Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi


ثابتی چرخ می زند. بدین سان ارزش حرکت را ازتفکرمی گیرند

صفحه 130 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
سکون هم قدرت می خواهد
شاید انگاشته شودکه انسان قدرت خود را فقط درحرکت درک می کند. ما می انگاریم کسی که خود را به حرکت درمی آورد (یا وقتی دیگری رابه جنبش می اندازد، یا در جامعه ایجاد نهضت می کند) قدرتمند است. ولی بسیاری ازما نمی توانیم خود را "در حرکت فکری یاروانی یاعاطفی"، یعنی در"تغییرات وتحولات خود "، احساس بکنیم و بنمائیم. بسیاری قدرت خود را در"ثابت ساختن یک فکر یاعاطفه درخود" (یا ثابت ساختن خود دریک فکریا عاطفه یا حالت "یعنی در"ساکن ماندن")درمی یابند. بسیاری از افراد یا جامعه ها تا می توانند به یک فکر یا عقیده یا حالت روانی می چسبند، یا آن که خویشتن رادرآن میخکوب می سازند، تا به خود و دیگران نشان بدهند که قدرتمندند.درجا ماندن هم،ایجاد احساس قدرت می کند. لذت آوراست. سکون هم یک چیز بدیهی نیست که به خودی خود موجود باشد. انسان یا جامعه باید خودرا درچیزی یا چیزی را درخود، ثابت وساکن بسازد واین قدرت می خواهد از این رو می توان با "سکون ساختن مردم در یک عقیده یا خرافه " نیز به آن ها احساس قدرت داد و بدین سان رهبر آن ها شد. چون رهبری به کسی تعلق می گیرد که "احساس قدرت به مردم " بدهد، درست قدرت را از مردم می می گیرند ولی احساس قدرت به آنهامی دهند. ضعف به "احساس قدرت " تنها هم قانع می شود و حتی از آن سرمست می گردد شرکت در قدرت با شرکت در "احساس قدرت" با هم تفاوت دارد. جامعه ای می توان ساخت که مردم شریک در احساس قدرت هستند ولی شریک در قدرت و حکومت نیستند


عدالت و قضاوت
تصمیم گیری، همیشه احتیاج به "دیدن از یک دید گاه و یا از یک سو دارد. بینش از یک دیدگاه یا بینش یک سویه است که به مفهوم "ارزش" می رسد
ما وقتی یک سویه و از یک دیدگاه می بینیم، به "ارزش" و طبعا ً به "معنا" می رسیم و با داشتن ارزش و معنا، "تصمیم گیری برای انجام عملی" امکان پذیر می گردد، از این لحاظ، ارزش و معنا، اساسا ً در عالم "یک سو نگری و تک دیدگاهی" واقعیت دارند. جائی که ما یک سویه می بینیم می توانیم به ارزش و معنا برسیم. این سو دادن به واقعیات و پدیده ها، همان ارزش دادن و معنا بخشیدن به واقعیات و پدیده هاست. با دیدن، ما فقط یک شیئی رانمی بینیم بلکه یک شیئی را تغییر جهت می دهیم، هر دیدی، سوئی دارد و طبعا ً به آن چه می بیند، سو می دهد و این سوی "شیئی سو گرفته" و "واقعیت سو گرفته"، همان ارزش و معنای واقعیت و پدیده است. ولی ما اگر از همه دیدگاه ها و از همه سوی ها به یک واقعیت بنگریم، هیچ تصمیمی نمی توانیم بگیریم، چون با دیدن از همه سوی ها و از همه دیدگاه ها، به یک واقعیت در زمان واحد، سوهای مختلف (ارزش ها و معنی های مختلف) می دهیم و طبعا ً یک واقعیت، در آن حد نمی تواند در چندین سو قرار بگیرد (یعنی چندین ارزش و معنا به طور متقارن داشته باشد) بلکه هر واقعیتی در اثر رانده شدن به این سوها، بی ارزش و بی معنا می شود. جمع و ترکیب دو ارزش یا دو معنای متضاد، یا مخالف با هم، واقعیت را پرارزش تر و پر معناتر نمی کند، بلکه می تواند کاهش شدید ارزش و معنا باشد، عملا ً همه "ارزش دهی ها و معنا بخشی ها (دید تمامی، دیدی از همه سو) همدیگر را خنثی و طبعا ً همدیگر را بی ارزش و بی معنا، یعنی به یک سو می سازند. و عمل، همیشه سو دادن به یک واقعیت است. تصمیم، اجرای یک معنا یا یک ارزش، یعنی انعکاس سوی ذهنی (درونسو) در واقعیت است. از این نقطه نظر، "معرفت همه سویه = معرفت فراگیر"، قادر به عمل و تصمیم گیری نیست. مفهوم عدالت، بر پایه محاسبه و تعادل همه اعمال از همه دیدگاههاست. برای این که عدالت را در یک مسئله (یا واقعیت) برقرار سازیم باید حداقل، معرفت از دو دیدگاه دو طرف معامله را داشته باشیم. بدین سان بر پایه عدالت،هیچ کسی یا هیچ گروهی نمی تواند عمل کند، چون عمل احتیاج به یک دیدگاه دارد، در حالی که عدالت در حداقل اش احتیاج به دو دیدگاه و ارزش یابی از دو دیدگاه در زمان واحد دارد. تفکر در عدالت، احتیاج به دیدن از دو دیدگاه و دو سویه مختلف یا متضاد و طبعا ً داشتن دو ارزش و دو معنای متضاد، دارد. ولی عمل طبق دو ارزش و دو معنای متضاد غیر ممکن است.
بدین سان عادلانه می توان قضاوت کرد، اما عادلانه نمی توان عمل کرد. عدالت، ایده آل معرفت است، نه ایده آل عمل و تصمیم گیری. کسی که عمل می کند، معرفتش را تنگ و محدود و یک سویه می سازد و کسی که داوری می کند، معرفتش را می گشاید و همه سویه می سازد. عامل، همیشه تنگ بین و عادل همیشه گشاده بین است. قضاوت عینی (برونسو) و عدالت موقعی ممکن است که همه ارزش ها و معنا ها در نظر گرفته شوند و همه ارزش ها و معنا ها محترم شمرده شوند، و چون همه ارزش ها و معنا ها را یک قاضی نمی تواند در نظر خود جمع و تفریق و مقایسه کند، مجبور می شود، همه ارزش ها و معنا ها را تا می تواند کنار بگذارد یا با همدیگر خنثی سازد و بالاخره چنان که به نفع اجتماع یا حکومت است تصمیم بگیرد، چون هر تصمیم گیری حتی در عدالت نیز احتیاج به یک سویه نگری دارد. قاضی تا معرفتش را تنگ و یک سو نسازد، نمی تواند تصمیم بگیرد . طبعا ً قضاوتش همیشه ناعادلانه است

صفحه 132 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
غنیمت دانستن لحظه
هر چه که مال ما نیست و احساس آن را داریم که از ما بیگانه است، آن را چپاول می کنیم. از این روست که باید احساس آن را داشته باشیم که جهان از ما و خانه ماست و زندگی درتمامیتش از ماست. با چنین احساسی است که نه جهان و طبیعت را خواهیم چاپید و نه "تمتع گرفتن از زندگانی" را چپاول خواهیم دانست. دیگر "هر گونه امکان شادکامی"را در زندگی مانند "غنیمت" تلقی نخواهیم کرد.مفهوم "حیات ٱخروی"، جهان و زندگی را با ما بیگانه می سازد و یا این که جهان و زندگی ما را به دو پاره می کند و یکی را حقیقی و دیگری را سایه و پست می شمارد. بدین وسیله احساس "مالکیت جهان" و تعلق ما به جهان را از ما سلب می کند، و سائقه "استثمار طبیعت" و میل به غلبه بر آن، نتیجه تزلزل رابطه اطمینان ما با جهان است.
ما باید احساس آن را داشته باشیم که جهان، متعلق به ما و خانه ماست تا این روابط تجاوز گرانه را نسبت به آن از دست بدهیم. "غنیمت دانستن لحظه، برای گرفتن بیشترین تمتع از آن" که در رباعیات خیام توصیه می شود، نتیجه مستقیم این احساس بیکانگی ما از زندگانی و جهان خود ماست. همان طور سابقه چپاول گری و تجاوز و استثمار دیگری، در اثر این است که انسان های دیگر را از خود بیگانه می دانیم. احساس بیگانگی و غربت، سائقه تجاوز گری را بر می انگیزاند. برای آن که مردم به طور متقابل نکوشند تا همدیگر را تابع سازند یا استثمار کنند باید بر مهر میان آن ها افزود. کیفیت پیوند های روانی و عاطفی و فرهنگی میان مردم را باید بالا برد تا سائقه تجاوز به یکدیگر یا چپاول همدیگر کاسته شود


فردی که در مقابل جامعه می ایستد
جامعه هیچ گاه نمی گذارد که "یک فرد" به تنهائی در مقابلش بایستد، چون رو به رو شدن جامعه با یک فرد، اهمیت و عظمت و حیثیت بی اندازه به آن فرد خواهد داد. جامعه ای که با یک فرد رو به رو شد، اگر این رویاروئی دوام بیاورد، از آن فرد شکست خواهد خورد.
تا فردیت "در درون" جامعه قرار دارد و افراد در مقابل هم می ایستند، یا این که فرد در مقابل یک گروه یا اتحادیه یا حزبی می ایستد، خطری برای جامعه در تمامیتش نیست، بلکه "در" جامعه بزرگ می شود و از جامعه است (متعلق به جامعه است). اما وقتی جامعه، یک فرد را به مقابله با خود راند، یا باید آن فرد را نابود سازد، یا جامعه متعلق به آن فرد خواهد شد، و آن فرد، صورت خود را به آن جامعه خواهد داد

صفحه 134 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
وطن تازه
تفکرات من، "وطن تازه" برای ماندن مغز ها در آن نیستند، بلکه راه برای حرکت تفکر، و شاید به عبارت بهتر، "بیراهه های مختلف" برای تفکر ماجراجویانه و آزماینده است. کسی که "وطن فکری و روانی و عاطفی" می جوید، از تفکرات من اکراه و نفرت خواهد داشت


مالک ماشین یا عبد ماشین
" احساس مالکیت و غلبه بر آلت"، احساس بدیهی و مسلم نیست. معمولا ً انگاشته می شود که وقتی انسان، "آلت های" خود را آفرید، با همان کشف یا خلقش، احساس مالکیت نسبت به آن ها را به طور بدیهی دارد. این نتیجه گیری بسیار اشتباهیست. وقتی با کاربرد آلت، ما به قدرت بیشتری رسیدیم، احساس برتری آلت را بر خود می کنیم، و قدرت خود را نتیجه آن آلت می دانیم، نه نتیجه خود.
بدین سان آلت ما، مالک می شود. ما خود را تابع آلت های خود "می یابیم"، ولو آن که برعکس آن نیز بگوئیم و یا بیندیشیم. مابه طور خودآگاهانه، آلت را تابع و محکوم خود حساب می کنیم و به طور ناخودآگاهانه خود را تابع آن "در می یابیم".
برای ایجاد "احساس مالکیت ناخودآگاهانه و آگاهانه نسبت به آلت ها" و "احساس این که ما آقای آلت ها و ماشین های خود" هستیم، احتیاج به ریاضت های فکری و روانی درازی داریم و به سختی آن را می پذیریم و به سختی به آن ایمان می آوریم (چون ناخودآگاهانه ما آن ها را مالک و حاکم بر خود در می یابیم).
از این نقطه نظر نیز هست که ما به سهولت باور می کنیم که آلات و روابط آلات ما، ما را معین می سازند. یا این که افکار و روابط افکار ما، ما را معین سازند (افکار هم آلات ما هستند. چه روابط تولیدی صنعتی ما را معین سازند، چه سیستم های فکری و عقیدتی که روابط افکار هستند ما را معین سازند هیچ فرقی ندارد،هر دو آلات انسان هستند).
آلات ما (چه ماشین ها و چه افکار و ایده ها) نه تنها همیشه ما را معین ساخته اند، بلکه همیشه "آقا و حاکم" ما نیز بوده اند، برای این که ما نمی توانیم این احساس را در خود پدید آوریم که خویشتن مالک و حاکم آن ها هستیم.
"مالکیت حقوقی آلت ها و ماشین ها و افکار"، ایجاد احساس روانی "مالکیت انسان ها به آلت ها و ماشین های" را نمی کند. چه بسا چیز ها و آلت ها که از نقطه نظر حقوقی در قباله من و متعلق به من هستند، ولی از لحاظ روانی، من تابع و اسیر و محکوم آن ها هستم. ما همان قدر که تابع و اسیر ماشین ها و صنعت خود هستیم همان قدر نیز تابع و اسیر فلسفه ها و عقاید خود هستیم و بوده ایم


آن که تغییر عقیده نمی دهد، کافر است
اسلام می گوید که تغییر عقیده، کفر و معصیت و طغیان است. چون انسان در فطرتش مسلمان آفریده شده، و فقط باید در همین عقیده اش بماند. ولی ما اطمینان داریم که تغییر عقیده، آزادی بخش و علت پیشرفت انسان است.
تغییرات، که برای یک مسلمان در اثر کفر بودنش، عذاب آور بود، لذت آور و شادی زا شده است. و هیچ تغییری، همانند تغییر عقیده، لذت آور نیست چون تغییر عقیده، هسته آزادیست. جائی انسان اوج آزادی خود را درک می کند که تغییر عقیده می دهد.
قرن ها مردم دفاع از عقیده اشان می کردند تا عقیده اشان همان طور که هست به جا باقی بماند، تا مبادا مجبور به تغییر عقیده خود بشوند و بدین سان دچار کفر و معصیت و طغیان گردند و با شکنجه و عذاب درونی رو به رو گردند. تغییر عقیده (یعنی احساس آزادی) عذاب آور و تلخ بود. حالا دیگر این تلخی از تغییر رفته است و تغییر دادن، لذت آور شده است. از این رو نیز روز به روز افکار تازه به بازار افکار و عقاید می آیند، تا مردم در عقیده ای که دارند، بیش از آن چه لازم است، باقی نمانند. و مردم اطمینان یافتند که در فطرت انسان، فقط "آزادی و تغییر" است. از این لحاظ نیز "ثبات ابدی در یک عقیده"، کفر و معصیت و طغیان شده است، چون کسی که در یک عقیده سنتی حاکم بر اجتماعش، که او را بدون خواستنش به آن پرورده اند، بزرگ شده است، هیچ گاه در عمرش از بزرگ ترین حق به آزادیش که تغییر عقیده باشد، استفاده نمی برد. کسی که آزاد است ولی هیچ گاه نمی خواهد از آزادیش استفاده ببرد . آزادیش را تحقق بدهد، بدین سان نسبت به فطرتش که آزادیست (تغییر می باشد) کفران می کند. کسی که تغییر عقیده نمی دهد، کافر است

صفحه 136 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
فضول یا کنجکاو
معمولا ً مردم در اجتماع فضول هستند تا کنجکاو. از این رو نیز هست که با وجود میل شدید به فضولی، هیچ گاه به معرفتی از انسان نمی رسند. چون مقصد اصلی فضولی، شناختن دیگری نیست بلکه تنفیذ قدرت او در دیگریست. در فضولی، ما لذت از قدرت ورزی خود می بریم. تا فضولی به کنجکاوی اعتلاء نیابد، سائقه معرفت خواهی، رشد نمی کند. البته در خالص ترین کنجکاوی ها، رسوباتی از فضولی باقی می ماند. این علاقه شدید به فضولی برای آن در جامعه تولید می شود که همه، همدیگر را تا آن جا که می توانند کنترل کنند ، و همدیگر را بترسانند، و از اعمال و حرکاتی که مطلوب عقیده یا حکومت نیست باز دارند (حکم به این که جاسوسی از هم نکنید، فقط یک نوع تشریفات است). در جامعه ای که همه فضولند، ترس، حکمروائی می کند. هر اخلاق و دینی، برای تحقق و تنفیذ و تحمیل معیار های خود، مردم را به فضول بودن وادار می کند و امر به معروف و نهی از منکر بدون این فضولی مداوم و شدید، غیر ممکن است. بدین سان "سائقه کنجکاوی طبیعی انسان" منحط و آلوده و بیمار ساخته می شود. از طرفی سائقه معرفتی انسان، آلت استبداد و تحمیل اخلاق و دین و ایدئولوژی می گردد و از طرفی در اثر این فضولی متداول که جزو عادت جامعه می شود، هر کسی در خود می خزد و دیوار دور خود می کشد. بدین سان فرد از جامعه بریده و تجزیه می گردد یا با تظاهر و زهدفروشی و بازیگری اخلاقی در مقابل ترسی که از فضول ها دارد، فضائی امن و مطمئن در درون خود می سازد. فضولی برای اخلاق و دین هم ننگ است. امربه معروف و نهی از منکر، این ننگ را برای مؤمن افتخار می سازد


اعتماد به خود یا ایمان
انسان وقتی اعتماد خود را به خود از دست دا، یا آن که وقتی اعتماد به خود برایش کافی نبود، به کسی دیگر (به عقیده ای، به دینی، به فلسفه ای، به اصلی) ایمان می آورد تا این "فقدان یا کمبود اعتماد" را به خود، جبران کند.
اما هر ایمانی، می خواهد جای "اعتماد خود به خود" را بگیرد. چون کوچک ترین ذره ای که از اعتماد به خود باقی بماند، آن ایمان، ناقص خواهد ماند. اما یک جو "اعتماد به خود" از یک خروار ایمان به هر چیزی، بیشتر ارزش دارد. ارزش ایمان را آن قدر در جامعه بالا برده اند که "اعتماد کردن به خود"، شوم و شر شمرده می شود. ما از اعتماد کردن به خود یا شرم داریم یا آن را گناه می دا نیم. بالاخره ایمان، اعتماد به خود را تبدیل به گناه می کند


سوء استفاده از ضعف های خود
بسیاری خود را از روزی ضعیف می سازند که در می یابند که از ضعف خود، بیشتر می توان استفاده برد تا از نیروی خود. ما با نیروی خود، در مقابل دیگران و جامعه می ایستیم. ما با نیروی خود، بر پای خود می ایستیم. اما با ضعف خود، به جامعه و دیگران تکیه می کنیم و با جامعه و با دیگران می شویم و طبعا ً آن چه را دیگران می خواهند و می کنند، می خواهیم و می کنیم. و جامعه و دیگران نیز همین را می خواهند و از همین نیز راضی می شوند و از چنین رضایتی، ما به حیثیت و اعتبار اجتماعی و منفعت خویشتن می رسیم. بدین سان "ضعیف ساختن خود"، برنامه روزانه و ایده آل همیشگی ما می شود، و چون همه مردم به "ضعیف ساختن خود" مشغول می شوند، ضعیف ساختن خود را به عنوان یک عمل نیک می ستایند


برای نفرت ورزی، باید عشق را مدح کرد
مقتدرین برای آن که "حق به کردن عملی" پیدا کنند، می گذارند تا آن عمل قبلا ً ستوده شود. مدح او به آن عمل، حق به اجرای آن عمل را به او می دهد. بالاخره مقتدرینی هستند که برای یافتن "حق به انجام عملی"، می گذارند. تا "ضد آن عمل" ستوده بشود. رحم ستوده می شود، تا قهر کرده بشود. عشق ستوده می شود، تا نفرت و کینه توزی کرده شود، آزادی ستوده می شود تا استبداد کرده بشود. مشورت ستوده می شود تا خودکامی صورت بگیرد. مدح آن رحم یا آن عشق یا آن آزادی، به او حق قهرورزی یا نفرت ورزی یا استبداد می دهد. همچنین برای حق به انحصارگرائی باید مدح کثرتمندی را کرد


تفکر بدون تخیل

تخیل را نمی توان از تفکر جدا ساخت. برای بهتر اندیشیدن، احتیاج به تخیل نیرومند تر هست. این قدرت منطقی ما نیست که دو فکر را با هم پیوند می دهد، بلکه این قدرت تخیل ما هست که پیوند های مختلف از آن دو فکر پدید می آورد، ولی منطق ما فقط یکی از آن میانه بر می گزیند. خلاقیت با تخیل است ولی انتخاب با عمل. ما با روش و منطق اندیشیدن، به آفرینندگی فکری نمی رسیم. تفکر خلاق، آمیخته با تخیل خلاق است، وگرنه با روش و منطق تنها اندیشیدن، خود را عقیم خواهیم ساخت. تفکر خلاق در واقع یک هنر خلاقانه است. عمق تفکر، هنر است

صفحه 139 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
لذت از اسراف قوا
عشق و التهاب خود را نباید گذاشت که به "یک فکر" یا "یک دستگاه فکری" متوجه شود. با چنین عشق و التهابی، ما همه قوای خود را در آن فکر یا آن دستگاه فکری یا عقیدتی اسراف خواهیم کرد. عشق و التهاب، موقعی در جهان فکر مفید واقع می شود که متوجه "حرکت در افکار" و "خلاقیت افکار گشوده" شود، چون به اندازه هر فکری همان قدر قوه مصرف خواهد کرد که برای آن فکر لازم است و وقتی آن فکر، دیگر نتواند جذب قوه بکند، قوه ما بیهوده به اسراف نمی رود بلکه به فکر بعدی سرازیر می شود. اسراف قوا، سبب حرکت از فکری به فکر دیگر، از فلسفه ای به فلسفه ای دیگر می گردد. قوا در هیچ فکری اسراف نمی شود. بلکه زیادی قوه سبب حرکت فکری می شود. ولی وقتی عشق و التهاب ما جز یک فکر یا دستگاه فکری و عقیدتی نداشت، همه قوای خود را در همان تنگنا، بیش از حد لازم مصرف می کند و بیهوده به هدر می دهد. هیچ عقیده و دین و ایده آل و ایدئولوژی نیست که در آن اسراف قوای انسانی نشده باشد. سرشاری قوا برای حرکت فکریست تا وقتی در یک ایده یا عقیده یا ایده آل، نیرو به اندازه کافی مصرف شود نوبت حرکت به ایده و عقیده و ایده آل بعدی برسد. اما عشق و التهاب انسانی، احتیاج به "معشوقه واحدی" دارد، و به همین علت، اگر هم چنین معشوقه واحدی نباشد، معشوقه ای می سازد تا قوای خود را در آن بیهوده به هدر بدهد و به حد اسراف خرج کند. عشق و التهاب ما دنبال یک عقیده یا دین یا ایده آل یا فلسفه یا یک اصل می رود تا با لذت، احساس اسراف قوائی خود را بکند. جائی که انسان سرفه جوئی قوای خود را می کند و طبق حساب و اندازه آن را خرج می کند، لذت از قدرت خود نمی برد. انسان همیشه قدرت خود را در التهابات و عشق های خود در می یابد. جائی که عقلش به حداقل ممکنه می رسد احساس قدرتش به اوج می رسد. از این اصل در نهضت ها و انقلابات استفاده می برند

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure