خواننده: استاد شهرام ناظري

ستایش شمس تبریزی
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو ...................... که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
چو چرخم من چو ماهم من چو شمعم من ز تاب تو ......... همه عقلم همه عشقم همه جانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را تویی عمر عزیز من ................ نخواهم جان پرغم را تویی جانم به جان تو
اگر بیتو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم ....................... وگر بیتو به گلزارم به زندانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی ...................... مثال ذره گردان پریشانم به جان تو
شعر: مولوی

چرا مولوی اینهمه به شمس تبریزی عشق میورزد. براستی، شمس کیست؟

هدف از این مقاله کوتاه در مورد مولوی

در اینجا هدف نه افسانه گوئی است و نه تاریخ، بلکه نتیجه گیری و پیغامی است که از مولوی به ما میرسد، ما در اینجا او را شخصی که از آسمان فرود آمده قلمداد نمیکنیم. واقعیت این است که هیچ کدام از این شعرا و عارفان ما از آسمان فرود نیامدند، فردوسی از آسمان فرود نیامد، مولوی از آسمان فرود نیامد، حافظ ما از آسمان فرود نیامد، لوحه حقوق بشر کورش از آسمان نیفتاد، زرتشت ما آسمانی نبود. اینها همه فراورده های فرهنگ عظیم ایران هستند. آن فرهنگ چیست؟  اگر آن فرهنگ نبود مگر ممکن بود ما به چنین ادبیات، چنین عرفان، چنین نام و نشان و چنین متفکرانی دست پیدا میکردیم. این عارفان و شعرای بعد از اسلام را که ما میشناسیم افرادی هستند که با یک شیوه رندی توانستند آثار خود را برای ما به یادگار بگذارند، چه بسا متفکرانی بیشماری که یا آثارشان را از بین بردند، مثل شاهنامه بزرگ رودکی، و چه بسا آنهائیکه در اوج عظمت خود سر به باد دادند، مثل منصور حلاج. چه بسا آنهائیکه نه نامشان امروز برای ما بجای مانده و نه آثارشان.

زندگی و آنچه بر مولوی گذشت قابل درک است و درسی است برای ما. ما در پی تعریف و تمجید و ستایش از او نیستیم بلکه درک او؛  او چه گفت؟ این چه فرهنگی است که چنین مردان بزرگی تحویل این دنیا داده است. 

چه کسی محرک مولوی بود؟

شمس تبریزی محرک مولوی بود، او یک چیزی به مولوی گفت که یک تلنگری برای مولوی شد و مسیر زندگی مولوی عوض شد. در واقعه شمس در اولین برخورد یک چیزی به مولوی میگوید که ناگهانی بر جان مولوی آتش میزند و مولوی شمس را به خانه خود میبرد و او را مهمان خود میکند. مولوی چند ماهی با او در معرفت و عشق که شریان خون ایرانی و فرهنگ ایران است خلوت میکند. در این دوران است که شمس مولوی را عاشق میکند، عاشق مردم میکند، عاشق طبیعت میکند، عاشق زندگی میکند. مولوی که همواره در لجنزاردنبال عشق و انسانیت میگشت، هم اکنون آب زلال را میبیند که پر از مروارید اندیشه و انسانیت در آن نهفته است. این است که مولوی دیوانه میشود و تولد دوباره می یابد و از این دریای عشق لحضه ائی نمیتواند بیاساید. مولوی از مرد روحانی و آسمانی تبدیل میشود به یک مرد زمینی و خاکی که به همه در این کره خاکی عشق میورزد. او تمام ارزشهای خدای آسمانی را  فرود می آورد و به طبیعت و انسانها میدهد. او آنچنان محبت حتی به گربه خانه خود داشت که یکی دو روز بعد از درگذشت مولوی گربه خانه او نیز احساس این خلع محبت را میکند و میمیرد. 

شمس به مولوی چه گفت که وجود مولوی را به آتش کشید؟

داستانها زیاد است که شمس در اولین دیدار به مولوی چه گفت، ولی این مهم نیست، مهم آن است که مولوی شمس خود را شناخت و محرک خود را شناخت و در یک لحظه بیدار میشود و از این بیدار شدن بهره میبرد و از این بیدار شدن نمی حراسد بلکه با تمام وجود به استقبال شمس خود میرود تا از این دریای عشق بهره بگیرد. ما باید به خود اجازه بیدار شدن با تمام وجود بدهیم و اجازه عاشق شدن به خود بدهیم. تا یک آدم  عاشق یک کاری نشود از خود نمیتواند بیافریند، تولدی دیگر پیدا کند و یا از خود بزاید. به زور یک نفر را که نمیشود عاشق یک دختر کرد. فکر هم همینطوری است. تا انسان خود عاشق یک تفکر و عاشق انسانیت نشود نمیتواند متفکر شود. 

آیا مولوی فریب  خورد؟

خلاصه بیش از یک سال مولوی با شمس خلوت میکند، مولوی منبر و مسجد و کلاسهای درس را کنار میگذارد و مجالس آهنگ سرود و رقص و شادی را  راه می اندازد. برای مولوی در شهر حرف در می آورند که مولوی گول خورده، مولوی فریب خورده است، مولوی به بیراه کشیده شده است و مولوی کافر شده است. آنقدر فشارها زیاد میشود که شمس تصمیم میگیرد شهر را ناگهانی ترک کند تا فشارها را بر مولوی کم کند. مولوی وقتی از ترک شمس با خبر میشود سراسیمه دنبال او را میگرد، وای چه شد؟ چرا شمس مرا ترک کرد؟ شمس به کجا رفت؟ مگر زندگی بدون او امکان دارد؟ مگر من میتوان بدون او باشم؟ من تمام وجودم از اوست، او به کجا رفت؟

بشنو این نی چون حکایت میکند ....... از جدایی ها شکایت میکند

البته شمس یک مرد انگیزنده بود، او کارش این بود، در یک شهر آرام و قرار نمیگرفت. او شهر به شهر میرفت و کارش انگیختن بود. او وقتی کارش را می کرد بدون هیچ اطلاعی راهی شهر دیگر می شد. کار ما نیز انگیختن ایرانیان است نه آموزگار بودن آنان، کار ما پیام فرهنگ است نه دستور و حکم فرستادن. 

آن ارزش والا و عشقی که ما به استاد ارجمند منوچهر جمالی داریم

مولوی خبر پیدا میکند که شمس به شام در سوریه رفته است، مولوی پسرش، بهاالدین، را با کاروانی به شام  میفرستد و خلاصه شمس را پیدا میکنند و او را به قونیه بازمیگردانند. اینبار شمس با دختر خوانده مولوی، کیمیا، ازدواج میکند. یک سال از ازدواج شمس با کیمیا نمیگذرد که کیما به بستر بیماری می افتد و فوت میکند. شمس تاب توان از دست میدهد و از درد از دست دادن کیما و دسیسه های ملاها و مفتی ها، شهر قومیه را ترک میکند.  این بار مولوی خودش برای پیدا کردن شمس با چند نفری از یاران به شام میرود و هفته ها در پی شمس میگردد ولی کوچکترین اثری از او نمی یابد. خلاصه رهگذری به مولوی از شمس خبر میدهد، مولوی انعامی به رهگذر میدهد. خلاصه همراهان مولوی میپرسند که او به تو دروغ گفت چرا به او انعام دادی؟ مولوی پاسخ میدهد که من انعام را برای دروغش به او دادم، اگر راست بود جانم را میدادم!. این معنی عشق و مهر است که باید در ما ایرانیان طلوع کند. این همان ارزش والا و عشقی است که ما به استاد محترم منوچهر جمالی داریم. این کبریت را استاد جمالی زد و آتش به جان ما برافروخت. حالا ما باید محرک و انگیزنده همدیگر باشیم و این عشق باید بین ما ایرانیان زاییده شود و خودمان در این عشق و درهمپا بودن و در هم اندیشی و همبغی خود و جامعه خود را از جا بکنیم. نه فقط جامعه خود را از جا بکنیم، بلکه دنیا را از این خصم و دشمنی نجات دهیم. تا ما قدرت تفکر و شیوه اندیشیدن را در میان خود نپرورانیم و تولدی دیگر نیابیم چاره ای در کار ما نخواهد بود. 

کار استاد جمالی و آنچه که ما باید پیشه خود کنیم

کار این استاد انگیختن است نه آموزگار بودن، کار این استاد عشق و آتش افکندن در وجود ایرانیان است نه مرید خواستن. کار این استاد باختن و از خود گذشتن است نه مقام و شهرت. کار این استاد براه انداختن شیوه تفکر در ما است نه کپی کردن و گدائی گردن، خلاصه کار این استاد ترویج عشق و ارج انسانیت است نه مخلص و غلام بودن و چاکر بودن. این درست کار و خصلت خدای ایران است. این همان عشقیست که باید در درون ما برای حرکت تفکر در ما ایجاد شود. این همان نجات بشریت است، نجات انسانیت است، ارج انسان است، حقوق بشر است.

مولوی شمس را در وجود خود مییابد

در هر صورت مولوی هر چه در شام جستجو میکند شمس را نمی یابد، شمس انگار آب شده و در زیر زمین رفته است! مولوی به شهر سکونت خود که قونیه باشد بر میگردد و در می یابد که شمس در وجودش هست و در روانش هست و موج در روانش میزند. مولوی  محفل سرود و چشن و شعر موسیقی را از سر میگیرد. او تا روز ودا از این دنیا هیچ وقت شمس را از یاد نمیبرد، در اشعار، در مجالس، در کتابهای خود و به هر جا که میرسد از شمس یاد میکند. شمس بود که مولوی را زنده میکند و معنی عشق و خنده و شعر و چنگ و موسیقی را در وجود مولوی زنده میکند و مولوی را سرشار از عشق میکند.

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم ........... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

این چه آتشی و چه انگیزه ایی بود که به جان مولوی افتاد؟

انگیختن مولوی مثل این می ماند که یک کبریت به هیزم خشک بزنی. مولوی با تلنگری که شمس به وجوش میزند آتشی در وجودش افتاد. او در این موقع در حدود 40 الی 50 سال داشت. این در حدود هفتصدو پنجاه سال قبل بود.

رابطه شمس تبریزی با مولوی  درست مثل همان رابطه است که سقراط با افلاطون داشت. سقراط بود که افلاطون را بر انگیخت و شمس بود که مولوی را برانگیخت. این است که استاد جمالی تاکید میکند که ما باید انگیزنده همدیگر باشیم نه آموزگار همدیگر. آموزگاری کار ضحاک است. 

تغییر افکار مولوی چه بود؟

مولوی تمام آن ارزشها را که در خدا میدید، از این به بعد این ارزشها را در خود انسان میبیند بخاطر همین به او اتهام کفر میزنند و تا پنجاه سال پیش در ایران کتابهای او را کفر و نجس میدانستند و آن را با انبر دست بلند میکردند. ارزشی را که مولوی به انسان و طبیعت میدهد مهم است. به انسان میگوید که تو خود امام زمان هستی، تو خودت هر روز مثل محمد میتوانی به معراج بروی، تو خودت نوری، تو خودت ارجی و ارجمندی، تو خودت سیمرغی، تو خودت خدائی و این خدا است که من و تو میشود. مولوی به انسان ارزش خدا میدهد. این ارزشی که مولوی به انسان میدهد خیلی مهم است. ما باید این را درک و هضم کنیم. این برعکس اسلام است که انسان را بنده میکند، غلام میکند، مخلص میکند، چاکر میکند.

آنها که طلبکار خدائید، خدائید ............... بیرون ز شما نیست، شمائید، شمائید 

افکارهای بزرگ ما

نه فقط در مولوی بلکه ما افکار بزرگ در این شعرای مختلف خود داریم. ما بسیار زیاد از این افکار بزرگ داریم ولی اکثر این روشنفکرهای ما قدرت گسترش آن افکار بزرگ را ندارند. حالا که این فیلسوف بزرگ زندگی، استاد منوچهرجمالی این ارزشها را یکی بعد از دیگری رو میکند، خیلیها حتی باورشان نمیشود. یک عده هستند که تکیه بر بیگانه و افکار بیگانه کردند و حتی مناره ها را در فرهنگ خود نمیبینند، کسی که مناره را نمیبیند چطور ما میتوانیم به او نشان دهیم که کبوتری بر روی مناره نشسته است؟ عقب ماندگی فکری ما و عقب ماندگی شیوه تفکر در ما کم نیست.

چشمی که مناره را نبیند ............ چون بیند مرغ بر مناره

اکثر روشنفکرهای ما تقلیدی فکر میکنند، امروز تقلیدی سوسیالیستی، فردا تقلیدی رفراندم، و بعد تقلیدی از دموکراسی میگویند و این چرخ افکار تقلیدی همچنان با قوت خود ادامه دارد. نمیتوانند بیندیشند نمیتوانند فکر کنند. در این گیجی و در این سردر گمی چطور میتوانیم محرک جامعه خود باشیم. 

اشکال کار در روشنفکرهای ما است نه مردم

روشنفکرهای ما آنچنان جامعه خود را سرگردان افکارهای ناشناخته خود میکنند که دیگر مردم نمیدانند هماهنگی و واقعیت و حرکت درچیست و حتی وجود واقعیتها را انکار میکنند و واقعیتهای فرهنگ خود را خرافه میدانند. مسئله ما به خود آمدن است، خودشناسی است، فرهنگ است . یک نفر با بیسوادی آتش میگیرد ولی یک نفر با باسوادی سرد است و آتش نمیگیرد. باید انسان از یک فکر تکان بخورد، مثل همان اتفاقی که برای مولوی افتاد. این اتفاقها برای خیلی از ایرانیها که مطالب جمالی را میخوانند می افتد ولی پاد زهر و مایه های خنثی کننده زیاد هستند. 

استاد جمالی شمس تبریزی ما است

 استاد جمالی این مولوی زمان، این فردوسی زمان و این شمس تبریزی زمان خیلی ها را بیدار کرد و آتش در وجود آنها زد و میزند ولی بسیاری بر اثر نیروهای خنثی کنند، خنثی میشوند. ما نیروهای خنثی کننده  در جوامع ایرانیان و جوامع غرب زیاد داریم. یک عده از روشنفکرهای ما بخاطر احاطه همه جانبه این نیروی خنثی کنند در وجودشان نمیتوانند تغییر کنند وحتی نمیتوانند آن را درک کنند چون خودشان هیچ وقت تکان نخورده اند. این است که این نیروی تلنگر و انگیزنده را خیلی ها درک نمیکنند. نیروئی  که مولوی را تکان داد و نیروئی که افلاطون را تکان داد. 

فهم در چه چیزی نهفته است؟

 افرادی هستند که سوادشان کم است ولی فهمشان بالا است، و کسائی هم هستند که سوادشان زیاد است ولی فهمشان کم. فهم در یک جهش  بالا میرود، فهم یک انقلاب وجود است، فهم به درس و مشق و کتاب نیست.

کتاب مولوی بلخی مطرب معاني: اينجا کليک کنيد 

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

کتابهاي پروفسور جمالي

فرهنگ ايران

مولوي مطرب معاني

سکولاريته و حقوق بشر

دفاع از اقليتها

مهمانان ما

فیلتر

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است به ما ايميل کنيد
نظريات و تشويق شما ما را دلگرم ميکند

دوستداران پالتاک
اينجا کليک کنيد

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure