Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

براي ورود به قسمت دوم از مولوي اينجا کليک کنيد

براي خريد دي وي دي ها ي بسيار گرانبهاي پرفسور جمالي در مورد فرهنگ ايران، اينجا کليک کنيد

سخنرانيهاي اخير در مورد مولوي

سخنراني يک: عقل خشک و رابطه آن با خشم و خشونت

سخنراني دوم: در مورد صنم و منظور مولوي از صنم

 

کتاب: آزادي، حق انتقاد از اسلام است

مقالاتي از پروفسور جمالي در مورد مولوي در ارتباط با فرهنگ ايران
قدری خلاصه نویسی در اینجا شده ولی برای خواندن کل مقاله روی موضوع آن کلیک بزنی

گفتار اول درباره مولوي؛ چرا انسان ، نای ِ خود نواز است ؟
مولوی بلخی « مطربِ معانی » یا « رام » ، که درعربی همان « زُهره » است. خدای شناخت ِ شادی آفرین میباشد
بشنو این نی ، چون حکایت میکند ازجدائیها ، شکایت میکند
این نای است که شکایت از جدائی از نیستان میکند . نیستان ، جای خود روئی است . البته آنچه دراین آشکار ، پنهانست ، اینست که این آهنگ موسیقی است که مایه کتاب ، مایه اندیشه ها و مایه حالات است . این آهنگ و نواست که شعر میشود ، که اندیشه میشود ، که گفتار میشود. در ادبیات ایران در دوره چیرگی اسلام، این تصویر، یک تصویر استثنائیست. واین استثنائ ، درست مانند صخره سنگیست دریک دشت هموار تنها مانده، که حکایت از کوهستانی بسیار دور میکند که ازآنجا باسیل کنده شده و بدینجا افکنده شده است. این تصویر استثنائی در فرهنگ ایران ، مارا بدان مینگیزد که درپی آن، به جستجو برخیزیم و ببینیم که این تصویر ، ازکجا میآید ؟ از کجا ، کنده و بدینجا افکنده شده است . آیا این تصویر ، پیشینه ای درفرهنگ کهن ایران داشته است ؟ درست کشش فوق العاده این تصویر بر روان ایرانیان ، بیان چنین پیشینه ایست . در این شعر، دو مسئله بنیادی طرح میشود . یکی اینکه انسان، همانند یا خود نای است، ودیگر آنکه، با بانگ نای، یک شاهکار اندیشگی=ادبی=عرفانی= فرهنگی آغازمیشود

گفتار دوّم درباره؛ مولوی بلخی؛ بانگ ِ ناي يا بانگِ پرِ هُماي
درفرهنگ سیمرغی ، به « انسان بطورکلی » ، « نای » گفته میشد. واژه « اووز» ، و « اَز » که نی باشند ، به معنای « انسان» و « من » بودند . انسان ، با « نای » خواندن خود ، خود را همگوهر خدا میدانست . نام خدا نیر « نای ِ بِه » بود که همان سئنا یا سیمرغ باشد ، و نام دخترش ، که درعربی ، زُهره خوانده میشود ، و در یونانی « افرودیت » میباشد ، « رام جید » است، که به معنای « رام نی نواز » است


گفتارسوم درباره مولوی بلخی: خدای مولوی کیست ؟
زُهره = رام: مولوی، زُهره را که « رام » باشد ربّ العباد میخواند: روش ِ« شطرنجی اندیشی ِ» مولوی
گوهرخدا ، از دید مولوی ، هم طربساز وهم دایه است . این اندیشه به همان تصویر« نای » باز میگردد ، چون نی، از سوئی شیره و افشره و نوشابه دارد، که به اندیشه « دایه » میکشد ، و آواز و بانگ و نوای نی ، به اندیشه طربساز میرسد . خدا ، اصل یا بُن جشن سازیست، و خدا ، اصل زایاندن ( مامائی ) و پروردن است

گفتار چهارم: با باختن ِخود ، جهان را آفریدن
درباختن ، بُردن: خدا میبازد ، تا جهان ببرد
خنک آن قماربازی ، که بباخت هرچه بودش ….بنماند هیچش ، امّا ، هوس قمار دیگر
تفکرعرفا و بویژه تفکر مولوی را، بدون درک« اندیشه باختن»، « اندیشه مات شدن»،نمیتوان دریافت.ازدیدگاه عقل یا راسیونالیتهrationality ، « باختن »، بد است ، و بُردن ، خوبست . کسی که میبرد ، عاقل است . انسانی عاقل است که ببرد ، وهمیشه سود بکند ، همیشه ازدیگران بگیرد و بستاند و برآنچه دارد ، بیفزاید . بقول مولوی :
تفکرّ ، از برای بُرد باشد .......تو سرتاسر همه ایثارگشتی
این تفاوت خرد با عقل است . اینها تفاوت مفهوم کردارنیک و گفتارنیک و اندیشه نیک ، با « عمل ثواب دار» میباشد . انسان ، عمل خوب میکند ، نه برای آنکه در آخرت ، ثواب دارد ، نه برای آنکه در ازایش غرفه ای درجنت باحورو غلمان خواهد داشت ، بلکه چون خودش در باختن خودش درعمل ، شاد میشود . عمل ازاو میزاید . او جشن زایش عمل خودرا میگیرد ، جشن زایش اندیشه خودرا میگیرد

عارفِ مطرب= روان ِانسان= زُهره ….. زُهره = رام، دخترسیمرغ .. بینشِ شادی آفرین
( خرد شاد وخندان )
شاها زبهر جانها ، زُهره فرست ، مطرب... کفو سماع جانها ، این نای و دفّ ِ نر ، نی ... مولوی
( شاه ، دراصل نام سیمرغ بوده است )
برای مولوی ، بینش و شناخت ، باید شادی آفرین و طرب انگیزباشد ، و همچنین ، شادی یا طرب ، باید ، بینش آفرین باشد
بازگو آن قصه ، کوشادی فزاست .... روح را قوتی و، دل را جانفزاست
این آمیزش جداناپذیر« بینش با شادی» ، یا « عرفان با طرب » ، همان تصویر « سبزی و روشنی » یا « تری و تازگی + بینش » در فرهنگ ایرانست . در بندهش ، بخش دوم ، پاره 22 رد پای این اندیشه، بجای مانده است ومیآید که اهورامزدا « او کیومرث را با گاو از زمین آفرید . اواز روشنی و سبزی آسمان ، نطفه مردمان و گاوان را فراز آفرید .. » . کیومرث درالهیات زرتشتی ، نخستین انسان است، و گاوان ، مقصود همه جانداران بی آزار ند . سبزی ، پیدایش در تری و تازگیست .هربذری در ترشدن ، سبز و پیدا ، یا به عبارت دیگر، روشن میگردد . وهرچه پیدا شد ، روشن میگردد و میتوان آنرا دید اینست که بینش واندیشه در فرهنگ ایران ،همیشه با تری و تازگی و سبزی کار دارد


درخانه، یا در « بُن عشق » همیشه موسیقی نواخته میشود
زِهره و ماه ( = سیمرغ ) ، خواجه چرخند
این خانه که پیوسته درو بانگ چغانه است ….. ازخواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است ؟
این کدام خانه است که درآن ، همیشه چغانه نواخته میشود ؟ این را ازخواجه بپرسید . این خانه کجاست؟ و این خواجه کیست ؟ پاسخ به این دوپرسش ، در چند بیت دیگر، از همین غزل ، داده میشود .
این خواجه چرخ است ، که چون زُهره و ماه است … وین « خانه عشق » است که بیحد و کرانه است
خواجه چرخ ، چون زُهره و ماه است . زُهره ، همان « رام جید » ، یا « رام نی نواز» است ، و ماه در فرهنگ ایران ، نخستین پیدایش « هومان یا بهمن» بود ، وماه ، سه صورت گوناگون داشت . یکی « هلال ماه » بود که اینهمانی با رام داشت ، و نامش در سانسکریت ، « رام چندرا یا چندرا راما میباشد . البته این « چندره » ، به شکل « جندره » دراشعارمولوی آمده است ، و دراین اشعار، بیان یکی از ابزار موسیقی است :
ای مه وای آفتاب ، پیش رخت مسخره …… تا چه زند زُهره آینه و جندره
( آینه هم دراینجا ، ابزار موسیقی است ) . صورت دیگر ماه ،« ماه پُر» است که « بهرام » بود ، و بالاخره صورت سوّم ، سیمرغ یا ارتا فرورد بود، که اصل و جمع این دو ( بهرام و رام ) شمرده میشد
خود همین نام چغانه = چقانه ، بهترین ردپا ، برای رسیدن به تصویر نخستین آفرینش هست . کعبه هم در اصل ، خانه عشق ورزی این دو خدا بوده است ، که سپس با نامهای « اساف و نائله » ، زشت ساخته شده اند ، و گفته اند که آنها مرد و زنی بوده اند که در خانه کعبه زنا کرده اند . کعبه ( کاب = قاب = نی ) هم دراصل ، خانه عشق ورزی اصل نرینه و اصل مادینه جهان بوده است . بُن جهان ، که همآغوشی بهرام و سیمرغ ، یعنی اصل عشق بوده است ، جایگاه زناکاری شده است ! اینست که مولوی به حج رفتگان میگوید :
ای قوم به حج رفته ، کجائید کجائید .... معشوق همین جاست ، بیائید بیائید
در میان هرانسانی ، این سیمرغ و بهرام ، بُن اوهستند .
گرصورت بیصورت معشوق ببینید …… هم خواجه و هم خانه وهم کعبه شمائید
ده بار ازآن راه بدان خانه برفتید ........ یک بارازین خانه برین بام برآئید
این بهرام و سیمرغ ، دربُن هرانسانی خانه دارد و کعبه اصلی است . بُن هرانسانی ، همان یانه یا خانه کعبه است
خواجه ، همان معنای « هرم افرودیت » یا « جفت آفرید » را داشته است که اصل آفریننده و مبدع و نو آور بوده است
این خواجه چرخست که چون زهره و ماه است ……. واین خانه عشق است که بیحد و کرانه است
در اینخانه،دراین بُن زاینده انسان هست که بُت، یعنی سیمرغ وبهرام هست
این صورت بُت چیست ؟ اگر خانه کعبه است ؟ ……….. وین نور خدا چیست ؟ اگر دیر مغانست
این برای مسلمانان بود که سئوال انگیزبود که در خانه کعبه ، در خانه عشق ، در خانه آباد ، چگونه میتواند خانه عشق بهرام و سیمرغ باشد ؟
این برای موءمنان به الله ، الاه خالق واحد بود که نمیتوانستند باورکنند که در دیر مغان ، در « درمهر » ، نور خدا هست
گنجیست درین خانه ، که درکون نگنجد…… این خانه و این خواجه ،همه فعل بهانه است
خاک وخس این خانه ، همه عنبر و مُشک است ( مشک ، عطرسیمرغ ) … بانگ دراین خانه ، همه بیت و ترانه است
وقتی بانگ در این خانه ، همه بیت و ترانه است ، پس سراسر خانه ، لبریز از بیت و ترانه است . خانه و طربخانه و سرود خانه ، جشنگاه ، بزمگاه ، کانون بزم است .
نه سماعست نه بازی ، که کمندیست الهی ……. منگر سست به نخوت تو درین بیت و ترانه
عشق ورزی نخستین دربُن زمان و جهان و انسان است که یان ، یا خانه آباد یا آبادیان باشد
براي خواندن کامل مقاله بر روي تيتر کليک کنيد

« بینش » ، دیدن زیبائی ِخود است یا بسخنی دیگر « بینش » ، زایانیدن خدا ازخود است
چرا مولوی میگوید که « بینش ، کشف حُسن یا زیبائی خود » است . چرا میگوید بینش ، کشف زیبائی خداست ؟ چرا « دین » برای مولوی و عرفا ، چیزی جز دیدن روی زیبای خدا درخود ، نیست ؟ چرا به معقول و منقول ، وآنچه سُنت و آموخته هایند ، اهمیتی نمیدهند ، و اصل « دین » را که در فرهنگ ایران ، به معنای « بینش زاده از خود » است ، « دیدن چهره زیبای خدا » میدانند، که از وجود خود انسان ، میزاید . چهره خدا ، اصل و سرچشمه زیبائی است ، و او در جستجوی دیدن اصل زیبائی است . «بینش حقیقی» را ، کشف اصل زیبائی ، و دیدن اصل زیبائی ، و عاشق شدن به اصل زیبائی میداند ، نه ایمان به یک آموزه و شریعتی . البته این اندیشه ، چنانچه دیده خواهد شد ، بنیاد پدیده « دین » یا « بینش » ، در ایران بوده است . آنچه امروزه ، از مفهوم « دین » فهمیده میشود، و ازآن بحث میگردد و ادیان یهودی و عیسوی و اسلام را مشخص میسازد ، درفرهنگ ایران ، دین شمرده نمیشود . دین در فرهنگ ایران ، دیدن مستقیم و بیواسطه ِ روی زیبای خدا با چشم خود است . مولوی این اندیشه را درغزلی برزبان شعیب می نهد . پدر زن موسی عمران ، در قرآن ، پیغمبر خوانده میشود . آیه 26/176 درقرآن ( کذلک اصحاب الایکه المرسیلین ) اشاره به اوست . حافظ گوید:
شبان وادی ایمن گهی رسد بمراد ........ که چندسال بجان خدمت شعیب کند

گفتار هشتم (مولوي): بُن ِهستی ، آمیزش است اولویّتِ « عشق» بر « هستی» جهان آرائی، برپایه مهر
نفس ُکلّ وهرچه زاد از« نفس کل» همچوطفلان با پدر آمیختند
خیروشروخشک و تر ، زان هست شد کزطبیعت ، خیروشر آمیختند
« گیتی ازآب سرشگی ساخته شده است» ............ دربخش سیزدهم بندهش

جانم به چه آرامد ، ای یار ؟ به آمیزش ....... صحت به چه دریابد بیمار ؟ به آمیزش
زیرا که به آمیزش ، یک خشت شود قصری ..... زیرا که شود جامه ، یک تار ، بآمیزش ..... مولوی بلخی

ازیک خشت ، با آمیزش ، نه تنها خانه و قصر، بلکه شهر ومدنیت میشود . تارو پود، با آمیزش باهمدیگر ، جامه و کرباس میشوند . جامه و کرباس در فرهنگ ایران ، نماد « مهر » است . هدیه دادن جامه خود به دیگری ، نشان اوج مهرورزی بوده است . ازاین رو فردوسی ، دین را ، کرباسی میخواند که انبیاء نوری درتلاشند تا ازهم پاره کنند و نمیتوانند . به همین علت ، نخستین خویشکاری جمشید در اصل در روایت شاهنامه ، اندیشه کردن در باره جامه بوده است
دگر پنجه ، اندیشه جامه کرد ........ که پوشند هنگام بزم و نبرد
زکتّان ابریشم و موی و قز........ قصب کرد پرمایه دیبا و خز
بیآموخت شان رستن و تافتن .........بتار اندرون ، پود را بافتن
چو شد بافته ، شستن و دوختن .......... گرفتند ازو یکسرآموختن
چو این کرده شد ، ساز دیگر نهاد ....... زمانه بدو شاد و او نیز شاد

اینکه درشاهنامه ، به جمشید نسبت داده میشود که او نخست ، آلت جنگ ازآهن ساخته است ، یک اندیشه میترائی است که به داستان افزوده شده است. با نسبت دادن نخستین کار به جمشید که اودرآغاز، آلت جنگ میسازد ، میترائیان به عبارت میآورده اند که فطرت انسان و اجتماع و جهان ، نبرد و جنگ جوئیست . درگذشته ، با تغییر دادن « نخستین عمل » در اسطوره ، فطرت انسان و اجتماع را به کلی تغییر میداده اند . این اسطوره ها ، درهردوره ای تغییر داده شده اند ، تا افکارخود را، در همان اسطوره کهن ، به عبارت آورند . «الاه » در ادیان ابراهیمی ، از پشت پرده ، حرف میزند . خدا ، در فرهنگ ایران ، از پشت پرده امر به خلق نمیدهد ، بلکه خودش ، تبدیل به « صورت = چهره » تازه میشود . اینست که برای تغییر اندیشه ها و مفاهیم ، نخست ، صورت را تغییر میداده اند . تاروپودشدن ، نماد مهرورزیست . فرهنگ ایران ، نقش ِ «جشن » را ، تاروپود شدن انسانها در اجتماع میدانست . جش ، از افراد ، یک جامه میساخت ، و آنهارا به هم میبافت . موسیقی مانند شراب ، انسانها را باهم میآمیخت
چنانک ابر ، سقای گل و گلستانست ........ رباب، قوت ضمیرست وساقی الباب

گفتار نهم: درمیان کوی،بانگِ دُزد خاست
ما امروزه چون از دیدگاه پیشرفت صنعتی و اقتصادی ، از همه دوره ها برتریم ، میاندیشیم که ، پس در همه گستره های تجربیات انسانی ، به همانسان برتریم . پیش فرض این اندیشه، آنست که صنعت و اقتصاد ، معین سازنده گستره های دیگر تجربه هایند، که پیش فرضی بیش نیست. با چنین غروری که از پیشرفت صنعتی و اقتصادی خود داریم ، طبعا سراسر تجربیات گذشتگان را، در همه زمینه ها، خوار وناچیز و پسمانده میشماریم ، و مُهر ِخرافات برآنها میزنیم . برتری صنعتی و اقتصادی، که فقط در یک گستره رویداده ، چنین حقی را به ما نمیدهد ، ودادن چنین حقی به خود ، و خرافه ساختن و کودکانه ساختن همه تجربیات انسانی در تاریخ و پیش از تاریخ ، یک خرافه نیرومندِ تازه است . خرافه ، چیزی نیست که فقط در گذشته ساخته شده باشد

گفتار دهم: مولوی بلخی رستاخیز ِ« رام » ، فرزند سیمرغ خدای موسیقی و رقص و شعرو شناخت
فرهنگ ایران ، استواربراولویتِ « اصل عشق » ، وبرضد اولویتِ « اصل ایمان » است
عشق ، نباید تابع « ایمان » گردد. ایمان به هر رینی ،نباید انسانرا ازعشق بازدارد
فرهنگ ایران ، فرهنگِ« فراسوی کفرودین»، یافرهنگ ِ« فراسوی ایمانها »ست
شریعت اسلام ، استوار برایمانیست برضد کفر. ایمان به غیراز آموزه خود را ، کفر وباطل میداند
فرهنگ ایران، بیش از شش هزارسالست که پیامی بس مردمی و جهانی داشته است ، که در دوره چیرگی ساسانیان، ازموبدان زرتشتی ، سرکوب و تاریک ساخته شد ، و با آمدن اسلام ، به تاریکیهای ضمیر، رانده شد ، تا آنکه گوشه ای ازاین فرهنگ ، باز در عرفان ( در عطارومولوی ... ) و در رندی حافظ و در حماسه پهلوانی فردوسی ، عبارت بندیهای گوناگون خودرا یافت . این پیام مردمی و جهانی فرهنگ ایران ، در اسلام ، که اصطلاحات متضاد کفر و دین ( یا کفر و ایمان ) را آورده بود ، از نو در اصطلاح « وراء کفر و دین» ، یا« فراسوی کفر و ایمان » بیان گردید

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 


home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure