Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi


افکار مستبد
آزادی سیاسی با اسارت فکری سازگار نیست. هیچ فکری نباید بر ما حکومت کند. اما همه افکاری را که ما دوست می داریم و حقیقت می شماریم و به آن عادت کرده ایم، بر ما حکومت می کنند، علاقه و احترام به افکار، نباید ما را از درک قدرت استبداد آن ها باز دارد. سرچشمه بزرگ ترین استبداد ها، حقایق و افکاری هستند که ما دوست می داریم و به آن ها احترام می گذاریم. باید علیه استبداد افکار، برخواست تا راه را به استبداد سیاسی بست. استقلال، یعنی حاکمیت فرد بر افکارش، انسان باید افکار را در تصرف و اختیار خود داشته باشد نه آن که محکوم افکار خود باشد. هر فکری که از دیگری وارد مغز من می شود، حاکمیت مرا بر خود می پذیرد، ولو این فکر، از خدا باشد. در دامنه عقل من، فقط عقل من حاکمیت انحصاری دارد

انسانی دیگر، موقعی می تواند بر من حکومت کند که فکر او، حاکمیت بر افکارم را از عقل من سلب کند. از این رو آزادی سیاسی با آزادی فکری می شود. در جامعه ای که تفکر آزاد وجود ندارد نمی توان "آزادی سیاسی" ایجاد کرد. آزادی سیاسی احتیاج به تفکر آزاد دارد نه عقیده دینی یا ایدئولوژیکی

صفحه 91 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
رابطه کار با دین
فراغت، امکان تفکر است. برای باز داشتن مردم از تفکر، باید آن ها را مشغول ساخت. امروزه، ایجاد "کار"، نقش اولش همین گرفتن فراغت از مردم یا ندادن فراغت به مردم است. حتی تفریحات و تعطیلات، باید مردم را به تمامی سرگرم سازد و امکان فراغت به آن ها ندهد. در گذشته که امکان ایجاد کار این قدر نبود، دیانت، مردم را مشغول می ساخت. هر دینی طبق شرائط زمان و مکان آن قدر رسوم و شعائر و ادعیه و مناسک ایجاد می کرد که مردم همیشه مشغول باشند. برای این که مشغولیات به جد گرفته شود باید آن را مقدس ساخت، خدا در گذشته همان قدر مقدس بود که کار در عصر حاضر. چون احساس این که چیزی ما را مشغول می سازد، باعث ملول شدن از آن و اکراه از آن می گردد. از این گذشته تکرار یک چیز به خودی خود ملال آور است


ولی تقدیس یک چیز، هم "مانع" احساس "مشغول بودن" است و هم ملالت را از تکرار حذف می کند. یک امر مقدس را می توان با لذت تکرار کرد. "عذاب از ملالت"، آن قدر شدید است که امکان ایجاد فراغت و دوست داشتن فراغت را از بین برده است


دین می توانست همیشه بدون توقف، انسان را مشغول سازد. حتی در تنهائی و در خانواده او را مشغول می ساخت. شغل اساسی و دائمی او و همه کائنات تسبیح، عبودیت خدا بود. در حالی که کار و اقتصاد چنین امکان فراگیری در مشغول ساختن ندارد. از این گذشته "بحران های بیکاری" و "ایام تعطیلات از کار" حل مسئله مشغول سازی را بسیار مشکل می سازد

بیکاری، بی عاری (ننگ) است. بیکاری، بیماری است. ولی یک متدین چه بیکار باشد چه با کار، چه تعطیلات داشته باشد چه نداشته باشد همیشه مشغول به خداست. شغل اصلی و اولیه اش "مشغول خدا بودن" است. از این رو مسئله ملالت برای او مطرح نیست و همین طور برای همیشه امکان تفکر آزاد از او گرفته شده است. برای کشف احساس مطبوع فراغت و لذت بردن از فراغتريال باید مدت ها "عذاب ملالت" را به خود خرید. برای رسیدن به فراغت، باید از جهنم ملالت گذشت ولی اغلب مردم نمی توانند از این جهنم بگذرند. از این رو طالب سرگرمی اند نه فراغت. نفرت آن ها از فراغت بدین جهت است که "نمی توانند" فارغ باشند. این درک ناتوانی از رسیدن به فراغت، آن ها را دشمن تفکر می سازد


ایده آل تفکر در اجتماع، باعث کینه توزی مردم نسبت به متفکرین می شود

صفحه 92 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
فکری که ایجاد "حس امتیاز" می کند
ما می پنداریم که فکری که به ما "احساس امتیاز به دیگران" می دهد، باید ممتاز ترین حقیقت باشد. آن چه "احساس امتیاز" می دهد، دلیل ممتاز بودنش نیست. ولی هر فکری که به ما احساس امتیاز به دیگران بخشید ما می کوشیم تا ثابت کنیم که آن فکر ممتاز ترین فکر است


هر فکری که می خواهد باقی بماند باید بتواند "احساس امتیاز" به افراد ببخشد


دو نوع تغییر
گاهی انسان خواهان تغییر است چون از آن چه هست اکراه و نفرت دارد یا از آن ناراضی است. گاهی انسان خواهان تغییر است چون از تغییر دادن، لذت ممی برد. تغییر دادن،به احساس قدرت انسان می افزاید. در تغییر دادن اولی، انسان خود را مجبور می یابد، انسان باید تغییر بدهد. در تغییر دادن دومی، انسان خود را آزاد می یابد، انسان می خواهد تغییر بدهد. برای تغییر اولی، باید "حقانیت خود را به تغییر دادن"، از "نارسا بودن آن چه هست"، توجیه کند. انسان احساس می کند که به طور کلی حق تغییر دادن ندارد و فقط در شرائط خاصی است که حقانیت تغییر دادن را پیدا می کند. در حالی که برای تغییر دومی انسان همیشه خود را در تغییر دادن آزاد می یابد. حقانیت به تغییر، از نارسائی آن چه در خارج است، مشتق نمی شود بلکه انسان حق به تغییر، دارد وقتی که "او تغییر را بخواهد"، تغییراتی نیز که داده می شود، بالطبع کیفیت مختلف دارند. "آن چه در اثر نارسائی هایش باید تغییر بیابد"، تغییر دادنش، ایجاد احساس قدرت نمی کند بلکه "فشار ضرورت" ما را به تغییر دادن رانده است. انسان و جامعه "پیرو" ضرورت، است. در حالی که در تغییر دادن دوم، ضرورت، پیرو "خواست" است

صفحه 93 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
چرا انسان همیشه مقصر است؟
قبول یک اصل اخلاقی که در تحققش انسان همیشه احساس تحقیر و خطا و لغزشی می کند، نشان آن نیست که انسان مقصر و خطاکار و گناهکار است، بلکه دلیل بر آن است که آن اصل اخلاقی، انسان را مقصر و گناهکار "می سازد". خطا و گناه از خود آن اصل است. چرا باید برای انسان اصلی گذاشت که هیچ گاه "موفق" به تحقق کامل آن نشود؟ زندگانی باید سراسر برخورد با شکست و انباشته از احساس ورشکستگی باشد. در اخلاق هیچ گاه انسان نباید احساس پیروزی و موفقیت و وصول داشته باشد. اما تحقق یک اصل اخلاقی، نشان غلبه بر آن اصل است. اخلاقی که تحقق یافت باید پشت سر گذاشته شود باید ترک شود. از آن جا که هر دستگاه اخلاقی طالب بقاء ابدی خود است، اصولی می آورد که انسان هیچ گاه قادر به تحقق آن نباشد. این "احساس عجز و محرومیت و یأس و شکست ابدی" انسان، برای او اهمیتی ندارد. مهم این است که آن اصول، ابدی بمانند


وطن دوستی نتیجه دنیا دوستی است

انسان در جائی که "احساس ماندن" می کند، آن را تغییر می دهد، آن جا را راحت تر و زیبا تر و دلپسند تر می سازد. انسان از جائی که احساس گذشتن می کند، علاقه به تغییر دادن آن ندارد. تا وقتی که دنیا "محل مرور" است (انسان احساس توطن در آن ندارد) علاقه به تغییر دادن آن و جامعه ندارد. با قرار دادن آخرت به عنوان مرکز ثقل زندگانی (جای ماندن نهائی)التهاب تغییر دنیا و اجتماع، در انسان ایجاد نمی گردد. ملی گرائی بر اساس "علاقه به دنیا" و "علاقه به وطن" بنا می شود. وطن دوستی از دنیا دوستی سرچشمه می گیرد. کسی که زندگی دنیوی را دوست ندارد، وطنش را نیز دوست ندارد. انسان علاقه به تغییر دادن و بهتر ساختن چیزی دارد، که مالک اوست. از این رو انسان باید احساس مالکیت از وطنش و اجتماعش بکند تا حق و قدرت تغییر دادن آن را داشته باشد. مالکیت، حق و قدرت ماندن (توطن) به انسان می دهد. علاقه به آخرت، مانع رشد حس وطن دوستی و قدرت "بهتر سازی وطن" می گردد. وطن دوستی موقعی رشد می کند که انسان خود را شریک در تغییر دادن و بهتر ساختن و آباد ساختن و آزاد ساختن اجتماع خود بداند. کسی که حق و قدرت بهتر ساختن اجتماع خود را دارد وطنش را نیز دوست خواهد داشت


نجات دهندگان حقیقت

انسان برای نجات حقیقتش (آن چه را او حقیقت می داند و به آن ایمان دارد) به هر گونه جنایتی دست می زند. چون هیچ جنایتی نیست که در خدمت حقیقت، تبدیل به اوج اخلاق نشود. کسی که حقیقتش را نجات می دهد، هر جنایتی که می کند فقط به عنوان تقوا در می یابد

صفحه 94 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
اخلاق بدون دین
تفاوت اخلاق با دین این است که یک عمل اخلاقی به هر انسانی، چه معتقد به دینی باشد چه معتقد به دینی نباشد، ارزش می دهد ولی برای دین، اخلاق بدون دین، بی ارزش است. اعمال اخلاقی، تا دینی نباشد، باطل است. اخلاق را باید از اسارت دینی اش آزاد ساخت. ارزش عمل اخلاقی، تابع هیچ دین یا ایدئولوژی نیست. عمل اخلاقی از هر کسی (از هر طبقه ای باشد، از هر جنسی باشد، از هر ملتی باشد، از هر عقیده ای باشد) دارای همان ارزش است. دین، اخلاق را تصرف کرده و مالک انحصاری آن شده است. آزادی در اجتماع ما، بدون آزاد ساختن اخلاق از دین امکان نخواهد داشت. اخلاق می تواند بدون دین باشد. انسان بدون دین می تواند انسان اخلاقی باشد. دین برای مالکیت انحصاری خود به اخلاق، به همه تلقین می کند که اخلاق فقط در چهارچوبه دین میسر است و در خارج از دین، اخلاق وجود ندارد. در خارج از دین، اخلاق، آزادتر و نیرومندتر و بانشاط تر است


یکی از علل بزرگ عدم پیشرفت اخلاقی یک ملت، همین پابسته بودن اخلاق به دین است. برای آن که این پابستگی و تابعیت را از بین ببریم باید فقط به "عمل نیک" ارزش بدهیم نه به "اعتقاد و ایمان". ارزش دادن به عمل نیک، احتیاج به هیچ عقیده دینی ندارد

صفحه 95 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
چرا می بخشد؟
"بخشندگی" بیشتر احساس قدرت را می افزاید تا "نابود سازی". برای آن که احساس قدرت بیشتر داشت، نباید کسی را کشت بلکه باید "جان او را به او بخشید"، به او بخشش کرد


خداوند نیز جان انسان را به انسان "می بخشد". هر چیزی انسان دارد، بخشش خداست. هر چیزی در دنیا، بخشش خداست. از این رو "رحمت" و "رحم" و "سخا" و "جود"، علامت عطش بیشتر برای قدرت هستند. عطش برای قدرت،با لطیف تر و ظریف تر شدن خود، شکل " بخشیدن و جود و رحمت" پیدا می کند. عطش برای قدرت، در علاقه به نابود سازی و هلاک سازی، اوج خشونت را دارد


در جدول اخلاقی ترتیب ارزش های قدرت، رحمت و سخاوت و جود و بزرگواری در مرتبه اول قرار داند. حتی فداکاری نیز همین بخشش و ایثار جان خود است. انسان، جان خود را در عوض بهشت نمی فروشد بلکه با "ایثار جان خود"، بی نهایت بر احساس قدرت خود می افزاید و از آن لذت می برد. شاه و خدا و امام، می بخشیدند و رحمت و جود و بزرگواری می کردند تا مردم نیز از این عمل، سرمشق بگیرندو و مردم چیزی جز جان خود نداشتند که ببخشند، آن ها می باید جان خود را "ببخشند" یعنی در مقابل این ایثار، "هیچ نخواهند"، "هیچ حقی نطلبند"، خونی که بخشیده می شود، خون بهائی ندارد. انسان در شهامت معامله نمی کند. ولی متأسفانه بازماندگان هر عقیده و حزب و دینی، قدرت و حکومت و برتری را به عنوان خون بهای شهدای خود به عنوان حق خود می طلبند. مثل این که این حزب یا این دین، آن شهدا را "داده" است. و در مقابل آن چه جان داده، می خواهد حکومت و قدرت و برتری و امتیاز پس بگیرد. در حالی که شهادت، ارث ندارد. آن که جان خود را می بخشد، "می .بخشد" و معامله نمی کند تا حقی و مالکیتی بیابد، تا با یافتن این حق و مالکیت، انتقال ارث میسر گردد


حقایق فطری
معمولا ً آن چه را طبیعت یا فطرت ما می خوانند، آن چیزیست که می خواهند طبیعت یا فطرت ما بسازند. کسی که، اندیشه ای را فطرت یا طبیعت انسان می خواند، مقصودش این است که آن اندیشه را وراء بحث و گفتگو و قبول و رد بگذارد. با فطری خواندن یک اندیشه یا واقعیت، هیچ انسانی دیگر حق ندارد در آن اندیشه شک کند و آن را نادیده بگیرد یا ترک کند. اندیشه ای که فطری یا طبیعی خوانده شد، حق گسستن از آن از ما گرفته می شود. از اندیشه فطری، هیچ کس حق و قدرت گسستن ندارد


با ایمان به این که اندیشه ای در ما فطریست، قدرت گسستن و آزاد شدن از آن را از خود می گیریم. در انسان هیچ اندیشه ای فطری نیست. نتیجه این جمله این است که انسان فطرتش آزادیست. یعنی انسان با هیچ اندیشه ای بستگی ابدی و گسست ناپذیر ندارد. بستگی به هیچ اندیشه ای ولو حقیقت خوانده شود، حق و قدرت انسان، برای گسستن از آن را از او نمی گیرد. همه فطرت ها و طبیعت ها، ساخته شده اند. بدین علت نیز هست که هر انسانی می تواند بر فطرتش غلبه کند و آن را تصرف نماید و پشت سر خود بگذارد. بازگشت به طبیعت، همیشه شعاریست برای "غلبه بر آن چه در ما طبیعت ساخته شده است" و ساختن طبیعتی تازه

صفحه 97 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
سفارش به دزدان
دزدان اندیشه باید متفکری را بیابند که آن قدر خلاقیت فکری دارد که نسبت به افکاری که آفریده، احساس مالکیت نمی کند

کسی که همیشه می آفریند از آفریده های خود، قطع احساس مالکیت می کند، "آفریده های او"، برای او "چیزهائیست که او دور ریخته است". تصویر خدا، زائیده متفکریست که فقر خلاقیت داشته است چون این خدا به مخلوقاتش همیشه احساس مالکیت می کند و می خواهد همیشه آقا و حاکم مخلوقاتش باشد. چنین خدائی، قدرت خلاقیتش بسیار محدود است، وگرنه "احساس مالکیت" نسبت به مخلوقاتش نداشت. مخلوقات خدا را از خدا نمی توان دزدید. او نمی تواند از حاکمیت به مخلوقاتش دست بکشد

حاکمیت بر مخلوقات او، دزدیدن قدرت اوست. محدوده، مالکیت و بالطبع حاکمیتش بسیار تنگ است. قدرت تولید انسان را باید بالا برد تا از التهاب و سائقه مالکیت و قدرتش کاسته شود. انسان، کم تولید می کند، از این رو سائقه مالکیت و قدرتش بسیار زیاد است. با تقسیم عادلانه تولیدات کم، سائقه مالکیت و قدرت ترضیه نمی شود. دزدی از آن که احساس مالکیت ندارد، سائقه و لذت دزدیدن را می کاهد. موقعی احساس لذت از دزدیدن می شود که سائقه مالکیت و قدرت، نیرومند باشد. انسان،تنها برای رفع احتیاجات یا برای افزایش مالکیت خود نمی دزدد


از تجاوز به طبیعت تا به خدای متجاوز
ما همیشه از طبیعت "گرفته ایم"، "برداشته ایم"، همیشه به طبیعت عنف و زور ورزیده ایم، همیشه از طبیعت دزدیده ایم. برای جبران این احساسات خود نسبت به طبیعت، خدائی را آفریده ایم که این احساس تجاوزگری ما را هم تأئید کند و هم اخلاقی بسازد. این خداست که آن چه را ما دزدیده ایم و گرفته ایم، به ما می دهد، به ما می بخشد، به ما رحمت می کند به ما انعام می کند. تجاوز گری های ما به طبیعت، بخشش و رحمت و نعمت خدا به ما می شود. تجاوزگری انسان، احتیاج به خدائی داشت که آن را بستاید و جائز بشمارد و به او حقانیت بدهد. چپاول گری و غارت و استثمار و استعمار انسان، نام بخشایش و رحمت و نعمت خدا به خود گرفت. اما همین خدائی که انسان برای تأئید تجاوزگریش آفرید، به زودی به عنوان بخشاینده در همه جا و در همه چیز، موی دماغ و مراقب او شد. او فقط می بخشید وقتی که قدرتش و قهاریتش و حاکمیتش در هر بخششی شناخته و ستوده شود. باید خدا رحیم خوانده شود تا رحمت داشته باشد. سائقه تجاوز گری انسان، بالاخره خدای متجاوز آفرید

صفحه 98 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
چرا نیکی ایجاد حق نمی کند
ضعیف، احتیاج به کمک دیگران دارد. از این رو ضعیف چیزی را می ستاید و به نام اخلاق و ایده آل تجلیل می کند که دیگران را به کمک او بیانگیزاند یا موظف سازد. فداکاری و از خود گذشتگی و سخاوت را از ارزش های اخلاقی می کند تا دیگران به کمک او بشتابند و این کمک به او را یک عمل اخلاقی بدانند. اخلاق، ساخته ضعفاء است به نفع خودشان. حتی چون سخاوت وجود و رحمت، همین ارزش های اخلاقی شده اند، خداوند خود را به این صفت ها می خواند. اما هیچ انسانی کمک نمی کند، فقط برای این که یک ارزش اخلاقی است بلکه کمک می کند چون توانائی و قدرت خود را در کمک احساس می کند. اظهار و ابراز قدرت او، پوشش اخلاقی پیدا می کند. او به ضعیف کمک می کند نه برای این که ضعف او را برطرف سازد بلکه او کمک می کند برای این که احساس قدرت خود، لذت دارد


ضعیف به عمل نیک (به کمک دیگری به خود) ارزش اخلاقی می داد، تا آن که عمل نیکی می کند به همان ارزش اخلاقی اکتفاء کند و از عمل نیک خود غیر از همان ارزش اخلاقی نخواهد، تا این عمل نیک، برای نیکوکار هیچ گونه حقی و اعتباری و قدرتی ایجاد نکند. به ضعف او کمک بکند بدون آن که نفعی به خود نیکوکار برساند. ولی نفعی که من به دیگری می رسانم (عمل نیک و کمک) به خودم هم نفع می رساند (قدرت، اعتبار و حیثیت اجتماعی...). مسئله بالاخره به این جا کشید که نیکوکار این "نفع به خود" را یا منکر شود و از خود بپوشاند، یا در آخرت به طلب آن از خدا برود و از انسان نخواهد. ولی خدا هم که سرمشق این اخلاق بود، خود، نفع اعمال نیک خود را که قدرت و حاکمیت باشد در تمامیتش در همین دنیا می خواست

صفحه 99 از کتاب: نعش ها سنگين هستند؛ پروفسور منوچهر جمالي
آزادی عقل، احتیاج به کراهت و نفرت دارد
عقل، در یک مرجع قدرت (چه مرجع عقیده، چه مرجع فکری، چه مرجع سیاسی چه مرجع حقوقی...) می تواند فقط شک کند

برای رها ساختن خویشتن از یک مرجع قدرتی، باید چیزی بیش از شک داشت


انسان باید "کراهت از تقلید"، "کراهت از تشبه جوئی"، "نفرت از تمثل به یک مثال اعلاء"،" نفرت از تأسی به یک ٱسوه حسنه" داشته باشد تا امکان شناخت خود و رشد خود و بالاخره "شکل دادن به خود" بودن باشد. عقل، سوائق انسانی را به خدمت خود می گمارد. عشق و دلبستگی و وفاداری به مراجع قدرت (عقیدتی، فکری، فرهنگی، سیاسی...) با شک ورزی تنها رفع نمی شود. عقل باید نفرت و کراهت و بی شرمی را آلت خود سازد تا بتواند علیه آن عشق و دلبستگی و وفاداری مبارزه کند. قدرت عقل از آگاهی عقل از ضعفش سرچشمه می گیرد. این ضعف عقل است که برای تسلط یابی خود، سوائق و عواطف را بر ضد هم بسیج می کند


عقل موقعی به قدرت می رسد که بتواند سوائق و عواطف را در مقابل هم و در مبارزه با هم نگاه دارد. وگرنه سوائق و عواطف انسان، آن قدر مقتدرند که عقل را در پس خود می کشند و می برند. عقل در رو به رو شدن با هر سائقه یا عاطفه ای می بازد و آلت آن سائقه یا عاطفه می شود. عقل هیچ گاه خود در مبارزه وارد نمی شود بلکه سوائق و عواطف را برای خود به مبارزه وا می دارد


با وجود عشق و دلبستگی به یک مرجع قدرتی (مرجع عقیده...) عقل نمی تواند شک بکند، بلکه عقل خدمتکار و کنیز آن عقیده و آن مرجع قدرت می گردد. او جرأت به شک ورزی ندارد. ولی با افزایش کراهت و نفرت از تشبه جوئی و تأسی خواهی عقل، قدرت شک ورزی پیدا می کند. سائقه های کراهت و نفرت در مقابل سائقه های عشق و دلبستگی می ایستد و آن ها را خنثی می سازد و با این تاکتیک، عقل ضعیف، به قدرت می رسد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد


 

home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure