Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 140 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
به چه روشی مردم مرا خواهند فهمید
برای آن که مردم "من" را بهتر بفهمند، نباید "خود" را بهتر بنمایم، بلکه باید "خود" را فراموش سازم، چون مردم هم به اندازه من خودپرستند. و خودپرست همیشه خود را می فهمد و هر چیز دیگری را موقعی می فهمد که در رابطه با منفعت خودش قرار بگیرد. بدین سان مردم فقط آن چه از خودشان و درباره خودشان و منفعت خودشان است، می فهمند. این که من می خواهم مردم "من" را بفهمند، یک نوع گستاخی و بیشرمی است. موقعی مردم مرا خواهند فهمید که از آن چه مردم می خواهند، حرف بزنم، نه از آن چه خودم می خواهم و یا خودم می اندیشم یا از آن چه خودم هستم و احساس می کنم، تقاضای این که مردم من را بفهمند، یک "حق" من بر مردم نیست، بلکه خودپرستی من است. دو خودپرست در مقابل هم قرار گرفته اند ولی مردم به مراتب قوی تر از من و خودپرست تر از من هستند. برای آن که حق به این پیدا کنم که مردم مرا بفهمند، باید از حقیقت بگویم و حقیقت بگویم. از این روست که هر چه می اندیشم، حقیقت است و مردم وقتی مرا نمی فهمند، حق مرا پایمال می سازند و خشم من به مردم در اثر همین گوش فرا ندادن آن ها به حقیقت است. بدین روش، راه این که مردم "مرا" بفهمند کشف می شود. من، حقیقت می شوم و یا اگر اندکی تواضع داشته باشم، حقیقت، من می شود، یا من تجلیگاه و نماینده حقیقت می شود


نجات از جهل و ظلم و فقر
کسی که دم از "نجات از جهل و ظلم و کفر و فقر" می زند، یا آن که خود را منجی (نجات دهنده) می انگارد یا این که عقیده به نجات دهنده ای دارد که فقط به وسیله او این نجات تحقق خواهد یافت. تصویر نجات، همیشه زائیده ضروریات روانی یک نجات دهنده است. یک نجات دهنده است که احتیاج به "نجات دادن" دارد. بنابراین باید کسی یا کسانی یا جامعه ای بوده باشند یا پدید آورنده بشوند که او بتواند نقشش را ایفا کند. نجات دهندگان و خیر خواهان اگر چنان چه محرومین و مستضعفین و فقیران را پیدا نکنند در عذاب خواهند افتاد، چون نخواهند توانست نقش خود را که ضرورت روانی و وجودی آن هاست بازی کنند. و این نیاز نجات دهندگان و خیر خواهان، شدید تر و عذاب آور تر از نیاز محرومین و مستضعفین و فقیران به عدل و علم و رفاه است. برای ایجاد امکان ترضیه خیرخواهی و رستگار سازی و رهائی بخشی خود، هر خیر خواهی و نجات دهنده ای باید کسانی و بالاخره جامعه ای را پدید آورد که "احتیاج ضروری" به آن خیر و نجات داشته باشد و در درونش همیشه ضرورت برای نجات و خیر را آگاهانه دریابد. کسی که می خواهد مردم را از جهل و ظلم و فقر نجات بدهد، همیشه محتاج وجود مردمیست که در خود و جامعه خود چیزهائی را به عنوان جهل و گناه و ظلم و فقر دریابند و آگاهانه احتیاج به نجات از این ها داشته باشند. بدین سان هر نجات دهنده و خیرخواهی، نه تنها به یاری و رهائی نیازمندان به نجات می شتابد، بلکه این "نیاز به نجات" و مفهومی خاص از جهل و ظلم و فقر را به عنوان جهل و ظلم و فقر به طور کلی تلقی می کند و ایجاد احساس عذاب و شکنجه از این مفهوم جهل و ظلم و فقر در آن ها می کند، تا خود بتواند به عنوان منجی و خیر خواه، نقش خود را ایفاء کند. برای منجی و خیرخواه مردم شدن باید بسیاری از ظلم ها و جهل ها و فقر ها را ایجاد کرد و مردم را با آن ها عذاب و شکنجه داد، تا فریاد کمک خواهی از این منجی و خیر خواه بلند گردد. و البته اگر چنان چه مردم از همین جهل و ظلم و فقر نیز نجات بیابند، دیگر احتیاج به نجات دهنده و خیرخواه نخواهد داشت. ولی هیچ منجی و خیرخواهی نمی خواهد منجی و خیر خواه موقتی و تصادفی باشد، بلکه می خواهد منجی و خیرخواه ابدی باشد، پس احتیاج به وجود و خلق دائمی جهل و ظلم و فقر است. پس همیشه مردم باید احساس این عذاب از جهل و ظلم و فقر را داشته باشند. از این رو داشتن نقش دائمی نجات دهندگی، ایجاب "نقش دائمی تولید جهل و ظلم و فقر" را نیز می کند، تا همیشه احتیاج به نجات دهنده بوده باشد. همه باید مشغول تولید جهل و ظلم و فقر بشوند تا منجی و خیرخواه بتواند نقش والای خود را انجام بدهد. ولی معمولا ً نجات دهندگان و خیرخواهان چنان سائقه شدید برای انجام این نقش خود دارند که اگر از این کار باز بمانند، احساس فوق العاده شکنجه و عذاب خواهند کرد. از این رو نیز خودشان دستگاه ها و روش های تولید جهل و ظلم و فقر را می سازند، یا به کار می اندازند تا ضرورت وجودشان به همه معلوم گردد. کسی که "همیشه" مردم را از جهل و ظلم و فقر نجات می دهد، هیچ گاه مردم را نجات نمی دهد. احتیاج به نجات را در جامعه باید از بین برد تا احتیاج به نجات دهندگان و خیرخواهان پیدا نشود

صفحه 142 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
آشنائی با جنایتکاران
برای تشریح و توصیف "جانی ترین و کثیف ترین و پست ترین فرد"، تنها بیان همه امیال و اغراض کثیف و پست و زشت و حقیر او، کفایت نمی کند. ولو آن که این امیال و اغراض و اعمال، سراسر سطح وجود او را پوشانیده باشد. ما احتیاج به ایده آل ها، به عظمت ها، به پاکی ها، به نیکوئی هائی داریم که حتی در وجود او از دید از دید خود او نیز پنهان هستند. شاید هم او به این جنایت و کثافت و پستی کشیده شده، چون آن ها را در وجود خود کشف نکرده است یا آن که آن ایده آل ها و عظمت ها و پاکی ها چنان علوی داشته اند که همه اخلاق اجتماع در نظر آن ها چنان پست و حقیر و ضد اخلاقی نمودار شده اند که او را در خشم از آن ها، به این جنایت واداشته اند. اخلاق و ایده آل مقدسی که بر جامعه حکومت می کند اگر حقیر تر و تنگ تر از اخلاق و ایده آلیست که در مغز ما پدید آمده، همان تقدیس آن ایده آل و اخلاق، ما را به جنایت می کشاند. تقصیر این جنایت به عهده حکومت آن اخلاق و ایده آل مقدس است که دیگر حق حاکمیت ندارد ولی هنوز حکومت می کند و ایده آل های بزرگ تری، تقدیس را از آن سلب کرده اند. ولی آن اخلاق و ایده آل می خواهد به زور، تقدیس خود را در اذهان و قلوب نگاه دارد، و این جنایت به اخلاق است

صفحه 143 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
عشق به ایده آل
هر ایده آلی احتیاج به عشق دارد. به ایده آل باید عشق ورزید. برای ایجاد چنین عشقی، مجبوریم که نفرت و کینه به "واقعیات" پیدا کنیم. آن قدر که واقعیات به خودی خود منفور هستند، برای "عشق به ایده آل" کفایت نمی کند. ایده آل، عشق ایده آلی می خواهد. بنابراین باید نفرت و کینه ورزی به واقعیات را نیز به آخرین اوجش رسانید. در اثر این افزایش نفرت و کینه ورزی به واقعیات، زمانی می رسد که طرفداران ایده آل ها، از دیدن واقعیات، کور می شوند. نفرت و کینه ورزی به واقعیات را نباید آن قدر افزود که امکان معرفت آن ها از بین برود، ولی چنین عملی برای ما خیانت به ایده آلمان تلقی می شود. از این رو برای نجات از این مخمصه، ایده آل خود را با علم و معرفت عینیت می دهیم. ایده آل ما تبدیل به علم واقعی و معرفت حقیقی می شود. همیشه کوری، با ایمان به علم و معرفت خود همراه است. "ایمان به داشتن علم و معرفت" متلازم با "کوری" است


قدرتی که نمی شناسند
انسانی که قدرت آن را دارد که "آن طور که نیست خود را بنمایاند"، قدرت آن را نیز دارد که "آن طور خود را می نمایاند، خود را بیافریند"، "آن طور که می نمایاند، بشود". تنها، رابطه از "هست" به "نمود" نیست، بلکه رابطه از "نمود" ئبه "هست" نیز است. نمود نیز می تواند هست بشود. ولی ما این قدرت خود را نمی شناسیم و به آن ایمان نداریم. آفریدن همیشه از نمود شروع می شود


"زندگی طبق "روش تفکر"، نه طبق "افکار
تابعیت از یک "روش تفکر"،ارجعیت به تابعیت از یک "دستگاه فکری یا علمی" دارد. یک فکر آزاد، روش تفکر خود را نیز خود می آفریند. اولین مسئله هر متفکر آزادی این است که من با چه روشی بیندیشم؟ مسئله "انسان تابع" این است که "من طبق چه اندیشه هائی باید زندگی کنم؟". طبق یک روش تفکر هم می توان زندگی کرد. آن که طبق اندیشه هائی زندگی و عمل می کند، "روش تفکر"، مسئله ای نیست که برای او طرح گردد. واقعیات زندگانی به ما فشار وارد می آورند تا با سرعت روی هر مسئله ای تصمیم بگیریم، از این رو ترجیع می دهیم که با شتاب یک یا چند اندیشه برگزینیم تا با آن بتوانیم به موقع تصمیم بگیریم. بدین سان می انگاریم که اگر بخواهیم روی همه این واقعیات و مسائل با تفکر تصمیم بگیریم،باید دست روی دست بگذاریم و مدت ها صبر کنیم. سرعت تفکر ما هماهنگ با سرعت جریانات زندگی نیست و به مراتب آهسته تر است. به این علت "انتخاب چند فکر موجود و حاضر از دیگران" را بر "تفکر" خود ترجیع می دهیم. همین طور اگر جرئت به تفکر کردیم، می انگاریم که انتخاب"روش تفکری" را که دیگری حاضر و آماده کرده است، آسان تر و عملی تر است. سرعت تصمیمات خود را که در اثر انتخاب عجولانه یک دستگاه اندیشه یا یک روش تفکر تضمین می کنیم، بسیار گران تمام می شوند. از این گذشته وقتی تفکر به راه افتاد. به همان اندازه که عمل پیش می آید خواهیم توانست بیاندیشیم. حتی سرعت اندیشیدن می تواند به مراتب تند تر از سرعت عمل باشد. کسی که می اندیشد می تواند برای عمل آینده خود و عمل آینده دیگران نیز پیشاپیش به طور ذخیره بیندیشد

صفحه 144 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
(بر ضد دیالکتیک (ضداندیشی
کسی که عادت کرده است پدیده ها را از یک دیدگاه ببیند، دم از تضاد افکار می زند. کسی که می تواند دیدگاه های خود را تغییر بدهد (آگاهبود های مختلف داشته باشد) نمی داند تضاد چیست. دو فکر متضاد را نباید با هم ترکیب کرد و یکی ساخت، بلکه باید کوشید تا هر فکری را از دیدگاه خودش دید، تا آن چه تضاد خوانده می شود رفع و نفی گردد و ارزشمند شمرده شود. احتیاج به ترکیب و وحدت ( = سنتز) تضاد نیست، بلکه احتیاج به "دید متحرکیست" که می تواند از دو دیدگاه ببیند و هر دو بینش را تحمل کند. نفی و رد دو تضاد در یک وحدت، نفی دو بینش در یک بینش، و طبعا ً از بین بردن ثروت بینش های انسانی و امکان حرکت دید است. برای دیدن نه تنها باید از یک دیدگاه بهتر یا دقیق تر دید، بلکه باید تغییر خود دیدگاه را داد. کسی که همیشه از یک دیدگاه می بیند، بسیار محدود و بسیار کم می بیند. تحمل یک فکر دیگر،موقعی میسر می گردد که ما بتوانیم برای لحظه ای هم که باشد تغییر دیدگاه بدهیم


افکار رد کردنی
متفکر بزرگ،هیچ فکری را رد نمی کند، چون او می تواند هر فکری را به جود و ببلعد و هضم و جذب کند. کسی، فکر دیگران را رد می کند که قادر به جویدن و بلعیدن و هضم و جذب کردن آن نیست. این ضعف قدرت دستگاه گوارشی یک نفر است که افکاری را، افکار رد کردنی می خواند. به جای رد کردن افکار، باید بر قدرت دستگاه گوارشی خود افزود. کسی که فکری را نمی تواند هضم کند، سوء هاضمه پیدا می کند. به خصوص باید فک و دندان های قوی برای جویدن افکار داشت. بسیاری از افکار تا از هم شکسته و شکافته و خورد نشوند، قابل هضم نمی شوند


در پیله ’مرده
متفکر، یک عمر با افکارش دور خودش پیله می بافد، و وقتی پیله تمام شد و دستگاه فکریش حاضر شد، آن گاه آن را سوراخ می کند تا از آن بگریزد. ولی وقتی پیله خود را از هم می شکافد، دیگر کرو نیست، بلکه پروانه است. ولی بسیاری از متفکرین دست از سوراخ کردن پیله خود (دستگاه فکری خود) بر می دارند و در پیله خود به شکل کرم می میرند تا سیستم فکری یا عقیدتی اشان برای مردم با ارزش و مفید باشد، چون از پیله سوراخ شده نمی توان ابریشم ساخت و آن را به کار برد. انسان باید از پروانه شدن (تحول به پروانه) و آزاد شدن خود دست بکشد تا افکارش برای جامعه مفید باشد. میان "آزادی خود و تحول فکر و روان خود" و "منفعت جامعه" یکی را برگزید.
می خواهیم لباس ابریشمین بر تن دیگران بشویم یا پروانه برای خود

صفحه 146 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
اشتباه ارسطو
ارسطو برای این که از افلاطون رهائی یابد، حقیقت را بیشتر از افلاطون دوست داشت، ولی هنوز دردسر "بستگی با حقیقت" را نمی دانست، و اگر می دانست "که؟" یا "چه؟" را می باید بیشتر دوست بدارد تا از دست "دوستی حقیقت" رهائی یابد؟ از این گذشته، پیش از آن که حقیقت را بیش از افلاطون دوست بدارد، می باید حقیقت را از افلاطون جدا سازد، و کسی که حقیقت را از استادش (یا از رهبر و رسول و مظهرش) جدا و متفاوت ساخته، از استاد و رهبر و رسولش رهائی یافته است و احتیاج به آن نیست که حقیقت را بیپشتر از استاد یا رهبر یا رسولش دوست بدارد


جبر تاریخ
این "احساس اکراه ما از انجام یک عمل" است که مفهوم "جبر" را به وجود می آورد. ما وقتی "عملی" را که مکروه ماست انجام می دهیم خود را "مجبور" می انگاریم و چون "احساس مجبور بودن" داریم، پس می انگاریم که باید "جبر کننده ای" و "عاملی" باشد که "ما را مجبور سازد". اگر این احساس اکراه که در اثر وجود سائقه آزادی پدید می آید، نبود، هیچ عاملی و علتی چه تاریخی و چه اجتماعی ما را مجبور نمی ساخت. و درسن همین "احساس مجبور بودن" است که سائقه آزادی خواهی ما را بر می انگیزاند، تا از زیر جبر بگریزیم یا غلبه بر آن جبر بکنیم ( این اکراه را رفع سازیم) و اگر نتوانستیم از آن جبر بگریزیم یا بر آن غلبه کنیم، در پی آن می رویم تا آن "اکراه درونی" را استحاله به "رضایت و تسلیت درونی" بدهیم. آن وقت می کوشیم تا خود را با طبیعت یا تاریخ یا عادات و قوانین اجتماع و یا با مشیت خدا انطباق بدهیم، و طبق طبیعت یا جبر تاریخ یا عادات و قوانین اجتماع یا مشیت خدا عمل کنیم. در انطباق ها چه قدر اکراه ها نهفته است!


تأویل یا هنر پنهان ساختن خود
ما وقتی می خواهیم افکار و آراء خود را پنهان کنیم، آن را در افکار و کلمات و اصطلاحات شخص دیگری که در جامعه اعتباری دارد، پنهان می سازیم و این فن "تأویل" است.
انسان در همه عمر یاد می گیرد که افکار و آراء خود را در "اصطلاحات معتبر"، "در افکار مقدس دیگری" بگوید. این پنهان سازی افکار خود به اندازه ای جریان عادی شده است که نه تنها کسی از آن احساس شرم ندارد، بلکه احساس افتخار هم از آن می کند. ما همیشه افکار خود را در زیر کلمات و اصطلاحات و جملات مقدس یا معتبر پنهان می سازیم. زبان،برای پوشانیدن افکار خود است. بهترین پناهگاه افکار هر شخصی، آیات کتاب مقدسش است. بسیاری عقیده خود را ترک نمی کنندچون با "شیوه های پنهان سازی افکار خود" در زیر اصطلاحات مقدس عقیده خود، آشنا و زبردستند


ایجاد خرافات تازه
خرافات را نمی توان زدود و به جای خرافات، فکر گذاشت. به جای "خرافه موجودی" باید خرافه تازه تری گذاشت یا به همان خرافه کهن، معنای تازه ای بخشید (آن را عقلی ساخت)... یک فکر، طبیعتا ً "قدرت جاذبه" ندارد. و با استدلال منطقی نمی توان یک فکر را جاذب ساخت. و مردم موقعی به چیزی اعتقاد پیدا می کنند که مجذوب چیزی بشوند. ایجاد طرفداران و پیروان، احتیاج به "خرافات جاذب" دارد. این خرافه است که با عواطف و احساسات ژرف و ناخودآگاه انسانی سر و کار دارد. خرافه کهن، از آن لحاظ ترک می شود، چون "دیگر" به اندازه کافی نمی کشد"، نه برای این که "معقول" نیست. از ین رو نیز مسئله، مسئله زدودن خرافات نیست بلکه "ایجاد خرافات کشنده" است. خرافه ای که ما را به خود جذب می کند، احتیاج به روشنی خود، یعنی معقول بودن، چندان ندارد. از این رو نیز هست که روشن فکران، استدلالات خود را "جاذب تر" می سازند نه "منطقی تر". هنر و ادب، برای جاذب تر ساختن است. افکاری که جاذب ساخته می شوند تبدیل به خرافات تازه می گردند. رهائی از چنین فکری نیز، با منطق و استدلال و روشن گرائی عقلی غیر ممکن است

صفحه 148 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
از شک به ایمان
برای آن که حقیقتی تازه کشف بکنیم، باید قدرت آن را داشته باشیم که بر حقیقتی که داریم و می پرستیم شک کنیم. و شک به حقیقت، با این شروع نمی شود که ما به "سنجش عقلی و دامنه صحت منطقی حقیقت خود" بپردازیم، بلکه با این شروع می شود که از "ایمان به حقیقت خود" دست بکشیم، چون با داشتن ایمان به حقیقت خود، نخواهم توانست به سنجش عقلی و مقدار صحت منطقی آن بپردازیم.
تا ایمان به حقیقت برقرار اس، عقل نخواهد توانست آن حقیقت را بسنجد. شک موقعی بارآور می شود که ایمان نباشد. جائی که ایمان است، با شک ورزی بر شدت ایمان خواهیم افزود. نه تنها از تعلق ایمان به دین، حقیقت پدید می آید. بلکه از "تعلق ایمان به علم و به فلسفه" نیز با حقیقت رو به رو می شویم. وقتی ما به علم یا به فلسفه ایمان آوردیم دیگر علم و فاسفه نابود ساخته می شوند


مرد عمل و فلسفه
مرد عمل، احتیاج به معیار های ثابت و واحد های تغییر ناپذیر دارد. او در افکار و ایده آل ها، دنبال معیار ها و واحد های تغییر ناپذیر و بحث ناپذیر می گردد. سائقه عمل او، ایجاد نفرت و کینه به شک ورزی و "اندیشیدن در معیار ها و واحد ها" که اصل فلسفه است می کند. چون هر گونه شکی، فاصله او را از عمل دور می سازد و عطش او برای عمل، او را از دوام تفکر در معیار ها و واحد های خود بیزار می سازد. مرد عمل، فلسفه را به عنوان آلت برای "توجیه اعمال و مقاصدش برای دیگرا" و هم چنین "رفع عذاب و جدائی خودش" لازم دارد. فلسفه برای مرد عمل "آئین حرکت فکری و روانی" نیست،بلکه "تولید کننده ها معیار ها و واحد های ثابت برای رهبری عمل" است. و وقتی چنین معیار های ثابت و واحد های تغییر ناپذیر تولید شده، دیگر این نقش از فلسفه سلب می گردد

صفحه 149 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي
فداکاری و ریاکاری
کسی که هدف های بزرگ می آورد و مردم را به آن ها بر می انگیزاند، احتیاج به "التهابات شدید مردم" دارد، تا مردم خود را برای تحقق آن هدف ها قربانی کنند. چنین هدف هائی با قوای عادی مردم غیر قابل تحقق می باشد. پس "التهابات"، به صورت یک تقوای مداوم انسانی و اجتماعی تبلیغ می شوند. مردم همیشه باید عاشق ایده آل های خود باشند، همیشه در التهابات ایمانی و رضاء و تسلیم باشند، ولی از آن جائی که مردم همیشه نمی توانند در چنین التهاباتی باشند و نمی توانند چنین قوای خارق العاده را همیشه بسیج سازند، همه مردم مجبور به ظاهر سازی و زهدنمائی و تقوافروشی و ریاکاری و قهرمان بازی می شوند
از یک طرف، جامعه همیشه مشتمل بر قلیلی از این قربانیان و فداکاران و اکثریتی از ریاکاران می شوند و بالاخره طبق حرکت تاریخی، گاهی روحیه فداکاری و شهادت سراسر چنین جامعه را فرا می گیرد و بلافاصله بعد از آن، مرحله طولانی ظاهر سازی و زهدنمائی و ریاکاری جانشین آن می شود. این ظاهر سازی و ریاکاری و واقع بینی (!) ضعف و تقصیر انسان ها نیست، همان طور که آن روحیه قربانی و فداکاری، عظمت و علویت انسان ها نمی باشد. بلکه آن هدف های بسیار بزرگ، مردم را از حالت طبیعی اشان خارج می سازد. انسان ها هم در اوجشان و هم در قعرشان از خود بیگانه می شوند. آن آنات کوتاه تاریخی که انباشته از فداکاری ها و خود گذشتگی هاست سبب پیدایش مراحل طولانی از ضعف و پستی و ریاکاری و دوروئی و منفعت پرستی و خودپرستی در انسان ها می گردد، و یا آن که وجود یک اقلیت فداکار و پاک در اجتماع با وجود یک اکثریت ظاهر ساز و ریاکار و منفعت پرست خریداری می شود.
کم کم زمان آن رسیده است که گوش به این بنیانگذاران "هدف های بزرگ الهی" و کمالات نهائی تاریخی" ندهیم

پانزدهم ژانویه 1985


پایان

برگشت به فهرست کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure