Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 30 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

ضعفی که دیگر نمی انگیزاند
کسی که نمی خواهد خود را به دیگران بنماید، باید به خود دروغ بگوید. ا نسان، می تواند طوری به خود دروغ بگوید که خود باور کند. ضعف ا ز موقعی شروع می شود که انسان به خود دروغ می گوید و خود باور می کند، وگرنه بزرگ ترین ضعف در انسان، می تواند شدید ترین و دامنه دارترین نیرو ها را تولید کند یا برانگیزاند. ضعفی را که ما از دیگرا ن و خود می پوشانیم و یا از آن خجا لت می کشیم، امکانات " نیرو انگیزی " را از آن می گیریم، و ضعفی که امکان نیرو انگیزی ندارد (ضعف عقیم) ضعفی است که به روان و شأن انسان گزند وارد می آورد. ضعف های انسان با ارزشند. شمردن ضعف های ما و تحقیر ضعف های ما به هیچ کس حق رهبری نمی دهد. تحقیر ضعف های ما برای آنست که ضعف های ما را به عنوان سرچشمه های تولیدی از ما بگیرند و بر ضد ما و حق ما به کاربرند." من ضعیفم پس حق دارم" ادعا ئیست برای این که ضعف ما، ما را عقیم سازد.

چگونه عقل" چاره ضعفش را می کند
وقتی مسائل، پیچیده شدند، بهترین راه حل، ساده ساختن آن ها ست. چون" مسائل و روابط پیچیده" را کسی نمی تواند حل بکند. عقل ما بیش از چند مسئله را نمی تواند حل بکند. از این رو نیز هست که عقل می کوشد، همه مسا ئل جامعه و بشریت و تاریخ را به" یک مسئله" تقلیل بدهد. نه برای این که جهان و تاریخ، فقط شامل یک مسئله ا ست بلکه عقل، قدرت خود را موقعی در می یابد که فقط یک مسئله را حل کند. ا ز این رو همه مسا ئل دنیا را تقلیل به یک مسئله می دهد. عقل هم باید خود را در قدرتش دریابد. تقلیل مسائل دنیا به یک مسئله، یا تقلیل همه علل به یک علت یا یک زیر بنا ( که نوع خاصی از علیت است)، گریز عقل از احساس ضعف خودش است.

خداوند بدون صورت
"از خدا، صورت نسازید"، کسانی که این حرف را زدند، می انگا شتند که از خدا وقتی مجسمه (نگار) و بت و نقش ساخته نشود، خدا، صورت ندارد.
ولی خدائی را که انسان حق ندارد ترسیم و نقش کند یا بنگارد (یعنی مجسمه از آ ن بسازد) هنوز خدائی بی صورت نیست. هر صفتی که به خدا می دهند، یک خط یا یک رنگ در چهره اوست. مجموعه صفاتی که به خدا نسبت داده می شود، یک صورت کامل خداست.
مانع شدن از مجسم کردن یا ترسیم او، نفی وجود صورت او را در یک عقیده یا دین نمی کند. به همین علت، محمد در قرآن به جای کلمه صورت کلمه" وجه" را می گذارد. خدا که نباید صورت داشته باشد، وجه پیدا کرد.
اگر انسان طبق صفاتی که از خدا دارد، صورت خدا یش را می کشد، زودتر به ضعف و نقص صفات خدا یا تناقض آن صفات با هم پی می برد. انگا شتن در نگاره ها (تخیل در صورت ها) برای هر کسی ممکن ا ست ولی اندیشیده در صفات ا نتزاعی، محدود به عده معدودی از افراد می گردد. گرفتن صورت ازخداین و نسبت دادن صفات انتزاعی به یک خدا سبب تمرکز یافتن و قدرتمند شدن علمای دین گردیدکه در دوره چند خدائی نداشتند. وقتی انسان " مفهوم خدایش" را مجسم می ساخت (به آن صورت یا صورت ها می داد) در هر صورتی که از خدا می ساخت، خدایش را در تمامیتش نمی یافت، از این رو نیز پی در پی صورت های دیگری ا ز خدا بانامی دیگر پدید می آورد یا به آسانی خدایانی که صفات و کیفیا ت دیگری از او را می نمو دند که خدایان خودش نداشتند می پذیرفت. نقص هر صورتی را در صورتی از خدای دیگر چاره می کرد. ولی حالا کسی حق ندارد تصویر خدا را بکند، در حالی که همیشه در ذهن و خیا ل و د لش، تصویری ا ز او دارد، و هر وقت آ ن تصویر، انطباق با حوائجش ندا شت . ناخودآگاهانه آن را تغییر می دهد، بدون آ ن که متوجه بشود که صورت خدا یش را تغییر داده است. قد رت تخیلش را درباره خدا ، حق ندارد برونسو (عینی) بکند. آن چه می ا نگارد حق ندارد بنگارد. اگر می توانست بنگارد (یعنی صورتی از او بسازد) بهتر می توانست حرکت ا نگاره ها یش (تخیلاتش) را کنترل کند. و این صفات الهی که نیمی نگاره و نیمی مفهوم انتزاعی هستند در برزخ میان انگاشتن و اندیشیدنش قرار گرفته اند، نه حق دارد درست آن ها را بیندیشد نه حق دارد درست آ ن ها را بیانگارد (چون تخیل باید در تصویر، عینی بشود).
"خدای بی صورت"، خدای خطرناکی است، چون هر کسی دم از خدا می زند صورتی دیگر از خدا به مردم می دهد، و در اثر منع از تجسم آن، برا ی مردم" نقص صورتی که او از خدا می دهد" ملموس و محسوس نیست. مردم باید خدا را ببینند و حس بکنند تا او را بشناسند، و وقتی نقص ا و را در آ ن صورت را دریافتند، آن صورت را ا ز معبد خود دور نمی اندارند، بلکه صورتی دیگر از خود او به نام خدائی دیگر در کنار او می گذارند. خدای بی صورت، خدائیست که در برزخ میان صورت و مفهوم ا نتزاعی قرار گرفته است. آن قدر انتزاعی است که قدرت انتقاد مردم را از مردم می گیرد و هر چه خدا ا نتزاعی تر ا ست، قدرت بیشتر در دست علمای خداشناس می ا فتد. از طرفی آن قدر صورتست که خیالات ا و را دائما˝ تحریک به ایجاد صورتی از او در ذهن خود می کند ولی این حق از او گرفته می شود که این صورت هائی را که در ذهن از او می پروراند" تصویر کند معبد خدایان " بهترین جا برای محسوس ساختن خدا در صدها شکل و قیافه بود. در یک صورت از خدا نمی شد مفهوم کما ل خدا را نمود. در حالی که مجموعه خدایان با این که بیان واقعی ا ز کمال خدا در چهره های متعدد و متشتت بودند ولی کمال خدا که باید نموده شود، در این تشتت گم می شد. یا " مفهوم انتزاعی ساخته و بدون صورت خدا "، خدا، کمال خود را بدین ترتیب حفظ می کند که هیچگاه ملموس و محسوس نمی شود. کمال در کثرت گم و ناپدیدار می شد. وقتی خدا می خواست کمال خود را بنماید، در کثرت نمودهایش ناپدیدارمی گشت. اما کمال در وحدت، به ا وج انتزاعی می رسد که از دسترسی بشر خارج می گردد. کثرت خدایان و وحدت خدا، به یک نتیجه مشترک می رسند.
صفحه 33 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

فلسفه چیست؟
فلسفه با " اندیشیدن چیزی یا چیز ها " شروع نمی شود، بلکه با " اندیشیدن درباره آ ن چه می اندیشیم" و آن طور که می اندیشیم. و این موقعیست که اندیشه در خودش، موجود یت و ماهیت خودش را مسلم نمی گیرد. بد ینسان فلسفه، شکافتگی فکر در خود ا ست. فلسفه، عبارت بندی ا ین " تزلزل درونی خود فکر" ا ست. فکر علیه خود بر می خیزد. در تفکر فلسفی، فکر با خود ضد یت می کند، فکر علیه خود عصیان می کند، فکر بر خود شک می کند. فکر محصولات خود ر در این جریانات، تحقیر می کند. قدرت حاکمیت و جذابیت را ا ز بهترین افکاری که پدید آورده، می گیرد. تفکر در فلسفه، اولادی را که خود زائیده دوباره با کمال شادی فرو می بلعد. فلسفه ای که دندان ها یش لق و کند شد، اولادش (افکار و سیستم هایش) حاکم بر ا و می شوند. هر فکری را، پیش از آن که قدرت خود را بگستراند، نابود خواهد ساخت. تفکر فلسفی تابع فلسفه و علم و جهان بینس که آورده، نمی شود.

مستضعف و استقلال
اگر معنای مستقل شدن نداشتن بستگی با دیگرا ن باشد کسی که مستقل می شود، از همه مجزا و بریده و تنها خواهد شد. ولی معنای مستقل بودن، این می باشد که ما علی رغم بستگی های مختلف با دیگران، تا بع دیگران نشویم. معمولا˝ انسان ضعیف، مستقل شدن را در پاره کردن بستگی های خود از دیگران در می یابد.
برای مستقل شدن باید نیرومند بود تا بستگی ها، انسان را تابع نسازند. ضعیف از هر نوع بستگی می ترسد ولی ضمنا˝ ناخودآگاهانه و متقارنا˝ در پی آن بستگی است که تابعیت و عبودیت مطلق در آن تحقق بیابد. مستضعف می خواهد از همه پاره شود تا فقط یک معبود مطلق (یک تابعیت مطلق) پیدا کند. نفرت او از بستگی های مختلف، ا ز عطش بی نهایت او برای" تابعیت" مطلق زائیده شده است. از همه به کلی بریده می شود تا تا بع مطلق یکی باشد.

ادامه شغل مداحی
مداح های ما از کشیدن تصویر چهره روانی و شخصی ممدوحین خود در اشعارشان می گریختند. معمولا˝ چیز هائی را در او می ستودند که برای رفع احتیاجات خود و جامعه لازم داشتند. مدح ها، ستا یش خصوصیاتی است که باید احتیاجات روانی یا مادی فردی یا جامعه آن مداح را برآورده کند. از ا ین رو باید " اکراه و نفرت از مدح ها و مداحی ها" را کنار گذاشت و در ساختمان روانی اجتماعی آن ها مطالعه کرد. در این مدح ها، خیلی از درد های بنیادی روانی فردی و اجتماعی و ملی گفته شده است. همین احتیاج به ستودن و ریشه های روانی اجتماعی آن، روشن ساختن یک درد بنیادی روانی ملی ا ست. چرا ما احتیاج به ستودن داریم؟ و چرا پدران ما به آن گونه می ستودند و ما امروز چگونه می ستا ئیم؟ و آیا تغییر نحوه ستودن، تغییری در احتیاج به ستا یش گری داده است؟
ما هنوز روح و عطش مداحان گذشته خود را داریم. ما برعکس آن چه می انگاریم، خیلی شبیه به آن ها هستیم. ما نیز دارای همان درد روانی هستیم که آن ها بودند و خیلی از خلق و خوی ملی، چیزی جز درد های مشترک نسل های مختلف نیسست.
به همین علت نیز هست که از خواندن مدح های آ ن ها اکراه داریم، چون همان احتیاج که از بیماری گذشتگان بر می خیزد به همان شدت در خود داریم . تغییر نحوه مدیحه سرائی و تغییر اشخاص یا" آن چه مدح کرده می شود"، تغییر در عطش ما به مداحی نداده است. چه مدح خدا، چه مدح رهبر، چه مدح شاه، چه مدح حزب، چه مدح ملت، چه مدح عقیده یا ایدئولوژی، همه اش از یک بیماری و مدح روانی سرچشمه می گیرد.

هدف و وسیله
جدا ساختن هدف از وسیله در فکر (به عنوان دو مفهوم جداگانه) غیر از جدا ساختن هدف از وسیله در خود عمل انسانی ا ست. در عمل انسانی هیچگاه هدف را از وسیله نمی توا ن جدا ساخت. با تلا ش برای جدا ساختن هدف از وسیله در عمل، نه تنها اعما ل انسان بلکه "خود انسان" را تقلیل به وسیله خواهیم داد. وقتی" انسان" برای تحقق هدف زندگانی اش (یعنی کمال) هست، انسا ن تقلیل به وسیله یافته است. همان طور وقتی که جامعه، یک سیر تکاملی را باید بپیماید، جامعه برای هدفش (کمالش) وجود دارد. بدینسان جامعه بیش از وسیله ای نیست. معمولا˝ ا نسان و جامعه، با جدا ساختن هدف از وسیله در مفهوم ، وسیله در دست کسی یا کسانی می شود که آن هدف را می شنا سند یا آن هدف را می گذارند.چون وسیله که خود ،هدفش را معلوم نمی کند یا هدفش را نمی گذارد.
هر جا که در فلسفه یا دردین یا در علم کوشیده می شود که هدف ا ز وسیله جدا ساخته شود، راه استبداد هموار می گردد.

روش بزرگ سازی خود
وقتی کسی نمی تواند بر بزرگی خود بیافزاید ولی عطش در افزون طلبی دارد، د یگری را کوچک و خوار می سازد. بزرگ شدن، احتیاج به رنج و زحمت فرا وان دارد. از این رو راحت طلبی افراد و احزا ب و عقاید از طرفی، و علاقه به تجلیل خود ا ز طرف دیگر، آن ها را به کوچک ساختن افراد و احزا ب و عقاید دیگر می راند. حالا که ما نمی توا نیم بزرگ بشویم دیگری را کوچک می سازیم.
صفحه 36 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

کمال، هستی را نابود می سازد
با مفهوم" سیر تکاملی" ما منکر آن می شویم که اشیاء "هستند". درست اشیاء وقتی هستند که به کمال رسیده اند. در" شدن – تحول"، هیچ چیزی" نیست". اشیاء نیستند چون هنوز" ارزش بودن" را ندارند. فقط در" بودن" یعنی در کمال، ارزش پیدا می کنند. تا ا شیاء، ارزش نهائی خود را نیافته اند، نیستند.
ما با مفهوم " سیر به سوی کمال"، ارزش هستی اشیاء را همان طور که هستند از بین می بریم، و بدینسان هستی آن ها را از آن ها می گیریم. دنیائی که به سوی کمال می رود نیست. مفهوم" بود در کمال" ،عالم وجود را تبدیل به خیال و سایه می سازد. ا ز این رو نیز به سیر زندگانی خود، به تاریخ خود اهمیت نداده ایم. ا ین مفهوم کمال است که به نتیجه" این نیز بگذرد" رسیده است. اما آن چه می گذرد ارزش برای خودش و در خودش دارد. ارزش آن چه می گذرد به آن چه خواهد رسید وباید برسد نیست. تغییر و تحول، برای رسیدن به " بود نهائی"، ارزش پیدا نمی کند. حتی تحول، وقتی ارزش دارد که به سکون و تغییر ناپذیری می رسد. این نفی ارزش تغییر و تحول است. تغییر و تحول ارزشمندتر از هر کمالی است.

سرچشمه قدرت مردم، ضعف آن هاست
برای آ ن که از قدرت کینه ورزی و کینه توزی مردم سوءا ستفاده کرد،باید آن ها راضعیف و حقیر ساخت. نفرت و کینه ورزی و کینه توزی، در کود ضعف و حقر به تندی می روید. و مردم را به سهولت می توان به احساس ضعف و حقر خودشان کشانید، تا به احساس قدرت و عظمتشان. از این رو نیز یک نهضت سیاسی و یا اجتماعی و یا دینی را بیشتر با " قدرت نفرت و کینه توزی " مردم به حرکت می اندازند. و برای ا ستفاده از قدرت و نفرت و کینه احتیاج به آن است که ضعف و حقر مردم را به مردم" بنمایند". کسی که قدرتش از احساس ضعف و حقر مردم سر چشمه گرفته، هیچگاه " احسا س قدرت و عظمت" را به آ ن ها نخواهد داد ( یعنی نخواهد گذاشت که احساسات و عقل خود را چشمه عظمت و قدرت خود دریابند) چون بدین وسیله قدرت خود را از دست خواهد داد. حتی مردم اگر احسا س عظمت و قدرت بکنند، باید در او و از او، سرچشمه عظمت و قدرت خود را ببینند. یعنی قدرت و عظمتشان در آگاهبودشان، نباید از خود آن ها سرچشمه گرفته باشد. و حتی در اوج احساس قدرت و عظمتشان ، مردم اوج ضعف و حقر خود را در می یابند، و در آن قدرت و عظمت، فقط این ضعف و حقر خود را می پوشا نند. قدرت یا عظمتتشا ن یا از خداست، یا از رهبر و شاه ا ست، یا از دین و ایدئولوژی شان ا ست، ... ولی به هر صورت قدرت و عظمتشان در آگاهبودشان از خودشان سرچشمه نمی گیرد. با احساس این ضعف و حقر مردم است که می توان شدید ترین و دامنه دار ترین قدرت های سیاسی و اجتماعی و دینی را بسیج ساخت. ولی مردم نمی خواهند باور کنند که ضعف های آن ها نیز سرچشمه قدرت و تعالیست. از این بی خبری مردم و تحقیر ضعف آ ن ها، مقتدرین استفاده می برند و قدرتی که از ضعف مردم برخاسته از آن ها سلب می کنند و به خدا یا به خود نسبت می دهند. چون قدرت نمی تواند از ضعف بوده باشد. اما بسیار قدرت ها از ضعف ها سر چشمه می گیرند. باید ایمان به ضعف های خود داشت و برای آن ها ارزش قائل شد. نگذارید میوه شیرین ضعف هایتان را کسان دیگر بچینند.

چیست که برای یک معتقد تکرار می شود؟
اعتقاد به هر چیزی سبب می شود که " تکرار آن چیز" د یگر ملا لت آور نیست. انسانی که خلاقیت ندارد مجبور است که با ایمان و اعتقاد به چند چیز، همیشه آ ن چند چیز را بدون ملا لت تکرار کند. با اعتقاد به یک فکر یا یک ا صل یا یک تصویر، تکرار دائم آن فکر یا اصل یا تصویر، لذت آور می شود. ایمان، همیشه جبران فقدان قدرت خلا قیت انسان را می کند. انسان هائی که نمی تواند بیا فرینند نیاز به ایمان و اعتقاد دارند، تا از تکرار فکر و فلسفه و عقیده خود لذت ببرند. یک معتقد وقتی کتابی می خواند، موقعی لذت می برد که همان فکر و عقیده و اصل مورد اعتقادش، در همان اصطلا حا ت و کلمات مانوسش دائما˝ تکرا ر بشود.
ولی وقتی به افکر و اصول و عقاید دیگری برخورد، هر چه هم تنوع و سرشاری و ثروت داشته باشند، برای او ملال آور می باشد ، چون صفحه به صفحه و سطر به سطر افکاری را می خواند که فکر مورد اعتقاد او در آ ن نیست. برای معتقد، آ ن چه ملال آور است، تکرار حساب می شود، نه آن چه تکرار می شود، ملا لت آور باشد. تا عقاید و افکار مورد اعتقاد او در هر جائی تکرار نشود، به او لذ ت دست نمی دهد

بعد از کشف خرافات
بزرگ ترین مسئله هر ا جتماعی، کشف خرافا ت آنانی ا ست که دارنده حقیقت هستند. به فرض اینکه کسی ا ین خرافا ت را کشف کند، کدام موش ا ست که این زنگوله را به گردن گربه، ببندد؟ و دلیل گربه به این که حقیقت خا لص را دارد، ا ین ا ست که زنگوله ای به گردنش آ ویزا ن نیست. برای معرفی هر حقیقتی که در اجتماع قدرت و اعتبار دارد، باید خرافاتش را مانند زنگوله به گردنش آویخت، تا پیش از ا ین که در هر مسئله و صحنه ای برای تصمیم گیری حاضر شود، صدای خرافا تش را پیش از ورودش شنید. چون وقتی در صحنه ظاهر شد، هیبتش دیگر مهلت به دیدن خرافا تش نمی دهد هر چه که خرافا ت حقیقت گویا ن و حقیقت داران، خاموش و بی سروصدا هستند، بر عکس حقا یقشا ن در بلند گو نعره می کشند.
صفحه 39 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

آن که بی نیاز است، ضعیف است
حقیقت چه ارزشی دارد که ما آن را می خواهیم؟ اگر حقیقت برای ما ارزش خاصی ندا شته باشد، ما آن را نمی خواهیم. حقیقت خواهی (اراده به حقیقت) از" ارزشی" که ما به حقیقت می دهیم، مشخص می شود. حقیقت، همیشه چیزی ا ست که ما به آن بیشترین ارزش خود را می دهیم، یعنی بیشتر از هر چیزی می خواهیم.
ما آن چه را بیش از همه می خواهیم، حقیقت می سازیم تا "حق تصرف" در آ ن پیدا کنیم. و برای جبران این " تجاوز گری"، می گوئیم که "حقیقت ما را به سوی خود می کشاند". از "خوا ست خود"، " کشش حقیقت " را می سازیم. از "خواست خود به هر چیزی"، کشش آ ن چیز را بر خود پدید می آوریم. این ما نیستیم که به د یگری تجاوز می کنیم، این دیگری است که ما را به خود می خواند. بدینسان تجاوز گری ما، معصومیت پیدا می کند. این " آز" ما نیست، بلکه ا ین نیاز" ما " به آن چیز ا ست. بدین ترتیب ناخودآگاهانه نفی خوا ست و آز خود را می کنیم و به جای آن آگاهانه " نیاز خود را، یا کشیدگی خود را به آن چیز" می گذاریم. از " اراده ما به حقیقت"،" نیاز ما به حقیقت" می شود. آگاهانه، قدرت را از خود سلب می کنیم تا ناخودآگاهانه همان قدرت به ما داده شود.
نیاز انسانی، اظهار عجز و ضعف انسانی، نیست. نیاز انسان، کشیدگی و خواهش نیرومندانه درونی به قدرت و توانائیست. ما بدین روش، خود را به عنوان سرچشمه قدرت منکر می شویم تا قدرت به ما داده شود و ما معصومانه به قدرت رسیده باشیم. سابقا˝ ا ین معصوم سازی، با دانستن خدا به عنوان سرچشمه قد رت صورت می گرفت، امروزه در دموکراسی این معصومیت، با گرفتن مردم به عنوان سرچشمه قدرت صورت می گیرد. معصوم سازی خود با استحاله آز (بیش خواهی، قدرت طلبی، معرفت طلبی...) به نیاز و کشیدگی، صورت می بندد. کشش و نیاز، همان قدرت ماست که به ا نکار خود، خود را می پوشاند پیدا یش هر نیازی در انسان، پیدا یش قدرت تازه ایست. همین طور بالعکس هر نیاز تازه ای قدرت های تازه ای، را در انسان بیدار و کشف

می سازد. کسی که بی نیاز است، هیچ قدرتی ندارد. بی نیازی، فخر و یا دلیل بر برتری نیست. نیاز من به دیگری، نه تنها سبب انگیختن و کشف قدرت هائی در او، برای بر آوردن آ ن ها می شود، بلکه من از دیگری و کار دیگری و محصول د یگری و دوستی د یگری، می خواهم بر قدرت و نیروی خود بیافزایم و در پی همین افزایش هستم.
حتی محرومیت، بر این خواهش ها می افزاید و" نیرو خواهی ما" را بیشتر می کند . در محرومیت ها، خواست ها و ادعا ها و آزهای ما زنده اند.
کسی که از" حق خود به رفع نیاز هایش" گستاخانه سخن می گوید، از گفتن" حق خود به آزهایش" شرم دارد، چون کسی حق به داشتن آز ندارد. در حالی که نیاز های او، همان آز های پنهان شده از دید دیگران و از دید خود او هستند.
هیچ کسی از" خواست و خواهش خود" حرف نمی زند و ترجیح می دهد که ا ز" نیاز ها و ضروریات خودودیگرا ن" سخن بگوید در اثر همین شرم،" نفوذ ارا ده اش را بر حقیقت" فرا موش می سازد. ارا ده و خواهش هایش را تابع واقعیا ت و" آن چه در جامعه معتبر است " یا" آ ن چه مرجع مقتدری در جامعه گفته" می کند اما ا راده و خواهش خود را پنهانی به شکل ارا ده و خوا ست همان مرجع معتبر و واقعیات در می آورد. آ ن چه در نهان ارا ده کرده است، دیگری برای او می خواهد و او ناخوا سته به ارا ده خود می رسد. ایده آ ل درونسوی او، ضرورت عینی جامعه و سیر تاریخ می گردد

 

صفحه 40 از کتاب ( نگاه از لبه پرتگاه) پروفسور منوچهر جمالي

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure