Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 110 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي


اهل مبارزه
کسی که اهل مبارزه است همیشه چیزی را پیدا می کند که حق و امکان مبارزه به او بدهد. مبارزه جو، به حقیقت بیش از همه احتیاج دارد. او خودش را آگاهانه با حقیقتش عینیت می دهد تا ناخودآگاهانه آن را به عنوان آ لت دستش به کار نبرد، تا بدین وسیله هیچ گونه عذاب وجدانی نداشته باشد.
برای آن که حقیقت را با خیال راحت به عنوان آلت دست به کار برد، باید آگاهانه خود را با آن عینیت داد. از این رو نیز هست که ارتکاب هر جنایتی، احتیاج آن ها را به عینیت دادن آگاهانه خود با حقیقت بیشتر می سازد. ارتکاب هر جنایتی، ایمان به اسلام یا کمونیسم را شدید تر می سازد. هیچ دارنده حقیقتی نیست که آگاهانه حقیقت را به عنوان آلت دستش دریابد. او آگاهانه فقط عینیت خود را با حقیقت در می یابد. از این روست که دارنده حقیقت می تواند به نهایت قساوتمندی و بی رحمی برسد، چون وقتی حقیقت ناخودآگاهانه آ لت دست شد، تحمل قدرت، هیچ گونه حدی را نمی شناسد. قدرت را نمی توان به دست دارندگان حقیقت داد. قدرت وقتی به حقیقت داران سپرده شد، هیچ وقت نمی توان او را از آن ها باز پس گرفت. حقیقت، قدرت را به کسی باز نمی گرداند.

حقیقت و باطل
یک فکر ( یا مجموعه ای از افکار) را نباید آن قدر تجلیل کرد که " حقیقت" بشود، و فکر دیگر ( یا مجموعه ای از افکار مقابل آن را) نباید آن قدر تحقیر کرد که " باطل و دروغ" بشود.

بقای اسلام در ضعف اسلام
یک عقیده موقعی باقی می ماند و دوام می آورد که بتوان هر فکری از آن بیرون کشید. از یک اسلام، می توان هزاران هزار " اسلام راستین" ساخت. این انعطاف پذیری بی نهایت عقیده است که علت بقاء و پیروزی آن عقیده می شود. وگرنه وقتی یک عقیده، مکتبی شد یعنی فقط یک نوع قابلیت تفسیر یا تأویل داشت، با وجود قدرت و قابلیتی که در مرحله اول از خود نشان می دهد، باعث نابودی آن می شود. اگرهدف،بقای اسلام است، باید ارزش بیشتری به انعطاف پذیری آن نشان داد. این ضعف اسلام است که سبب بقای آن خواهد شد. هر جا اسلام به عنوان یک مکتب، قدرت یافت، زود ورشکست خواهد شد.

تزلزل انداختن به یک سیستم فکری
جمله هائی هستند که " یک سیستم فکری" را در تمامیتش متزلزل و حتی نفی می سازند. کسی که قدرت اندیشیدن (یعنی گسترانیدن اندیشه) را ندارد، می انگارد که علیه " یک سیستم فکری" باید یک کتاب یا کتاب ها نوشت.
برای کسی که می اندیشد، یک جمله نیز برای تزلزل دادن به یک سیستم فکری کفایت می کند. چون یک سیستم فکری، اساسا ً چیزی جز گسترش یک یا چند فکر با هم نیست. ما موقعی یک سیستم فکری را فهمیده ایم که آن چند جمله را دریافته ایم. سراسر گسترش آن چند جمله، برای فهمیدن عمیق همان چند جمله است. و کسی که قدرت اندیشیدن دارد، نه تنها می تواند یک سیستم فکری را که می خواند " تقلیل به چند جمله" بدهد، بلکه به همان اندازه می تواند یک یا چند جمله را استحاله به یک سیستم فکری بدهد.
اما این " قدرت استحاله یک جمله به یک سیستم فکری"، ارزش و اهمیت آن جمله را بیشتر نمی سازد، فقط وسعت ناپیدای آن جمله را می نماید. ولی کسی که نمی تواند بیندیشد، در یک سیستم فلسفی، همیشه " محو و مات این قدرت استحاله یک جمله به یک سیستم فکری" می شود. ولی برای آن که قدرت اندیشیدن دارد، مبهوت چنین قدرتی نمی شود، و طبعا ً یک سیستم فکری، برایش در چند جمله ذوب می شود و با یک جمله، نفی یا متزلزل می شود. این که یک جمله، علیه یک سیستم فکری قد می افرازد، نقص نیست، این " کمی قدرت اندیشیدن" است که نقص است.
صفحه 113 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

تحول سوسیالیسم در آینده
هدف صنعت این است که " با کمترین کار، بیشترین نتیجه" را به دست آورد. یعنی مقدار کار با مزد رابطه ندارد. روز بروز با ترقی صنعت، رابطه کار با نتیجه اش به هم می خورد. جامعه باید خود را آماده سازد که در دنیای آینده، کار بی نهایت کم خواهد شد. عده معدودی باید کار بکنند و اکثریت باید از آن زندگی کند. بنابراین مسئله اساسی، تقسیم عادلانه محصولات و نتایج نیست (که طبق اندازه کار افراد بی معنا خواهد بود)بلکه مسئله اساسی دنیای آینده این خواهد بود که " مردم چه بکنند؟ و چگونه مردم را بدون کار، سرگرم و راضی و شاد ساخت و آن ها را مؤمن به این کرد که خوب زیستن هم، ایجاد حق به مزد گرفتن می کند. کسی که خوب می زید،حق دارد مزد بگیرد. (کار نکردن، ایجاد شرم و احساس ناحقی نمی کند.)
در دنیای گذشته اقلیتی که کار نمی کرد، نتایج و محصولات اجتماعی را میان خود تقسیم می کرد. آن ها حق به این نتایج داشتند، چون طبقه ممتاز بودند، چون آقا بودند. اما در دنیای صنعتی آینده، اکثریتی که کار نمی کنند باید تولیدات اجتماعی را میان خود تقسیم کنند و چون اکثریت دارند به عنوان دموکراسی می توانند اقلیت را استثمار کنند. اما آن چه این اکثریت لازم دارد، همان گونه حقانیتی است که در گذشته طبقه اشراف و حکام و گروه ممتاز داشتند. اکثریت باید امتیازی برای خود قائل بشود. تا به حال، حقانیت این اکثریت آن بود که رفاه و تمتع و مزد آن ها حقیست که از کار آن ها ایجاد می گردد. و چون مزد طبق کار بود، موادی که رویش کار می شد، ارزشی نداشت (یعنی حق داشتند از کشورهای فقیر مواد را با وجدان راحت بدزدند. آن چه را کاپیتالیسم می کرد، مارکسیسم به آن حقانیت داد). حالا این " احساس حقانیتش" در تنگنا قرار گرفته است.
مسئله اکثریت در کشورهای صنعتی اینست که: چگونه بدون حقانیت، از رفاه و تمتع برخوردار شوند. تمتع هم موقعی بیشتر لذت می بخشد که انسان حق را به جانب خودش بداند. دوره تقدیس کار، گذشته است. حق تمتع بردن و استفاده از رفاه را باید بر پایه دیگری غیر از کار قرار داد . به همین علت نیز هست که در کشورهای پیشرفته. سو سیا لیسم مسئله اش پو شانیدن رابطه " کار و مزد" و بالاخره نفی " کار و مزد" است.سو سالیسم، بیشتر مسئله تأمین " حق اکثریت به بیکاری و تمتع از بیکاری یا حقانیت کافی" است. مسئله اساسی از این به بعد اینست که بیکاری، افتخاراست و بیکار بیشترین حق را به تقسیم عادلانه تولید ات دارد .

رفع ابهامات

هر فکری دامنه روشنی دارد. ولی دور آن را مه آلودگی و ابهام فرا گرفته است. اما مه آلودگی و ابهام در آن فکر، ما را بیشتر جلب می کند .چشم ما از دامنه روشن فکر به زودی می گذرد و شیفته قسمت های مه آلود آن می گردد . به جای آن که درباره " محدوده ای که آن فکر روشن است" بینید یشیم و این دامنه را بهتر ببینیم، بلا فاصله به دامنه های مه آلود و مبهم آن می پردازیم. ما می انگاریم که وقتی این دامنه ها را روشن ساختیم،آن فکر را بهتر خواهیم فهمید. ولی درست وقتی این دامنه ها را روشن تر بسازیم ( بتوانیم روشن تر بسازم) آن فکر را رد و نفی خواهیم کرد. و یا فرا موش خواهیم ساخت. هر فکری، در دامنه محدودش قابل قبول است.
یک فکر، در اغاز به آسانی پذیرفته می شود، چون فقط قسمتی از آن روشن ساخته شده است. ارزش هر فکری، به همان محدوده ایست که آن فکر روشن می باشد. برای همین است که باید آن دامنه را فقط روشن نگاه داشت ( و سایر قسمت هایش را تاریک ساخت ) تا قابل قبول بماند. ما اگر می خواهیم با فکری زیست بکنیم هیچ گاه نباید دامنه های مبهم و مه آلود آن را روش سازیم.
فکری که همه دامنه ها یش روشن شوند، ما آن فکر را دور خواهیم
انداخت.
این مه آلودگی ها هستند که بقا و دوام آن فکر را تأمین کرده اند .
صفحه 115 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

دفاع از حقیت خود
عشق به حقیقت و دفاع از آن، انسان را به گفتن هر دروغی می کشاند. عشق به هر چیزی، حاضر به ارتکاب هر جنایتی هست. برای آن که آن جنایت بدون عذاب و جدایی تکرار شود، حقیقت، آن جنایت را تبدیل به "بهترین و بزرگترین عمل" می کند. نام جنایت را، قربانی دیگری یا فدا ساختن خود می نهند. درست عاشق، فقط وقتی ارتکاب جنایت می کند ( دیگری را قربانی می کند یا خود را فدا می سازد ) وجدان آرام و عالی دارد. هر کتابی که مقدس شد، تفسیرات و تأویلا تش، جنایات فکری هستند. با دورغ از حقیقت دفاع کردن، بزرگترین جنایت است ولی کسی که این جنایت را می کند خود را برای حقیقت قربانی می سازد.

عشق و ریاضت
کسی که می خواهد عشق بورزد، احتیاج به ریاضت کشیدن نیز دارد.قوائی که عشق می خواهد از خود برون بریزد ، باید جای دیگر، قطر ه قطره و با مشقت گرد آورد. بسیاری قوای خود را برای آن صرفه جوئی می کنند تا فرصت آن را گیر بیاورند که یکجا ویکبار ه همه آن قوا را مصرف کنند. یک لحظه احساس ثروت وجودی، به
زیستن همه عمر در فقر و مذلت می ارزد . عشق به هر چیزی، فرصت این لحظه را می دهد، تا انسان سراسر قوا و هستی و عواطف خود را یکجا فرو ریزد . انسان می تواند فقر روانی و ضعف روحی خود را در سراسر عمر تحمل کند به شرط آن که امید چنین لحظه ای را داشته باشد . چقدر این " لحظات ثروتمند و سر شار انسانی
و این آنها" برای انسان گرانبها هستند.

قدرت از خود فریبی
هیج انسانی بر ضد خود فریبی نیست. انسان فقط " در آن چه خود را میفریبد"، نمی خواهد بداند ک خود را فریفته است. اگر انسان نمی توانست خود را بفریبد، غالب لذت هائی را که از دنیا و در دنیا می برد، نمی برد.و بزگترین لذت هر انسانی احساس قدرت خود اوست. همه امیدهای ما استوار بر خود فریبی هستند و از این رو به ما قدرت می دهند. کسی که امید دارد، قدرت دارد. طبقات ضعیف و محروم امیدوارند، از این رو نیز قدرتمندند، فقط این قدرت امیدشان را دیگران، از آن ها سلب می کنند، چون ضعفا و محرومین نمی دانند که امید، قدرت است.خود را فریفتن از دیدگاه "خودی که می فریبد" یک قدرت است و از دیدگاه "خودی که فریفته شده"، یک ضعف است. و انسانی که از قدرت لذت می برد، خودش را همیشه با "خود فریبنده اش" عینیت می دهد و در ور شکستکی و یأس و محرومیت، هر انسانی خود را با " خود فریفته شده اش" عینیت می دهد و می انگارد که " کسی یا گروهی دیگر جز او " او را فریفته اند و ایمان دارد که خود فریفتن چیز شومی است و او چون این کار، شومیست، هر گز خود را نمی فریبد.
خود فریفتن، شوم نیست بلکه خود را با " خود فریفته شده، عینیت دادن، شومست، چون ایجاد احساس ضعف می کند. این من هستم که خود را فریفته ام.
اگربه آن چه خود را فریفته ام، غلط بوده است ولی این که می توانم خود را بفریبم، قدرت من حساب می شود. " خود فریفته شده" برای اجرای هر عملی. مؤثرتر و شجاع تر و قاطع تر و مقاوم تر است. انسان باید برای هر عملی، خودی دیگری از خود را بفریبد تا بتواند تصمیمات خود را اجراء سازد. کسی که هیچ گاه نمی تواند خود را بفریبد، از چنین قدرتی محروم خواهد ماند. و بالاخره کسی که می خواهد دیگری را طوری بفریبد که دیگری نداند که فریفته شده است، باید در آغاز خود را طوری بفریبد که خود نیز نداند که خود را می فریبد. آن که دیگری را می فریبد، قدرت دیگری را تصاحب می کند. امید دادن، همیشه بهترین راه فریفتن است. هر انسانی در آغاز با امید، خود را می فریبد و بعد که شیفته امید خود شد آن گاه دیگری را نیز با آن امید می فریبد. کسی که همیشه می تواند مردم را امیدوار نگهدارد بر مردم حکومت خواهد کرد. مسئله حاکمیت، مسئله" تحقق امیدهای مردم" نیست، بلکه مسئله " امیدوار نگاه داشتن همیشگی مردم " است. با تحقق هر امیدی، حق به قدرت بر مردم از بین می رود.
بالاخره علت اصلی این که ما خود را نمی توانیم بشناسیم آنست که دائما ً صادقانه خود را می فریبیم. شناختن خود، در واقع مبارزه دائم بر ضد خود فریبی است یعنی بر ضد احساس قدرت ماست. خود شناختن، نفی قدرت خود است. ما نمی توانیم دست از خودفریبی بکشیم چون در خودفریبی، احساس قدرت می کنیم.
صفحه 117 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

تضاد آزادی و اطمینان
آزادی احتیاج به وسعت و گشادگی دارد و اطمینان، احتیاج به تنگی و بستگی. آزادی و اطمینان دو سائقه متضاد با همند. مردم معمولا ً اطمینان را بر آزادی ترجیح می دهند. مردم به طور مداوم اطمینان می خواهند و گاه گاه آزادی.
آن چه را مردم امروزه از کلمه و شعار آزادی می خواهند، همان " اطمینان بیشتر" است. از کلمه " استقلال" نیز " در خود خزیدن و در خود ماندن و خود را بستن" می فهمند. برای مستقل در " عقیده و ایدئولوژی خود" خود را زندانی می کنند و دیوار دور خود می کشند. آزادی، احتیاج به " گشودگی خود" دارد و هر مؤمنی یک " خود بسته" می خواهد. مردم، اطمینان سیاسی و اقتصادی و اجتماعی حقوقی می جویند نه آزادی. ولی برای کسب آن اطمینان، فریاد آزادی بر می آورند، و طبعا ً آزادی را با اطمینان مشتبه می سازند. در اثر این مشتبه سازی اطمینان و آزادی به خود، کسی یا حزبی نیز می آید و به او " اطمینان" می دهد ولی " آزادی" را از او می گیرد. از این رو کسانی که فریاد آزادیخواهی می زنند باید برای خود روشن سازند که چه قدر با این کلمه، خود را می فریبند و چه قدر " اطمینان خواهی" خود را به نام " آزادی" جا می زنند. خواستن اطمینان، شرم ندارد. تنگی و سربستگی هم یک ضرورت انسانیست. با تحقیر این ضعف انسانی ( تنگی و بستن خود را خواستن)، ما سائقه اطمینان خواهی را از دست نمی دهیم بلکه در زیر پوشش " آزادی" آن را خواهیم خواست و آزادی را نیز کثیف خواهیم ساخت. از طرفی " خودگشائی" را باید لذت آور و شادی آفرین ساخت تا انسان بدنبال " خود گشوده" برود. ما هنوز از " بستن خود" بیشتر لذت می بریم. هنوز از " گشودن خود" می ترسیم،چون می انگاریم که با گشودن خود، خود را از دست خواهیم داد. کسی که خود را با عقیده اش می بندد، آزادی سیاسی را در جامعه نابود خواهد می سازد.

نیکی از روی شادی
نیکی کردن را باید با شادی همراه ساخت تا " نیاز به شادی"، ایجاب نیاز به نیکوکاری بکند. ما نیاز به نیکوکاری داریم، چون نیاز به شادی داریم. در چنین وضعی، ما نیکی خواهیم کرد چون منتظر تشکر یا پاداشی هستیم، چون احتیاج به تشکر نیز احتیاج به یک نوع پاداش روانیست. همچنین ما نیکی نخواهیم کرد تا در جامعه ناممان بلند آوازه شود. بلکه ما نیکی می کنیم، چون نیکی کردن ما را شاد می سازدو شادی را اصل زندگانی می شماریم. هر عمل نیکی که انسان را در ژرفش شاد نسازد و این شادی به تنهائی برای او کفایت نکند، عمل نیک نیست.
ادیان و اخلاق های مختلف که اعمال نیک را با هدف های دیگر جز این شادی اصیل درونی و برونی پیوند می دهند، خود بر ضد علو اخلاق و نیکی هستند.
این اخلاق ها و عقاید سبب شده اند که ما فرسخ ها از" نیکی شادی زا" فاصله گرفته ایم. " نیکی برای پاداش اخروی" یا " نیکی برای نام"، هیچ کدام مقدمه برای رسیدن به " نیکی شادی زا" نیستند، بلکه در اثر این که نیکی را تابع پاداش یا دیدار خدا یا شهرت و قدرت ساخته اند، آلوده و خوار ساخته اند. نیکوکاری برای پاداش ( اعتلاء بخشیدن این پاداش مهم نیست، چه کسی با آن بخواهد به بهشت برسد، چه کسی با آن بخواهد به لقای خدا برسد یا به شهرت، همه پاداش اند) استفاده از فقر انسان است. با پاداش باید این فقر، ترضیه بشود یا تسلیت بیابد. از این رو همه توجیهات، سبب تأئید فقر انسانی می گردد و در این که می خواهد این فقر را برطرف سازد یا ترضیه کند، به همان اندازه تأئید و تقویت می کند. به همین علت نیز هست که در نیکوکاری های خود، در باطن تجربه تازه از فقر خود می کنیم و طبعا ً درآن نیکوکاری، بخل ما انگیخته می شود و طبعا ً ایجاب اکراه از عمل نیکمان می کند. بعد از نیکوکاری، از کرده خود پشیمان می شویم و مدت ها همین پشیمانی از نیکی، آن نیکوئی را کدر و تریک و غم انگیز می سازد. از همان کودکی، برای یک عمل نیک، همه باید شادی بکنند نه آن که او را بستایند یا پاداش بدهند تا حس شادی با نیکوکاری ترکیب بشود. تا همانند شادی، تأئید زندگی باشد. ما در نیکی نباید احساس آن را داشته باشیم که قوای خود را مصرف و خرج کرده ایم
صفحه 119 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

آیا آغاز، بیشترین ارزش را دارد؟
در جهان گذشت، احترام هر کسی به تبارش (یعنی سرچشمه اش) بود. از این رو بود که شجره نامه هر کسی باید معلوم باشد، تا احترام به او گذاشته شود. این روال تفکر به این نتیجه و اصل کلی کشیده شد که " ارزش هر چیزی"، از " سرچشمه"، از " سرآغاز" و از " شیوه خلقت" و " شیوه تکّونش" شناخته می شود.
در داستان های خلقت و تکّون دنیا و انسان، معمولا ً پاسخ به " ترتیب ارزش ها" و " مراتب احترامات" داده می شد. آن چه در آغاز آفریده می شد،بیشترین احترام یا ارزش را داشت. و اساسا ً علم تاریخ، در آغاز برای مشخص ساختن این آغازها و سرچشمه ها بود تا احترامات نسبی چیز ها و افراد و سازمان ها و نهاد ها و ارزش ها معین گردد. یعنی در واقع علم اخلاق یا " علم کمکی به اخلاق" بود. بدین سان، تاریخ علم مستقلی نبود. امروز هم اگر ما احترام به یک فرد برای تبار و نژادش نگذاریم، ولی میل داریم که ارزش هر " چیزی" را از تبارش و سرآغازش و نقطه شر و عش،معلوم سازیم. برای آن که بیشترین ارزش را به چیزی بدهیم، آن را "علت العلل" یا " زیر بنا" یا " سائقه و اصل اول" یا " پیش اندیشه و پیش مفهوم و پیش فرض" می کنیم.
در هر تئوری، آغاز ساختن یک اصل یا فکر یا ایده یا عامل یا نقش، برای ترضیه همین عادت کهنسال انسانی است نه یک آزمایش بی طرف علمی. یک تئوری علمی نیز، می خواهد ارزش گذاری کند. سابقا ً برای این کار، یک " داستان خلقت" می ساختند، حالا یم تئوری می سازند. و نفی این داستان های خلقت، در واقع نفی و رد و طرد آن آغاز ها و سرچشمه ها و بالاخره نفی " مراتب ارزش ها" بود. همیشه نفی یک خدا، " نفی تصویری از خدا" و طبعا ً نفی " مراتب ارزش هائی" بود. تغییر خدا، تغییر مراتب ارزش ها بود.
ما باید بالاخره این خرافه را از مغز خود بیرون رانیم و بدانیم که " آن چه در آغاز قرار دارد،بیشترین ارزش را ندارد" و بالاخره " آن چه در آغاز است، چیزیست که ما یا پدران ما در آغاز نهاده اند".
با درک این مفهوم، نه کسی خدائی خواهد ساخت نه " زیر بنائی و علت اولائی،نه اولین جامعه ای، نه اولین قهرمانی، نه اولین ارزشی، نه اولین علمی، نه اولین انسانی". آغاز ها دیگر برای ما حکومت نمی کنند. ما ضرورت را از تاریخ می گیریم. و مائیم که تاریخ را برای ایجاد ضرورت و ایجاد ارزش آفریده بودیم.

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure