خواننده: استاد شهرام ناظري

آب حیات عشق
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن .................. آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو .......... جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو ............ شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

شعر از مولوي

اگرکفراست، اگر اسلام، بشنو .... تو یا نورخدائی؟ یا خدائی
واژه جان
اینجان ِ دیگریست که رفتارو شیوه اندیشیدن مرا با او مشخص میسازد، نه مسلمان ویهودی و زرتشتی و بودائی بودنش، نه انگلیسی و ترک و عرب و چینی بودنش، نه کارگر و سرمایه دار بودنش، نه شاه و گدا بودنش، نه زن و مرد بودنش

اگربخواهیم سراسر ِ فرهنگ ایران را دریک واژه، خلاصه کنیم، آن واژه جان هست. خـرد که بینش و روشنی باشد، نخستین پیدایش جان و چشم جان بود. چشم جان، که خرد باشد، برای نگهبانی زندگی بطورکلی ازگزند وآزاراست. ازاین روهست که فردوسی میگوید :
هرآنکس که او، شاد شد از خرد جهان ...... را به کرداربد، نسپرد

انسان چه موقع شاد میشود؟ شادی زمانی ارزش دارد که از خرد باشد
انسان، هنگامی ازخردش، شاد میشود که خردش، مستقیم ازجانش، بتراود. خرد، و به عبارت دیگر، چشمی که ازخودِ جان، گشوده نشده است، شادی نمیآفریند. واین چشم یا خرد که ازجان انسان، بیواسطه بازشد، هرگز، جهان زندگی را، به بدی وآزار و زورمندان و تحمیلگران و خـَرد کـُشان نمی سپارد، چون تخم کل جهان جان، درجان خود اوهست. خویشکاری این چشم یا خرد، بالقوه، نگهبانی و پاسداری همه جانها درگیتی از آزار و بدی است.

جامعه انسانی یعنی چه
جامعه انسانی، به غایت همزیستی و همجانی باهم است، نه به غایت همدینی وهم مذهبی وهم قومی و همطبقاتی و هم نژادی..... بودن.
من درانسان دیگری، جان می بینیم. این جان دیگریست که رفتار و شیوه اندیشیدن مرا مشخص میسازد، نه مسلمان ویهودی و زرتشتی و بهائی و بودائی بودنش، نه انگلیسی و ترک و عرب و چینی بودنش. او میخواهد خودرا درمسلمان و زرتشتی و یهودی و ترک وعرب بودنش، به من نمودارسازد، ولی من میخواهم برای او جان باشم، نه مسلمان و یهودی و عرب یا ترک یا ایرانی. من میخواهم با گوهرجان او، در زیر این پوشش وزره ِ اسلامیت و عربیت و یهودیت یا ترک وعرب و چینی بودنش... نزدیک گردم، و همجان او شوم.

رفتار ما با دیگران
غایت رفتارما، همجان شدن با دیگرانست، نه همعقیده و هممسلک و هم مذهب وهمقوم و هم ملت وهمطبقه وهمحزب... شدن با دیگران. زیستن، زیستن با جان دیگرانست، نه با زره پوشهایشان.
این مفهوم ِ جان، هیچگونه پیوندی وخویشی، با مفهوم ما امروزه ازجان ندارد، و سبب میشود که ما، همه اندیشه های مولوی را، تبدیل به یک مشت تشبیهات شاعرانه، که تهی ازبو و خاصیت هستند، بکنیم، یا سبب میشود که ما همه آن اندیشه هارا غلط بفهمیم، ودر تنگنای زمان تاریخیش، اندیشه های مرده از گذشته بدانیم، که فقط باید نگاه تاریخی وعلمی و ایران شناختی! بدان انداخت.

این تصویر جان، ریشه درفرهنگ سیمرغی دارد. جهان هستی، تخمیستکه ازآمیزش وهمآغوشی ِ آسمان با زمین، یا سیمرغ (= ارتا ) با آرمئتی، بوجود آمده است. به عبارت دقیق تر، هرموجودی، تـنی است ( آرمئتی ) است، که دراو، سیمرغ ( جانان ) آشیانه کرده است. هرانسانی، زناشوئی آسمان با زمین، یا سیمرغ با آرمئتی است. دوخدا درانسان باهم میآمیزند، و یک تخم میشوند، نه بطور تشبیهی، بلکه بطور واقعی.

زندگی کردن چه معنی دارد؟
زندگی کردن، روند عروسی کردن دوخدا باهمست.
این اندیشه، یکی از بزرگترین نقش+اندیشه هاست که فرهنگ سیمرغی ازهمان آغازش، یافته است، که بنیاد تزلزل ناپذیر فرهنگ ایران قرارگرفته است. هرجانی، خانه کل جان یا جانان است. این اتحاد و اتصال جان فرد با جانان، که پیوند فردیت را، با جامعه و بشریت و جهان، بنیاد میگذارد، ازیکسو، بیان همزاد وجفت بودن خدا با انسان است.
جان ما، با عشق او، گرنی زیک جا رُسـته اند ... جان با اقبال ما، با عشق او، همزاد چیست؟
این جانان، یا خداست که مستقیما اصل ِ زندگانی هرکسی هست ( پیدایش اصل قداست جان وخرد ). انسان، مستقیما در غنای دریای جان، یا روشنی جان، انباز است. انسان، قـناتیست که از دریای جان، فرا میجوشد :
بیا، ای جان ما را، زندگانی …………… بیا ای چشم مارا روشنائی
بهرجائی، زسودای تو دودیست ……… کجائی تو، کجائی تو، کجائی
یکی شاخی ز نور پا ک یزدان ……… که جان جان جمله میوه هائی
اگرکفراست، اگر اسلام، بشنو ……….. تو یا نورخدائی؟ یا خدائی


تو ای جان، که شاخی ازنور هستی، تو خدائی، توخورشیدی
خمش کن، چشم درخورشید درنه ..... که مستغنیست خورشید ازگدائی

مولوی در اشعار بالا چه میگوید؟
مولوی دراینجا مطلب را فراسوی اینکه از کفر ویا از اسلام باشد، حقیقت میداند. اگرکفرهم هست حقیقت است، و اگر اسلام هم هست، حقیقت است، چون جان، فراسوی کفرو اسلام وفراسوی همه ایمانها، ارج بی نظیرخود را دارد.
این تصویرجفت شدن آسمان ( جانان = کل جانها ) با زمین در تک تکِ هست ها، که یک تصویر شاعرانه و تشبیهی نبود، پیآیندهای فوق العاده زیاد و مهم درهمه گستره ها داشت. خدا از انسان، ایمان به خود را، یا نماینده خود را یا آموزه وامر خود را نمیخواهد، چون خودش، جان هر انسانی هست. انسان، مستقیما با خدا (= جانان ) است، و آمیخته با اواست، و ازاو، زندگی میکند. خدا، جفت اوست. انسان، کل جهان را درخود، دارد. جان او، جهانست. این اصطلاح ِ جان و جهان، جان جهان که در غزلیات مولوی، فوق العاده فراوانست، یک اصطلاح شاعرانه، یک ترادف دوکلمه همانند باهم نیست، بلکه بیان ِ واقعیت جان است، که درخود، جهان را دارد. مثلا می بینیم که یکی از دستانهای باربد، هم آرایش جان و هم آرایش جهان نامیده میشود. خدائی که آراینده درجانست، آراینده درجهان نیزهست. آنکه درخود، جانش را میآراید، با این کار، جهان را نیزمیآراید. همین اندیشه بسیار ساده، جهانی از تعهدات سیاسی و اخلاقی و اجتماعی و فلسفی را دروجود هرانسانی، میرویاند و میجوشاند. این گونه تعهد گوهری فرد را، با هزار وعظ مقدس دینی و نصحیت اخلاقی، و انذارو.... وبا فرمایشات مقدسترین یا حکیم ترین افراد، نمیتوان درانسانها پدید آورد.

انسان، با دوستی جانش، عاشق همه جانها درجهان میگردد، و هیچ گونه تمایزو تبعیض دینی و مذهبی و قومی و زبانی و طبقاتی وجنسی را نمیشناسد، ودر همه، جان خود را می یابد.
گفتم صنما، تو جانان منی .................... اکنون که همی نظر کنم، جان منی
مرتد گردم، گر زتو من برگردم ...... ای « جان جهان »، تو، کفر و ایمان منی

اصطلاح ایمان درعرفان
اصطلاح ایمان درعرفان به معنای پیوند مستقیم و آمیختگی جانان با انسانست، یعنی بی واسطه ارتباط مستقیم با خدا. حالا کفر در عرفان، درست بیان وقتیست که جانان با انسان، از راه واسطه، پیوند پیدا کند یعنی از راه ملا و کشیش و پیغمبر. به عبارت دیگر، اینگونه معنی از ایمان چنین درست بر عکس آنچیزی است که در مذاهب می آموزند. در خلاصه اینکه در عرفان ایمان به همه پیامبران و ادیان نوری، کفر و ارتداد است. این تعریف کفر و ایمان، درست وارونه تعریف اسلام، ازکفرو ایمانست.

خدا در نزد مولوی
خدا، نزد مولوی، فقط تصویر معشوق انسان را دارد، و نخستین ویژگی عشق، آمیخته بودن ورفع هرگونه دوری و فاصله و نفی بریدگی و دریدگی است. عشق، نفی وطرد همه مناسبات و آداب ورفتارهای استوار بر تعظیم و فاصله گیری است.
عشق ، برضد آداب است، چون آداب، برای تولید تعظیم و حفظ فاصله و دوری است.
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی ..... هرچه میخواهد دل تنگت بگوی
وقتی موسی، نعلینش را درکوه طور ازپا بیرون میآورد، برای حفظ ادب ( گرفتن فاصله و حالت تعظیم )، با یهوه است.
وعشق، در خدای عشق، برضد همه صفات دیگریست که ادیان نوری به خدایانشان، نسبت میدهند، که درست تولید کننده و انگیزنده تعظیم و فاصله اند. خدا، جانیست که با تن انسان، آمیخته است. اینها، آشکارا برضد هرگونه وجود واسطه است.
معشوق من ازهمه، نهانست، بدان ........... بیرون زگمان هر گمانست، بدان
در سینه من، چو مه، عیانست بدان...... آمیخته با تنم، چو جان است، بدان


 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

کتابهاي پروفسور جمالي

فرهنگ ايران

مولوي مطرب معاني

سکولاريته و حقوق بشر

دفاع از اقليتها

مهمانان ما

فیلتر

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است به ما ايميل کنيد
نظريات و تشويق شما ما را دلگرم ميکند

دوستداران پالتاک
اينجا کليک کنيد

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure