Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi


خرافه به جای خرافه

روشنفکران می پندارند که عقل می تواند خرافه را نابود سازد. عقل فقط می توان یک فکر را به جای فکر دیگر بنشاند. نابود ساختن و نفی یک خرافه، احتیاج به یک خرافه دیگر دارد. جای یک خرافه را همیشه باید یک خرافه دیگر بگیرد. نابود ساختن یا روشن ساختن خرافات، جا برای افکار، باز نمی کند بلکه جا برای خرافات تازه باز می کند. هیچ فکری جانشین خرافه نمی شود و نمی تواند جانشین خرافه بشود. انسان باید خرافه ساز باشد تا بتواند بر ضد خرافات موجود بر خیزد و در این مبارزه موفقیت داشته باشد. تا یک فکر (یک فلسفه، یک علم) تبدیل به یک خرافه نشده است، امکان موفقیت سیاسی و اجتماعی نخواهد داشت. فکر، هنوز ناتوان است و نمی تواند همه قدرت های موجود در یک انسان را بر انگیزد و بسیج سازد

صحت یک فکر، هنوز ایجاد قدرت آن فکر را نمی کند و اشتباهات یک خرافه، از قدرتش نمی کاهد. یک خرافه، سراسر نیروهای عاطفی و احساسی و وجودی انسان را بسیج می سازد. انسان هنوز "آن چه که قدرت را در او بر می انگیزد" بیشتر دوست می دارد. عقل موقعی به مبارزه با یک خرافه بر می خیزد که آن خرافه دیگر قدرت انسانی را بر نمی انگیزد. عقل فقط به یک خرافه نیمه مرده، ضربه آخر را می زند ولی عقل با یک خرافه زنده و مقتدر، به دشواری می تواند رو به رو شود

عقل برای ابراز قدرت خود، باید با عینیت دادن ظاهری خود با آن خرافه، آن خرافه را آلت خود سازد. هنر تفسیر و تأویل در همه عقاید و ادیان چیزی جز همین حیله عقل نیست که ضعف خود را تبدیل به قدرت می سازد. با خرافه و از خرافه، علیه همان خرافه می جنگد آن خرافه را در حینی که ابدی می سازد، نابئود می سازد


عقل، ضعیف تر از آن است که علیه قدرت خرافه برخیزد و استقامت کند. اما او می تواند قدرتی که از خرافه سرچشمه می گیرد علیه خود خرافه برگرداند. خرافه ای که روز به روز خود را نابود می سازد روز به روز نیز خود را ابقاء می کند

صفحه 101 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
تکرار برای ایجاد ملالت و نفرت
من وقتی یک فکر تازه به مغزم نیامد فکر پیشین را تکرار می کنم چون با تکرار فکر پیشین، ملالت و نفرت من آن قدر می افزاید که تنها راه نجات از آن، خلق یک فکر تازه است. تکرار، نقطه استراحت آفرینش نیست. خلاقیت فکری، نیرو لازم دارد و هر چیزی که با او نیرو بدهد، می پذیرپد. تکرار برای او ایجاد ملالت شدید و نفرت شدید می کند و ملالت و نفرت سرچشمه های نیرو هستند. تفکر، آئین تحول نیروهاست. بهترین و دوست داشتنی ترین افکار ما از استحاله نفرت و ملالت به دست آمده اند. اما تکرار افکار، وقتی ایجاد لذت کرد، انسان پابند آن افکار شده است و این "لذت از تکرار"، قدرت خلاقیت او را به کلی از بین می برد. یک معتقد و مؤمن به یک فکر، هیچ گاه از تکرار عقیده و فکرش، ملول و خسته نمی شود بلکه تکرار (ذکر) بر لذتش می افزاید. یک معتقد تا موقعی متون عقیده خودش را می خواهد هیچ گاه "احساس تکرار" نمی کند چون تکرار آن افکارريال برای او همیشه لذت تازه دارند. فقط او وقتی کتاب هائی مخالف یا مختلف با عقیده خود را می خواند، نسبت به تکرار، بی نهایت حساس است چون در این جا، از تکرار نه تنها لذت نمی برد بلکه درد و عذاب می برد. ما موقعی احساس تکرار شدن داریم که از آن چه تکرار می شود لذت نمی بریم. یک معتقی هیچ گاه احساس نمی کند که آن چه می اندیشد و می گوید فقط تکرار مکررات است. چون تکرار آن افکار برای او همیشه لذت تازه دارد. از این رو نیز هیچ گاه نمی تواند خود را از آن افکار، آزاد سازد. ما از هر فکری موقعی امید نجات یافتن داریم که تکرارش در ما ملالت انگیز و نفرت انگیز بشود

بی معنا ساختن تصادفات
ما می کوشیم تا "تصادفات" یا تقلیل به ضروریات بیابند (با مفهوم علت ومعلول قابل توجیه باشند) یا به مشیت الهی برگردند

دراین دو تلاش می پنداریم که به هر تصادفی، معنائی می دهیم. ولی در واقع ما با این دو تلاش می کوشیم که معنای منفردی راکه هر تصادفی دارد از آن بگیریم. درهرتصادفی، کیفیات ویژه ای هست که با علت ها یا مشیت ها قابل توجیه و توضیح نیست. ما با کاربرد این قالب های کلی، خود را از درک روح انفرادی هرتصادف و یا اتفاقی باز می داریم. تصادفات"یکباره زندگانی فرد" و اتفاقات "یکباره تاریخ یک ملت " است که ویژگی هویت یک فرد یا یک ملت رامی آفریند. باید این عادت بازگشت دادن هرتصادفی یا اتفاقی رابه علل یا مشیت الهی ترک کرد و تصادفات و اتفاقات را در فردیتشان شناخت

صفحه 102 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
هم آهنگ ساختن ما با دنیا -هم آهنگ ساختن دنیا با ما
ما مجبوریم همیشه خود رابه اقتضای مکان و زمان (شرایط محیطی) سازگار سازیم یعنی همیشه دروغ می گو ئیم و ریا می کنیم .تا موقعی که ما می پنداریم که این "مائیم" که خود رامنطبق با محیط و ضروریاتش میسازیم، این "سازگارشدن" را به عنوان "قدرت خود " درک می کنیم. خود را منطبق با شرائط و محیط ساختن، یک احساس قدرت می آورد. تا این پنداشت در ما قوی است که هماهنگ ساختن ما با محیط، قدرت ما به حساب می آید عذاب ریاکاری و دروغگوئی روزانه ما نامحسوس می شود و حتی ارزش تقوا پیدا می کند و لذت می آورد، چون در خدمت قدرت ما هستند. ولی وقتی ناگهان شناختیم که "سازگار سازی خود با شرائط زمان و مکان" نشانه قدرت نیست و سازگار شدن همیشه "انکار خود" و "کاهش خود" است، می آئیم از "خود" یک چیز مطلق می سازیم یا یک اصل یا یک فکر مطلق در خود می پذیریم که غیرمشروط است و تابع هیچ چیزی نمی شود و نمی تواند بشود. (مطلق ساختن خود - روح مطلق ساختن یک اصل - اخلاق مطلق ساختن افکاروعقیده و ایدئولوژی ) از این به بعد ورق برمی گردد. از این به بعد محیط و اجتماع و جهان باید طبق ما، یا طبق اصول ما، یا طبق عقیده ما ساخته بشوند. از این به بعد دنیا و تاریخ، وقایع، باید دروغ بگویند و ریا بکنند و هویت خود را پنهان سازند. دنیا و تاریخ و اجتماع، وقتی هماهنگی کامل با عقیده ما یا با اصول ما و با ما می یابد که به حد اعلای ریاکاری و دروغگوئی می رسد. تاریخ و دنیا و طبیعت اقرار می کنند که چیزی جز ما و جز عقیده و جز اصول ما نیستند. نظام طبیعت و تاریخ با اصول و عقاید ما و یا خود ما عینیت دارند اصلا ً فطرتشان از همان اصول و عقاید و یا از خاک ما، سرشته شده اند. و ما به این بزرگ ترین دروغ طبیعت و دنیا و تاریخ به عنوان برترین حقیقت، ایمان می آوریم. بهتر است که دنیا و تاریخ و طبیعت دروغ بگوید و ما به آن به عنوان حقیقت ایمان بیاوریم تا ما به دنیا و تاریخ و طبیعت دروغ بگوئیم و از آن رنج ببریم و عذاب اخلاقی و وجدانی داشته باشیم. یا باید فرصت طلب بود یا باید تجاوز گر و تحمیل گر. یا باید ما دروغ بگوئیم یا باید طبیعت و تاریخ و دنیا دروغ بگوید. زندگانی بدون دروغ نمی شود

صفحه 103 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
تفاوت تابعیت و عضویت
قرارداد اجتماعی فقط موقعی معنا و واقعیت دارد که هر فردی حق و قدرت تغییر دادن آن را داشته باشد. من قراردادهای موجود را می پذیرم چون حق دارم در تغییر دادن آن ها شرکت کنم و به سهم خود قدرت و امکانات تغییردادن آن ها را دارم. روزی من حق عضویت در اجتماع را دارم که حق و قدرت و امکان تغییر دادن قوانین موجود در آن را داشته باشم. جامعه ای که قوانین اساسی تغییر ناپذیر دارد، عضو نمی پذیرد بلکه تابع (پیرو) و مطیع می خواهد. حق ورود در آن اجتماع، با قبول اطاعت و تابعیت حاصل می شود. او هیچ گاه شریک در اجتماع نمی شود


از قورت دادن مسائل
بعضی از فلاسفه هستند که در تفکر آن چه را توانستند بجوند، هضم و جذب می کنند و آن چه برای آن ها غیر قابل جویدن است، باقی می گذارند و تف می کنند و بعضی فلاسفه هستند که در تفکر، آن چه برای آن ها غیر قابل جویدن است قورت می دهند به امید آن که معده و روده های سیستم فکری آن ها، موفق به حل و هضم و جذب خواهد شد


با برخورد با بعضی از مسائل و قورت دادن آن ها، دستگاه فکری آن ها به طور خودکار آن ها را هضم و جذب می کند، ولی از این به بعد عادت این متفکرین می شود که هر مسئله که برای آن ها ناجویدنی است، قورت بدهند. علاقمندان و طرفداران یک دستگاه فکری یا عقیده، می پندارند چون آن فلسفه یا عقیده، همه مسائل را قورت داده است همه آن ها را هضم و جذب کرده است. مسائل قورت داده، مسائلی نیستند که حل شده باشند. این مسائل باز می گردند و همانند اول، مسئله به جا می مانند

ایمان به عقیده یا فلسفه، خود سبب می شود که انسان بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی اش را قورت می دهد به امید آن که عقیده یا فلسفه اش آن ها را هضم و جذب خواهد کرد. ولی قدرت هر عقیده یا فلسفه ای در این نمودار می شود که با وجود آن که این مسائل ناجویدنی و هضم و جذب ناشدنی است، هیچ گاه دل درد و سوء هاضمه پیدا نمی کند. و از دفع این مسائل هیچ نگرانی ندارد. یک معتقد عادت به آن می کند که هیچ گاه مسائل را نخورد، بلکه همه مسائل را قورت بدهد. از این لحاظ مسائل دفع شده را از سر قورت می دهد و دندان و فکش درد جویدن را ندارد. به جای حل مسائل اجتماعی و سیاسی باید مسائل را مرتبا ً قورت داد. هیچ عقیده مطلقی، در عدم هضم و جذب مسائل، سوء هاضمه پیدا نمی کند ولی مسائلی را که خود انسان نمی تواند بجود، عقیده یا فلسفه اش هم نخواهد توانست هضم و جذب کند

صفحه 105 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
فکر پیوندی- فکر دیواری- فکر توحیدی
افکار را باید دسته بندی کرد. افکاری هستند که میان متفکرین و مردم پیوند می زنند. افکاری هستند که میان متفکرین و مردم دیوار می سازند و افکاری هستند که بر مردم و متفکرین غلبه می کنند و هر دو را در خود جذب می کنند. در موقعی که آزادی نیست نقش هر کلمه ای همین است که با دیوارسازی، ما را از دیگران جدا سازد. تا بتوان "آزادی خصوصی و آزادی شخصی" داشت. افکاری که دو نفر را به هم پیوند می دهند آن دو نفر را هیچ گاه یکی نمی سازد. و فکری که بر همه غلبه می کند، بر همه حکومت می کند. وحدت، همیشه با افکاری ممکن است که بر همه گروه های متضاد غلبه و حکومت کند. فکری که میان من و دیگری پیوند می زند، فکری نیست که بر من و دیگری حکومت بکند. فکر توحیدی فکر پیوندی نیست. پیوند، بین "دو وجود" است. ولی توحید نفی دو وجود است. یکی ساختن، احتیاج به پیوند ندارد


انقلابی شدن همه
وقتی همه مردم انقلابی شدند باید "انقلاب" را مورد سؤظن قرار داد. انقلاب، کار همه نیست. انقلاب هم یک خرافه است


آزادی، به من حق اعتراض می دهد

باید دید که حق اعتراض و مقاومت ما از کجا (از چه چیز) سرچشمه می گیرد. اعتراض و مقاومت ما در مقابل یک جبار و ظالم و مستبد، سبب تحکیم قدرت ما نمی شود، بلکه سبب تحکیم "آن چه به ما حق اعتراض و مقاومت داده است" می شود. ما برای خودمان اعتراض نکرده ایم بلکه برای "آن چه حق اعتراض به ما داده است". غالبا ً اعتراض و مقاومت ما درمقابل یک مستبد یا "ظالم"، ما را چنان سرمست می کند که میان این دو فرق نمی گذاریم. اگر"آزادی" ما به ما حق اعتراض و مقاومت داده است آن اعتراض و مقاومت سبب استحکام آزادی ما خواهد شد ولی اگر "اسلام" به ما حق اعتراض و مقاومت می دهد اعتراض و مقاومت سبب استحکام اسلام خواهد شد. پیش از اعتراض و مقاومت باید "آن چه به ما حق اعتراض و مقاومت" را می دهد شناخت. لذت از اعتراض و مقاومت، احساس دروغینی از قدرت به ما می دهد چون ما اعتراض و مقاومت می کنیم

هنوز ما به خودی خود قدرت اعتراض و مقاومت نداریم. قدرت اعتراض و مقاومت باید از ما سرچشمه بگیرد تا آزادی مستقر گردد. حق اعتراض و مقاومت باید از خود ما سرچشمه بگیرد

صفحه 106 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
اندیشه بی دیوار
بهترین راه برای رد کردن و نفی کردن یک یده آن است که آن ایده را تأئید کنیم ولی دامنه معنی آن را اندکی بیشتر از آن بگستریم که تا به حال داشته است. در هر عقیده یا فلسفه ای، هر کلمه ای تا حد معینی معنای خود را می گستراند. و هیچ گاه از آن حد نمی گذرد.همه اصطلاحات مهم یک عقیده یا فلسفه فقط در این "محدوده از معنا"، مؤید آن عقیده و فلسفه اند. اگر کلمه ای از آن عقیده یا فلسفه، وجبی دامنه دارتر شود سراسر آن عقیده یا فلسفه، متزلزل و مضطرب می گردد. و هنر تأویل که تنها راه اصلاح یا احیاء و باززائی یک عقیده و فلسفه است همین است که با تأئید یک اصطلاح، معنای آن اصطلاح، تعمیم داده شود. بهترین راه رد کردن و نفی کردن عقاید و فلسفه ها،تأویل کردن آن هاست. کسی که برای دفاع از یک عقیده آن را تأویل می کند بهتر از مخالف آن عقیده، آن عقیده را رد می کند. هجوم دشمنان به یک عقیده، دیوارهای آن عقیده را ضخیم تر می کند

ولی تأویل دوستان آن عقیده، آن عقیده را پوک و توخالی می سازد. هر چه عقیده توخالی تر شد، احتیاج به دیوارهای محکم تر و ضخیم تری دارد و بقای هر عقیده ای را دیوارهای آن تضمین می کنند. این دیوارهای محکم و ضخیم عقیده است که به معتقد اطمینان خاطر و امنیت می بخشد نه محتویات آن عقیده. کسی که می خواهد بیندیشد، باید دیوار دور اندیشه هایش را خراب کند

یک فلسفه را باید رد کرد ولی یک عقیده را باید تأویل کرد

صفحه 107 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
پشت پا زدن به امتیاز
"تساوی" را که آزادی به من می دهد بر "امتیازی" که ایمان به من می بخشد ترجیح می دهم. کسی که از این امتیاز دست نمی کشد، دشمن آزادیست. امتیاز آزادی در این است که مرا مساوی انسان دیگر می سازد. امتیازی بالاتراز انسان بودن نیست

انسان فقط در آزادی است که انسان است. ایمان به هیچ حقیقتی (ولو مقدس ترین حقایق باشد) مرا ممتاز تر از انسان دیگری نمی کند. آزادی نه تنها نفی امتیازات طبقاتی و نژادی و جنسی است بلکه به همان ندازه نفی امتیاز ایمانی است


اوج امتیازی را که آزادی به انسان می دهد به اندازه ای رفیع است که اوج امتیاز ایمانی در مقابل آن به حساب نمی آید. ایمان به هیچ حقیقتی، ایجاد امتیازات سیاسی و اقتصادی و حقوقی و اجتماعی نمی کند


فلسفه و انقلاب
انقلاب بارآور، محصولی است که از کاشتن افکار فلاسفه عاید می شود جامعه ای که خودش متفکری ندارد خودش هم انقلاب نخواهد کرد. انقلاب هم می تواند کالای وارداتی باشد. انقلاب، موقعی انقلاب واقعی است که "انقلاب اصیل" باشد. یک انقلاب اصیل را نمی توان صادر کرد. همان طور که نمی شود وارد کرد. انقلابات صادراتی و وارداتی، مانع درک و پیدایش "انقلاب اصیل" شده است. انقلاب هم جزو کالاهای مد مصرفی شده است. انقلابی صادر می شود که در آن جامعه اصالت ندارد. بدون پاشیدن بذر افکار فلسفی متفکرین یک جامعه در آن جامعه نمی توان به یک انقلاب اصیل رسید. استقلال ملت، استقلال تفکر آن ملت است. ما با وام گرفتن فکر دیگری، به استقلل نمی رسیم. با گرفتن افکار و وارد کردن افکار، هیچ ملتی خلاق نمی شود


"فکر پاشیده شده"، موقعی انقلاب می کند که در آرامش و دور از دیده، ریشه هائی در عمق مردم دوانیده که دیگر قابل کندن نیست
امروزه می پندارند که یک فکر، موقعی انقلابی است که بلافاصله مردم را تحریک کند و بشوراند و مضطرب سازد. مفهوم امقلاب، همان مفهوم مواد مخدره است. از این رو افکار مخدر (نشئه آور، سرمست کننده، هیجان آور، شورانگیز و شورش انگیز) به جای "افکار ریشه دار" برای انقلاب های صادراتی و وارداتی به کار گرفته می شود. قدرت تخدیر یک فکر را باید بالا برد تا آن فکر، ارزش انقلابی داشته باشد. و در افکاردینی، قدرت تخدیری شدیدی نهفته است که به آسانی می توان آن را کشف کرد و به کار برد. به کار بردن یک فکر (فلسفه) برای تخدیر، نفی یک فکر با فکر است. فلسفه هیجان آور و شور انگیز همان ارزش دین را پیدا می کند. عقل وسیله برای نابود سازی عقل می شود

صفحه 108 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
من شک می کنم پس من هستم
جمله دکارت که "من می اندیشم پس من هستم" این معنی را داشت که انسان چون می اندیشد، "ایمان به هستی خود" دارد. ایمان به هستی او (بودن او) از درک اندیشیدن او بر می خیزد. او باید بیندیشد تا باشد. هیچ چیزی جز اندیشیدن خودش برای "ایمان به هستی خودش" لازم ندارد. با این فکر، دیانت نفی می شد. چون "ایمان به هستی انسان" برای انسان مؤمن، از خدا سرچشمه می گیرد. انسان هست چون خدا انسان را خلق می کند. انسان، هست، چون انسان به خدا ایمان دارد. "احساس موجودیت انسان" فقط با مفهوم خدا و ایمان به خلاقیت خدا، امکان داشت. حالا دیگر انسان برای احساس موجودیت خود، به همان درک قدرت اندیشیدن خود کفایت می کرد. نتیجه ای را که دکارت می گیرد (من می اندیشم پس من هستم) یک نتیجه گیری صحیح و دقیق نبود. اگر دکارت دقیق می اندیشید نتیجه می گرفت که (من شک می کنم پس من هستم). معنی این حرف- بیشتر و مهمتر از "نتیجه وجودی" بود که دکارت گرفت. نتیجه گیری دکارت بسیار ساده بود: چون اندیشیده می شود پس "اندیشنده ای هست" وجود اندیشنده از عمل اندیشیدن استنباط می شد. کردن، یک کننده دارد. این جمله سبب پیدایش بسیاری از اشتباهات روانی است. اما جمله "من شک می کنم پس من هستم" این نتیجه را می داد که انسان در اجتماع و فرهنگ و تاریخ تا در جنبش گسستن از "آن چه تا به حال مردم به آن ایمان داشته اند" می باشد، درک وجود خودش را می کند. شک کردن یکی از بزرگ ترین روش های گسستن است. انسان به هر چه شک می کند خود را از آن می گسلد هر نسلی به افکاری که پیشینیانش به آن ایمان داشته اند شک می کند تا خود را از آن ها برهاند و در این جریان شک ورزی است که موجودیت و استقلال خود را در می یابد. استقلال عقلی او با شک او "با آن چه به آنت عادت داده شده و پرورده شده" پیدایش می یابد. استقلال وجودی انسانی با عمل شک کردن شروع می شود نه با ایمان آوردن. اول، شک بعد ایمان. انسانی که با شک کردن، احساس می کند که قدرت آن را دارد که از هر فکری و عقیده ای و جهان بینی بگسلد، احساس آن را می کند که قدرت آفرینندگی هر اندیشه ای را دارد که به درد او می خورد. امروزه انسانی نیست مگر آن که به آن چه پیش از او بوده است شک نکند. شک او کوره ایست که همه چیز را ذوب می کند. حتی خدا هم در این کوره ذوب می شود. حتی خود انسان هم در کوره شکش ذوب می شود. برای جدا ساختن خود از بسیاری از افکارش، باید انسان خود را بگدازد. انسان، تا گداخته شود، آزادی نمی شود. بسیاری از افکار و حقایق و خرافات با ما یکی شده اند و فطرت ما شده اند. این حقایق فطری ساخته شده و فطری، فقط در "شک گدازنده اند" که از انسان جدا می شوند. از شکی که "نمی گدازد" هیچ گونه توقعی نداشته باشید

صفحه 109 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
بیطرفی و بیطرفی
بیطرفی، گاهی نشان فقدان قدرت برای طرفدار چیزی شدن است و گاهی نشان قدرت برای تحمل و جمع و پذیرش هر دو طرف و یا همه طرف هاست و گاهی نشان لاقیدی به همه چیز هاست و گاهی نشان حاکمیت بر همه طرف هست. "حکومت بیطرف"، چون حکومت است (حاکمیت بر همه طرف ها) بیطرف است نه آن که چون "بی قدرت" و عاجز است، از طرفداری چیزی یا گروهی می ترسد. بیطرفی تفکر (مدارائی فکری) باید زائیده از "حاکمیت عقل" و "قدرت جمع افکار مختلف و متضاد" باشد نه از ضعف فکری. "متفکر بیطرف" قدرت و تعهد و مسئولیت بیشتر از ایک "معتقد طرفدار" دارد. بیطرفی که توانائی "هماهنگ ساختن و ایجاد تفاهم میان طرفدار های یکطرفه دارد"، قدرتیست که جامعه دموکراسی که دارای کثرت افکار است، لازم دارد. بیطرف، دور از طرفدارها نیست بلکه حلقه پیوند میان طرفدارهاست. عقل نسبت به افکار، همیشه حاکمیت دارد. بیطرف می تواند طرفداری بکند بدون آن که بی طرفی را از دست بدهد. بیطرفی، یک قدرت است. طرفدار، همیشه بیطرفی را نشانه عجز می داند و از "قدرت بیطرفی" آگاه نیست. مدارائی، رشد قدرت بیطرفی است. هر انسان آزادی وراء افکار خود و فراز افکار خود، می تواند بیطرفانه نسبت به افکار خود، قضاوت کند. اندیشیدن، تنها "خلق و دفاع از اندیشه خود" نیست بلکه اندیشیدن در قضاوت بیطرفانه از "اندیشه خود و اندیشه های دیگران" به اوج قدرت خود می رسد. قدرت تفکر ایرانی در همین آشتی دادن و هماهنگ ساختن مقتدرانه میان افکار شرق و غرب بوده است. مدارائی، نشانه قدرت روح ایرانی است. ایرانی می تواند هم شرق و هم غرب را با قدرت روحیش به هم بپیوندد


مدارائی نه "هم شرقی و هم غربی" است و نه برعکس آن می باشد که "نه شرقی و نه غربی" باشد. بلکه بیطرفی زائیده از حاکمیت مستقل فکریش هم به شرق و هم به غرب است. آزدی، نسبت به عقاید و افکار مختلف و متضادی طرف است چون ایمان به قدرتی در انسان دارد که می تواند با همه آن ها برخورد کند بدون این که حیرت زده و آشفته و سرگردان شود. وجود افکار مختلف و متضاد، انسان آزادی را متزلزل نمی سازد. یک دموکرات با همه شوق و التهاب طرفداریش این عمق آرام و حاکمه بیطرفی را از دست نمی دهد. بیطرفی اوست که او را مصمم به طرفداری می کند و طرفداری او هیچ گاه قدرت بیطرفی او را زائل نمی سازد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure