Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 160 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
هر چیزی موقعی ارزش دارد که هدف داشته باشد
"عمل در دنیا" "برای آخرت"، سبب می شود که دنیا را به عنوان "هدف و غایت" از بین می برد. اما عمل در دنیا برای آخرت لاقید نسبت به دنیا یا منکر دنیا و یا بر ضد دنیا می شود، چون عمل تبدیل به "وسیله" خالص برای آخرت می شود. دنیائی که هدف نیست، ارزش هم ندارد. عمل، "وسیله ای" برای رسیدن "نتیجه ای" که وراء دنیا قرار دارد نیست. عمل و دنیا با هم یک وحدت می سازند. نهادن هدف عمل، وراء دنیا، نه تنها انکار دنیا یا تحقیر و تقبیح (زشت سازی) دنیا و لاقید سازی ما به دنیاست بلکه تقلیل خود عمل به "وسیله" است


عمل باید برای دنیا (به هدف و غایت دنیا) باشد تا "لاقیدی نسبت به دنیا"، تا "تحقیر کردن دنیا"، تا "انکار دنیا" برخیزد. عمل سیاسی موقعی شروع می شود که هدف مستقیم و نهائی عمل، دنیا باشد. دنیا، بی ارزش شده است چون هدف مستقیم و نهائی عمل نبوده است. این دنیا نیست که با ارزش است و یا فقط وسیله برای آخرت است. بلکه این "انحراف عمل از هدف قراردادن دنیاست" که دنیا را بی ارزش ساخته


دشمن، بله. ضدیت، نه
ما احتیاج به آن داریم که "دشمن" را "ضد خود بسازیم تا بتوانیم با او به بهترین وجهی مبارزه کنیم. برای آن که دشمن را تبدیل به "ضد" خود سازیم، فکر و عقیده و اخلاق او را تبدیل به ضد فکر و عقیده و اخلاق خود می پنداریم. او به آن چه خود را عینیت می دهد، باید متضاد با چیزهائی باشد که ما خود را با آن ها عینیت می دهیم. "استحاله دشمن به ضد"، می تواند مبارزه جوئی و پرخاشگری و قهرورزی را به آخرین اوج خود برساند. تقلیل اختلافات اجتماعی و سیاسی و دینی و فلسفی به "تضادها"، برای آتش زدن به "دشمنی" است. وقتی همه چیزها در تضادها اندیشیده شد، در همه چیز "دشمنی آشتی ناپذیر" ایجاد می گردد. در تفکر، تضاد هست، چون دو فکر هر چه هم متضاد با هم باشند، دشمن هم نیستند. دو فکر نسبت به هم دوستیو دشمنی ندارند


از این رو برای تفکر، می توان همه افکار را تبدیل به تضاد ساخت، چون تضاد آن ها با هم سبب ترکیب و وحدت و تفاهم و نزدیکی آن ها با هم می شود


اما آوردن تضاد در واقعیات، برانگیختن دشمنی در واقعیات، برای "نابود ساختن یکدیگر" یا "فیادت خواهی یکی بر دیگری" می شود. در دنیای اجتماع و سیاست نباید دشمن ما، ضد ما انگاشته بشود. افکار و اخلاق و معتقدات او هر چه هم با هم بیگانه و با افکار و اخلاق و معتقدات ما متفاوت باشد، ضد ما نیست. از این گذشته هیچ کس عینیت کامل و تغییرناپذیر با افکار و اخلاق و معتقداتش ندارد. بستگی انسان با فکر و عقیده و اخلاقش، هر چه هم نیرومند و مطلق پنداشته شود، پاره شدنی است ولو خود نیز، رابطه خود را با فکر و عقیده اش تغییرناپذیر و مطلق بداند. اگر چنان چه افکار و معتقدات و اخلاق او نیز به فرض، ضد افکار معتقدات و اخلاق ما باشد ولی "خود او"، ضد ما نیست. هر انسانی، غیر از ماست (دیگری است) اما ضد ما نیست. تضاد، فقط در دنیای فکر ارزش دارد


اقدامات ما برای آزادی، به استبداد می کشد
با وسائل، با نهادها، با روش ها، با افکاری که ما آزادی خود را می سازیم و تظمین می کنیم، استبداد تازه را بی خبر از خود به وجود می آوریم. "هدف آزادی"، آگاهی ما را از "استبدادی که در این وسائل، نهادها، روش ها" نهفته است می کاهد

استبداد، محصول اقدامات ما برای آزادیست. برای رسیدن به آزادی، باید در "اقدامات خود"، در وسائل خود، در روش های خود در نهاد های خود برای تولید و ابقاء آزادی شک کرد

صفحه 162 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
اندیشه در باره اندیشه
تفکر، در واقع "اندیشیدن در باره افکار دیگران" است، تا "اندیشیدن در باره واقعیات و پدیده ها". بزرگ ترین واقعیات، همان افکار است. ما کمتر مستقیما ً راجع به واقعیت می اندیشیم، بلکه راجع به "فکر دیگری در باره واقعیت" می اندیشیم. "تفکر در تاریخ افکار"، روش اندیشیدن است، نه بدست آوردن یک "دید تاریخی". برای اندیشیدن، باید درباره "اندیشه دیگری" اندیشید

اندیشه های تاریخی همیشه "واقعیت موجود"هستند


نصفی که بیشتر از یکی است
خدا، نصف انسان است چون فقط صفت های خوب انسان را دارد. وقتی نصفی، بهتر از نصف دیگر است، از "نصف بودن" نمی افتد. انسان، از نصف بهتر خود، خدایش را ساخته و از خود جدا کرده و با نصف بدتر خود، همیشه زیسته است. جائی که بدی ها و نیکی ها از هم جدا ساختنی هستند، انسان، دو نیمه می شود. ولی بدی از نیکی جدا ساختنی نیست . همان چه بد است استحاله به نیکی می یابد وبالعکس همان چه نیک است، استحاله به بدی می یابد. ایجاد یک "خوبی مطلق" که هیچ گاه قابل تغییر و استحاله به "بدی" نیست (نمی تواند بد بشود) وجود انسان رانامفهوم و بی ارزش می سازد. وقتی "خوبی مطلق" ساخته شد، دیگر، خوبی و بدی قابل تحول به هم نیستند و قدرت اخلاقی انسان که همین "تحول خوبی و بدی به همدیگر" است نابود ساخته می شود. هیچ گاه نمی شود خوبی رابه جائی رسانید که قابل تحول به بدی نباشد و بدی را به جائی رسانید که قابل تحول به خوبی نباشد. اهریمن و خدا، بدی و خوبی، از هم پاره شده و غیر قابل تحول بهمند. خدائی که شیطان نمی شود،علامت پارگی وجود انسان هستند. اخلاق، با خوبی و بدی جدا از هم سرو کار ندارد بلکه اخلاق، تفکر در باره "تحولات خوبی وبدی به همدیگر" است جداساختن و پاک ساختن خوبی از بدی، خوبی را تثبیت و محکم و ابدی نمی سازد


انسان، همیشه خوب نمی ماند، بلکه بدی باید همیشه تحول به خوبی بیابد و همان طور بالعکس خوبی همیشه تحول به بدی می یابد. چه مقدار ازعالی ترین تقواهای انسانی در تاریخ ،شرارت ها و فسادهائی را پدید آورده اند که بدون آن تقواهای عالی امکان نداشتند. کسی که تقوی تازه ای پدید می آورد باید بداند که خطر تحول این تقوای تازه به شرارت و جنایت های غیر منتظره و نشناخته چیست. راه تحول تقوا رابه شر نمی توان مسدود ساخت. نمی توان خدائی ساخت که امکان استحاله به شیطان رانداشته باشد. خدا، نصف مصنوعی انسان است، همان طور که شیطان نصف دیگر مصنوعی اوست. این پارگی انسان سبب پیدایش تقواهای عالی تر و به همان ترتیب سبب شرارت های خبیث تر می گردد. وقتی نصفی از انسان، تحول به خدا یافت، خواه ناخواه نصف دیگر او تحول به اهریمن می یابد و اهریمن و خدا در وجود انسان همیشه وحدت خود را حفظ می کنند. آن که "اناالحق" می گوید بی خبر از آن است که "انا الشیطان" هم هست. از وحدت انسانی دو وجود متضاد و آشتی ناپذیر که دشمن مطلق با هم دارند به وجود می آید

صفحه 163 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
وقتی که خلاقیت مستقل یک ایده پایان می پذیرد
در آغاز که یک ایده یا اصل، پیدایش می یابد، یک قدرت درونی فورانی در خود دارد که خود را بدون هیچ کمکی می گستراند

بعد از این که دوره "خلاقیت درونسوی ایده یا اصل" به پایان رسید، دوره ای می رسد که احتیاجات و ضروریات خارجی، به آن ایده یا اصل فشار وارد می آورند تا خود را در جهات این احتیاجات و ضروریات بگستراند. در این دوره است که منطق و روش تفسیر و تأویل لازم است تا از آن ایده یا اصل، نتایج را بیرون کشانید. در مرحله اول که ایده یا اصل، قدرت گسترش خود را از خود دارد، آن ایده یا اصل به واقعیات، شکل می دهد و در مرحله دوم که

احتیاجات و ضروریات خارجی آن ایده یا اصل را مجبور به گسترش می کنند، آن احتیاجات و ضروریات به آن ایده یا اصل، شکل می دهند. اما معتقدین به آن ایده یا اصل، "قدرت خلاقیت احتیاجات و ضروریات" را به حساب "قدرت خلاقیت ایده یا اصل خود" می گذارند


از این رو ست که احتیاجات و ضروریات، فقط به عنوان فشار و بار، تحمل می شوند و درد ناک و عذاب آورمی شوند، چون ارزش مثبت احتیاجات و ضروریات شناخته نمی شوند. یک احتیاج تازه، معنای نهفته در یک ایده یا اصل را بیرون نمی کشد، بلکه معنائی تازه برای آن ایده یا اصل می آفریند. آن چه را تفسیرات و تأویلات، گسترش همان ایده می پندارند، آفرینش تازه آن ایده است. اسلام راستین یا سوسیالیسم راستین، چیزی جز تلاش برای "از نو آفرینی اسلام " یا "از نو آفرینی سوسیالیسم" نیست


جائی که تساوی بر ضد آزادی است
مبارزه با هر نوع آزادی، همیشه بر ارزش و حقوق "فرد" می افزاید. آن مفهوم تساوی که ارزش فردیت را از بین ببرد، بر ضد آزادی است. آن قدر "تساوی" را باید پذیرفت که "فردیت" به جا بماند و رشد کند تساوی مو قعی معنا دارد که "فرد مستقل" وجود داشته باشد


چون مبارزه برای آزادی همیشه علی رغم امتیازات (امتیاز در اثر تعلق به یک عقیده، امتیاز در اثر تعلق به یک طبقه چه اشراف، چه روحانیون، چه سرمایه داران ...) شروع می شود، در آغاز، تساوی با آزادی مشتبه ساخته می شود. با تساوی به تنهائی، آزادی به وجود نمی آید. "فرد مستقل" در اثر همان استقلالش با فرد مستقل دیگر، نامتساوی است


من می اندیشم، پس من هستم "دکارت"
چون من می اندیشم، من، به عنوان "یک فرد". هستم، آن چه من می اندیشم و می توانم بیندیشم برای این که من به عنوان یک فرد می اندیشم، هست. بدین سان "تقدم وجود فرد " برهرچه می اندیشد، و اولویت اندیشه فردی، پیدایش یافت. هر چه من به عنوان فرد می اندیشم، "هست". و هر چه من به عنوان فرد نیندیشم، "نیست". انکار کردن هر چیزی، با "نیندیشیدن" میسرمی شود. "اندیشیدن فرد"، حق وجود به "هر چیزی" می داد. چنین فردی لازم بود تا از گیر عقاید مطلق رها بشود، چون دیگر او احتیاج به مبارزه با آن ها و رد کردن آن ها را نداشت. او فقط در باره آن عقاید نمی اندیشید و از اندیشیدن در باره آن ها صرف نظر می کرد. چیزی که او نمی اندیشید، برای او نبود. و چیزی که اجتماعی از این افراد در باره اش نمی اندیشیدند، برای آن اجتماع "نبود"، مبارزه با حقایق مطلق، لازم نیست و انسان را پا بست و آلوده می سازد.

صفحه 165 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
برای حرکت دادن،باید سیلاب شد
یک فکر برای این حرکت نیست چون خودش تغییر می یابد، بلکه یک فکر همین طور حرکت است چون فکر دیگری را تغییر می دهد، و همین طور حرکت است چون با برخورد به فکر دیگری، خودش تغییر داده می شود. بدین سان یک جریان فکری در مغزها ایجاد می شود. جائی که یک فکر، ثابت و سفت و منجمد می شود این جریان، به هم می خورد. یک مغز که در اجتماع نمی اندیشد (ولی فقط به یک عده افکار ثابت معتقد و مؤمن است ) تفکر اجتماعی را باز می دارد. چون حرکت فکری یک مغز، نمی تواند در مغزهای دیگر جریان یابد.فکری که از یک مغز جریان یافت و به "مغزهای سنگشده" برخورد و بازگشت، متوجه می شود که برای "حرکت دادن" باید سیلاب شد


سنگ ها رافقط یک سیل می تواند از جا بکند. عدم تحرک فکری و اندیشیدن جبری و ایمان و اعتقاد مطلق، ایجاب افکاری می کند که قدرت فوق العاده سیلاب را دارند. مغزهائی را که نمی شود حرکت داد، باید از جا کند. از این روست که دراین اجتماعات، فقط " افکار سیلابی" دراجتماع موًثرند. در حالی که در اجتماعی که درمغزها، حرکت افکار وجود دارد،تفکر،یک جریان دائم میان مغزهاست


بریدن از یک عقیده، کندن ریشه یک قدرت اجتماعی است
باید از "عقاید، افکار، ارزش ها، معیارها" برید، تا حکومت استبدادی عقاید، ارزش ها، و معیارها را نابود ساخت.من از هر چه که بگسلم (ببرم) دیگر نخواهد توانست برمن حکومت کند. بدون همکاری خود انسان، کسی نمی تواند بر او حکومت کند

حتی تسلیم شدن به یک حکومت یا لاقید بودن نسبت به یک حکومت (که حکومت اورا میسر می سازد )، احتیاج به وجود عقیده ای یا ارزشی یا فکری در من دارد. و وقتی من از این عقیده یا ارزش یا فکر بگسلم، آن حکومت فقط در زور می تواند پایدار بماند. و هر حکومتی در زور از بین می رود، چون زور برای پایداری باید همیشه در همه جا حاضر باشد و از عهده این کار بر نمی آید


مفتضح سازی، راه رسیدن به قدرت می شود
به جای "علاقه به انتقاد" ، "عطش برای مفتضح ساختن"، جامعه را فرا می گیرد. برای اهمیت یافتن در چنین اجتماعی، باید قدرتمندان یا پولداران یا افراد با حیثیت را در اجتماع مفتضح ساخت. افتضاح را به جای انتقاد می گذارند و افتضاح نام انتقاد می گیرد


"مفتضح ساختن"، همیشه "انتقام روحه ای کوچک و حقیر" است که می خواهند با یک ضربه آن چه قدرت و عظمت و حرمت دارد از بین ببرند و با یک ضربه خود به قدرت و عظمت و حرمت برسند. مفتضح سازی، ایجاد تقوائی برای آن که مفتضح می سازد نمی کند. جامعه ای که انتقاد و افتضاح را با هم مشتبه می سازد، گوش بسیار شنوا برای "فضیحت گری و فضیحت و رسواسازی و افشاگری" دارد. جامعه ای که عطش برای شنیدن افتضاحات و رسواسازی ها و افشاگری ها دارد، همیشه این روح های حقیری که انتقام حقر خود را می خواهند از دیگران بگیرند، بر آن ها حکومت خواهند کرد این "مفتضح سازنده" است که بر "جامعه افتضاح پرست" حکومت می کند. کسی که از یک افتضاح، بیشتر از یک انتقاد لذت می برد، مفتضح سازنده را بر منتقد ترجیح خواهد داد

صفحه 167 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
در انتظار امام غایب
کسی که برای اصلاح جامعه "در انتظار آمدن خدا" یا "درانتظار ظهور امام" می نشیند ، جامعه را فاسدتر و بدتر می سازد

"نشستن در انتظار"، ایجاد "عدم علاقه در تغییرات جامعه به سوی بهزیستی" می کند. من منتظر خدا یا امام هستم، چون "ایمان به قدرت و عقل خودم" برای حل مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ندارم. اگر چنان چه من به حالت "انتظار کشیدنم" ادامه بدهم ولی علی رغم این انتظار، در تغییرات اجتماعی نیز کوشا باشم تا جامعه حد اقل فاسدتر آن چه هست نشود یا جامعه از فساد کنونی اش بکاهد ، انتظار کسی را می کشم که دیگر به او احتیاج ندارم. چون انسان، وقتی می تواند از"فاسد ترشدن جامعه" ممانعت کند، می تواند جامعه را نیز اصلاح کند و کسی که می تواند خود، جامعه را اصلاح کند دیگر در انتظار کسی نمی نشیند. نمی شود هم انتظار یک مصلح را کشید وهم خود در خود قدرت اصلاح داشت. آن که انقلاب می کند، ایمان "به قدرت خود در اصلاح کردن جامعه " دارد.انتظاریک مصلح اجتماعی را کشیدن، همیشه علامت یأس از قدرت خود به اصلاح است. در گذشته "اصلاح جامعه " کار خدا و نماینده خدا بود. از این رو می باید منتظر خدا یا نماینده اش شد ولی حالا دیگر اصلاح جامعه، کارانسان شده است. باید به خود ایمان داشت، آن که منتظر خدا یا امامش می نشیند به خودش و عملش ایمان ندارد


در خدمت مردم - در دنیای سیاست کسی نمی خوابد

یکی از متفکرین نوشته است که "در سیاست، مرد مقدس واقعی کسی است که مردم رابرای سعادتشان، می کشد و احمق می کند". "عمل برای مردم"، آن قدر هدف مقدسی است که هر عملی را مجاز می سازد، حتی کشتن و تحمیق خود مردم را


اگر در دنیای سیاست، احتیاج به مقدسین نبود، حماقت و کشتار کمتر بود. اطمینان به این که "مرد مقدس" عملش فقط برای خاطر مردم "است" و او نمی تواند هیچ عملی به نفع خودش بکند، مردم را به خواب و غفلت محظ می اندازند. در سیاست هر عملی از قدرت سرچشمه می گیرد. از این رو هر عملی از هر سیاستمداری باید از همین نقطه نظر کنترل شود. مردم برای حفظ قدرت خودشان باید حدود قدرت هر سیاستمداری را زیر نظر داشته باشند. قانع ساختن مردم از این که "کسی که آگاهانه برای مردم کار می کند، دلیل بر آن نیست که ناخودآگاهانه برای ازدیاد قدرت خودش کار نمی کند


"بی خبری یک کسی از قدرت خواهی اش" و "انکارقدرت خواهی" و "اثبات نخواستن قدرت در فداکاری" دلیل فقدان فعالیت سائقه قدرت در او نیست. مردم جائی می خوابند که اطمینان می کنند. همیشه تقدیس و "ایمان به تقوا و فداکاری"، جائی است که عقل مردم به خواب میرود


کسی که در سیاست بیدار است احتیاج به "سیاستمداران مقدس" ندارد کسی که در سیاست می خواهد بخوابد (در سیاست نیندیشد و دخالت نکند) احتیاج به مردان مقدس دارد تا در اثر ایمان به آن ها، اطمینان کامل برای خوابیدن داشته باشد. در دنیای سیاست کسی نمی خوابد


کسی به خدا حقی ندارد
انسان می تواند حقش را از انسان دیگری بگیرد اما انسان نمی تواند از خدا، حقش را بگیرد چون به خدا کسی حقی ندارد. از این رو هر حکومتی که با مفهومی از خدا پیوند یافت، انسان نخواهد توانست از چنین "حاکم" و" حکومتی" حقش را بگیرد

چون خدا، حق است و حکومت خدائی، حکومت حق است. باید کسی حکومت بکند که انسان بتواند براو حق داشته باشد و بتواند حق را از او بگیرد. حق، همیشه گرفتنی است. انسان آن قدر حق دارد که می گیرد. از این رو است که حکومت نباید عینیت با حق یا با حقیقت پیدا کند. از چنین حکومتی نمی توان حق را گرفت. حق، تعادلی است که میان "گیرندگان حق" حاصل می شود

حکومت هم باید حقش را از مردم داشته باشد. حکومتی که مردم به او حق نداده اند، هیچ حقی ندارد

صفحه 169 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
افکاری که خواهند زیست
دو نوع افکار می توان نوشت: یک) افکاری که خواهند زیست. دو) افکاری که زیسته اند. فکری که انعکاس "یک زندگانی و تجربیات اش" است، فکری است که زیسته. فکری که در آینده روش و راه زندگانی را ایجاد خواهد کرد، فکری است که خواهد زیست: فکری که محصول یک زندگانی و تجربیات است به طور ضروری فکری نیست که بتوان در آینده با آن زیست. با هر فکری یک بار زیسته می شود. فکری که با آن یک بار زیسته شد، نیرو برای آن که دوباره از آن بتوان زیست دارد


از حق مساوی به طور مساوی استفاده نمی شود
"حقوق مساوی" سبب ایجاد "احتیاجات مساوی" نمی شود. احتیاجات نامساوی سبب می شود که افراد مختلف از "حقوف مساوی" که دارند به طور نامساوی استفاده ببرند. هر کسی از "یک حق مساوی برای همه" به همان اندازه استفاده نمی برد که کسی دیگر
"استفاده از یک حق" است که سبب عدم تساوی می شود. با آن که این حق برای همه مساوی است


برای قانع ساختن، احتیاج به منطق نیست
"استدلال منطقی"، غالبا ً برای ایجاد "اعتقاد سیاسی" با "اعتقاد دینی" کفایت نمی کند. در سیاست، استدلال، باید ایجاد اعتقاد سیاسی بکند. همین طور در دین، استدلال باید ایجاد اعتقاد دینی بکند. "استدلال برای ایجاد اعتقاد"، متوجه ساختمان روحی و خرافات وبدیهیات دیگریست، ولی استدلال منطقی، به دیگری کار ندارد بلکه به صحت بستگی افکار به هم و ساختمان درونی افکار در خودشان

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure