Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 20 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

شرم بردن از تابعیت
جائی که تابعیت فردی یا ملی، ا یجاب احساس ا فتخار کرد، آرزوی استقلا ل و احساس استقلا ل فردی یا ملی منفور و شوم می شود. برای کسی که تابعیت، ا فتخارش هست، یک فرد مستقل، مبغوذ و منفور است. حتی در یک فکر مستقل از خودش، برای چنین فردی، منفور و مبغوض است. در چنین جامعه ای، افراد مستقل، منفور ترین افراد هستند. افراد چنین جامعه ای فکر مستقل خود (یا افراد جامعه خود) را طرد و لعن و تقبیح می کنند، تا تابع فکر د یگری یا ملت یا فرهنگ دیگر باشند. مسئله بسیاری از افرد و جامعه ها، هنوز خود استقلا ل نیست، بلکه این مسئله ا ست که "از تابعیت از فردی دیگر، از تقلید از ملتی دیگر از تشبه به فرهنگی دیگر شرم ببرند (از خود و در خود شرم ببرند) تابعیت از د یگری یا ملت یا حکومت د یگر، سبب شرم خودشان از خود شان بشود. اما هنوز اظهار چنین تابعیت هائی چه در صحبت هایشان چه در آثار و خاطراتشان، حماسه افتخار آمیز است. هنوز این ها احساس آن را پیدا نکرده اند که از اظهار تابعیت ها در مقابل دیگرا ن شرم ببرند.این ها تا " شرم بردن از خودشان" فرسنگ ها فاصله دارند. ما از واقعیت ا ستقلال خیلی دوریم

شکستن پوسته تخم مرغ
انسان همیشه از یک طرف و با یک دید می بیند. ولی انسا ن می تواند از نقطه ای به نقطه دیگر برود، و از طرفی د یگر و با دیدی دیگر ببیند. هر دستگاه فکری (= اندیشگاه) جهان بینی از یک دیدگاه است. یکی از خیالات محا ل این ا ست که دیدگاهی را یافت که بتوان همه طرفه و ا ز همه دید گاه ها دید، و اندیشگاهی ساخت که در" بر گیرنده همه دیدگاه ها " باشد. انسان فقط با تغییر دیدگاه هایش ا ست که می تواند به جهان بینی های مختلف برسد، و تجربه ای از دیدگاه های مختلف در زمان های مختلف دا شته باشد. در ضمن محدودیت یک طرفه بینی اوست که سبب حرکت او و تغییر دیدگاهش می شود. تا کسی در جهان بینی خود، هنوز احساس تنگنا نکرده است به فکر حرکت از یک دیدگاه به دیدگاه دیگر نمی ا فتد. ما موقعی میل به تغییر فلسفه یا عقیده یا جهان بینی خود می کنیم که آن ها به ما تنگی بکنند. برای آن که یک فلسفه یا عقیده یا جهان بینی برای ما تنگ بشود، باید خویشتن، " بیش" ا ز آ ن فلسفه و عقیده و جهان بینی شد. وقتی در هر احساس خود، در هر فکر خود، در هر عمل خود، در آ ن فلسفه یا عقیده یا جهان بینی، دیواره هائی بیابیم که نمی گذارند احساسا ت و افکار و اعمال ما فراتر بروند، آن گاه فلسفه و عقیده و جهان بینی ما، زندان ما زندان ما خواهد شد، و خواهیم کوشید که از زندان خود بگریزیم. پیش از آن که ما فلسفه و عقیده و جهان بینی خود را از خود پر سازیم، نباید آن را ترک کنیم. چون درک تنگنا و وحشت از تنگنا قدرت های تازه ای در روا ن و احساسات ما بر می انگیزا نند که آن فلسفه یا عقیده یا جهان بینی مثل پوسته تخم مرغ یا پوسته مار از ما فرو می ریزند. عقاید و افکاری را که ما ترک کرده ایم، پوست ها و پوسته ها ئیست که ا ز ما فرو ریخته اند. ما برای آن عقاید و افکار، خیلی بزرگ شده ایم. ما دیگر در آ ن افکار و عقاید نمی گنجیم. از هیچ فکر یا عقیده ای نباید گریخت بلکه با رشد و نمو باید آن را ترکانید.

صفحه 22 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

اشتباه منصور حلاج
منصور نمی دانست که بزرگی این نیست که انسان، خدا بشود، بلکه بزرگی این ا ست که انسان از خدا شدن سر بپیچد. خدای شدن برای انسان، ایده آ ل نیست. کمال مطلق و علم مطلق و عشق مطلق و قدرت مطلق داشتن، ایده آلهائیست که انسان د یگر از رفتن به دنبا لش ننگ دارد. انسان دیگر خدا را به عنوان ایده آ ل خود نمی پذیرد. دیگر نه می خواهد به آن ایده آ ل برسد و نه می خواهد عبد و پیرو آن ایده آ ل باشد. کمال مطلق و علم مطلق و عشق مطلق.... را یافتن، ضد انسانی می داند. خدائی که دیگر ایده آ ل نیست. در اثر رنج تنهائی و بی اهمیتی اش در دید انسان، به فکر انسان شد ن و اجتماعی شدن می افتد.

شادی از عمل یا فخر به عمل
" شادی از عمل خود " با " فخر به عمل خود " دو پدیده مختلف و حتی متضاد است. شادی از عمل شناختن خود در عمل، و طبعا˝ آفرین گوئی بر آفرینندگی" خود " اس ت، ولی" فخر به عمل خود"، عمل را اصل می سازد و خود ضمیمه و فخر عمل می گردد، و چه بسا که فخر به یک عمل نادر و ا ستثنائی خود که امکان تکرار شد نش بسیار کم ا ست، سبب می شود که خود فقط از آن عمل استثنائی زندگی می کندو قربانی آن عمل استثنائی ا ش می شود. فخر به عمل، سبب تحقیر خود می شود. کسانی که بسیار به اعمال خود فخر می کنند شخصیت های کوچکی می شوند. فقط فخر و فره آ نها ست که گرد آن ها مانند هاله ای آن ها را بزرگ می سازد. این شخصیت ها احتیاج به هاله ای ا ز ا فتخارا ت دارند تا اهمیت پیدا کنند، چون خودشان د یگر چیزی نیستند.

معیار و عمل
ما وقتی " خوبی به دیگری می کنیم " ، در این عمل می خواهیم " معیار خود را از خوبی" نیز به دیگری بدهیم. چون با آن معیار ا ست که دیگری خواهد توانست به " خوبی که به او کرده ایم" ، ارزش بدهد. ولی دیگری در پذیرفتن خوبی ما به هیچ وجه رغبتی ندارد که " معیار خوبی ما" ، را نیز از ما بپذیرد. و ما همین را دلیل بر نا سپاسی و فقدان حس قدر دانی دیگری می دانیم، در حالی که این ضعف و ستم خود ماست ." عمل خوب برای دیگری کردن"، با " تبلیغ معیار اخلاقی خود" دو چیز جداگانه هستند. حق به عمل خوب، به ما حق به تنفیذ و تحمیل معیار اخلاقی خود را نمی دهد اما اغلب عقاید و احزاب این دو را با هم مخلوط می سازند، و معیار های اخلاقی خود را در لفافه اعما ل خوب خود به دیگران می دهند. ولی" قبول عمل خوب دیگری" ایجاب" قبول معیار اخلاقی" او را نمی کند.

مبارزه با دین
کسانی که بر ضد دین مبارزه می کنند، فراموش می سازند که دین بهترین کود برای رشد عقل است." تبد یل کردن دین به کود"، با " نابود ساختن یا تحقیر ساختن دین" فرق دارد.

جامعه گشوده
گشودگی وجود ما، نه تنها خرد ما را پذیرا می سازد، بلکه دیگران را نیز از هم می گشاید، یعنی دیگران را نیز برای پذیرش اند یشه ها و احساسا ت و کردار ما آماده می سازد. همان طور سربستگی وجود ما، نه تنها خرد ما را نا پذیرا می سازد، بلکه د یگران را نیز به " بستن و فرو بستن خود " می راند، یعنی قدرت پذیرائی اندیشه ها و احساسات و کردارهای ما را ا ز دیگران سلب می سازد. افراد گشوده، جامعه گشوده به وجود می آورند.
"جامعه گشوده"، جامعه ای نیست که فقط در درون خود، افراد و گروه ها و احزا ب را نسبت به هم گشوده می سازد، بلکه جامعه ایست که جامعه های د یگر خا رج از خود را می گشاید. فکری که دیگری را در هم می بندد، فکر گشوده نیست. حتی یک اندیشه به خودی خود می تواند" اندیشه گشوده" یا " اندیشه سربسته" باشد.

نوسان میان کودکی و پیری
آن که همیشه گذشته را فراموش می کند، کودک می ماند و آن که همیشه گذشته را یاد دارد پیر می ماند. برای آ ن که هم گذشته را فراموش کرد و هم گذشته را به یاد داشت، انسان، تاریخ را به وجود می آورد.از طرفی انسا ن ایمان دارد که در تاریخ، گذشته را به یاد دارد و گذشته را حفظ کرده است، در حالی که با " تأویل تاریخ"، آ ن چه در تاریخ باید و می خواهد، مرتبا˝ فراموش می سازد. " تأویل تاریخ"، بهترین روش فراموش ساختن تاریخ در حین نگاه داشتن تاریخ ا ست. " آگاهبود تاریخی" دراروپا موقعی به وجود آمد که مردم، احتیاج شدید به فراموش ساختن تاریخ خود داشتند و برای برآوردن این احتیاج، روش های مختلف تأویل تاریخ را به وجود آوردند. آگاهبود تاریخی با " یاد آوری تاریخ خود پدید نمی آید، بلکه با" تأویل تاریخ خود".
تأویل تاریخی و آگاهبود تاریخی برای ا ین ا ست که علی رغم پیر شدن التزامی، نیروهائی مجددا˝ ما را به سوی کودکی بکشانند. بدین روش ما می توانیم همیشه جوان بمانیم. "آگاهبود تاریخی" که در تأویل تازه به تازه تاریخ با روش های مختلف رشد می کند، برای "همیشه جوان نگاه داشتن یک ملت" به وجود آمد.

لذت از حقارت خود
دیدن ضعف، لذ ت آور است. از این رو ما همه وقت خود را صرف دید ن ضعف های دیگری می کنیم (و اسم آن را انتقاد کردن می گذاریم) تا لذت بیشتر ببریم، و چون دید ن قدرتمندی ها و علویت های او نفرت ا نگیز ا ست، کمتر دقت در دیدن و مطالعه آن ها می کنیم.
از آن جا که ما در هر جائی در آغاز، در پی یا فتن امکان لذ ت خود هستیم، چشمان ما بلافاصله ضعف ها را می جویند و می یا بند و می بینند و در آن توقف می کنند.
شناختن هر فردی، برای این مشکل نیست که علویت ها و قدرتمندی هایش در عمق او قرار دارند، بلکه برای این مشکل ا ست که ما از دیدن علویت ها و قدرتمندی های او نفرت دا ریم. و برای شناختن هر فردی،باید کم کم بر این نفرت های خود غلبه کنیم (و غلبه بر نفرت ها بسیار طول می کشد و ایجاب رنج فراوان می کند که ما به سهولت حاضر نیستیم زیرچنین باری برویم ) در حالی که لذت ما از ضعف دیگری، سبب کشف سریع ودید آنی ضعف های آن فرد می گردد. نفرت از شناخت و دید قدرتمندی ها و علویت های دیگران، ما را از دیدن مستقیم و بلافاصله آن باز می دارد. و چون همیشه قدرتمندی ها را " بعد از" ضعف ها می بینیم، همه آ ن قدرتمندی ها و علویت ها را به ضعف ها بر می گردا نیم و ضعف را سرچشمه پیدایش آ ن قدرتمندی ها و علویت ها می دانیم.
هر چه را ما " درآغاز" و با لذ ت می بینیم "علت" پیدایش چیز هائی می دانیم که " بعدا˝ " با نفرت و غلبه بر نفرت خود می توانیم ببینیم.
ولی دیدن ضعف، برای این لذت آور است که ما خود ضعیفیم، و در دیدن ضعف های دیگری تسلیتی برای احسا س حقارت خود می یابیم. وقتی که به خود ثا بت کردیم که دیگری، با همه امتیازات اجتماعی و سیاسی اش مثل ماست، دردی که از احسا س حقا رت خود داشتیم برطرف می شود. بدینسا ن حقارت خود را برای خود مطبوع و دوست دا شتنی می سازیم.
وقتی که اخلاق در جامعه نتوانست مردم را قویتر و عالی تر سازد، سیا ست می کوشد تا ضعف را برای مردم لذت آور گرداند. اخلا ق، سبب تمایز اخلا ق می شود اما سیا ست در لذ ت بردن از ضعف اخلاقی، همه را مساوی و شبیه هم می گرداند. هر گونه تساوی با نوعی از " لذت در ضعفی" همراه ا ست.

آزادیخواه کیست؟
اکثریت، همیشه مرهون اقلیت هایش هست، چون این اقلیت های جامعه هستند که در اثر احتیاج به آزادی، بیشتر آزادی می خواهند. آن چه را اقلیت ها با اصرار می خواهند چیزیست که اکثریت هم لزم خواهد دا شت، ولی فعلا˝ احساس لزوم آن را نمی کند. آزادی را که اکثریت کمک نمی کند تا اقلیت به آسانی بگیرد، فردا خود لازم خواهد داشت و به دشواری خواهد گرفت.
اما هر اقلیتی، با آن که بیشتر آزادی می خواهد، دلیل بر آن نیست که آزادتر می اندیشد. حتی استبداد خواهان نیز وقتی در اقلیت هستند بیشتر آزادی می خواهند.
دو نفر یا دو حزب که به یک اندازه آزادی می خواهند، به بک اندازه نیز آزاداندیش نیستند همکاری با همه آزادیخواهان به صلاح آزاد اندیشان نیست. هر نوع اقلیتی در اثر احتیاج به آزادی، برای پیشرفت دادن و نافذ ساختن عقیده اش، او را در مرحله گذاری، آزادیخواه دو آتشه می سازد. حتی هر چه در عقیده اش انحصار گرا تر است (و طبعا˝ قدرت پرست تر ا ست و در وحدت خواهی، قدرت پرستی به مرحله مطلق خود می رسد) آزادیخواه تر است.
آزادیخواهی فقط در یک مورد قابل قبول ا ست و آن موقعیست که شخص برای اندیشیدن آزادانه و مستقل خود و دیگران، آزادی می خواهد، نه برای رفع این احتیاج که مدتی برای تبلیغا ت فکر و عقیده اش لازم دارد تا به قدرت مطلوبه اش برسد. ما طرفداران آزادی خواهان نیستیم ما طرفدار آزاد اندیشان هستیم. هر کسی مه آزادی می خواهد آزاداندیش نیست.
صفحه 26 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

راه های راستین
راه های را ست معمولا˝ راه ورود دارند، ولی راه خروج ندارند. چون هر راه خروجی، راه کج است. در راه را ست، باید همیشه ماند. راه راست هم یکنوع زندان ا ست. هیچ کسی ا ز مسیر تکاملی رهائی نمی یابد.

بزرگ اغواگران
شیطان در قرآن به خدا می گوید که تو مرا اغوا کردی. ا لبته این حرف را خدا در دهان شیطان می گذارد، چون کتاب کتابی است که خدا نوشته ا ست. بدین وسیله شیطان حتی ابتکارخود را در اغواگری نیز از دست می دهد. چنین شیطانی به خودش هم ایمان ندارد و کسی که به خودش ایمان ندارد نمی تواند دیگران را به خود اغوا کند.
اما آن چه اهمیت دارد آن است که خدا حتی به " ابتکار شیطان در اغواگری" رشک می برد. و این رشک ورزی به جائی می کشد که بزرگ ترین مکاری ها و خدعه ها و اغواگری ها ( که اغوای شیطان باشد چون اگر شیطان همه را می تواند اغوا بکند پس کسی نباید بتواند ا و را اغوا کند) را به خود نسبت می دهد. وفتی کسی می خواهد برتر ا ز همه باشد، باید در دروغ و خدعه و مکر نیز به شیطان رشک ببرد. و وقتی خدا هم می تواند شیطان را اغوا کند، چرا خودش مستقیما˝ مشغول اغواگری نمی شود؟ ناخودآگاهانه این کار را می کند. کتا بش طبق گفته خودش نه تنها مردم را هدایت می کند بلکه بسیاری را نیز به گمراهی می کشاند.

چرا هیچ را باید دوست داشت؟
این وحد ت خدا نیست که به خدا عظمت، می دهد بلکه این مجموعه ای از صفر ها ( هیچ ها)هستند که در جلو واحد واحد، را بی نهایت عظیم می سازند. این مجموعه توده ها و عبد ها و تسلیم شدگان و متواضعین و مستضعفین هستند که عظمت خدا را پدید می آورند. این صفر ها و هیچ ها هستند که عظمت رهبر ها، عقاید و ایدئولوژی ها را فراهم می آورند. از ا ین رو نیز هست که خدا و رهبر ها و پیشوایان، صفر ها را دوست می دارند. هر چه بیشتر صفر می آفرینند، به سرعت، عظیم تر می شوند. ارزش " نیستی و صفر بودن و عبد بودن و تسلیم بودن" را خدا و رهبر می داند چیست. از این نیست ها و صفر ها هست که خدایان " هستی می یابند" و هست می شوند. تا هیچ مطلق نباشد " هستی مطلق پدید نمی آید. تا ضعف مطلق نباشد قدرت مطلق (حاکمیت الهی و حاکمیت حزب و رهبر) پیدا یش نمی یابد.صفر در کنار رهبر و " هیچ " در کنار" هست " و عبد در کنار خدا، از هر عددی بزرگ تر است. عظمت یک عبد و پیرو و طرفدار حزب را باید از دید خدا و رهبر و یا هیئت رهبری شناخت. عرفای ما هم" نیستی و فقر" را دوست داشتند. مسیح هم فقرای در روح را دوست داشت. کسی که قدرت می خواهد صفر ها و هیچ ها را بیش از همه چیز دوست می دارد. خدا چون خود را دوست می دا شت هیچ را آفرید. و کسی که نمی تواند در وراء خود مردم را تبدیل به صفر وهیچ سازد، در درون خود آن چه می تواند هیچ می سازد. ایجاد این نیستی ها در خود او، احساس عظمت به او می دهند. انسان وقتی خود را تبدیل به خلاء محض کرد، به آخرین احساس عظمت خود می رسد. هیچ قدرت دوستی، ترس از خلاء ندارد. تمرین برای تنها بودن، تمرین خلاء دوستی ا ست. تنها درویش ها در غارهای خود زیج نمی نشسته اند بلکه قدرتمندا ن نیز در میان ملیون ها نفوس در تنهائی بسر می برده اند. قدرت مطلق همیشه در خلاء قرار دارد. مقتدر نمی تواند دوست داشته باشد چون دوست، کسی در کنار او، و بالاخره در این خلاء که هیچ کس دیگر نیست، کسی در مقابل اوست. از این روست که هیچ خدائی و رهبری و شاهی، دوست ندارد. خدایان، همه عشق و محبت خود را صرف " هیچ ها و نیست ها" می کنند.

نویسنده ای که بنیادی می اندیشد
نویسنده باید خود را به آ ن عادت بدهد که افکاری را که هفته بعد یا ماه بعد، یا سال بعد یا دهه بعد دیگر کسی نخواهد خواند، ننویسد و نیندیشد.
هر چه بتواند این عادت را شامل زمان دراز تری بکند، بهتر خواهد توانست" مسائل بنیادی و مهمتر" را دریابد و بشناسد. کسی که برای امروز و این هفته و این ماه و این سال می اندیشد و می نویسد، قدرت درک مسائل بنیادی و مهم را از د ست می دهد.

فلسفه و تفکر
همیشه " فلسفه " باید دنبال تفکر باشد. همیشه" معلومات" باید دنبال" روش و جریان تحقیقات علمی" باشد.ولی برای غا لب مردم، همیشه تفکرشان دنبال فلسفه ای بوده است و روش و تحقیقشان به " دنبال " معلوماتشان بوده است.

چرا خود را قربانی می کنیم؟
" برای آن چه " ما خود را قربانی می کنیم، قربانی" ماست" که ارزش آن را مشخص می سازد. ما در قربانی خود می خواهیم، ارزش آن چیز را به خود و به دیگران" بنما ئیم".
ولی ما در قربانی کردن خود، در واقع ثا بت می کنیم که آن چه ارزش دارد، مائیم و آن چیز، به خودی ارزش ندارد. اگر آن چیز به خودی خود ارزش دا شت، ما خود را برای او قربانی نمی کردیم. اما مسئله مهم این ا ست که ما از ارزش خود بی خبریم. و درست همین" نمودن ارزش ما به خود " چنان ضرورت پیدا می کند که ما نمی توانیم از قربانی کردن خود دست بکشیم. ما فقط در قربانی کردن خود است (خود هیچ سازی در قطعه: چرا هیچ را باید دوست داشت؟) که ارزش و اهمیت خود را در می یابیم. پس ما خود هم، بدون قربانی کردن خود، برای خود ارزشی نداریم. ما در نیست کردن و هیچ کردن و صفر کردن خود، ارزش و عظمت خود را در می یابیم. نه تنها یک قدرتمند در مقا بل خود، صفر لازم دارد ما هم در درون خود و در خود ا حتیاج به صفر داریم.
صفحه 29 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

آن که کم می تواند، زیاد می خواهد
مرد با اراده، چیزی را که نمی تواند یا نخواهد توانست، نمی خواهد ولی آ ن که کم می تواند و کم خواهد توانست، زیاد می خواهد، چون خواستنش و ایده آلش، باید جبران ناتوانی یا کم توانی اورا بکند. خوا ست و خواهش ا و تبد یل به توا ن ا و نمی شوند، بلکه خواست و خواهش او، خیا ل توانائی و رویای توانائی به ا و می دهند. در جامعه ای که رابطه خواست و توا نش به هم خورد، دموکراسی قابلیت تحقق ندارد چون کسی که خود را نمی شناسد و طبعا˝ نمی داند چه می تواند و یا چه خواهد توانست، تصمیمات و ایده آ ل هایش، بیشتر یک" تسلیت روانی" ا ست تا یک " برنامه عمل". در دموکراسی ملت موقعی تصمیم می گیرد که بتواند

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure