خواننده: استاد شجريان

آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم ............... ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان ............... تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم ........................... آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن .................. گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم ............ اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند ........................ پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود ....................... تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد ........... و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام ...................... وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من .............. گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم

شعر از مولوي

اين اشعار مولوي عشق به خداي ايران است، مثل همان داستان موسي و شبان
تو کجايي تا شوم من چاکرت .................... چارقت دوزم کنم شانه سرت
اي خداي من فدايت جان من ..................... جمله فرزندان و خان و مان من

اينها تشبيهات نيستند. اينها رابطه بدون واسطه ايراني با خداي خودش بود. رابطه يک ايراني با خداي خود مثل ني بود با نيشکر . يعني در هم آميخته بودند و با هم مي آميزند و هم گوهر هستند و تار و پود همديگر هستند

حالا چند نکاتي از کتاب نقد کردن آرزو در گيتي

ما خدائی را میجوئیم که آب روانست، و تخم هستی ما، آنرا شب و روز مینوشد، تا بروید و درفرازش، خوشه بینش شود، وتا ازمکیدن این آب، تخم هستی ما، بروید و دراین گیتی بهشت ازما برآید، و سراپایمان، خنده شود. تا ازخنده وشاد شدن، گوهرما و اوباهم، زیباشود، تا باهم اصل زیبائی باشیم. ما خدائی را میجوئیم که درهم به پیچیم، مانند پیچه به تنه درخت، تا باهم، اصل زیبائی و هم آهنگی وجشن و بینش باشیم

آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، انسان برآن شد، که خدارا فراموش کند، و خدا برآن شد، که انسان را عبد خودش کند، و فراموشی انسان را گناه بداند

آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، انسان کوشید که در دنیا، بهشت برای خودش بسازد، و خدا، آن بهشت را ویران ساخت، و کوشید که بهشتی، فراسوی دنیا برای غلامان حلق بگوشش بسازد که عمرخود را صرف عبودیت او کرده اند و هیچگاه از آن یاد نیاورده اند که باخدا، جفت و یارند. ودرهردو، عشق، خشکید

آنگاه که خداراازانسان بریدند، خدا برای انسان، عظیم ووحشت آورشد، وانسان، پشت به خدا کرد وازاو گریخت، وخدا، تنها ماند

آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، جشن گاهها، تبدیل به معابدشدند، و خدا وانسان، دیگر نمیتوانستند باهم برقصند، با هم بنوازند، با هم آواز بخوانند و باهم بخندند

آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، خدا، قدرت پرست شد و هرکه را خواست، عزیزکرد و هرکه را خواست ذلیل کرد، و قدرت را به خود منحصر ساخت، وانسان را ازآن محروم ساخت، وفضیلت انسان را تسلیم شدن و مطیع بودن و عبودیت کرد. تا انسان دربرابراو، همیشه احساس تقصیر و نقص وعجزکند، و تنها خداست که حق به « کبر« دارد، و کبر فروختن برای خدا، حتا فضیلت است و او خودش را بنام« اکبر» ستود

آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، این بزرگترین توهین شد که انسان لب برلب خدا بنهد و اورا ببوسد، گیسوی خدا را با انگشتانش، شانه کند و اورا در آغوش بگیرد و با او دریکجا مانند زال خانه بگیرد، و برای خدا، برترین نقص شد که با انسان بیامیزد، تا آلوده به عجزو فقرو نقص و ضعف نگردد، تا متعالی وپاک بماند

آنگاه که خدا را ازانسان بریدند، انسان از دیدن چهره خدا، چنان به وحشت میافتد که جادرجا میمیرد و جانش ازقالب تهی میگرددو خدا، حق ندارد که صورتهائی ازخود بکشد و آنهارا رنگین کند و پیکرهای خودرا بتراشد. خدا، نقاشی و پیکرسازی و رنگرزی را فراموش کرد

آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، انسان حق نداشت، هیچکس را جز خدا دوست بدارد. بدینسان، سرچشمه عشق دراو خشکید، چون خدا هم، که ازاو بریده شده بود، دیگر دوست داشتنی نبود. او به کسی که ازاو بریده است، تعظیم میکند، ولی نمیتواند اورا دوست بدارد

آنگاه که خدارا ازانسان بریدند، خدا، کامل شد، و با رسیدن به کمال، آزادی را ازدست داد، چون درکمال، آزادی نیست. وانسان، ناقص شد، و هرناقصی، آزاد است، ولی گناهکار. ودرانسان، جمع گناه ِناقص بودن وداشتن ِ آزادی، مزه آزادی را هم از بین برد.
اینست که خدا و انسان، به فکرآن افتادند که بازباهم بیامیزند و همگوهروهمسرشت بشوند، و باز به هم بپیچند، وبازیکی آب، و دیگری، تخم بشود تا باهم بیامیزند و برویند، و باز یکی تارو دیگری پود بشود، تا باهم یک جامه بشوند، و تا خدا، جنینی درزهدان انسان بشود

آنگاه که انسان وخدا باهم سرشته و ازهم جدا ناپذیرشدند، آنگاه کسانی که میخواستند از « واسطه گری میان خدا و انسان»، عایدات داشته باشند، دشمن عشق ورزی میان خدا و انسان شدند. اینها ارّ ه شدند، تا درختی را که خدا ریشه اش و انسان شاخه وبرش هست ازهم ببرند، اینها مقراض شدند تا پارچه ای را که خدا تارش و انسان، پودش هست ازهم ببرند، اینها تیغی شدند تا شاهرگ انسان را که خدادرآن خون روانست، ببرند
اینها، همان ارّه و تیغ و مقراض نوری بودند، که جمشید را که بُن همه انسانها بود، ازجفتش که سیمرغ یا خدا بود، بریدند. چون جمشید، ازاین آب روان که ساقی آسمان، سیمرغ، درجامش فرومیریخت، روشن میشد، وحقیقتی را می یافت که برّندگی تیغ و اره و مقراض را نداشت

از کتاب نقد کردن آرزو در گيتي

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

کتابهاي پروفسور جمالي

فرهنگ ايران

مولوي مطرب معاني

سکولاريته و حقوق بشر

دفاع از اقليتها

مهمانان ما

فیلتر

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است به ما ايميل کنيد
نظريات و تشويق شما ما را دلگرم ميکند

دوستداران پالتاک
اينجا کليک کنيد

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure