خواننده: استاد شهرام ناظري

تلخی نکند شیرین ذقنم
تلخی نکند شیرین ذقنم ............................. خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی ....................... گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد ..................... او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم ..................... از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک ............ چون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلم ....................... در عربدهاش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منی .................. من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ من ................. تو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنی .............. دل نیست مرا من خود چه کنم

شعر: مولوی

تو کئی دراین ضمیرم، که فزونتر از جهانی.... تو که نکته جهانی، زچه نکته، می جهانی ؟ ، می زهی

این در پوست خود ، نگنجیدن ، هم یک اصل کلی درگیتی است، وهم یک اصل خصوصی درانسان هست . جان هرانسانی، پوست و زهدان این نکته فزونتر ازجهان و زمان و مکان است

این اصلست که آشکارا میگوید که هرعقیده و دین و مسلک و فلسفه ای که در آگاهبود انسان جا دارد ، فقط پوسته و نقش و صورت و جامه انسان هست، ولی انسان، ازهمه آنها فراترمیروید و این پوستها را مانند مار ازخود میاندازد . پوست اندازی، ویژه جان انسانست . این پوست اندازی، همان رستاخیز و قیامت و فرشگرد است، و نیاز به آن نیست که انسان هزاره ها درانتظار آمدن آن روز بنشیند

تو آن ماهی که در گردون نگنجی ................... تو آن آبی که درجیحون نگنجی

تو آن درّی که از دریا فزونی .......................تو آن کوهی که درهامون نگنجی

چه خوانم من فسون ای شاه پریان .................. که تو درشیشه و افسون نگنجی

شاه پریان ، سیمرغست که همان تخمیست که درون انسان نمیگنجد و این شاه پریان را ، محمد ابلیس میخواند

تو لیلیی و لیک از رشک مولی .................................به کنج خاطر مجنون نگنجی

توخورشیدی ، قبایت نور سینه است ........................ تو اندر اصلس و اکسون نگنجی

تو ئی شاگرد جان افزا طبیبی ( سیمرغ ) .........................دراستدلال افلاطون نگنجی

تو معجونی که نبود در ذخیره .........ذخیره چیست ؟ در قانون ( کتاب ابن سینا ) نگنجی

بگوید خصم : تا خود، چون بود این ؟.......تو از بیچونی و ، در چون نگنجی

چنین بودی دراشکمگاه دنیا .............................بگنجیدی ، ..... ولی اکنون نگنجی

انسان، هنگامی انسان میشود که، جان درون جان او، جوانه بزند، و پوست این خود ِ ظاهری را بترکاند، و « احساس ناگنجیدنی بودن درآگاهبود خود » کند

از مقاله غزليات مولوي و باز زائي فرهنگ ايران: پروفسور منوچهر جمالي

شاد باشید


 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

کتابهاي پروفسور جمالي

فرهنگ ايران

مولوي مطرب معاني

سکولاريته و حقوق بشر

دفاع از اقليتها

مهمانان ما

فیلتر

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است به ما ايميل کنيد
نظريات و تشويق شما ما را دلگرم ميکند

دوستداران پالتاک
اينجا کليک کنيد

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure