Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

مقالاتي از پروفسور جمالي در مورد فرهنگ اصيل ايران
قدری خلاصه نویسی در اینجا شده ولی برای خواندن کل مقاله روی موضوع آن کلیک بزنید

اين مقالات را که ريشه در فرهنگ اصيل ايران دارد به دوستان خود هديه کنيد

سلسله گفتار هائي در باره مولوي بلخي بشنو اين ني چون حکايت ميکند

خدای مولوی
3
بانگ نای یا بانگِ پرِ همای
2
چرا انسان نایِ خود نواز است؟
1
بن عشق
6
عارف و مطرب
5
باختن از ديد مولوي
4
بينش
7

آزادي از تـــرس
در بهمن نامه، داستاني مي آيد به نام "داستان سه فرزانه" كه دربرگيرنده يكي از بنيادي ترين انديشه هاي فرهنگ ايرانست . اين داستان مينمايد كه فرهنگ ايران، بزرگترين نياز انسان و اجتماع را "آزادي از ترس" ميدانسته است. در اين داستان، سه فرزانه درباره اين مي انديشند كه بدترين چيز براي انسان و اجتماع چيست؟ اينكه سه فرزانه، درباره جستجوي بدترين چيز مي انديشند، مينمايد كه فرزانگي با انديشيدن درباره "آنچه براي انسان و اجتماع بد است، كار دارد". يكي از اين فرزانگان ميگويد كه بدترين چيز، درد است
ندانم بــد از بيم بــا هول تر ...... كه بيم آورد زندگي را به سر
بجوشد همي زهره از ترس و بيم ...... دل ارچه دليرست، گردد دو نيم
به سيم آيدت نان و دارو پديــد ....... به سيم ، ايمني كي تواني خريد

گامي از اسطوره، به سوي فلسفه ديالکتيک خيال و خرد
انديشيدن در تاريخ، با مفاهيم، آغاز نشده است، بلکه انديشيدن، پيش از تاريخ، با تصاوير، آغاز شده است. و تجربيات مستقيم و نو، بستگي به شرايط بي نظير و تکرارناپذير دارند. هر تجربه مستقيمي، نو است، چون تکرارناپذير است، و چون تکرارناپذير است، آن تجربه، هميشه نو ميماند. تجربيات مستقيم، هميشه اصالت خود را نگاه ميدارند، و هميشه انگيزنده به نوآفريني هستند. هر روز، همه انسانها، امکان کردن تجربه مستقيم و نو ندارند. از اين رو اين تجربيات مستقيم، چه از مردمان پيش از تاريخ در تصاوير و اسطورها باشند، چه از مردمان دوره هاي تاريخي در مکاتب فلسفي و اديان، ارزش دارند. هر تجربه مستقيمي، انسان را بدان ميخواند و ميانگيزد که هر انساني، به خودي خودش تواناست تجربه اي مستقيم و نو بکند. انسانها پيش از تاريخ، تجربيات مستقيم و پرمايه و بي نظيري داشته اند، که همانقدر با ارزشند، که تجربيات مستقيم و بي نظير انسانها در ادوار تاريخي. هر چند که ما امروزه بيشتر خو گرفته ايم که تجربيات و خواستها و نيازهاي خود را در مفاهيم، بيان کنيم، ولي غافل از آنيم که تصاوير، هنوز نيز، قدرت فوق العاده بر ناآگاهبود ما دارند

چرا همه جامعه با هم، يك شاهند؟
هنگامي ما از كشورمان به غرب ميآييم، براي درك غربيان، و براي تفهيم خود به غربيان، دچار دردسر ميشويم، چون آنها با اصطلاحات ديگري خواستها و عواطف خود را بيان ميكنند كه ما. و ما بايد اين اصطلاحات را بياموزيم، تا بتوانيم اندكي خواستهاي آنها را بيشتر بفهميم، و اندكي بيشتر بتوانيم خواستهاي خود را به آنها بفهمانيم. تازه اگر كسي بخواهد به زبان خارجي، به گونه اي بنويسد كه در خوانندگان غربي موثر باشد، پس از بيست و سي سال هم نميتواند به خوبي از عهده اين كار برآيد. همين دردسر را ما با تاريخ گذشته خود داريم. هر دوره اي از فرهنگ ما، ايرانيان، اصطلاحات ديگري داشته اند، و محتويات سياسي و اجتماعي و ديني خود را به گونه اي ديگر بيان ميكرده اند. ممكن است كه همان اصطلاحي را كه ما به كار ميبريم، آنها نيز به كار ميبرده اند، ولي معناي كاملا ديگري به آن ميداده اند. حتا معنايي كه به آن ميداده اند وارونه معناييست كه ما به آن ميدهيم. مثلا همين واژه "شاه" كه براي ما، يك شخص است كه بر ملت حكومت ميكند، و براي ما اين معنا بديهي شده است، نه تنها معناي ديگر، بلكه معناي وارونه آن را داشته است. شاه، به معناي "كل جامعه" يا "كل ملت" يا "سراسر بشريت " بوده است، و اصلا معناي يك شخص را نداشته است، كه بنابه دلخواهش بر ملت حكم كند. براي نو انديشي، بايد به همه باورها و آموخته ها و سنتها و بديهيات، شك كرد

جمشيد با خردش به آسمان پرواز ميكند تا جشن نوروز را بيافريند
"پرسش"، انسان را به معراج، كه بينش باشد" ميرساند
علوم اجتماعي و اقتصادي، اين خرافه را در ذهن ما جا انداخته اند كه هر انديشه اي، متعلق به زمان خودش هست، چون از شرايط اجتماعي و اقتصادي آن زمان، ساخته و پرداخته شده است، و با تغيير اين شرايط اجتماعي و اقتصادي، آن انديشه، ديگر از كارگذاري و ارزش ميافتد. هر چند كه اين انديشه، در محدوده خاصي، معتبر است ولي گسترش آن به فراسوي اين محدوده، غلط و گمراه كننده است. اين انديشه، انسان را فقط تابع "جهان بيرون از خودش" ميكند، و انسان را در جهان خارج، كاملا حل ميكند و هيچ ميشمارد. در حالي كه، جهان درون انسان، و جهان خارج، با هم يك كل واحد ميسازند. نه انسان، در جهان خارج، حل شدنيست، نه جهان خارج، در درون انسان حل و نفي شدنيست. هستي انسان، داراي لايه هاي متعدد و گوناگون هست. و اين لايه ها، همه يكنواخت نيستند0 زمان حاضر و انديشه هاي زمان كنوني، با سطحي ترين لايه وجود انسان، كار دارند. اين لايه، همان بخشي از انسان است كه "خودآگاهي يا آگاهبود" ناميده ميشود. هر چه انديشه، از لايه هاي زيرين تر انسان، سرچشمه گرفته باشد، در شرايط زماني انسان (شرايط اجتماعي و اقتصادي و سياسي و ديني حاكم بر روز) نميگنجد. اين انديشه ها، فراسوي زمان پيدايششان، ريخته ميشوند

جشن زاد روز عيسي، جشن پيدايش جمشيد بوده است
اين جشن، از زندگاني اجتماعي ما رخت بربسته است، و ما جشنهاي ماه دسامبر را كه جشنهاي ماه دي يا ماه خور، و يا بالاخره "ماه خرم" باشد، به كلي فراموش ساخته ايم، و ميانگاريم كه اين جشن، مربوط به جهان مسيحيت است، و پيش از آن نيز، ميان ميتراييان متداول بوده است. مسيحي ها آن را به نام زاد روز عيسي، جشن ميگيرند و ميتراييها، آن را به نام روز پيدايش ميتراس Mithras جشن ميگرفته اند. اين جشن در حقيقت، نه از آن ميتراييان و نه از آن عيسويان بوده است، بلكه جشن روز پيدايش جمشيد از عشق ورزي پروين با هلال ماه بوده است كه از بزرگترين جشنها در فرهنگ ايران بوده است. هر ملتي و فرهنگي را كه ميخواهند "بي هويت" سازند، جشنهاي او را از او ميگيرند، يا معاني اصلي آن جشنها را مغشوش و مسخ و تحريف ميسازند. جشن، به مفهوم روز تعطيل كار و استراحت از كار و رفع خستگي كار نبوده است. وارونه آن، جشن، به مفهوم همكاري و همانديشي و همآفريني اجتماعي" و به معناي "شريك شدن همه اجتماع در شادي" بوده است

عقل گرايي، خردگرايي نيست
چگونه "بهمن" كه "تخم خردِ شاد" يا " اصل انديشيدن و خنده و انجمن و بزم و همپرسي و آزادي و آفرينندگي" بود. به "عقل اسلامي" انحطاط پيدا كرد
تضاد مفهوم "خرد" در فرهنگ ايران با "عقل" اسلامي برغم مشتبه ساختن واژه "خرد" با "عقل" و يكي گرفتن خرد با عقل، در ضمير ايرانيان به جاي ماند. اين عقلي كه با زور ، با خرد، برابر نهاده شد، تناقض خود را در عرفان نمودار ساخت. عرفا، آنچه را در فرهنگ ايران از "خردشاد" داشتند، در عقل اسلامي نمييافتند و نميتوانستند در "عقل" بگنجانند، و چون اصطلاح "خرد" همسان "عقل" ساخته شده بود، نميتوانستند از اصطلاح "خرد" در برابر پديده عقل، بهره ببرند. آنچه را عرفان، جنون و ديوانگي و مستي و عشق ميناميد، در واقع، تلاش براي "به رقص آوردن خرس فكر" بود، يا به زبان ديگر، تلاش براي "دريدن عقال از عقل اسلامي" بود، تا عقل، از سر، همان "خرد شاد" بشود، و خود، مستقل بزايد و سور زادن انديشه هاي آزاد خود را بگيرد. يا به عبارتي ديگر، عرفان، تلاشي ناآگاهبودانه، براي تبديل "عقل اسلامي، به خرد ايراني" بود

خردي كه از نوانديشي، شاد ميشود: حكومت و اجتماع ايران، بر شالوده خرد شاد ايراني
گريختن از ديروزي كه ما نميتوانيم چهره شومش را تاب بياريم، گريختن از "بخشي از خود" است كه از ما جدا ساختني نيستما با بخشي از خود كار داريم، كه نه تنها از ديروز نيست، بلكه هميشه ريشه در ديروزيها دارد، و هميشه به ديروزيها اتكاء ميكند، و اين بخش از خود را نميتوان از خود بريد و دور انداخت
انسان موجوديست كه هيچگاه نميتوان آن را تثبيت كرد. اديان نوري، هزاره هاست كه ميكوشند انسان را با ايمان، تبديل به ميخي كنند و او را محكم به يكجا و يك زمان بكوبند. ولي فرهنگ ايران، گوهر انسان را تثبيت ناشدني ميداند
فرق ما با پيشينيان ما اين است كه آنها در "تصاوير" انديشيده اند، و ما عادت بيشتر با مفاهيم داريم، و شيوه انديشيدن در تصاوير را به نام "خيال پردازي شاعرانه" خوار ميشماريم. نقش و صورت و خيال، معناي ژرفتر از آن داشته اند كه ما داريم، در حالي كه صوفيه معتقدند كه "اصل و ريشه هستي، خيال است. . . خيال، اصل جمله عوالم است زيرا، حق، اصل جمله اشياء باشد"، و اين انديشه، رد پاي فرهنگ اصيل ايراني است. چون "خيال = خو + آل يا خي + آل" به معناي "تخم افشاني هلال ماه" است كه اصل آفرينش كيهان شمرده ميشده است. و اين خيال و نقش بوده است كه با "آفرينش وجود" كار دارد نه با ذهنيات محال و يا دور از واقع كه اصطلاح خيال براي ما دارد. اگر ما به زبان "صورت انديشي و نقش انديشي" آنها آشنا گرديم، خواهيم ديد كه پيشينيان ما، در همين تصوير انديشي، پايه هاي محكمي، از سر انديشه هاي ژرف مردمي نهاده اند، كه هزاره ها فرهنگ ايران بر آن استوار بوده است، و ما امروزه اين سر انديشه ها را براي بناي فلسفه انديشه نوين، لازم داريم

خداي عشق، هر گناهي را فراموش ميكند خداي قدرت، هر گناهي را به ياد ميآورد
مسئله بزرگ امروز خاور، مسئله "هويت" يا مسئله "به خود آمدن" است. "خود" نيز چيزي ثابت و مشخص نيست، بلكه بايد آن را جست، و حتا بايد آن را از نو آفريد. ملتهاي خاور، در رويارويي با باختر، با مدرنيته، با انديشه ها و مكاتبي كه نو به نو در باختر آفريده ميشوند، برغم آنكه در آغاز هم، از آنها خوشش بيايد، بزودي متزلزل ميشوند. چون هر چيز نويني، بيگانه هم هست، و هر نوي، ميتواند دو جنبش گوناگون و متضاد در انسان ايجاد كند. وقتي ملتي سترون است، در برخورد با هر چيز نوي، بيشتر متوجه عقيم بودن خود ميشود، و با درك اين ضعف و عجز، فوري به آنچه بوده است، برميگردد، يا محكم به آنچه در دستش هست، ميچسبد، و در آن تعصب ميورزد. ولي هنگامي ملت آفريننده و زاينده هست، در برخورد با نوها، انگيخته به نوآفريني ميشود و از برخورد با هر چيز نوي، خوشش ميآيد، چون نيروي آفرينندگي خودش تحريك ميگردد. هر چيز نوي، با سراسر وجود ما كار دارد. و تنها به تغيير ظواهر، بس نميكند. انديشه، هنوز سطح خود آگاهيست. تغيير انديشه، بايد به روان و ناخودآگاهي فرو بريزد. روان ما، تنها سطح انديشه ها و مسائل روز نيست، بلكه لايه هاي گوناگون تاريخ و پيش از تاريخ را هم در خود دارد، و توحش هزاران سال پيش نيز ميتواند در يك آن، وارد آستانه خود آگاهي شود، اين است كه ديده ميشود يك ملت در اوج مدنيت، ناگهان به قعر دوره توحش باز ميگردد. بسياري از چيزها كه در تاريخ نانوشته مانده، در روان ما، ناخودآگاه هست. انسان، مجموعه شگفت انگيزي از سده ها تحولات فرهنگي و فلسفي و ديني و هنري اش هست

خوشه پروين، اصل عشق و نظم و خوشيست، كه گيتي از آن ميرويد
گيتي از نهاده شدن خوشه پروين (ثريا) در هلال ماه، ميرويد
ساقيا ما ز ثريا به زمين افتاديم .............گوش خود بردم شش تاي طرب بنهاديم
دل رنجور به طنبور، نوايي دارد ...........دل صد پاره خود را بنوايش داديم
بخرابات بدستيم از آن رو مستيم ...........كوي ديگر نشناسيم، در ين كو، زاديم
هله خاموش بيارام، عروسي داريم ........همه گردك بنشينيم كه ما داماديم ......> مولوي بلخي

آنچه را كه ما ميكوشيم در "مفاهيم" بيان كنيم، ايرانيان در هزاره ها پيش، در "تصاويري" بيان ميكرده اند كه براي ما بيگانه ساخته شده اند. هر چند كه اين تصاوير، با علم امروزه ما نميخوانند، ولي آنچه را كه كوشيده اند در اين تصاوير بگويند، به آساني جدا شدني از آن تصاويرند، و هنوز ارزش خود را دارند. و اين تصاوير را ميتوان هنوز در چهارچوبه تخيلات هنري به كار برد. ما بايد با زبان اين تصاوير، آشنا شويم، پيش از آنكه خط بطلان بر اين تصاوير و انديشه هايي كه در اين تصاوير بيان شده بكشيم. معمولا با نام "جاهليت" آن معاني و ارزشهاي مردمي را جزو همين تصاويري كه ديگر نميپسنديدند، دور ريخته اند و ناچيز و خوار شمرده اند. وقتي با اين تصاوير به عنوان ابزار بيان محتوياتي، فراسوي اين ابزار، آشنا گرديم، ميبينيم كه نام "جاهليت"، تهمتي زشت، بيش نيست. آنها ميگفتند كه جهان، زاييده يا روييده از عشق و جشن و سرخوشي و اندازه است. آنها ميگفتند كه همه جهان با هم، آفريننده اندازه و نظم و سرخوشي در عشق هستند. اين انديشه را با تصاوير خوشه، و نهادنش در تخمدان، بيان ميكردند. ثريا، خوشه اي بود كه در آسمان در هلال ماه، كه زهدان آسمان شمرده ميشد، قرار ميگرفت. و از اين نهاده شدن خوشه در تخمدان، جهان پديد ميآمد. و درست نام اين خوشه ، رپه بوده است كه سپس تبديل به "رب" و "رب العالمين" شده است. و نام اين خوشه، "ارتاخوشت = ارديبهشت = ارتا فرورد = فروردين" هم بوده است، كه به نام سيمرغ گسترده پر، يا فروهر نزد ما معروف است. با اين تفاوت كه رب العالمين اسلامي، ديگر خوشه اي نيست كه دانه هايش، همه زندگان در جهان هستند. اين شش تخم خوشه پروين، همان شش تخمي هستند كه ايرانيان به نام شش گاهنبار، جشن ميگرفتند


ماه خندان مينگرد و خرد انسان او را ميبيند
آن مـــــه كه ز پيدايـــــي، در چشم نميآيد …........جــــان از مزه عشقش، بي گشن، همي زايد
عقــــــل از مزه بويش وز تابـــــش آن رويش ……هم خيره همي خندد، هم دست همي خايد ....> مولوي بلخي

ما امروزه، اين رابطه همپرسي را در برخورد با فرهنگهاي جهان از دست داده ايم. ديدن فرهنگ غرب، هنوز معناي آبستن شدن از فرهنگ غرب، و آفريدن فرزند خود، يا آفريدن انديشه خود نيست، بلكه رونوشت برداشتن و تقليد كردن از غربست.
ميان "نگريستن" و "ديدن" فرقي نازك ولي بسيار ژرف هست كه كمتر بدان توجه ميشود. نگريستن، نرينه است. ماه، هم مينگرد و هم ميبيند. خرد و چشم انسان نيز، هم مينگرد و هم ميبيند. اصل معرفت و انديشگي انسان و خدا، هم آبستن كننده (نگرنده) و هم آبستن شونده (بيننده) هستند، از اين رو هر دو، خودزا و اصل هستند. ماه با نگريستن، جهان و انسان را آبستن ميكند. آنان كه خاك را به "نظر" كيميا كنند، همين نگريستن خود ميباشد. عرفا بر اين زمينه بود كه به نگرشهايي قائل بودند كه هر چيزي را تبديل به كيميا ميكند، و يا به سخني ديگر، با نگرش به چيزي، در هستي اش، انقلاب مياندازد. اين انقلابگري با نظر، فقط با چشم و خرد عشق آميز، ممكن است. نگرش با نظر، زندگي و جان تازه ميآفريند. اين نظر، همان شيوه نگرش ما بود كه در اذهان هنوز به جا مانده بود

از ثري تا به ثريا، از ثريا تا به ثري
عشق ورزي زمين و آسمان با هم، چگونه ديالكتيك پيدايش يافت
سه تا يكتايي، پيكريابي انديشه آفرينندگي در همكاري و همانديشي بود

آفرينش در فرهنگ ايران، همآفريني جهان با هم بود. آسمان و زمين هر دو، در روند آفريدن، انباز (انباغ مساوی همبغ) هم بودند. آسمان و زمين با هم عشق ميورزيدند و با هم ميآميختند تا با هم بيافرينند. از اين رو آسمان و زمين با هم، "خايه ديسه" يعني به شكل يك تخم مرغ بودند. "پوستِ" سراسر اين تخم مرغ، خرم ناميده ميشد (تحفه حكيم مومن) كه نام زنخدايي ست كه در فارس، نخستين روز سال، و نخستين روز هر ماهي به نام او بود. پوست جهان، همه جهان را به هم ميپيوست و زيبا ميساخت. پوست براي آنها، معنايي ديگر داشت كه براي ما. امروزه پوسته يك چيز، ظاهر و سطح يك چيز شمرده ميشود. در حالي كه خدايان آن روزگار، براي پوست يا جامه بودن جهان، با هم رقابت ميكردند. اين روز، فرخ هم ناميده ميشد. سپس زرتشتيان اين روز را اهورامزدا ناميدند. البته اهورامزدا نيز، پيش از الهيات زرتشتي، معناي "آناهوما" يعني همين خرم يا مشتري را داشته است. پس خرم، كه پوست جهان بود، همه را دربرميگرفت. و از فراز و فرود، از زمين و آسمان، يك كل واحد و هماهنگ ميساخت. پوست، برابر با خوشه بود. چنانكه هنوز در كردي به "چرم دباغي نشده كه به معناي چرم با مو هست" خوشه ميگويند، و البته به سنبله گندم و جو هم، خوشه ميگويند. خوشه خانه، به معناي كارگاه دباغي است. در واقع مشك، خوشه شمرده ميشد، به همين علت "مشيا" كه نخستين انسان باشد، مشكيا خوانده ميشد. به عبارت ديگر، انسان، خوشه سرشار بود. در كردي به محبوب، خوشه وي ميگويند و به محبت و دلداگي، خوشه ويستي ميگويند، چون خوشه، پيكريابي عشق و همبستگي بوده است

جام جم به معنای آنست که :« انسان ، سرچشمه بینش است » ه
جام جم، یا پیوند یابی «مهر باخرد» یا «با نگرانی به دردزندگی ِانسانها اندیشیدن» ه
مهرورزی بهرام و سیمرغ بهمدیگر،بُن هر انسانیست، اورنگ و وفا ، دونام بهرامند
سیمرغ و مهر، دونام زنخدای ایران « خرّم» هستند
اورنگ کو؟ گلچهره کو؟ نقش وفاومهرکو؟ حالی من اندرعاشقی ، داو تمامی میزنم ... حافظ
پیرگوهرفروش=پیرمغان=سیمرغ=خرّم=خضر
گفتمش جام جم بدستم بود .... طفل بودم زجهل بشکستم ......عطار
درفرهنگ اصیل ایران ، انسان با « اطاعت از امرها و نهی ها، از هر که میخواهد باشد»، با « گوش دادن به موعظه های اخلاقی و دینی و حکمت آمیز » ، نه خوب میشود ، نه سعادتمند. انسان ، با « یافتن بُنش » ، با « کشف و وصل و رسیدن به بُنش » ، هست که منقلب میشود ، و نیکو میگردد، و به سعادت میرسد . سعادت و نیکی و شادی وبینش ، پیآیند انقلابیست که در « جُستن و یافتن بُن انسان درخود » پیدایش می یابد . انقلاب و تحول بنیادی ، در یافتن بُن انسان ، ورسیدن به بُن انسان که بُن کیهان نیز هست ، ممکن میگردد

جام جم به معنای آنست که : « انسان ، سرچشمه بینش است » شماره 2
در رسیدن به بُن خود است که او ، « مردم = انسان » میشود . مسئله فرهنگ ایران ، مسیحی شدن ، یا مسلمان شدن ، یا موءمن شدن به این و آن آموزه نیست . مسئله انسان (= مردم ) ، انسان شدن ( مردم شدن) است . کسیکه« بنیادی» میشود ، انسان میشود . انسان ، چیزیست که باید «بشود» . انسان ، انسان نیست ، بلکه باید انسان ( مردم ) بشود . انسان ، انسان است ، چون آرزوی « انسان شدن » دارد .
دی شیخ باچراغ همیگشت گردشهر ......کزدیو ودد، ملولم و انسانم آرزوست
گفتند : یافت می نشود،جُسته ایم ما........گفت: آنک یافت می نشود، آنم آرزوست

این « آرزوی انسان شدن » ، انسان را بجستجوی انسان دربُن خود میکشاند ، و انسان ، همیشه « آنچیزی هست ، که میجوید ». چیزی که یکبار « یافته شد » ، نیاز به « جستجو و پژوهش » را از بین میبرد ، چون به غایتش رسیده است، ولی انسان ، همیشه جستنی است . و انسان را باید در آغاز، در بُن خود جُست، نه در شهر. انسان در آغاز باید از خود انتظار انسان شدن را داشته باشد ، نه از مردم شهر . از خود، باید آرزوی انسان شدن داشت

فرهنگ ِ سرپیچ ِ ایران «جام جم» ، نه « قرآن
سخن میرفت دوش از« لوح محفوظ » ..... نگه کردم ، چو جام جم نباشد
هرآنکس کو از« این» ، یک جرعه نوشید ..... مراورا کعبه و زمزم نباشد .................... عطار
سالها« دل»، طلب «جام جم » از ما میکرد ..... « آنچه خود داشت»، زبیگانه تمنا میکرد ..... حافظ

دل، یا« میان انسان» ، جام جمست ، ولی انسان ، آنرافراموش کرده است و آنچه را در خود هست، از « بیگانگان » ، گدائی میکند.
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد ........ زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد ...... حافظ
درفرهنگ ایران، جام جم ، نیروی زاینده بینش، در هرانسانی بود
جم = بُن هر انسانست
سیمرغ را میتوانند بکُشند و و پاره پاره کنند وفروشکنند و برآن چیره شوند و بسوزانند و خاکسترکنند ، ولی گوهر سیمرغ ، رستاخیزهمیشگی ازخاکسترش هست

سرپیچی از کتاب
بیا ای شیخ و از خمخانه ما ..... شرابی خورکه در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس مائی ...... که علم عشق در « دفتر» نباشد ......... حافظ

«جام جهان بین جم» ، درادبیات ایران، جانشین « کتاب مقدس= قرآن » میشد
هرانسانی ، جام جم دارد ، چون جم ، بُن هر انسانیست
اولویت تجربه انسان ، برهرکتابی ( بویژه ، هرکتاب مقدسی ) ه
تو چو آب زندگی، ما چو دانه زیرخاک .....وقت آن کزلطف خود، باما درآمیزی شده است .. مولوی
در فرهنگ ایران ،رویدادها( واقعیات ) ، رودخانه ای هستند که انسان باید در آنها شنا کند، تابا حقیقتِ رویدادها، « آشنا » بشود، و آنرا « بشناسد ». در فرهنگ ایران ،« شناختن» و« آشنائی» ،از ریشه « شنا » کردن و شستشوکردن ساخته شده است ، چون شناختن ، چنانکه دیده خواهد شد ، روئیدن مردم ( مر+ تخم ) در شناکردن درآب، یا« نوشیدن آب» بوده است

انسانِ تلنگری
«جهان بینش»در انسا ن از یک تلنگر، پیدایش می یابد
درفرهنگشهر «انسان، موجودیست که حسّاسیت در ادراک و شناخت دارد»
ماننده دانه زیر خاکم موقوف اشارت بهارم
چرخیست کزان چرخ یکی برق بتابد برچرخ برآئیم و زمین را بنوردیم
حقایقهای نیک وبد به شیر خفته میماند که عالم را زند، برهم چودستی برنهی براو
مولوی بلخی
فرهنگ ایران، در همه پدیده ها، به بُن و تخم و ریشه آن اهمیت میداد. باید تخم و بن هرچیزی را شناخت و دانست، تا بتوان آنرا شناخت. وقتی تخم چیزی را داریم، میتوانیم به همه آن برسیم اگرانسان، « تخم و بُنِ، هر بینشی را در خود داشته باشد، کفایت میکند، چون آن تخم و بُن را، در زمین وجود خود، یعنی در تن خود که « آرمیتی » است میکارد، و آن تخم میروید و میشکوفد، و درختی پرشاخ و برگ و تنومند میشود به انسانها باید تخم و بزرِ بینش را داد، تا آن را درهستیِ خود بکارد

تفاوت میان « میراث » و « تاریخ تحولات میراث » ه
ما باید میان ميراث و تاريخ تحولات ميراث تفاوت بگذاریم ، تا بتوانیم فرهنگ اصیل ایران را کشف کنیم . در میراث ما ، یادر« آنچه از پیشینیان برای ما مانده» ، و رویهم توده ای از رویدادها و شخصیتها و مفاهیم و تصاویر، انبارشده است ،« فرهنگ» ما نیزهست ، ولی کل این توده فراهم ریخته ، فرهنگ ما نیست . تا ما، تاریخ تحولات این« توده بجا مانده از نیاکان» را کشف نکنیم ، این توده روی هم ریخته و درهم فشرده و درهم فرورفته ، که بظاهر، وحدتی بنام «میراث یا سنت نیاکان» تشکیل میدهند ، باری سنگین بر« خرد » ما هستند، و خرد را از جنبش و نوآوری باز میدارند

قانون اساسی ، باید بر بنیاد « تصویرانسان درفرهنگ ایران» نوشته شود
گفتاری کوتاه ، در باره ِ« فطرتِ انسان در فرهنگ ایران»
گوهر انسان ، پیوند بهرام، با فرانک و شنبلید و ماه آفرید است. به عبارتی دیگر، گوهر یا فطرتِ انسان، جستجوی هنرهاست
(پیوند بهرام با سه زنخدا ، بیانِ تصویر انسان در فرهنگ ایرانست )
قوانین و نظام یک اجتماع، تراوش« تصویرانسان» در اذهان مردم آن اجتماعست. فرهنگ ایران ، تصویرویژه ای از انسان آفریده است
هنگامی ، جامعه ای سده ها ، دریکجا فروماند و سنگواره شد ، نیاز به« تغییر» دارد . اینست که میانگارد که ، تغییر، بخودی خود ، خوبست . ولی تغییر به خودی خود ، خوب نیست، و چه بسا تغییرات، که بدتر از بد است . چنین جامعه ای میانگارد که اگرا.ضاع ، تغییر بکند ، بخودی خود ، خوب خواهد شد . خوب شدن تغییر، بستگی به مفهوم خوبی در اندیشه و روان اجتماع دارد، که هرچه جز آنست نپذیرد و به تغییر، با خواست برخاسته از خردش ، راستا و سو بدهد . تغییر، خوب نیست . تغییر خوب دادن ، خوبست

خرد انسان، سرچشمهِ سرپیچی
چرا« عقل» ، حیله گراست، و« خرد» ، راست است ؟
چرا امرونهی اسلام ، مردم را مزوّرو ریاکار میسازد ؟

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری ، همه تزویر میکنند
با آمدن اسلام ، ایرانیان، همه مزّور و ریاکارشدند
موبدان زرتشتی ، معنای اصلی« وهومن یا بهمن» راهزاره ها سرکوب کرده اند و تاریک ساخته اند واز اصالت انداخته اند .ه از اینرو ، فرق میان فرهنگ ایران با ادیان ابراهیمی، وهمچنین بافرهنگ یونان ، بکلی محو و نامشخص و پریشان شده است ، و این سبب شده است که ما ، فرهنگ سیاسی خود را نمی شناسیم

مسئله « جدائی حکومت از دین » در فرهنگ ایران
این مهم نیست که دین حقیقی کدامست . این مهمست که چکونه ما با هم زندگی کنیم ! ه
ما برای حل مسئله « جدائی حکومت از دین » ، نیاز به بسیج ساختن فرهنگ اصیل ایران داریم. بدون بیدار و زنده سازی و بسیجسازی فرهنک اصیل ایران ، حل این مسئله در ایران ، محال است . فرهنگ اصیل ایران ، به هیچ روی ، اینهمانی با «الهیات زرتشتی »،و تعریف «دین» در الهیات زرتشتی، ندارد، که در زمان ساسانیان ، به انحصار دین، و نفی آزادی اندیشه و دین در ایران کشید، و حکومت ساسانی، مرّوج دین زرتشتی شمرده شد، و طبعا پیشینه آزادی دینی را درایران، که هخامنشیان و اشکانیان بر پایه فرهنگ ایران، استوار ساخته بودند ، از بین بردند

چگونه در فرهنگ ایران «قانون اساسی» پیدایش می یابد ؟
چگونه قوانین یا حقوق ، اساسی میشوند ؟ اساس ، خرد بنیادی انسانهاست. چگونه یک مجلس ، موءسس میشود؟ (مجلس موءسسان). درفرهنگ ایران ، قانون و حق و دادی ،« اساسی» است که از « خردبنیادی انسان»، که همان « بهمن یا وهومن » باشد ، پیدایش یافته باشد . بهمن ، اصل و بنیاد و نهاد نهفته در انسان است . بهمن ، مینوی مینو ، یعنی « تخم هر تخمی » است . به عبارت ما ، اصل هر پدیده ایست ،و نیروی زاینده قانون و حق و عدالت است ، و اصل ابداع و ابتکار ِ صورتهای نوین قانون و داد و حقوق است

مدرنیسم، را میشود به ایران وارد کرد ولی از مدرنیسم نمیتوان نو شد. فرهنگ ایران، سرچشمهِ نو شوی

اندازه؛ در فرهنگ ایران به معنی هماهنگی است؛ بر ضد قدرت میباشد: (رستم و سهراب). ه
فرهنگ ایران، قدرت را مشروط میسازد. داستان رستم و سهراب استوار بر مفهوم « اندازه » است. مفهوم« اندازه» درفرهنگ ایران که به معنای « همآهنگی » است، برضد « قدرت » میباشد. مشروطیت،همآهنگ بودن همه نیروهای اجتماع باهمست «اندازه» ، معنای « همآهنگی یا هارمونی» دارد. خدای ایران ،« بهمن» ، اصل همآهنگی است نه خدایِ قدرت. فرهنگ ایران،استوار بر ایده « همآهنگی یا اندازه » است. اصل همآهنگی ، استوار بر وجود « کثرت »، و برضد تمرکز و انحصار قدرت ، در یک جا ودریک شخص ودریک خدای. واحد است. مفهوم « کمال» در ادیان ابراهیمی در تضاد با مفهوم « اندازه » در فرهنگ ایرانست. کمال در ادیان ابراهیمی ، بی اندازگی علم وقدرت است. در فرهنگ ایران ، چیزی کاملست که همآهنگست. بهمن که اصلِ اصل انسان و جهانست ، گوهر اندازه یا همآهنگیست

چشم رستم و چشم افلاطون: سپیده دم پیدایش فردِ آزاد و مستقل در فرهنگ ایران: شماره 1
ایرانی، دنبال خورشید در فراسوی جهان وخود نمیگشت. ایرانی، بدنبال آن بود که چشم خود را در همین گیتی،
تبدیل به« خورشید» کند
چشم رستم در غارتاریک جهان ، تبدیل به خورشید میشود. چشم رستم در زندگی در گیتی ، هم سرچشمه روشنائی، و هم سرچشمه بینش است اونیاز به رهبر و راهنما و نجات دهنده ندارد
چشم افلاطون ، پس از نجات از غارتاریک، میتواند کم کم خورشید را در خارج از غار بببند، و با روشنی خورشید درخارج ، واقعیات را ببیند .افلاطون ،درغار(= درجهان)، فقط سایه واقعیات را می بیند و نیاز به رهبر و راهنما ونجات دهنده، از تاریکی واز سایه ها دارد

چشم رستم و چشم افلاطون: رستم به درون غارتاریک میرود، تا به بینش برسد: شماره 2
و افلاطون از غارتاریک میگریزد، تا به بینش برسد؟ دوتجربه متضاد انسان از تاریکی و روشنائی
ما اسیر مفهومی تنگ، ازروشنائی وتاریکی هستیم وسراسر فلسفه زندگی ، براین مفهوم، بنا میشود
چرا رستم،« جام جهان بین» را در تاریکی غارمی یابد ؟ چرا رستم ، سرچشمه روشنگری جهان را درتاریکی مییابد؟
مفهوم « خرد » در فرهنگ ایران، استوار بر «پیدایش روشنی از تاریکی» است
خرد، اندیشیدن برشالوده« دلیری درآزمودن درتاریکی» است. چرا افلاطون ، که بنیادگذار فلسفه باختر است، از غارتاریک میگریزد ؟
بریدن روشنی از تاریکی درالهیات زرتشتی. چرا ، الله ، نورالسموات والارض است؟ پیدایش مفهوم « روشنگری و روشنفکری »، و تضاد آن بامفهوم « خرد » در فرهنگ ایران چرا « تاریخ » ، همان واژه « تاریک » است ؟
چرا آب حیات در تاریکیست ؟

اینکه ما به روشنفکر (= منّورالفکر) بودن افتخارمیکنیم ، اینکه دوره روشنگری را در باختر میستائیم ، اینکه الله، خود را نور السموات و الارض میداند ، اینکه گرانیگاه فلسفه در آگاهبود، و بر« عقل روشنساز» گذارده میشود ، اینکه محمد در قرآن ظلمت را ظلم ( رستم ) میداند، و کافر( کافر میان عرب ، به معنای کشاورز بوده است که تخم را در زمین تاریک میکارد، تا بروید و روشن شود ) ، ظالم است، و اینکه در قرآن، انسان برغم پیمان ایمان با الله که نور است، ظلوم و جهول میماند ، اینکه در الهیات زرتشتی ، جایگاه اهریمن تاریکیست، و جایگاه اهورامزدا ، روشنی است ، اینکه دکارت ، معیارحقیقت را « روشنی و وضوح » میداند...... ، همه و همه ، از یک برداشت ویژه، از تجربه انسان از تاریکی و روشنائی، سرچشمه .میگیرند ، و درست فرهنگ ایران ، استوار بر برداشت دیگری از تجربه تاریکی و روشنی هست

چرا مفهوم « کاروعمل» در فرهنگ ایران بنیادِ « حکومتِ نو آور » و « حکومتِ نو شونده » است
. چرا فرهنگشهر،استوار برمفهوم ویژه ای از« کاروعمل» است
فریدون فرّخ ، فرشته نبود ز مشک و زعنبر، سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکوئی تو داد و دهش کن ، فریدون توئی
همه میتئوانند با دادو دهش ، فریدون بشوند . کار و عمل انسانی ، راه ِ به هر مقامی را میگشاید .هر مقامی در اجتماع ، برای همه باز و گشاده است . انسان و جامعه ای و حکومتی ، نو و مدرن است ، که عملش ، تغییر بدهد . عمل و کردار، در فرهنگ ایران ، یک « دهش » ، یک « ا فشاندن خود از گوهرش » هست

تراژدی مهر و داد یا تراژدی ایرج و فریدون (ايرج و فريدون). ه
خرد، هنگامی به اندیشیدنِ بنیادی انگیخته، و در اندیشیدنِ بنیادی آزموده میشود که در بُن بست تضاد ها قرار میگیرد . بهمن، که خردِ به باشد، همیشه در« میان» است. بهمن ، اصل میان است . هم میان هر انسانیست، هم میان انسانهاست . هم میان خردهاست ، هم میان اضداد است. بهمن ، همیشه میان اضداد است تا آنها را در همآهنگسازی باهم آشتی بدهد. خرد ژرف بهمنی، هنگامی بسیج میشود، و در« سروش»، راز خود را آشکار میسازد که میان ارزشهای متضاد باهم ، که با هم نیز گره کور خورده اند، قرار گیرد. خرد، تا سکون و درنگ دارد ، میتواند اندوهگین و یا متعالی باشد، ولی در این حالت، با تراژدی، کاری ندارد . خرد، هنگامی طوفانی شد و به تزلزل افتاد، با تراژدی کار دارد . خرد، هنگامی در سکون و درنگ میاندیشد که ارزشهای بنیادی زندگی، در تنش و کشمکش باهم نیستند

راستی و مستی
چرا در فرهنگ ایران « بینش ِشاد که همان خوش بینی است » ، ه
مستی و دیوانگی و سرخوشی و آبستنی خوانده میشد ؟ مستی یا دیوانگی یا سرخوشی یا آبستنی،همان بینش شاد و خندان است
ازآن رو پاکبازان را صفاها با« می لعل» است …که غیر از« راستی » ، نقشی درین جوهر نمیگنجد…حافظ
هومان یا بهمن ، که « اصل خرد وخنده وبزم » است ، «اصل آبستنی» است که درتاریکی هر جانیست ، واصل زاینده کیهان و انسانست
مست ، راست است . حقیقت، در مستی پیدایش می یابد . این اندیشه ، ریشه ژرف در فرهنگ ایران دارد، وبه هزارگونه عبارت بندی شده است . مثلا اسدی طوسی ، گرشاسپ نامه را با این آغاز میکند که جمشید در گریز از ضحاک، ودر پنهانی ، گمنام به زابلستان میرسد:
چو جمشید در زابلستان رسید......... بشهر اندرون ، روی رفتن ندید
خزان بد، شده زابر و وزبادتفت ...... سرکوهسار و زمین زرّ بفت
کشیده سرشاخ میوه بخاک .......... رسیده به چرخشت ، میوه زتاک
گل از باده ارغوانی به رشگ ..........چکان ازهوا ، مهرگانی سرشگ
رزان دید بسیار بر گرد دشت ....... برآن جویبارو رزان، برگذشت

پائیزیا خزان ، فصل « انگورچینی » و گرد آوردن رز، و بردن آن به چرخشت،و لگدمال کردن و سائیدن (ساویدن) و صاف کرد افشره انگوربوده است ، چنانچه منوچهری گوید

انسان، وجودی که درپوست خودش نمیگنجد. انسان، زهدان سیمرغست
چرا در فرهنگ ایران با روئیدن ِ گوهرخود انسان، بینش به حقیقت پیدایش مییابد ؟
تفاوت « عقل اسلامی و یونانی » با « خرد ایرانی »
مرغ شگرفی و من ، ضعیف ستمکش ........ درخور تو هیچ آشیانه ندارم
عشق تو بحریست ، من که قطره آنم........... طاقت آن بجر بیکرانه ندارم
درجبس کون بی تو، پیوسته می تپم من ....... سیمرغ قاف عشقم ، برگ قفس ندارم ...عطار
اینجاکسیست پنهان، همچون خیال دردل........ اما فروغ رویش ، ارکان من گرفته .... مولوی

با پیدایش زرتشت ، گرانیگاه فرهنگ ایران ، متزلزل شد . زرتشت، «اهورامزدا» را گرانیگاه سرودهای خود کرد . درحالیکه گرانیگاه فرهنگ ایران پیش از زرتشت، « بهمن یا هومان » بود . باربد ، نام لحنی را که برای روز دویم ماه، که روز بهمن است ساخته ،« آئین جمشید» نامیده است . این بدان معناست که بهمن ، آئین یا دین و یا اصل بینش ِ جمشید بوده است . و همه ضدیت موبدان زرتشتی و تهمت زنیهای به جمشید ، و توبه نامه سازی برای او ، و سرباز زدن جمشید ازپذیرفتن پیامبری از اهورامزدا ، همه تحریفاتیست که موبدان، دراثر همین اختلاف، درمتون اوستا و پهلوی داده اند . « وهومن، یا هومان » ، اندیشه ایست که برپایه تجربه « آفرینش از روئیدن و زائیدن » پیدایش یافته است

درفرهنگ ایران هیچکس ، حقانیت به رهبری و پیشوائی و رسالت و نبوت و مظهریّت ندارد
حافظ و مولوی ، دوچهره « خِضر» یا « خرد شاد » ، در فرهنگ ایران هستند
فرهنگ ایران خدارا « اصل یا تخم جویندگی » میدانست نه « انبار کل معلومات »
درفرهنگ ایران،خدا،خودش،خودش رامیجوید ودرجستجوی خود است که پیدایش مییابد، وروشن میشود
هنگامی« دانه » ، «سبز» میشود، یعنی خرّم وخندان میشود،«دانائی» میشود. دانائی ، خضر ِ خندان است

رفیق خضر خرد شو ، بسوی چشمه حیوان ....... که تا چو چشمه خورشید روز، نورفشانی ..... مولوی
آنچه را سده ها ، مسئله « جستجوی حقیقت » مینامند ، در فرهنگ ایران ، همان مسئله « جستجوی آب » بوده است . چون فرهنگ ایران ، انسان را تخمی میدانست که هنگامی با « آب ، یعنی با شیره وافشره چیزها وپدیده ها » بیامیزد ، آنگاه میروید، و « سبز= خضر» میشود ، و این رویش و سبزشدن ، هم « بینش حقیقت چیزها » است، و هم « زندگانی کردن در گیتی و با گیتی » است، و هم « شاداب و ترو تازه و سرسبز شدن » است . مقصود از « آب، یا آب حیوان، یا آب حیات، یا آب زندگی » ، شیره و جوهر هر چیزی در جهان بود ، نه مفهوم تنگ و محدود ی که امروزه ما ازمفهوم « آب» داریم .« آب» در .فرهنگ ایران ، افشره همه جانها، یا شیره جانان بود

عارفِ مطرب= روان ِانسان= زُهره ….. زُهره = رام دخترسیمرغ .. بینشِ شادی آفرین
( خرد شاد وخندان )
شاها زبهر جانها ، زُهره فرست ، مطرب... کفو سماع جانها ، این نای و دفّ ِ نر ، نی ... مولوی
( شاه ، دراصل نام سیمرغ بوده است )
برای مولوی ، بینش و شناخت ، باید شادی آفرین و طرب انگیزباشد ، و همچنین ، شادی یا طرب ، باید ، بینش آفرین باشد
بازگو آن قصه ، کوشادی فزاست .... روح را قوتی و، دل را جانفزاست
این آمیزش جداناپذیر« بینش با شادی» ، یا « عرفان با طرب » ، همان تصویر « سبزی و روشنی » یا « تری و تازگی + بینش » در فرهنگ ایرانست . در بندهش ، بخش دوم ، پاره 22 رد پای این اندیشه، بجای مانده است ومیآید که اهورامزدا « او کیومرث را با گاو از زمین آفرید . اواز روشنی و سبزی آسمان ، نطفه مردمان و گاوان را فراز آفرید .. » . کیومرث درالهیات زرتشتی ، نخستین انسان است، و گاوان ، مقصود همه جانداران بی آزار ند . سبزی ، پیدایش در تری و تازگیست .هربذری در ترشدن ، سبز و پیدا ، یا به عبارت دیگر، روشن میگردد . وهرچه پیدا شد ، روشن میگردد و میتوان آنرا دید اینست که بینش واندیشه در فرهنگ ایران ،همیشه با تری و تازگی و سبزی کار دارد

سروش، یا« خردِ هنگام اندیش» چه تفاوتی « فرصت طلبی» با « هنگام اندیشی » دارد؟
« نگاهی به فلسفه زمان، واینکه چگونه« محتوای اخلاق وسیاست» را معین میسازد
چرا ایرانیان با آمدن اسلام،« فرصت طلب» شدند ؟
سروش ، که نام دیگرش « گوش + سرود خرد » بوده است ، گوش به سرودی میداده است که درژرفای هستی انسان ( بُن انسان = سه مینو= منتره ) نواخته میشده است، و این سرود و بانگ و آهنگ و ترانه را « به هنگام »، تبدیل به « واژه و بینش و سخن و اندیشه » میکرده است . سروش ، ترجمان « آهنگ ، به سخن » ، « موسیقی، به فلسفه » ، « عشق، به حکایت وافسانه و داستان » بوده است . سروش ، گوش به سرود ، گوش به « رام = زُهره = ونوس» میدهد که فطرت و گوهر انسانست . رام ، هم سرود و ترانه ( = زم = زما = سماع ) است ، و هم باده نوشین است . رام ، هم باد یا موسیقی ، یا دمیست که ازنای ، برون میآید، و هم افشره نای است . از اینرو واژه « باد » و « باده » ، ازیک ریشه بوده اند . به همین علت رام ، هم باده است، و هم سرود و موسیقی و آهنگ و آوازو شعرورقص است

سروش، فطرتِ هر ایرانیست چرا ، رومیها ، به سروش ، « پارسی »، یعنی «ایرانی » میگفتند ؟
چرا ، تنها خدائی که برغم غلبه اسلام درایران پایدار باقی ماند ،« سروش » بود؟
فرهنگ و سرزمین ِ « ُگل و بُلبل » گل ، سیمرغ ( خرّم = هُما=ارتافرورد)است
بُلبل ، سروش است رام = هدهد
گه چون نسیم با گل ، راز نهفته گفتن ..... گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن
در« راه عشق » وسوسه اهرمن بسی است .... پیش آی و گوش دل ، به « پیام سروش » کن
بیا که دوش به مستی ، سروش عالم غیب ..... نوید داد که عامست فیض رحمت او ، حافظ

پس از غلبه دین اسلام، که « هوّیت عرب » را پدید آورده بود ، واین هویت را باایدئولوژیش ، برسایر ملل تحمیل میکرد ، تا همه ملل را« عرب » بسازد ، نام همه خدایان ایران ، کم کم از ذهنهای ایرانیان ، زدوده شدند ، ولی « سروش » در ادبیات ایران و در قلب ایرانیان ، پایدار ماند .عرب سازی ملت ایران ، ناکام ماند ، چون با تحمیل « شریعت اسلام » ، « فرهنگ ایرانی ، درگوهرش ، سروشی ماند » .گوهرسروشی ، ضدجهاد دینی و ایدئولوژیکی و عقیدتی است . گوهرسروشی ، پذیرش اصالت بینشی انسان است . این بود که به قول عطار، که شریعت، بهر تن است ،و حقیقت ، بهر دل است ، خلاء میان شریعت و«حقیقت ، که فرهنگ سروشی می باشد » ، در ایران، همیشه بجای ماند . وجود ِایرانی ازآن پس ، از میان ، دو شقه کرده شد ، وریا و نفاق، جزو ضرورت زندگی او گردید . ولی نه تن ، بریده از دلست ، و نه ظاهر اسلامی ، بریده از باطن سروشی ایرانی است. این تنش و کشمکش و ستیزش ، دوزخی هست که ایرانی میکوشید ازآن بهشت بسازد

درفش کاویان، یا درفش خردِ سامانده ِانسان ، ودرفشِ خردِهم ُپرس و درفش مهروداد
(برضد قدرت(= میثاق بر پایه قربانی خونی
درفش سرپیچی ملت،رویاروی هرحکومتیست، نه درفش حکومت است ، ونه درفش شاه است
حکومتها و شاهان با افراشتن درفش کاویان حق ملت را به سرپیچی ِ ازخود، نابودساخته اند
درفش کاویان، حقانیت به نظمی میدهد که از آمیختن خردهای مردمان، پیدایش یابد

هرنظمی جزاین ، حکومت بیداداست وملت حق دارد برضدآن انقلاب کند
خرّم= فرّخ= گُش= کاوه= خواهنده داد ودهندهِ داد
ما امروزه ،نه تنها با بازپس گیری« حقهای بنیادی» خود کار داریم ، بلکه با بازپس گیری« نمادهای این حقهای غضب شده» نیز کار داریم . درفش کاویان ، درفش ایستادگی در برابر حکومتها و شاهان، و سرپیچی ملت از حکومتها و شاهان و خدایان بوده است . ضحاک ، همان میتراس ( که زرتشتیها به غلط آنرا میترا مینامند ) خدای بزرگ ایران بوده است . ملت ایران با این درفش، برضد خدائی برخاست که پیمان یا میثاق را برشالوده قربانی خونی میگذاشت ، و درست زرتشت برضد این خدا برخاست .قربانی خونی ، نماد آزار خرد و جان بوده است ، و این در فرهنگ ایران ، اصل بیداد است . این درفش را ملت موقعی حق دارد برافرازد ، که برضد هرگونه بیدادی برمیخیزد . حکومتها و شاهان ، با افراشتن این درفش ، همانند موبدان ، در راه غصب حق ملت به سرپیچی ، گام برداشته اند . هیچ حکومتی و هیچ شاهی و هیچ رئیس جمهوری حق ندارد این درفش را برافرازد ، چون این کار ، پایمال کردن حق بنیادی اجتماع و ملتست . شیر و شمشیر (یا تیغ و خنجرو دشنه )، اینها نمادهای میترابودند که ویژه ارتش و شاه بود . همچنین ، خورشید که نرینه ساخته شده بود ، نماد میتراس یا مهراس یا مرداس شده بود ، ولی خورشید در آغاز ، مادینه ( خورشید خانم ) و نماد ارتا و یا خرّم بود . دراین نماد تاریخی که درفش کاویان باشد ، فرهنگ سیاسی و اجتماعی ملت باقی مانده است . دراین نماد ، ملت، علیه شاه و حکومت و خدا ، فریاد دادخواهی میکرده است . بکاربردن این نماد از سوی ِ حکومت و شاه ، چیزی جز خفه کردن بانگ داد، برضد بیداد نیست . درفش کاویان ، نشان افراشتن « خرد همگانی، به کردارِ شالوده جهان آرائی » بوده است، و بیداد را ، پایمال کردن« آزادی خرد در اندیشیدن» میدانسته است

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي در باره فرهنگ ايران

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 


home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure