Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

 

صفحه 111 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
حکومت یک عقیده یا یک فلسفه
ترکیب دو فکر مختلف و یا متضاد، احتیاج به قدرت فکری و روانی دارد. در جامعه ای که قدرت فکری و روانی ناچیز است باید به "حکومت یک فکر یا عقیده" اکتفاء کرد. ضعف فرهنگی و روانی ایجاب تعدد افکار و عقاید نمی کند. کثرت افکار و عقاید متضاد و مختلف فقط در جامعه ای میسر است که قدرت فکری و روانی و فرهنگی دارد. حکومت یک فکر یا یک عقیده، همیشه علامت ضعف و فقر فکری و روانیاست. جائی یک عقیده یا فلسفه حکومت می کند که قدرت فکری و روانی مردم آن ناچیز است. و جائی که قدرت فکری و روانی زیاد باشد، حکومت یک عقیده یا فلسفه را نابود خواهد ساخت. جائی که فکر و روان ضعیف و فقیر است با نفی حکومت یک عقیده کثرت عقاید و افکار ایجاد نخواهد شد بلکه ایجاب حکومت عقیده دیگر یا فلسفه ای تازه خواهد کرد. مستضعف، در قرآن فقر فکری و ضعف روحی است و هدف قرآن این است که جامعه و فرهنگ و تاریخ را به همین فقرا و ضعفای فکری و روحی به وراثت بدهد. جامعه مستضعفین است که احتیاج به حکومت یک دین دارد


بندگی از واقعیت
واقعیت گرائی این نیست که ما بندگی واقعیت را بکنیم. برای آن که "بندگی واقعیت" را پذیرفتنی و قابل افتخار و دارای حقانیت بکنیم تئوری های واقعیت گرائی می سازیم. واقعیت تا آن جائی برای انسان پذیرفتنی است که هنوز قدرت مقابله با آن و غلبه بر آن را ندارد. این ضعف ماست که حاضر به تسلیم به واقعیت می شود. "قبول واقعیت" با "بندگی واقعیت"، دو چیز مختلف است. واقعیت، هیچ حقانیتی ندارد و پذیرفتن واقعیت، هیچ فتخاری ندارد. واقعیت، مرزهای قدرت ما را می نماید. و انسان خطوط مرزهای قدرتش را هیچ گاه ثابت نمی سازد. از این رو واقعیت دیروز من، خرافات و پنداشت های امروز من است

هر انسانی و هر جامعه ای، واقعیتی دیگر دارد. جائی که قدرت یک اجتماع پایان می یابد واقعیت آن اجتماع شروع می شود


آن چه برای مردم پاکستان واقعیت است برای مردم فرانسه واقعیت نیست. همین طور ایده آل و رؤیا به نسبت واقعیت و بر ضد واقعیت هر اجتماعی، پیدایش می یابد. برای شناخت واقعیت در هر اجتماعی، باید ایده آل ها و رؤیاهای آن اجتماع را شناخت. بدون ایده آل و رؤیای یک اجتماع، نمی توان واقعیت های آن اجتماع را شناخت. آن که بنده واقعیتش است، بنده رؤیا و ایده آلش نیز هست
وقتی واقعیت، یک انسان یا جامعه ای را بنده خود سازد، ایده آلی یا رؤیائی که از آن واقعیت و بر ضد آن واقعیت سرچشمه می گریزد، به مراتی بیشتر آن اجتماع و انسان را بنده خود خواهد ساخت. بنده واقعیت، بنده رؤیا هم هست

صفحه 112 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
فکری که کشیده می شود و فکری که می کشاند
یک متفکر مقتدر، از دو فکر متضاد به دو قطب متضاد کشیده نمی شود بلکه او دو فکر متضاد را به خود می کشاند


تضادی که یک فکر ضعیف را پریان و مضطرب و سرگردان می سازد در مغز متفکری که مقتدر است دو مؤلفه یک وحدت می شوند، یک فکر ضعیف با برخورد با اندیشه ای مخالف، متزلزل و مضطرب می شود از این رو از اندیشه مخالف، نفرت دارد. یک فکر قوی با برخورد با اندیشه مخالف، احساس نیرو و حاکمیت و تمامیت می کند، از این رو اندیشه مخالف را دوست می دارد. آن چه برای ضعیف، انگیزنده دشمنی است برای مقتدر، انگیزنده، دوستی است. جائی که روح ضعیف دشمن می شود روح مقتدر، به دوستی می رسد. تنها یک روش (متد) و منطق فکری، دو فکر متضاد را به هم نمی پیوندد بلکه این "یک شخص مقتدر" است که می تواند دو فکر متضاد را به هم بکشاند و به هم بپیوندد. دو فکر متضاد، در "یک شخص" "به هم" گره می خورند. همیشه شاهکارهای بزرگ، گره زدن افکار مخالف و متضاد از یک شخص و در یک شخص می باشند

آن چه در یک نفر مقتدر به هم پیوند خورده، در یک مغز ضعیف دوباره از هم پاره می شود. قدرت افکار بر قدرت آن مغز ضعیف می چربند. باز افکار، صاحب قدرت خود می شوند. افکاری که تا به حال تابع بودند افکار حاکم می شوند. یک فکر در دو نفر مختلف دو موقعیت مختلف دارد. در یک مغز، آن فکر، تابع است و در مغز دیگر، آن فکر، حاکم ست


از دید دیگری دیدن
دوستان من، باری بر تفکر من می شوند، چون هر چه که می اندیشم بارها از دید هر کدام از این دوستان می خوانم و بارها چیز دیگری از اندیشه خود می فهمم. و هر بار که از دید دوستی دیگر می خوانم باید طور دیگر تفسیر کنم و همیشه در این تفسیر های اندیشه خود، و از اندیشه خود بیگانه می شوم. انسان، هیچ گاه تنها نمی اندیشد. هر اندیشه ای در میان دید ها به وجود می آید. یک اندیشه بارها در من فهمیده می شود و بارها طور دیگر فهمیده می شود و برای آن که فهم خود را از اندیشه ام تنفیذ کنم باید برای رفع سوء تفاهمات همان اندیشه را صدها بار طور دیگر بیان کنم


دوستان من، لذت تفکر مرا چندین برابر می کنند چون در هر چه که اندیشیده ام، از دید هر کدام از آن ها لذت دیگری از آن می برم. اگر همه دید ها، یک چیز را از آن می فهمیدند (که خودم فهمیده ام) این قدر لذت نداشت. من هر وقت می خواهم اندیشه های مرا از سر بخوانم، از دید یک دوست دیگرم می خوانم. موقعی کسی دوست من است که من می توانم از دید او نیز ببینم

برای همین خاطر، دشمنان خود را به دوستی برمی گزینم چون داشتن چنین دیدی است که انسان را به معرفت نزدیک می سازد

صفحه 113 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
فکری که از زبان ما می شود
موقعی یک زبان، زبان ماست که ما هر فکری را در آن زبان، بهتر می فهمیم و زودتر جذب می کنیم و عمیق تر در ما ریشه می دواند. وقتی که افکاری را در زبان خود کمتر و دشوارتر از بیان آن افکار در زبان دیگر بفهمیم، زبان ما از ما بیگانه شده است. زبان ما، موقعی زبان ماست که هر فکری در آن، به اوج فهمیده شدن و جذب شدن و ریشه دار شدن برسد. اگر فکری در اجتماع نفوذ و قدرت پیدا نمی کند، برای آن است که هنوز در آن زبان بیان نشده است. میان "فکری که از زبانی ترجمه شده" و "فکری که از همان زبان شده" تفاوت بسیار است. ما تنها احتیاج به مترجم افکار نداریم بلکه احتیاج بیشتر به کسانی داریم که آن افکار را از زبان ما بسازند (متعلق به زبان ما بسازند). فکری که از زبان ما شد، دیگر نمی توان آن را از جامعه ما تبعید ساخت


دوره گریز از دین
بعد از انقلاب فرانسه، دوره رهائی از عقل پرستی شروع شد، چون انقلاب بر پایه عقل و برای عقل بود. بعد از انقلاب ایران دوره رهائی از "دین پرستی و ایمان پرستی" شروع خواهد شد. مردم ایران از دین و ایمان همان ترسی را خواهند داشت که فرانسوی ها بعد از انقلاب فرانسه از عقل. هر چه را انسان بپرستد (چه عقل باشد چه دین) خونخوار و درنده و وحشتناک می شود


یک جرم را کسی حق ندارد مجازات کند
یک عمل یک فرد، باید در چهارچوبه همه اعمالش قضاوت شود، یک عمل را ولو جرم تلقی شود نمی توان به عنوان یک واقعیت مجزا گرفت و آن عمل را مجازات کرد. یک عمل من باید در تناسب با سایر اعمالم قضاوت و مجازات گردد. یک عمل من جزء ناچیزی از ثروت اعمالی است که من کرده ام و خواهم کرد.موقعی می توان عملی را به من نسبت داد که "من" شناخته شود تا دید که چه قدر این عمل، بستگی به من دارد و از من است. تا عمل، عمل من نباشد، قابل مجازات کردن نیست. و برای شناخت من، باید "همه اعمال مرا داشت" تا دید که آیا آن عمل چه قدر با من بستگی داشته است. هر انسانی در شرائطی، اعمالی می کند که از او بیگانه است. هر عمل انسان، به تنهائی "مشخص سازنده آن فرد" نیست. ما در لحظه ای عملی کرده ایم که بعد ها وقتی قضاوت می کنیم آن عمل را از خود بعید می شماریم و خودمان نمی فهمیم چگونه شد که آن عمل ناگهان از ما سر زد. یعنی ما بستگی آن عمل را از خود قطع کرده ایم و آن عمل را از خود نمی دانیم. یک عمل موقعی عمل من است که من از خود بدانم. عملی که به وسیله من شده است هنوز "عمل من" نیست. من باید "بستگی آن عمل را به خود" آگاهانه بپذیرم

اقرار این که جرمی از من سر زده است، اقرار آن نیست که آن جرم از من است و جرم من است. رابطه یک عمل به سراسر زندگانی یک فرد ( همه اعمال او) چگونگی تعلق یک عمل را به او مشخص می سازد. جرم یک نفر را باید آن قدر مجازات کرد که آن عمل، از "اوست" ولی او هنوز در تمامیتش، موجود نیست. سراسر اعمال او در سراسر عمرش، این تناسب یک عمل را به او ممکن می سازد. بنابراین " اعمال آینده او" می تواند این تناسب را به کلی تغییر دهد. یک جرم او می تواند در مقابل مابقی اعمال او، نادیده گرفته شود. جرم، جرم یک عمل نیست. بلکه جرم، همیشه، جرم یک انسان است. و هیچ گاه نباید مجازات برای "مقدار جرم یک عمل" مشخص ساخت. چنین چیزی یک خرافه بیش نیست. جرمی که انسان در یک عمل می کند، جرم انسان است نه جرم عمل. دست نمی دزدد، زبان، دروغ نمی گوید... مجموعه اعمال گذشته و آینده یک فرد، واقعیت اجتماعی اوست و هر عملی از او باید در تناسب نسبت به این مجموعه قضاوت بشود و مقدار مجازات و کیفیت جرم در این تناسب مشخص شود، نه از انحصار قضاوت به یک عمل و جدا ساختن یک عمل از همه زندگانی او

صفحه 115 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
از بالا رفتن ارزش فکر در جامعه
برای تفکر مستقل در ایران باید "قدرت گذشت" بیشتری داشت. محمد برای افکارش، اجر نمی خواست. از گرفتن قیمت کار و اندیشیدنش صرفنظر می کرد. امروزه در ایران باید اندیشید و از جیب خود چاپ کرد و به مردم بخشید. این هم علامت آن است که جامعه ما ترقی کرده است و فکر، ارزش بیشتری پیدا کرده است! فکر را نباید داد (در مقوله اجر برد) فکر را نباید هدیه کرد (در مقوله بخشیده برد) فکر را باید "ریخت"، حتی باید "دور ریخت"، فکر، مزرعه ندارد (حرف مسیح). جائی که بذر یک فکر مستقل سبز خواهد شد، مشخص نیست. یک متفکر باید افکارش را دور بریزد. هزاران افکار او خواهند خشکید و پایمال خواهند شد و در شوره زار نابود خواهند شد تا یک فکر او به حسب تصادف در جای حاصلخیزی بیفتد. افکار یک متفکر باید برای او بی ارزش و "با ارزش منفی" بشوند تا بتواند دور بریزد. برای بسیاری، افکارشان چنان پر بهاست که موقعی به دیگران می دهند که چندین برابر قیمت اصلی اش را دریافت دارند. برای بعضی، فکرشان آن قدر ارزش دارد که حاضرند جان خود را برای آن فدا کنند و فکرشان برای آن ها آن قدر ارزش دارد که حاضرند جان همه بشریت را برای آن فدا کنند. از این لحاظ بود که محمد به عمل خود افتخار می کرد چون حاضر شده بود که فکرش را بدون دریافت اجر به دیگران بدهد (در واقع بیش از اجر می خواست. از هر مؤمنی می خواست که جان و مال و خانواده اش را برای آن ها فدا کند). هنوز روزگار فروش و یا "فروش مفت- بدون اجر" یا روزگاز "بخشش" افکار نشده است. ما هنوز در دوره "دور ریختن افکار" هستیم. متفکر باید نه تنها ارزشی برای افکارش قائل نشود بلکه باید آن ها را تحقیر کند تا دور ریختنی بشوند. اگر افکار، دور ریختنی نبودند (ارزش دور ریختن را نداشتند) در جامعه متفکر بیشتر پیدا می شد. روزی که فکر در جامعه بازار پیدا کند (فکر، ارزش پیدا کند) تولید کنندگان فکری نیز زیاد خواهند شد. ما برای افکار، ارزشی قائل نمی شویم چون همه این افکار"افکار دور ریختنی اند". افکاری که دور ریخته نیستند بسیار گرانند. چنین افکاری را فقط به قیمت جان ما به ما می فروشن. مردم افکاری را که به قیمت جانشان می خرند، آسان تر می خرند. افکار را باید به قیمت جان فروخت تا خریدار پیدا کند. گران فروشان فکری، همه نقد مردم را از مردم می گیرند


دزدی افکار
کسی که خود را عادت به دزدی افکار می دهد، خود را از خلاقیت باز می دارد. مجازات "دزدی فکری"، عقیم شدن فکریست

وقتی دزدی فکری در ما ایجاد کراهت و نفرت کرد، به قانون مالکیت فکری احترام خواهیم گذاشت. اگر به طبق سنت مجازات در دوران توحش انسانی، آلتی که جرم را کرده مجازات می شد، باید همه سر ها را در اجتماع برید، چون دزدی فکری، یک عمل پیش پا افتاده اجتماعیست. یک فکر موقعی در اجتماع به سرعت پخش می شود که همه را به دزدیدنش اغوا کند. بهترین فکر ها، همان فکرهای دزدیدنی هستند. فکر را نباید با زور تبلیغات به مردم تلقین کرد، بلمه باید آن را "دزدیدنی" ساخت

افکار دزدیدنی را معمولا ً مردم در نهان خانه های دل و جانشان پنهان می سازند. از این رو "افکار دزدیده" ریشه های عمق در مردم می دوانند. فکر موقعی دزدیده شده است که نام و شیوه متفکر از آن سلب شده است. تأثیر یک متفکر را در اجتماع از افکاری که نام او را دارند و شیوه او را دارند نمی توان شناخت. تأثیر هر متفکری را باید از افکاری که از او در اجتماع دزدیده شده است (نام او از آن ها پاک و محو شده است) شناخت. هنوز تاریخ دزدی افکار و شیوه های دزدی افکار نوشته نشده است. در تفکر ما انسان هنوز حق دزدیدن دارد. متفکر که "افکار دزدیدنی" می آفریند، به همین دزدیدنی بودنش افتخار دارد. بهترین افکار من همان افکار دزدیدنی من خواهند بود. من در پی خلق افکاری هستم که همه را اغوا به دزدیدن بکند. من آگاهانه فکر برای دزدان می سازم

صفحه 117 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
نفی استبداد از دنیای اخلاق
وقتی دنیای اخلاق، "دنیای ارزش" شد که اخلاق، انسانی شد. رفتار انسانی، کالائی شد که در بازار انسانی طبق قوانین بازار، ارزیابی می شد. انسان، ارزیاب افکار خود و دیگران شد. ارزش یک عمل، ثابت و تغییر ناپذیر نبود. در دنیای یک مؤمن دینی، "تقوا" وجود داشت نه "ارزش". عمل صالح یا خیر یا تقوا، اهمیتش تغییر نمی یافت. تابع شرائط و تغییرات اجتماعی و ارزیابی انسان ها نبود. تقوا، معیار خدائی داشت و در رابطه با خدا، معین و ثابت می شد و از خدا قضاوت می شد. تقوا را فقط خدا می توانست قضاوت کند. فقط خدا، انسان را می شناخت. انسان ها نسبت به هم بیگانه بودند. اعمال دیگران را طبق معیار های خود، حوائج خود، معرفت خود قضاوت نمی کردند و نمی شناختند. بالاخره مفهوم "ارزش" جای "تقوا" را گرفت و می گیرد. امکان مطالعه و تحقیق انسان باز شد. اعمال دیگران را می توان ارزیابی کرد. می توان میزان ارزش و واحد ارزشی را تغییر داد و با این تغییر، قفضاوت های مختلف نسبت به یک فرئد کرد و این قضاوت ها را با هم سنجید. با تبدیل تقوا به ارزش، دنیای اخلاق، آزادتر شد. چون وقتی در اخلاق، فقط تقوا بود همه مردم در خدمت تنفیذ و تحمیل یک معیار بودند که آن را مطلق می شمردند و خود، حق تغییر در آن نداشتند. همه اجتماع یکجا و یکپارچه یک عمل را یک طور قضاوت می کرد و با یک شدت طرد یا قبول می کرد، اما با آمدن ارزش، تعداد میزان ها و واحد های ارزش، زیاد شد و فشار اخلاق پائین آمد

یک عمل در یک اجتماع چندین گونه عکس العمل پدید می آورد، چند گونه قضاوت می شود. ایستادن این قضاوت ها در مقابل هم، سبب ایجاد آزادی در دنیای اخلاق می شود. استبداد تقوا، فرو پاشیده می شود. در دنیای اخلاقی، "میزان اخلاقی" نباید حکومت کند. با قبول این که "تقوا باید حاکم باشد"، یک تقوا، در جامعه مستبد می شود. حکومت تقوا، حکومت به وسیله تقوا است، حکومت تقوا، بدترین و شوم ترین استبداد هاست چون همه افراد، پاسداران و جاسوسان برای تنفیذ و تحمیل یک معیار اخلاقی هستند. حکومت تقوا، حکومت استبدادی اخلاقیست. اخلاق در استبداد، فاسد می شود، چون تقلیل به تظاهر و ریا می یابد. اخلاق فقط در آزادی رشد می کند. تقوائی که برتری اجتماعی می دهد می خواهد حکومت را بر پایه تقوا بگذارد و حکومت بر پایه یک تقوا، ایجاب "استبداد آن تقوا" را می کند. و استبداد تقوا، سبب انحطاط و فساد اخلاق و نفی آزادی می شود. "عدم حکومت اخلاقی"، "عدم استبداد تقوا"، فقدان اخلاق نیست. اخلاق برای وجودش احتیاج به حاکمیت واستبداد ندارد

روزگاری حاکمیت و استبداد برای اخلاق ضرورت داشت ولی حالا دیگر برای وجودش شوم و مضر است

صفحه 119 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
دین و آخوند
تا دین قدرت دارد، آخوند نیز حکومت خواهد کرد. وجود دین بدون حکومت آخوند ممکن نیست. تغییر شکل و نام آخوند، از بین بردن آخوند نیست. دین بهترین امکان قدرت است،حتی موقعی که قدرت را منفور می دارد. قدرت، هیچ راهی مطمئن تر و بادوام تر از دین نخواهد یافت. تا قدرت را می خواهند، نخواهند گذاشت که دین از بین برود. "هر چه قدرت می دهد"، پاسدار (محافظ) دارد. قدرت دینی احتیاج به "دستگاه و سازمان حکومتی" ندارد. دین، پیش از ایجاد دستگاه حکومت، حکومت می کند

و بالطبع همین طور بعد از نابود ساختن دستگاه یک حکومت دینی، بدون هیچ دستگاهی، حکومت می کند. دین را نمی توان از سیاست جدا ساخت. چون سیاستمدار در دیانت، مجرائی برای رسیدن به قدرت می یابد. سیاستمدار تا موقعی با دین مخالفت می کند که سد قدرت یابی اوست. کسانی که جدائی دین را از سیاست می خواهند، کسانی هستند که می خواهند ایجاد فضای قدرتی ماوراء دین بکنند. مبارزه آن ها با دین، مبارزه آن ها با قدرتی است که از دین سرچشمه می گیرد نه با دین. این است که هیچ گاه عمق مبارزه با دین را درک نمی کنند. از این رو به محضی که باز دین امکان تحقق قدرت آن ها را به آن ها بدهد، حاضر به مصالحه و عینیت دادن خود با دین می شوند


بدون گناه، خدائی نیست
اگر انسان گناهی نمی کرد، خدائی وجود نداشت و بدون قدرت بود چون عفو گناه و زدودن گناه، ایجاب بزرگ ترین قدرت را می کند. بدین سان می باید شیوه ای پیش گرفت که انسان گناهی بیشتر بکند یا همیشه خطر لغزش و دچار شدن به گناه را داشته باشد، انسان گناهکار، وجود و قدرت خدا را تحکیم می کند. انسان باید گناهکار باشد چون خدا به آن احتیاج دارد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure