذت " گرفتن" ، درک ما را برای شناسائی مرز حق خود، تاریک می سازد. در همه مجازات های ا جتماعی و حکومتی، مجرم همیشه درک این را دارد که جامعه و حکومت بیش از حق خود، در مجازات دادن تجاوز می کند. چون اجتماع و حکومت هم بیش از حق خود" می گیرند ".

آیا کسی هست که خود را بپرستد؟
آن که " خودش " را نمی شناسد، چگونه می تواند " سود خودش " را بشنا سد و بعد، آن سود را بخواهد؟ معمولا˝ خودپرستی انسان، چندان تفاوتی ازخداپرستی ا ش ندارد" چون همان طور که خدایش را نشناخته می پرستد " همان طور نیز خودش را نشناخته می پرستد. اگر خودش را می شناخت و می پرستید" قابل تقدیر بود.
همان طور در خودخواهی، کسی که خود را نمی شنا سد، چگونه می تواند برای آن خود بخواهد. آن چه را او در خود می پرستد و یا برای آن می خواهد، خود او نیست. بلکه " تصویریست که دیگران با عقیده اش در او ساخته اند " ، و پرستیدن آن خود ضعیف و حقیر و پست ا ست که با نا م های خودپرستی و خودخواهی، ملعون ساخته می شوند
صفحه 13 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

ما به آن چه ایمان می آوریم، آن را ممتاز می سازیم
ما باید روزی چند لحظه، ایمان خود را به آن چه داده ایم باز پس بگیریم (بدون آن که به آن ها شک کنیم) تا دریابیم که " محتویات و موادی " را که ما ایمان خود را به آن ها می بخشیم، ما را ممتاز نمی سازند، بلکه ایمان آوردن ما به آن ها، آن ها را ممتاز می سازد. این ایمان ما، به خدا یا به دین یا به رسول یا به حقیقت یا به علم و یا به فلسفه یا به یک ا صل است که خدا و دین و رسول و حقیقت و علم و فلسفه یا آن ا صل را ممتاز می سازد، نه آ ن که خدا و دین و رسول و حقیقت و علم و فلسفه، در اثر این که محتویات ایمان ما شده اند، ما را ممتاز بسازند. انسان هر چه را برای ایمان آوردنش برگزید، امتیاز می یابد. یک دین یا حقیقت، ممتاز ترین و برترین چیز ا ست چون انسان ایمان خود را به آن می بخشد. از این روست که هر حقیقتی می کوشد تا قدرت ایمان ما را به خود منحصربسازد، و آن را نسبت به خود تغییر ناپذیر سازد، تا این امتیاز را برای همیشه داشته باشد. و وقتی ایمان آوردنش یک عمل متغیر نبود و ا ز حرکت افتاد، به جای این که به عمل اهمیت برتر را بدهد، به محتوی و مواد ایمان اهمیت بیشتر را می دهد و ارزش عمل خود را فراموش می کند. فقط در هنگام تغییر ایمان و بکار انداختن عمل ایمان آوردن با تغییر محتویات ایمان است که در می یابد عمل ایمان آوردنش، امتیاز بر هر چیزی دارد. از این رو همه

عقاید و فلسفه ها و روشهای معرفتی میکوشند که عمل ایمان را از حرکت بیندازند تا انسان محتویات ایمیان خود را تغییر ندهند. بدینسان تابعییت حقیقت و فلسفه و علم و دین از ایمان، تبدیل به تابعیت ایمان از حقیقت یا فلسفه یا دین یا علم می یابد. این دین یا علم یا حقیقت یا فلسفه یا یک اصلست که به او امتیاز می بخشد. انسان وقتی به حقیقت یا فلسفه یا دین یا یک اصل ایمان آورد، از آن محتوا، به آخرین امتیاز خود میرسد. بنابراین "جابجا ساختن ایمان یعنی بکار انداختن عمل ایمان و تغییر آن "برای همه عقاید خطرناکست. انحصار ایمان، سبب میشود که انسان از سرچشمه امتیاز بخشی می افتد و علم یا حقیقت یا دین یا فلسفه، امتیاز بخشنده به او میشود

صفحه 14 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

چگونه جهان را تبدیل به زندان میکنند؟
وقتی انسان به زندان می افتد، هر عملی که او میکند برای نجات یافتن از زندانست. در گذشته، جهان را برای انسان و در روانش، زندان میساختند. او در جهان از آن پس، احساس گرفتار بودن در زندان را میکرد، و بدینسان اعمالش، همه برای رستگاری از "زندان دنیا" بود. از جهان، میباید گریخت. زیستن در جهان برای نفی زندگی در جهان بود. عمل کردن در جهان، که برای زیستن در جهان است، عمل برای گریختن از آن، ونفی زندگی در جهان میشد. ایمان به آخرت و غیبت، جهان را در روان انسان تبدیل به زندان میساخت. انسان را حتماً نبایستی به زندان انداخت تا احساس بودن در زندان را بکند. میتوان روان انسان را چنان تغییر داد که در هر جائی که هست، احساس بودن در زندان را بکند. ایمان به آخرتو به غیب در روان، پهنای بی نهایت جهان را تبدیل به تنگنای زندان میکند. هیچ عملی در زندان، برای ساختن و آبادی زندان نیست، بلکه برای گریز از زندان یا نابود ساختن خود زندان است. برای اینکه جهان از سر، جای زیستن و آباد ساختن بشود، بایستی روان را از ایمان به آخرت و ایمان به غیب آزاد ساخت. آنچه جهانرا زندان میسازد، در مغز و دل ماست

صفحه 15 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

به هرچه باز مانیم بت است
عرفان ما به این معرفت برجسته رسید که "از هر چه ما از حرکت بیفتیم" یا آنکه "در هر چه که ما از حرکت باز داشته شویم" و بالاخره " در هر چه که ما بمانیم، همان چیز، بت است. و این مهم نیست که این چیز در جامعه، معتبر و مقدس شمرده شود یا نه. اگر عرفان، اندیشه ای جز همین اندیشه پدید نیاوره بود، برای همین اندیشه جای ستایش داشت. این جمله، اصلیست همطراز اصول هر اکلیت.
معمولاً ما در ًحقایق خودً باز میمانیم. همیشه حقیقت ماست که ما را از حرکت در وراء خود باز میدارد. همیشه به حقیقت خود است که ما دل میبندیم و جاویدانه با رغبت در آن منزل میکنیم. حقیقتی که ما به آن ایمان می آوریم، بت ما میشود. بت را نباید شکست، بلکه باید از بت "گذشت". شکستن بت، سبب حرکت ما نمیشود، بلکه سبب ایجاد اشتیاق ما برای ماندن و سکونت در منزل دیگر، در بتی دیگر میشود. کسیکه از حرکت لذت میبرد، در چیزی نمی ماند و از چیزی باز نمی ماند. هیچ چیزی برای او بت نمیشود حتی حقیقتش. هیچ چیزی به خودی خود، بت نیست. این بیحرکت شدن ما در چیزیست، که آن چیز را تبدیل به بت میکند. چیزی مقدس نیست این مائیم که مقدس میسازیم.

تبلی، وحدت را می آفریند
تنبلی و راحت طلبی انسان، بزرگترین خرافات او را می آفریند. نخستین خرافه ای را که انسان می آفریند، این است که فقط "یک حقیقت" وجود دارد، و بزرگترین خرافه اش این است که فقط "یک راه" به آن حقیقت هست، و آن راه، کوتاهترین و سر راست ترین راه به آن حقیقت میباشد.
پیش از اینکه دنبال "کوتاهترین و سر راست ترین راه" بگیردیم،

صفحه 16 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

بايستي اندکی علیرغم این تنبلی پرستی و راحت طلبی خود مبارزه کنیم، و حدا قل تابع اوامر و ضروریات آ ن نشویم. راحت طلبی من، دنبا ل کوتاه ترین و تنها ترین راه می گردد ولی من از این به بعد، علی رغم این راحت طلبی و خرافاتش هستم. من از یکنواختی و یکسانی و کوتاهی این راه، ملول و پژمرده می شوم من تنوع و ا ختلاف و کثرت را دوست می دارم، و برای رسیدن به حقیقت واحدی که آ ن هم چیزی جز خرافه ای از راحت طلبی من نیست ، ترجیح می دهم که ا ز راه های دورتر و پر پیچ و خم ترو پر تنوع تر و پرنشیب و فراز تر بروم. مدت هاست که تنبلی من، نمی تواند" حقیقت واحد " و " صراط مستقیم و سیر تکاملی و کمال واحدش" را بر من تحمیل کند راحت طلبی و تنبلی من دیگر، هد ف عملم را مشخص نمی سازد، بلکه " عمل به خودی خود "، هدف خودش را معین می سازد. وحدت، مدت هاست که برای من دلا لت از فقر و ضعف و حقر انسانی می کند. من دیگر از هر وحدتی نفرت دارم، چون زا ئیده از فقر و ضعف و حقر است. حتی ا نقلاب نیز به عنوا ن کوتاه ترین راه به هدف اجتماع، از تنبلی پرستی انسان سرچشمه می گیرد. و چه بسا که انسا ن با انتخاب راهی که اندکی طولانی تر از خط مستقیم انقلا ب ا ست، زودتر و با دردسر و خونریزی کمتر به هدف می رسد.

هیچ فکری، باطل نیست
هر فکری که نام " باطل " به خود گرفت، دیگر حق موجودیت ندارد. " باطل " را باید به کنار انداخت. با تهمت باطل، حق " موجودیت هر فکری " گرفته می شود. هر فکری، برای پیروز ساختن قطعی و نهائی خود، خود را " حقیقت " می خواند و افکار غیر از خود را، باطل می نامد. فکر باطل، حق به وجود ندارد. ولی هر فکری از ا نسان، حق به وجود دارد. فکر، د نیای آزادیست. در دنیای تفکر، کجراهه ها و بیراهه ها هست نه گمراهه ها. در د نیای تفکر، حقیقت و باطل وجود ندارد .فکری نیست که حق موجودیت و ارزش موجودیت ندا شته باشد. به کسانی که نام " حقیقت " به فکر یا دین یا فلسفه یا علم خود " می دهند، باید بد بین بود، چون افکار ماوراء خود را تقلیل به " باطل" خواهند داد تا " حق وجود " را ازآن ها سلب سازند. کسی که فکر خود را تبد یل به حقیقت می دهد، مبارزه با فکر دیگر را، ا ستحاله به " ضدیت وجودی " می دهد. باطل، حق به موجودیت ندارد و باید از همگان نابود ساخته بشود. نام " باطل " به هر فکری گذاشتن، بر ضد آزادی و انسا نیت ا ست. هر فکری که از ا نسان می زاید، با ارزش و احترام است. در د نیای تفکر، حق نامیدن هیچ فکری به باطل نیست. شومترین راه مبارزه با هر فکری آنست که ما آ ن را " باطل " بخوانیم. هیچ آزادیخواهی، نام با طل را بر زبان نمی آورد، چون کثیف ترین کلمه، علیه آزادی فکر انسا نیست. کسی که خود را حقیقت دار می داند هر چیزی جز حقیقت را (یعنی جز خود و امت خود را ) باطل می داند، و هر باطلی، راهی غیر از نابود شدن ندارد، چون حق به وجود ندارد و تنها چیزی که حق به وجود و حاکمیت و قدرت دارد، همان حقیقت، یعنی اوست. کسی که حقیقت دارد، به دنبا ل انحصار تصرف قدرت است. از این رو هر فکری دیگر، برای ا و یک خطر است، چون هر فکری که از انسان زائیده می شود، واجد قدرت است. برای انحصار قدرت، حقیقت (یا کسی که حقیقت را دارد) باید تفکر را در انسان ها نابود سازد یا به کلی تابع خویشتن کند.
صفحه 17 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

به "چه" یا به "که" باید شک کرد؟
تفکر، با شک ورزی در فکر د یگری شروع نمی شود، بلکه در شک ورزی به کسی که مرجعیت فکری و روانی و اعتقادی اوست، شروع می شود. خرد، موقعی خود می اندیشد که هیچ مرجع فکری و اخلا قی و تربیتی و حقوقی و عقلائی جز خود نشناسد.
شک در " فکر دیگری " ، به هدف آن است که" او " را از مرجعیت بیاندازیم. اما به فرض این که همه ا فکار دیگری شک ناپذیر باشند، ا ین شک ناپذیری، به او حقا نیت نمی دهند که مرجع فکری یا اخلا قی یا تربیتی ما باشد.
مسئله بنیادی شک ورزی ا ین نیست که به " چه " باید شک کرد، بلکه این ا ست که برای آزادی تفکر خود به " که " باید شک کرد. حساب " یک جمله یا دعوی یا اندیشه " نیست که ما به آن شک می ورزیم، بلکه به شخصی است که مرجع قدرت فکری یا عقیدتی ا ست " که در جامعه ما وجود دارد. ما به " این جمله یا عبارت " شک نمی کنیم که همه چیز به حس و ماده باز می گردد یا " همه چیز به ایده یا روح یا عقل باز می گردد ". ما به این شک می کنیم که آن که ا ین جملات را می گوید در جامعه بر اذها ن قدرت دارد یا نه. آ ن چه ما نع ا ز حرکت فکریست این قدرت می باشد نه آن عبارت. پیش از این که به بحث منطقی یک فکر پردا خت، باید ا ز لحاظ روانی و ا جتماعی، قدرت و مرجعیت یا بنیا نگذار آ ن عقیده را منتفی سا خت، تا در ما ایجا ب ترس یا احترامی نکند. پیش از شروع به شک ورزی، باید در روان خود ترس و هیبت و ا حترام را از هر کسی گرفت، و اعتبار و حیثیت ا جتماعی و سیاسی و عقیدتی گوینده هر حقیقت یا فکری را نادیده گرفت ". هیچ کس بدون عبور ا ز ا ین دوزخ، نمی تواند شک کند.
صفحه 18 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

روحانی تر ساختن اسلا م
تصوف کوشید که اسلا م را روحانی تر و درونی تر (باطنی تر) سازد با این اقدامش، آن روحانیت ناچیزی که در اسلام بود تبدیل به دود شد و تصاعد کرد، و از اسلام جز یک واقعیت سطحی تر، خشن تر، متجاوز تر، خشک تر متعصب تر، ظاهر سازانه تر باقی نماند. هر کوششی برای ایده آ لی ساختن اسلا م به همین نتیجه می رسد.
در کنا ر، و در مقابل اسلام را ستینی که ساخته و پرداخته می شود، اسلا می نیز بی روح تر، پرخاشگرانه تر و غیر انسانی تر و ناخدایانه تر به جا می ماند. کسانی که مغز و روح را " ا ز" اسلام گرفته اند تا آن را متعالی سازند، سبب انحطاط انحطاط و تدنی مابقی اسلام شدند و می شوند، مابقی اسلا م ( که همان اسلام عامه و توده ها و آخوند ها باشد)کاه و پوست خا لص باقی ماند.(ما زقرآن مغز را برداشتیم – جلالدین رومی). سا ختن هر اسلام را ستینی، به اسلام صدمه می زند چون اسلا م راستین جانشین اسلام موجود نمی شود، بلکه روح متعالی ساخته اسلام را از لاشه و بدنه ا ش جدا می سازند. در اثر تعالی عرفان، اسلام عامه و زاهد و شیخ به حضیض به ا نحطاط کشید.
صفحه 19 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

ضعف منتقد و مفسر
بهتر است که ا نسان یک اندیشه از خود بیند یشد که صد نفر از آ ن ا نتقاد بکنند تا اندیشه های صد نفر دیگر را ا نتقاد و تأویل کند. قدرت تفسیر و تأویل و انتقاد، هنوز قدرت اندیشیدن نیست. آن که تأویل و تفسیر و انتقاد می کند، هنوز احتیاج به اند یشه دیگری دارد تا آ ن را تفسیر کند یا از آن انتقاد نماید و هنوز بر پای خود نمی تواند بایستد. ا لبته میان منتقدین و مفسرین بندرت موارد استثنائی نیز هست که در ا نتقاد افکار دیگری ا فکار خود را می گویند. در مقایسه ا فکار خود با افکار دیگری، و نمودن ضعف ا فکار دیگری قدرت افکار خود را بیشتر می نما یند. مردم تا یک فکر تازه، با فکری که در ذهنشان یا در اجتماع معتبر ا ست، مقایسه نشود، و ضعف فکر معتبر اجتماعی در مقتا بل فکر تازه نموده نشود، فکر تازه را نمی توا نند بفهمند و ارج بدهند.

برای قدرت ورزی، مرد م را دوست می دارند
در گذشته برای آ ن که بر مردم قدرت داشته با شند، مردم را تحقیر می کردند. امروزه برای آن که بر مردم قدرت ورزند، مردم را دوست می دارند. آن موقع برای آن که بر مردم حکومت کنند، یا خدا یا نماینده خدا می شدند. امروزه خود را از مردم و عین مردم می سازند. آ ن موقع، قدرت به چشم می خورد و به چشم می ا فتاد. امروزه، قدرت گمنام و نامرئی می شود." دوستی مردم " وسیله بهتری برای قدرتمندی ا ست تا تحقیر مردم. قدرت طلبی کم کم دوستی و عشق را نیز بدنام و مظنون می سازد.

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure