Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 10 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
رهائی از یک فکر در بستگی به آن فکر
نفی هر فکری،علت بسته شدن ما به آن فکر می گردد. یک فکر را موقعی ما نفی می کنیم که بر آن غلبه کنیم . موقعی بر آن غلبه خواهیم کرد که آن را تصرف و جذب کنیم. کسانی که می پندارند با "نفی یک فکر" از آن رهائی یافته اند، خود را می فریبند. هیچ فکر نیرومندی در تاریخ، ما را رها نمی کند تا ما آن را جذب و تصرف نکرده باشیم. فکری را که ما همیشه رد می کنیم، فکریست که هنوز ما را رها نساخته است. نفرت ما از یک فکر، وسیله برای رهائی از آن فکر نیست. با پشت کردن به یک فکر، آن فکر دست از سر ما نخواهد کشید. راه آزادی از یک فکر، فقط در ردبه رو شدن با آن ممکن می گردد. نفی افکار گذشته در تاریخ، ریشه دوانیدن در افکار گذشته است. نفی افکار دیگران، ریشه گرفتن و بسته شدن به افکار دیگران است. ما فقط در "تجلیل سنت های تاریخی خود،" پاپند تاریخ خود نخواهیم بود بلکه در نفی کردن سنت های تاریخی خود بیشتر در تاریخ خود ریشه خواهیم دوانید. هر فلسفه ای با نفی دستگاه های فلسفی گذشته ، خود را تاریخی می سازد و در تاریخ فکر، ریشه می دواند. نفی تاریخ، به تصرف تاریخ می انجامد. مبارزه با سنت های نیرومند اجتماع، باعث ریشه دوانیدن ما در تاریخ می شود. پیروزی یک فکر موقعی تأمین می شود که قدرت تاریخی سنت ها را در خود جذب کند

صفحه 11 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
چرا تاریخ را باید از نو نوشت
همیشه یک "فکر تازه"، تاریخ را عوض ميکند. با یک فکر تازه، ما تاریخ را اجبارا ً نوع دیگر می فهمیم. فکر تازه ما، افکار وقایع گذشته را تغییر معنا و تغییر شکل می دهد. هر فکری که گذشت، معنای اصلی خود را برای ما از دست می دهد. حتی تلاش برای "دریافت معانی اصیل افکار و وقایع گذشته"، در اثر آگاهی از این "قدرت تغییر دهندگی افکار تازه" است. چه بسا بعد از تلاش برای این که "معنای اصیل فکر یا واقعه دو هزارسال پیش" را دریابیم ناگهان "زنده ترین فکری"را می یابیم که امروزه ما را برانگیخته است


هر فکر تا آن قدر تازه است که "تمام محتویات افکار و وقایع تاریخ گذشته" را تغییر نداده است. وقتی این فکر تازه، سراسر محتویات افکار گذشته را تغییر داد، کهنه و تاریخی شده است. و با هر فکر تازه ای، تاریخ،غیر قابل فهم می شود یا تاریخ، تاریک و مبهم و مه آلود می گردد. فکر تازه، احتیاج به درک دیگری از تاریخ دارد


احیاء یک فکر کهنه
ما افکار گذشته را در تاریخ، موقعی می فهمیم که افکار تازه ما، آن ها را تغییر داده باشد و موقعی که یک "فکر کهنه"، از "فکر تازه" تغییر داده شد، فکری انگیزاننده و زنده می شود. هر فکر مرده ای که از نو فهمیده شد، دوباره زنده می شود. هر فکر تازه ای، فکر های کهنه را از نو زنده می کند. یک فکر، موقعی در اجتماع می میرد که متفکر تازه ای نیاید تا با فکر تازه اش، آن را دوباره زنده کند. تا در جامعه، متفکرین تازه می آیند، افکار گذشته تاریخی در آن جامعه، همیشه زنده خواهند ماند یا به عبارت بهتر همیشه از سر زنده خواهند شد. در جامعه ای که یک متفکر تازه نمی آید، همه افکار گذشته در آن جامعه می میرند. انسان، هر نعشی را یه خاک می سپارد جز افکارمرده، که نعش آن را همیشه به دوش می کشد. هر فکر زنده تازه ای، افکار مرئده را دوباره زنده می کند. افکار مرده را کم به حساب نیاورید

صفحه 12 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
فکر باید تغییر داده شود تا فهمیده شود
هر فکری موقعی فهمیده می شود که تغییر داده بشود. انسان، آئینه ای نیست که محتویات فکری دیگری را دست نخورده به خود انتقال بدهد. این "فهم مکانیکی یا آئینه ای"، یک فعهم موهومی است. هر کسی که از خواننده توقع دارد که فکار او را همان طور که او خواسته، بفهمد، می خواهد که خواننده را تبدیل به آلت مکانیکی سازد. هیچ گاه بشر به این شیوه، فکری را نفهمیده است
فکری که "بدون تغییر" دست به دست و نسل به نسل می رود، فهمیده نمی شود، بلکه به آن عادت داده می شود. از این رو هر چه از حق و قدرت مردم برای تغییر یک فکر گرفته بشود، به همان اندازه ادامه و بقاء آن فکر، باید استوار به "عادت دادن مردم به آن فکر" و "تحمیل آن فکر به مردم" گردد. ایده آل پرورش و آموزش چنین فکری، حافظه است نه تفکر. معمولا ً آن چه در اجتماع نام حقیقت به خود می گیرد این حق و قدرت مردم را برای تغییر دادن خود می گیرد. حقیقت را باید فقط در انعکاس و انتقال مکانیکی فهمید نه در تغییر دادن آن. بدین سان حقیقت می خواهد که از انسان حق و قدرت فهمیدن زنده را بگیرد. در فهمیدن، حقیقت نباید تغییر بکند


هر فکری و حقیقتی می خواهد حکومت کند
"آن چه" دیروز مرا آزاد ساخت، آزادی مرا امروز از بین برده است. امروز چیز دیگری لازم دارم تا از دست "آزاد کننده دیروز که مستبد امروز شده است" آزادی بیابم. هیچ فکر و حقیقتی نیست که برای همیشه و به یک طرز "آزاد کننده" باشد

آزاد ترین حقیقت ها و فکر ها که به حکومت رسید. مستبد ترین فکرها و حقیقت ها می شود


فکر و حقیقتی که مرا از دست فکر و حقیقتی دیگر آزاد می سازد، فکر و حقیقتی است که می خواهد خود بر من به تنهائی حکومت کند. آن که می گوید من تنها حقیقتم، می گوید که من تنها قدرتی هستم که باید حکومت کنم. فکری که امروز مرا از چنگال فکری دیگر که بر من حکومت دارد، آزاد می سازد، فکریست که فردا مرا در چنگال قدرت خود خواهد گرفت. ما نمی توانیم قدرت را از افکار بگیریم یا بخواهیم که افکار، بدون قدرت باشند. ما در مقابل قدرت جاذبه افکار و حقایق باید بر "قدرت گسستن از آن ها" بیافزائیم. جاذب ترین حقیقت، نمی تواند متفکر مقتدری را از گسستن از آن حقیقت باز دارد. ولی کسی که نمی تواند از فکر ناچیز خود بگسلد، هر فکری و حقیقتی همیشه با او خواهد ماند. هر فکری و حقیقتی ما را از فکر و حقیقت دیگر، آزاد می سازد اما هیچ فکر و حقیقتی ما را از خودش آزاد نخواهد ساخت. این قدرت گسستن ما از هر فکر و حقیقتی است که آزاد کننده ماست. هیچ فکری و حقیقتی ما را برای آن آزاد نمی سازد که "آزاد باشیم" بلکه برای آن که به او بپیوندیم


فکر و حقیقتی که دیروز مرا آزاد کرده است تبدیل به "برده سازنده امروز" من شده است. هر فکر و حقیقتی می خواهد حکومت کند. تا زمانی که یک فکر تازه وارد با "فکری که در ما حاکم است" مبارزه می کند، به نظر، "آزاد سازنده" می آید

در واقع ما برای آزاد ساختن از یک فکر، از قدرت فکر دیگر، استفاده می بریم. رهائی از قدرتی، با قدرت دیگر میسر می گردد. از زمانی که فکر حاکم، از حکومت افتاد، آن فکر آزاد سازنده (که در واقع برای آزاد ساختن از فکر دیگر به عنوان وسیله به کار برده شده است)
به عنوان "آزادی بخشنده"، می کوشد که حق حاکمیت بر ما را گیر آورد


ممنونیت از "آزادسازنده ها" نباید آن قدر شرم و رودربایستی در ما ایجاد کند که محکوم اراده آن ها بشویم. احترام به "آزاد سازنده" از احترام به "آزادی" بود و وقتی "آزاد سازنده"، دیگر نمی تواند آزادی بدهد و به عنوان آزادی که در گذشته داده است. سلب آزادی در امروز می کند، هیچ احترامی ندارد. هیچ آزادی دهنده ای به خودی خودش محترم نیست بلکه فقط احترامش از آزادی مشتق می شود. فکری که دیروز به من آزادی بخشیده است. برای او این اعتبار را ایجاد نمی کند که امروز باید حکومت کند. ما با فکری از فکر دیگر آزاد می شویم ولی با ماندن در یک فکر، آزادی را از دست می دهیم

صفحه 13 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي


مبارزه کنندگان برای آزادی، مستبد می شوند
آن که با مستبدین می جنگد، باید مواظب آن باشد که خودش مستبد نشود. "مبارزه با مستبد"، هر انسانی را مستبد می سازد

برای غلبه بر مستبد، باید بسیاری از شیوه ها و تاکتیک های استبدادی را به کار برد. کسی که بر یک مستبد غلبه می کند

شیوه های استبدادی را بهتر از مستبد فرا گرفته است و بدان عادت کرده است. کسانی که از جنگ با استبداد پیروز بر می گردند، آزادی خواهان سابق نیستند بلکه مستبدین ناشناخته امروز هستند. مبارزه طولانی با استبداد، ما را شبیه مستبد ساخته است

صفحه 14 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
آن چه به ما آزادی می دهد، آزادی نیست
ما "آزادی" می خواهیم نه "آن چه به ما آزادی می دهد". آن چه به ما آزادی می دهد، فقط همان قدر و تا زمانی اعتبار دارد که به ما آزادی می دهد. ما در معبد خود فقط آزادی را می پرستیم نه "آنان را که به ما آزادی داده اند"


هر جائی برای فکری یا شخصی که آزادی داده، مجسمه ای ساختند، او را مقدس می سازند و هر که مقدس شد، حق حکومت مطلقه یعنی نفی همه آزادی ها را دارد. از "مقدس ساختن آزادی دهندگان" باید پرهیزید


آزادی معبدی ندارد که آزادی پرستیده شود چون آزادی هیچ گاه بت نمی شود


انسان، قانون می سازد
ما قانون می سازیم، یعنی قانون بر ما حکومت نمی کند بلکه ما بر قانون حکومت می کنیم و این آزادیست. آزادی، حکومت انسان بر قانون است. جامعه مشورت می کند تا قانون بسازد


آزادی برتر از قانون است. "قانون فقط در خدمت آزادی" برای انسان پذیرفتنی است. انسان برای آن آزاد است که سرچشمه قانون است. جامعه ای که سرچشمه قانون نیست، آزادی ندارد

صفحه 15 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي


چرا حقیقت را منتشر می سازند؟
انسان حقیقتی را که دوست می دارد، پنهان می کند تا خود به تنهائی مالکش باشد. عاشق می خواهد مالک انحصاری باشد. پس چرا، حقیقتی را که می گویند دوست می دارند، منتشر می سازند؟ انسان، حقیقت را از لحظه ای به دیگران می گوید که آن را کمتر از قدرتش دوست می دارد. او از این به بعد می تواند و می خواهد با این حقیقت، مالک مردم و دنیا بشود. ولی قدرتش را که بیش از حقیقتش دوست می دارد و می خواهد به تنهائی داشته باشد، در وجود خود پنهان می کند


هر فکری را که ما می گوئیم، در خدمت "قدرت خواهی پنهان" ماست. در "حقیقت گفتن" است که قدرت خواهی ما به آخرین حد پنهانی خود می رسد. وقتی انسان حقیقت می گوید که نه تنها قدرت خواهی او از نظر خودش نیز کاملا ً پنهان شده است، بلکه او حتی از قدرت خواهی نفرت دارد. مرد حقیقت گو، همیشه از قدرت متنفر است چون قدرت خواهی او حتی از خودش پنهان شده است. گنجی را که انسان دوست می دارد از خود هم مخفی می کند تا کسی نتواند حتی از او راه به گنج او را بپرسد. ما با "حقیقت گوها"، بدون ملاحضه و بدون سلاح رو به رو می شویم چون می پنداریم که حقیقت نه تنها قدرت نمی خواهد بلکه بر ضد قدرت نیز هست.برای رسیدن به آخرین قدرت باید "حقیقت گو" شد. در مقابل حقیقت گو همه بدون سلاحند


بهشتی بدون معرفت
در بهشت محمد حتی "درخت معرفت" هم وجود نداشت و آدم قرآنی اسمی از "درخت معرفت" نشنیده بود


فکری که منطق را دوست نمی دارد
برای رهائی از دست هر فکری، باید در آن فکر "شک کرد". فکری که هنوز در ما قدرتی ندارد، با یک "شک"، نفی می گردد اما برای "آزادی از دست فکر حاکم بر ما"، باید علیه آن طغیان کرد و با شک نمی توان حکومتش را متزلزل ساخت. فکری که حکومت می کند، زبان قدرت را می فهمد نه زبان منطق را. در منطق، افکار بدون قدرتند. با شک، یک فکر، کنار گذاشته می شود. اما در اجتماع، افکار، دارای قدرتند، و فکری که قدرت دارد، نمی گذارد که کسی آن را کنار بگذارد یا قدرتش را از آن سلب سازد. فکری که حکومت می کند، منطقش تابع قدرتش هست. حقیقتش در اختیار قدرتش هست. هر فکر تازه که هنوز به حکومت نرسیده و ضعیف است ولی در ضمن سودای حکومت بر ما دارد، خواستار "آزادی فکری" ماست. مقصودش از آزادی فکری ما این است که ما از "فکر حاکمه بر خود" رها شویم تا برای او امکان پذیرائی پیدا کنیم


فکر تازه وارد، تا موقعی آزادی خواه است که "امکان پذیرش خود را علی رغم افکار حاکمه" باز کند و روزی که پذیرفته شد بر ضد آزادی می شود. چون برای رسیدن به حکومت، باید راه را به ورود افکار دیگر ببندد تا در مجادله با افکار حاکم رقابت بر سر برتری را یکسره سازد

صفحه 16 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
اهمیت دادن به خود
هر کسی در اجتماع آن قدر اهمیت دارد که دیگران به او اهمیت می دهند. و وقتی دیگران از اهمیت دادن به او سر کشیدند یا اجتناب کردند، او به خودش چند مقابل آن اهمیتی را می دهد که دیگران در گذشته به او نداده اند. و وقتی دیگران، نه تنها به او اهمیت نمی دهند بلکه او را نیز تحقیر و ملامت می کنند، او به مراتب بیشتر به خود اهمیت می دهد


از این رو بود که عرفای ما خود را مورد ملامت و تحقیر مردم قرار می دادند تا خود، به جای مردم و بر ضد مردم، به خود اهمیت بی اندازه بدهند. برای "خدا شدن" باید به اندازه کافی تحقیر و ملامت شد و توحین و لعن و نفرین و شماتت و بی اهمیتی از اجتماع داشت
ولی وقتی کسی شروع کرد، به خود اهمیت بدهد. جامعه ناگهان در مقابل او احساس ضعف و حقارت خود را می کند، چون "اهمیت دادن" را منحصرا ً حق خود می دانست و قدرت خود را در همین احساس می کرد که می تواند به "افراد" و "گروه ها" اهمیت بدهد یا از آن ها اهمیت را بگیرد. و وقتی جامعه نامطمئن به خود شد، حاضر می شود، "اهمیتی را که آن فرد به خودش داده" تصدیق کند. از این لحاظ است که رهبران جامعه دو نوعند. افرادی در مقامات رهبری هستند، چون جامعه به آن ها این اهمیت را داده است و افرادی رهبرند چون اهمیتی را که آن ها به خود داده اند، جامعه پذیرفته است و این دو نوع رهبر با هم تفاوت زیاد در قدرت دارند


رهبری که جامعه به او اهمیت رهبری داده است، جامعه در مقابل او، احساس قدرت می کند. رهبری که "اهمیتی را که به خود داده" جامعه پذیرفته، جامعه در مقابل او احساس ضعف می کند

صفحه 17 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
شناختن اشتباهات یک فکر
معرفت، مشخص ساختن "مقدار انحراف فکر از واقعیت" است. هیچ فکری، انطباق با واقعیت در تمامیتش پیدا نمی کند. درک "مقدار انحراف هر فکری از واقعیت"، راه "معرفت واقعیت" است. ما از هر فکری می توانیم واقعیت را بشناسیم به شرط آن که بدانیم چه قدر نسبت به واقعیت فاصله دارد. مسئله هر فکری در این است که چه قدر آن فکر، از واقعیت فاصله دارد یا نسبت به آن انحراف دارد. و شناخت این فاصله یا انحراف است که ارزش آن فکر را در معرفت مشخص می سازد


ما نباید حتما ً افکار منطبق با واقعیت و یا عین واقعیت "داشته باشیم. بلکه باید با هر فکری که می اندیشیم، مقدار انحراف آن را از واقعیت" نیز مشخص سازیم و داشتن این انحرافات و فواصل از فکر است که می توان تصویری از واقعیت داشت


مقدار اشتباه و کیفیت اشتباه هر فکری، موضع واقعیت را پدیدار می سازد. تا اشتباهات هر فکری مشخص نشده، آن فکر ارزش و اهمیت خود را نیافته است. معمولا ً هر متفکری تلاش خود را صرف آن می کند که فقط نقاطی که فکرش با واقعیت منطبق می شود بنمایاند و از نشان ددن عدم انطباقات، صرفنظر می کند. تعیین شتباهات یک فکر، برای دور انداختن آن فکر نیست، بلکه درک این اشتباهاتند که ارزش کاربرد آن فکر را شخص می سازند . با شناختن اشتباهات یک فکر است که آن فکر برای ما ارزش و اهمیت پیدا می کند، جانشین ساختن یک فکر، به جای فکر سابق که در نقاطی اشتباهاتی داشته، برای آن نیست که این فکر تازه، کمتر اشتباه دارد بلکه برای این است که این فکر تازه، نسبت به واقعیات، اشتباهات نوع دیگر دارد و درک اشتباهات تازه این فکر، دیده تازه تری از همان واقعیات به ما می دهد. ارزش و اهمیت هر فکری، با آشنائی با نحوه و مقدار اشتباهاتش معلوم می گردد. فکری که هیچ اشتباهی ندارد توخالی و بی معناست. هیچ فکری، سطح موازی با واقعیات نیست بلکه منحنی است که در دور شدن و نزدیک شدن و برخورد با واقعیات، رابطه با واقعیات پیدا می کند. فکری که به واقعیات نزدیک و دور نمی شود و همیشه یکنواخت با آن توازی دارد، فاقد هر محتوائیست. فکر، محتویات یکپارچه و یکدست و یکنواخت نیست که با واقعیات یکنواخت و همگون و همشکل، انطباق پیدا کند. این دوری و نزدیکی و تقاطع فکر با واقعیاتست که رابطه فکر با واقعیات را مشخص می سازد. فکری را که ما هنوز نمی توانیم اشتباهاتش را بشناسیم، هنوز ارزش و اهمیت ندارد. شناخت انحرافات اشتباهات و یک فکر، آن فکر را بی ارزش نمی سازد بلکه آن را در محدوده اش تثبیت و ارزشمند می سازد. ما اشتباهات هر فکری را که شناختیم می توانیم در محدوده صحتش به کار بریم و در خارج از آن محدوده از کاربرد آن صرفنظر کنیم

صفحه 18 ازکتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
تفکر، اخلاق نیست
مقصود از انتقاد یک فکر، مجازات کردن متفکر آن نیست. کسی که می گوید یک فکر، بد است، اخلاق را معیار تفکر قرار داده است. داشتن یا نداشتن یک فکر، مسئله اخلاقی نیست. فکر کردن چه نتایجش خوب باشد چه بد، یک عمل اخلاقی نیست

ولو آن که "نتایج یک تفکر" را با موازین اخلاقی یا دینی بسنجیم، جریان تفکر به خودی خود ورای عمل اخلاقیست. تفکر کردن اگر طبق یک "هدف اخلاقی" باشد، از تفکر، استقلال را می گیرد. هزاره ها می پنداشتند که تفکر و اخلاق با هم باید انطباق داشته باشند. از این رو اندیشیدن هم، مجازات کردنی بود. تفکر، هر چه هم نتایج فکری غیر اخلاقی یا ضد اخلاقی داشته باشد، حق مجازات کردن آن نیست. با مجازات کردن، متفکر، او "فکر نیکوتر" نمی کند. کسی که فکر دیگری را برای آن نقد می کند تا متفکر را مجازات کند، به آزادی تفکر، خیانت کرده است. همین طور "تأثیریک فکر" در دیگری، تأثیر یک علت و تطابق آن با معلول نیست. یک فکر، "می انگیزاند". فکر، انگیزش است نه علت. یک فکر موقعی قدر انگیزشش بی نهایت زیاد می شود که راه، به عرصه افکار مختلف، بسته شده باشد. در چنین محیطی، ضعیف ترین فکری که تفاوت مختصری نیز با "عقیده یا فکر حاکمه" داشته باشد، تأثیری انفجاری دارد. این فکر، علت آن انفجار روحی نیست بلکه این کبریتیست که به "باروت خفقان و استبداد روحی و فکری" زده می شود. چه در شرق چه در غرب، یک مذهب تازه مسیحی یا اسلامی که نسبت به مذاهب حاکمه، اختلافات بی نهایت مختصر داشت، باعث انفجارات و بحران های بزرگ اجتماعی می شد

هر چه تنوع افکاری که عرضه می شود، بیشتر شود، "قدرت انگیزانندگی فکر" کمتر می شود. از این رو یک فکر، به علت انفجار و بحران اجتماعی یا دینی،نباید مجازات شود، بلکه تقصیر واقعی از خفقان فکری و روحیست که از کوچک ترین فکر بزرگ ترین تأثیر، انگیخته می شود. اشخاصی که می پندارند "رادیکال ترین افکار،" سبب "بزرگ ترین بحرانات و انقلابات" می شوند. افکاری را که تفاوت ناچیزی با عقیده حاکمه دارند نادیده یا ناچیز می گیرند. خفقان فکری و روحی همیشه دینامیتی به وجود می آورد که فقط احتیاج به یک کبریت دارد. مثلا ً یک "اسلام اصلاح شده که فقط تفاوت مختصری با اسلام واقعی تاریخی دارد" برای انفجار این دینامیت کفایت می کند. انسان یک متفکر را برای افکارش از آن لحاظ مجازات می کند تا آن که از "تأثیر آن فکر در اجتماع" بکاهد. یک "فکر بد که مجازات کردنی" است یک "فاعل ضد اخلاقی و فاسد" دارد. متفکری که "فکر بد" می کند. بد است. به کار بردن معیاراخلاقی در تفکر، سبب نفی آزادی و استقلال تفکر می گردد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure