Welcome to khomam .com

Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه 12ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

خاموشی هائی که بحث را بارآور می سازند

برای فهم بعضی مسائل جوهری، به جای مباحثه زیاد، بایستی خاموش ماند. نتیجه هر بخشی را در لحظات خاموشی میتوان گرفت. در مباحثه، حیثیت اجتماعی فرد، او را از قضاوت بیطرفانه که بایستی از شخص خود صرف نظر کند ( یا از طرفداری از گروه و حزب خود صرفنظر کند ) باز می دارد. در این لحظه خاموشی است که به عنوان قاضی، میان خود و دیگری ، به خود و دیگری، گوش می دهد. چون در مباحثه، او از طرف خودش حرف می زند، و طرف خودش را می گیرد ولی در خاموشی، قاضی، دیگر طرف کسی نیست، بلکه بیطرف است. خاموشی، لحظه ایست که انسان طرفدار، تبدیل به انسان بیطرف می گردد و فقط واقعیت را در نظر می گیرد. در خاموشی، گوینده طرفدار، قاضی بیطرف می شود

 

آشنای ناشنا س

وقتی ما با تجربه یا فکر یا پدیده ای روبرو می شویم و آنرا نمی فهمیم، ولی میل و علاقه به فهمیدن آن داریم، در خود قورت می دهیم، به امید اینکه روزی فرصت آنرا پیدا کنیم که راه فهمیدن آنرا دریابیم. این تجربه یا فکر یا پدیده، گهگاه باز به ما برخورد می کند، و باز به همان امید و انتظار ، ماآنرا بارها در خود می بلعیم. بدین طریق ، کم کم آشنائی و تماس مرتب و صمیمیت، آنقدر زیاد است که آنرا به جای فهم خود از آن می گذاریم. معمولا آنچه را ما واقعیت می نامیم، همین پدیده ها و تجربیات و افکار و احساسات دیرآشنای ما هستند که دیگر احتیاج به فهمیده شدن را در ما بر نمی انگیزد

 

از بیخودی به خودی بزرگتر

انسان هنگامی احساس می کند مالک خودش است که میان افکار و احساسات و تجربیات او هرج و مرج نباشد. بهمین لحاظ هر فکر و تجربه و احساس تازه ای که واهمه از ایجاد هرج و مرج در میان افکارش بوجود آورد، بیرون میراند تا احساس مالکیت از خودش بکند. خود بودن که برای او همان مالک خود بودن است، همیشه بیان تسلط بر افکار و احساسات و تجربیات خود است، و همیشه این تسلط، در عبارت از طرد و تبعید افکار و احساساتی است که در او ایجاد هرج ومرج می کند. معمولا افراد در آشنائی و برخورد با یک فکر و یا تجربه و یا احساس بیگانه، تسلط به خود را از دست می دهند و بی- خود و یا نا خود می شوند.از اینرو همیشه از بیخودی و ناخودی میگریزند و یا همیشه بیخودی و ناخودی برای آنها ایجاد اضطراب و بحران میکند. تحمل یک فکر یا تجربه بیگانه یا تازه، با بی خودی و بی خود شدن همراهست، و اکراه و نفرت از بی خود شدن، سبب اجتناب از برخورد با فکر و یا تجربه تازه می گردد. اما، بدون اضطراب و بحران بی خود شدن، نمی توان خود را دامنه دارتر ساخت. هیچ فکر تازه ای نیست که در درون ایجاد هرج و مرج نکند چون بایستی ترتیب موجود افکار را به هم بزند و مجدداُ ترتیب تازه ای میان افکار و احساسات ایجاد شود. افکار و احساسات در درون انسان جاهای ثابت پیدا کرده اند و به آسانی تن به جابجا شدن نمی دهند. از اینرو هر فکری یا احساسی که در درون ایجاد هرج و مرج می کند آنرا طرد می کند . طرد و تبعید افکار و یا اکراه از آنها علامت (( نظم درونی)) نیست . چه بسا که قبول یک فکر تازه و درک هرج و مرج درونی ما را متوجه((ایجاد خودآگاهانه یک نظم درونی )) میسازد. ما تا بحال بدون نظم درونی زیسته بودیم . فقط در طرد افکار تازه این بی نظمی را که با آن انس گرفته بودیم ادامه میدادیم

 

صفحه 13ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

دردام حقيقت

غالب کساني که ميروند حقيقت را به دام خود بيندازند،متاسفانه خود در دام حقيقت مي افتند.کساني در پي حقيقت مي روند ،که حقيقت در پي آنهاست.در هيچ دامي،انسان آزاد نيست،حتي در دام حقيقت.از دام هر حقيقتي نيز بايستي آزاد شد.و حتي هيچ حقيقتي را نيز نبايستي به دام انداخت.گرفتن آزادي از حقيقت ،نفي آزاديست

هيچ حقيقتي به انسان آزادي نمي دهد ،بلکه اين انسان است که به حقيقت آزادي مي دهد،چون مي تواند خود را از آن /آزاد سازد،ولي حقيقتي که ما را به خود جذب مي کند(ما را به دام خود مي اندازد)نمي تواند به کسي آزادي بدهد،چون آن حقيقت هست وقتي که انسان خود را به طور مطلق به آن ببندد،و خود را تابع آن و هم آهنگ با آن و مطابق وسازگار با آن بسازد

تفکر، فقر تخیل است

عرصه خیال ما، بزرگتر از جهان ما است. هر چه هم جهان ما بزرگ باشد، کوچکتر از عرصه خیال ما است. هیچ چیزی در خیال ما نمی گنجد. در خیال ما، هر صورتی و هر فکری به طور آزادانه می تواند با هم ترکیب شود. طبق امکلنات بی نهایت این صورتها و فکرها، این قدر جهان وجود ندارد. به همین علت نیز هست که خیال ما به درد زندگانی کردن در واقعیت دنیای واقعی ) نمی خورد. برای رسیدن به دنیای واقعی، بایستی ترکیبات بسیار محدودی از خیالات را پذیرفت، بایستی خیالات را در تنگنا گذاشت. جهان ما فقط یک امکان از امکانات بی نهایت خیالات ما است. جهان، دستگاه فکر است. از این رو است که بایستی برای جهان اندیشی( جهان بینی) از جهان انگاری دست کشید. فقر خیال ما است که تفکر را ممکن می سازد . گریز از اندیشیدن به انگاشتن (تخیل)، تجربه آزادی فکر در هنر است. فکر در سرازیر شدن به خیال، هنر می شود

زندگانی انسان ، نه تنها جریان تقلیل دادن و تنگ ساختن خیالات در افکار است، بلکه به همان اندازه جریان دامنه دادن و گسترش افکار در خیالات است. تغییرات اجتماعی و سیاسی ، همیشه یک جنبش افکار به خیالات و هنر و بازگشت دادن آن خیالات و هنر و تصاویر به افکار است

 

صفحه14ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

برای چه حقیقت را می گوئیم

انسان برای چه حقیقت را می گوید؟ هدف آگاهانه یا ناخودآگاهانه حقیقت گوئی، محتویات و شکل حقیقت را معین می سازد.اگر کسی برای تبلیغ ا فکارش، حقایق را می گوید، همین خواست تبلیغ و تنفیذ فکرش، محتوای حقایقش را سو و شکل خاصی می دهد. افراد برای تأمین منافع دنیوی یا اخروی خویش حقیقت را می گویند، این گونه منافع است که محتویات حقیقت را معین می سازد. اما کسی که حقیقت را نمی گوید ( برای آنکه مردم ظرفیت تحمل یا درک آنرا ندارند ) همین واهمه از گفتنش، محتویات و شکل حقیقت مورد نظر و قبول وی را معین می سازد. زیرا حقیقتی که نمی گوید، حقیقتی است که مردم را می ترساند حقیقتی که مردم را کوچک می سازد، حقیقتی است که مردم را کم ظرفیت و بی ظرفیت می سازد. ما در هر حقیقتی که میگوئم بایستی معین کنیم که (( برای چه )) آنرا گفته ایم و برای چه آنرا نگفته ایم، یا نمی خواهیم بگوئیم. حتی برای آنچه نمی گوئیم بیشتر و عمیق تر حقیقت را معین می سازد. هدف نگفتن، حقیقت را مسخ میکند. مسکوت گذاشتن حقیقت، حقیقت را در خود ما و برای خود ما منحرف و معکوس میکند یا تغییر شکل و ماهیت می دهد. عرفا با نگفتن حقیقت خود، حقیقت خود را مسخ میکردند. با شناختن همین برای چه ها است که ماهیت حقیقت خود را خواهیم شناخت. و اساسا حقیقتی که برای چیزی و هدفی گفته شد یا گفته نشد، دروغ می شود، چون چیزی غیر از آنچه بوده، می شود. حقیقت تابع هدف گفتن یا نگفتن می شود. و بر عکس آنکه می پندارد، دروغ را بایستی تحقیر کرد و حقیقت را تجلیل نمود، بایستی دروغها را به جد گرفت و به آن پرداخت تا آن برای چه ها را که از حقیقت دروغ ساخته اند، شناخت.بعضی از هدفها ( در گفتن یا نگفتن حقیقت) آنقدر مقدس و اخلاقی و عالیست که تغییر شکلی را که به حقیقت می دهند، باور نکردنی می سازند. ما فکر می کنیم وقتی هدف حقیقت گوئی یا حقیقت نگوئی، یک هدف مقدس و عالیست، نبایستی در ماهیت و یا شکل حقیقت، تغییری بدهد. و ما غالبا نمیدانیم که برای چه حقیقت را گفته ایم یا نگفته ایم. ولی وقتی ما شناختیم که برای چه حقیقت را گفته ایم ، خواهیم دید که چقدر ناخودآگاهانه و با کمال حسن نیت، دروغ گفته ایم تا چه اندازه حقیقت خود را تغییر شکل و ماهیت داده ایم.تازه با این شناخت ، مسئله ای دیگر طرح می شود که بی جواب می ماند و آن این است که برای چه، همین سؤال برای چه حقیقت را گفته ایم، طرح کرده ایم. ما هیچ گاه از گیر این تسلسل یرای چه ها نجات نمی یابیم

صفحه15ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

باید حقیقت را((برای خاطرات نجات ملت یا بشر)) گفت؟

ما برای آن حقیقت را می گوئیم که بشر را نجات دهیم، جامعه را نجات دهیم، برای آن حقیقت را می گوئیم که بشر را به پیش ببریم، ملت خود را به پیش ببریم. اما درست به خاطر همین هدف ، دروغ می گوئیم، این هدفها نیز حقیقت را منحرف و مسخ می سازند. در پیش و پس حقیقت ها، هدفهائی قرار می گیرند که از حقیقت های آگاهانه ، دروغهای ناآگاهانه میسازند. حقیقت از دروغ مقدس چندان فاصله ندارند و به آسانی به هم تحول پیدا می کنند. یک (( دروغ مقدس))، دروغ را حقیقت نمی کند اما دروغ را برای گوینده اش، حقیقت می نماید و برای شنونده اش باور کردنی می سازد. و برای انسان حقیقت آن چیزی است که باور دارد حقیقت است. اگر کسی، حقیقتی را که میگفت، می دانست برای چه گفته است، بشریت و ملت ها، بیشتر پیشرفت کرده بودند

 

خود بدون دیگران

انسان در بر خورد دائمی با دیگران خود را کشف می کند، و بدون این برخوردها، خود را گم میکند

صفحه16ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

خواندن فکر برای متفکٌر شدن

آیا متفکر بایستی فکر خود را برای دیگری طوری مفهوم( فهمیدنی ) بسازد که دیگری احتیاج به تفکر نداشته باشد و بتواند بدون تفکر آنرا بقهمد؟ آیا متفکر بایستی فکر خود را تا آنجا برای دیگری فهمیدنی کند که دیگری بدون تفکر خود، نتواند آنرا بفهمد؟ متفکر اولی را کسی به سهولت می فهمد ولی خود متفکر نمی شود، متفکر دومی را بدشواری می توان فهمید ولی آنکه می خواند، متفکر می شود

 

توده شدن، ننگ است

امروز، ما را توده می سازند ، ولی ما، علیه این جریان ، بایستی بکوشیم تا انسان بشویم. توده شدن، ننگ انسان است. بایستی بر ضد توده سازی و توده بودن انسانها برخاست. توده موقعی قیام خواهد کرد که بر ضد توده بودنش قیام کند. توده قیام نمی کند، تا توده بماند. ما توده ها را نمی رویم، ما در راهی گام می نهیم که توده تبدیل به انسانها خواهند شد

 

چرا توده را مقدس می سازند

کسانی توده را مقدس می سازند که می خواهند قدرت توده را برای خود تسخیر کنند. قدرت توده هیچگاه از خود توده نیست

توده، در اوج درک قدرتش، در قعر ضعفش هست. قدرت توده، در رهبر متمرکز می شود. از مقدس سازندگان توده و خلق بایستی ترسید. هر که چیزی را مقدس ساخت آنرا نمی پرستد بلکه آلت خود می سازد

 

قدرت توده و ارزش فرد

با توده بعنوان توده رفتار می کنند، و با فرد بعنوان فرد. هر کس بایستی بداند که چه هنگام توده است و جه هنگام فرد. انسان می تواند هم توده و هم فرد باشد، اما همیشه نبایستی توده بماند. توده می تواند در لحظاتی قدرت مطلق بشود، ولی بعداّ ضعف مطلق است، ولی فرد، همیشه برترین ارزش را دارد. جاذبه حل شدن در توده برای یافتن لذت از قدرت مطلق آن، سبب از دست دادن برترین ارزش می گردد

صفحه17ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

قدرت فراموش سازی تاریخ

در، تاریخ بسیاری وقایع که ارزش فراموش شدن داشته اند، نوشته شده اند، و بسیاری را به آن وا داشته تا وقایع بی ارزش را ثبت کند و وقایع با ارزش را فراموش سازد، قدرتهای واقعی تاریخی هستند که نوشته نشده اند. تاریخ در وقایع ثبت شده،ما را بیاد آنچه که بدست فراموشی سپرده شده است می اندازد، ما در نوشته ها، پی نا نوشته ها و نا نوشتنی ها می گردیم. در تاریخ نوشته بایستی تاریخ نا نوشته را کشف کرد. نوشته ها نا نوشته ها را در خود دفن کرده اند

 

فراموشکار، یک تجربه را چند بار تکرار می کند

ناآگاهی تاریخی سبب می شود که یک ملت، یک تجربه را چندین بار تکرار کند، چون تجربه ای که انسان فراموش کرد بالطبع از نو آن تجربه تکرار خواهد کرد. فراموشکار یک تجربه را آنقدر تکرار می کند تا با پرداخت بسیار گران و با درد و رنج و خون، در خاطرش حک شود. برای یاد گرفتن بعضی از تجربه ها بایستی عذابها کشید و شکنجه ها دید. بعد از اینکه این آگاهی تاریخی را با هزار شکنجه و عذاب و صدمه بدست آوریم، آنگاه همین خودآگاهی تاریخی، یا ما را از خلاقیت های تازه باز می دارد یا قدرت و دامنه خلاقیت ما را محدود می سازد. تاریخ، مالک ما شده است، از این به ببعد، تاریخ ما را معین می سازد. خودآگاهی تاریخی، بر غم خواست ما، مسیر آینده ما را معین می سازد. خودآگاهی تاریخی ، آنقدر امکانات آینده را محدود و تنگ می سازد که فط ضرورت جبر در تاریخ باقی می ماند. جامعه ، سیر تاریخ را برای خود ضرورت و جبر می سازد. جبر و ضرورت تاریخ، در واقع در اثر خود آگاهی تاریخی بیمارگونه ما، جبر و ضرورت ساخته شده اند. آگاهبود تاریخی ، قبضه شدن از تاریخ و محکوم تاریخ شدن نیست. تاریخ، جبرش کمتر از جبریست که آگاهبود تاریخی ایجاد می کند

 

کسی که تاریخ را از نو می فهمد، تاریخ را تغییر می دهد

بدون قضاوت در باره تاریخ سیاسی جامعه خود، نمیتوان در سیاست جامعه خود شریک شد. و برای قضاوت درست، بایستی تاریخ سیاسی جامعه خود را تا حد امکان روشن ساخت. و قضاوت در باره تاریخ گذشته خود، همیشه بستگی پنهانی و عمیقی با رویای آینده ما دارد. از طرفی ما با رویای آینده بعنوان معیار در باره تاریخ گذشته خود قضاوت می کنیم، و از طرفی در مسیر این قضاوت، رویای آینده برای ما، روشن تر و دقیق تر و به واقعیت نزدیک تر می شود. عطش ما برای مطالعه تحولات تازه تاریخ جامعه خود، نشان آنست که رویای تازه ای در ما در حال تولد است و میخواهد در تعمق تاریخ، خود را عبارت بندی کند و راه تحول واقعیت به رویا را پیدا کند. هیچ تاریخی بدون یک رویا از نو مطالعه نمی شود. کسیکه می خواهد گذشته را همانطور که بوده، ادامه دهد، او هم رویا می بیند. تحول در گذشته همانقدر رویاست که ادامه و تجدید گذشته

برای هر تغییر و تحول سیاسی در اجتماع بایستی تصویر تاریخی گذشته را در آگاهبود افراد تغییر داد، بایستی تاریخ را از نو فهمید تا مسیر تاریخ را تغییر داد

صفحه18ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

کسی که رویای خود را نمی شنا سد

تصویر اشتباهی که ما از تاریخ روانی و سیاسی جامعه خود داریم باعث گمراهی ها و کج روی ها و اشتبا هات سیاسی ما میگردد. هر رویایی که بطور اصیل از تاریخ روانی و سیاسی جامعه ما سرچشمه گرفته باشد و با آن بستگی عمیق داشته باشد، موجب ایجاد تصویر اشتباه از تاریخ ما نمی شود. ما تصویر اشتباه از تاریخ خود داریم چون رویای خود را نمی شناسیم، حتی رویا های ما، رویاهای دیگران است. افکار بیگانه را می توان گرفت چون در بیداری و آگاهی گرفته می شود و کنار گذاشته می شود

 

نجات از تصویر گذشته خود از تاریخ

با هر رویای تازه ای در مورد آینده جامعه، بایستی تصویری تازه از تاریخ روانی و سیاسی جامعه خود داشت. اما تصویری که ما از تاریخ خود داریم یا کسب کرده ایم، نمی گذارد که تصویر تازه ای از تاریخ خود داشته باشیم . رویای ما از آینده جامعه ، موقعی برای ما روشن می شود که بتوانیم خود را از تصویر پیشین که از تاریخ خود داشته ایم آزاد سازیم. رویای ما برای ما مبهم و مه آلود می مانند چون تصویر جا افتاده ما از تاریخ خود، راه را برای پیدایش تصویر تازه از تاریخ خود باز نمی کنند. ما موقعی می توانیم رویای خود را بفهمیم که تاریخ خود را بتوانیم به شکل تازه ای تصویر کنیم. کسی که نمی تواند از تصویر گذشته خود از تاریخ که در او بجا مانده و دوام دارد نجات یابد، نمی تواند رویای خود را بشناسد

صفحه19ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تفاوت تحول و تکامل

بایستی میان تحول تاریخی و تکامل تاریخی فرق گذاشت. ما همیشه تحول داریم اما همیشه تکامل نداریم. هر تحولی ، بخودی خود تکامل نیست. ایمان به هر تغییر و تحولی در عصر ما، در اثر مشتبه ساختن این دو مفهوم است. مردم مدتها می پنداشتند که بهرترتیبی هست بایستی راه را برای تحول باز کنند، چون در تحول ، بخودی خود تکامل صورت می گیرد. به این امید که هر تغییر و انقلابی بطرف پیش و به سوی بالا است، نمی شود تغییر را پذیرفت و انقلاب کرد. کمال، یک ارزش اخلاقی است. کمال، چیزی است که انسان یا جامعه می خواهد یا باید بخواهد. تغییر و تحول هنگامی بسوی کمال است که انسانها بتوانند به آن تغییر و تحول، جهتی را که میخواهند بدهند. پس انقلابی که از طرف جامعه، آگاهانه و با تصمیم گیری و کنترل همگانی بسوی کمال خود رانده می شود. یک انقلاب تکاملی خواهد بود. انسان، بدون تلاش ارادی، به کمال نمی رسد. جامعه نبایستی به هر تغییر و انقلابی اعتماد بکند. تغییر وتحول را که به حال خود بگذارید، به عقب بر میگرد

 

اکراه از دیدن واقعیت

واقعیاتی را که ما از شنیدن و دیدن آنها اکراه داریم، در اثر نادیده گیری، از تاثیرشان کاسته نمی شود، بلکه نادیده گیری بهترین خلوتگاه برای رشد و گسترش قدرت آن واقعیات است. اکراه ما را کور می سازد و واقعیت را بر می انگیزد. دیدن هر واقعیتی، قدرت آن واقعییات است. اکراه ما را کور می سازد و واقعیت را بر می انگیزد. دیدن هر واقعیتی ، قدرت بر واقعیت است. واقعیتی را که من نمی بینم ، یا نمی خواهم ببینم، یا کج میبینم مرا ضعیف می شازد و قدرت را بدست کسی می دهد که آن واقعیت را می بیند. ما در اثر اکراه از واقع بینی قدرت را از خود سلب می سازیم. دیدن واقعیات سیاسی بموقع، سبب جذب قدرت می شود. واقعیات سیاسی را نمی شود نا دیده گرفت. واقعیت سیاسی در ندیدن است که خطرناک می شود. کسیکه واقعیت را می بیند تابع واقعیت نیست. آنکه واقعیت را نمی بیند یا کج می بیند، واقعیت پرست یا اسیر واقعیت می شود

 

برنامه های بی نتیجه

هدفی که من از یک عمل دارم، در آن عمل، یکسان نمی ماند و جوهر ذاتی و غیر قابل انفکاک از آن عمل نمی شود، بلکه شخص دیگری، به آن عمل هدف دیگری می دهد و نتیجه ای را که من خواسته بودم بدست می آورد. از این رو است که مثلا ّّ برنامه ها و نقشه های حکومتی برای تحقیق یک هدف مشخص، آن نتیجه را نمی دهد که حکومت می خواهد، بلکه گروها وافراد مختلف اجراء کنند گان ، با اجراء همان برنامه ها و نقشه ها، هدفهای دیگری را دنبال می کنند. این هدفهای نا خودآگاه و خودآگاه ولی پنهانی افراد و گروهها، برای هر برنامه ای ، حدٌی در اجتماع و سیاست تعیین می کند، ولی برنامه ریزها و طرح افکن ها فقط هدف اصلی خود را در نظر دارند. برنامه های سیاسی و اقتصادی و تربیتی را می توان تحمیل کرد، اما هدف را نمی توان تحمیل کرد، هدف، جوهر ذاتی هیچ برنامه ای نمی شود

صفحه20ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


تابعیت تازه بجای تابعیت کهنه

با بزرگ شدن سازمانها، تابعیت شخصی روزبروز زیادتر و بالطبع، آزادی فردی کمتر شده است. ایجاد و توسعه کارخانه ها که موجب گسترش سازمانهای وسیع گردید، و همزمان با آن ارتش و نظام وظیفه که سازمان وسیعی شد ، و همینطور حکومت که سازمان پیچیده و دامنه داری گردید، روزبروز تابعیت شخصی را در دامنه های مختلف زندگی بیشتر نموده است

فرد کشاورزی که در زندگی خود در گذشته، با چنین سازمانهائی روبرو نبود، آزادتر بود. رابطه مالک و زارع، یک رابطه سازمانی با سلسله مراتب انتقال فرمان نبود که در آن پله به پله، خصوصیات شخصی گرفته می شود و فقط خشنونت و قساوت قاعده بدون در نظر گرفتن شخص، باقی می ماند. رابطه مالک و زارع با همه تابعیت زارع، یک تابعیت شخصی بود نه یک تابعیت سازمانی، و رابطه دو شخص ، هر چه هم در اثر اختلاف موقعیت با هم فاصله داشته باشند، انسانی تر است

هنوز در این تابعیت شخصی ، آزادیها ئی وجود دارد که در تابعیت سازمانی یافت نمی شود. کشاورز با آمدن به شهر و شهرنشین شدن، از تابعیت مالک نجات می یابد ولی دچار تابعیت سازمانی تازه ای می گردد که در آغاز، در اثر نجات از سلطه مالک، احساس نمی کند، ولی این تابعیت های در ظاهر غیر شصی و تحت قواعد خشک و مقررات سازمانی، تحت فرمانهائی قرار می گیرد که هر شخصی قدرت خود را در لباس قواعد و مقررات تحمیل می کند ولی منکر شخص و قدرت خود می شود
...
انسان در حینی که آقا و مالک مشخصی ندارد، ولی تابعیتش شدیدتر و دامنه دارتر شده است. با نفی آقا و مالک و صاحب کارخانه، این تابعیت بجا میماند. تابعیت سازمانی در کار و در سیاست، غیر شخصی تر و همزمان با ان شدیدتر و دامنه دارتر می گردد. نه آنکه قاعده ها و مقررات حکومت کنن، بلکه اشخاص، زیر سر پوش قاعده ها و مقررات قرار می گیرند

اشخاص، عوض می شوند ولی اشخاص با نقاب بجا می مانند. همچنانکه تنفیذ قدرت شخصی، مرموزتر، پیچیده تر ، تاریک تر و لطیف تر میگردد، به همان اندازه نیز دامنه دارتر و شدیدتر و غیر انسانی تر می گردد. این تابعیت های سازمانی، کاهش آزادی های اجتماعی است. بطور کلی هر دامنه ای از زندگانی انسانی که در اجتماع سازمان بندی می شود، در آن دامنه آزادی فردی مورد تهاجم قرار میگیرد. ایجاد یک پیشرفت در یک منطقه، حق منع پیشرفت در منطقه دیگر را به ما نمی دهد. ترقیات در یک منطقه از زندگانی اجتماعی، عقب ماندگی و یا انحطاط در سایر مناطق زندگانی را نامرئی می سازد، با روش برخ مردم کشیدن آن ترقیات می توان عقب ماندگی و انحطاط را در سایر مناطق زندگی پوشانید. با ترقیات اقتصادی یا حتی با ترقی دبر روابط تولیدی اقتصادی می توان عقب ماندگی در سایر مناطق زندگانی اجتماعی (آزادیهای سیاست، حقوق، تربیت هنر و ...) را پوشاند و حتی آنها را از ترقی بازداشت. روابط اقتصادی اگر به حال خود گذاشته شوند، در سیاست و حقوق و تربیت و هنر تغییر می دهند و پیشرفت اقتصادی می تواند موجب پیشرفت در سیاست و حقوق و تربیت و هنر و فرهنگ شود. اما در عین حال پیشرفت اقتصادی ، انسان را می تواند از پیشرفت در سیاست و حقوق و تربیت و فرهنگ نیز باز دارد

در اروپای قرن نوزدهم، ترقیات اقتصادی و سازمانی ، موجب سر پوش گذاردن بر تاامنی اجتماعی شد. در روسیهُ قرن بیستم، پیشرفت صنعت و تاُمین امنیت اجتماعی ، موجب سر پوش گذاردن بر عقب افتادگی و فقدان آزادی در سیاست وتربیت و فرهنگ و حقوق انسانی می شود. برای پیشرفت در منطقه ای از زندگانی اجتماعی، به کسی حق دخالت و منع پیشرفت در سایر مناطق زندگی را نباید داد

صفحه21ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

از خیال تا واقعیت

در هنر،انسان درآغاز از واقعیت فاصله می گیرد و با واقعیت بیگانه می شود، و در این بیگانگی از واقعیت، قساوت و جرئت برای تغییر دادن آن را پیدا می کند. این تغییر واقعیت در هنر، مقدمه، تغییر واقعیت در اجتماع و زندگی است. در آثار هنرمندان واقعی امروز، اصطلاحات و انقلابات اجتماعی فردا آغاز شده است. تغییراتی که در صحنهُ خیال صورت می گیرند روزی در فکر تبدیل به اندیشه می شوند و بالاخره در تاریخ تبدیل به واقعیت می گردند

 

رهائي از ثقل

گرد آوری افکاری که هیچ گاه تغییر نمی پذیرد، روح را سنگین میکند. برای سبک ساختن روح، بایستی بعضی افکار خود را گاه به گاه تغییر داد. فکری که تغییر نمیپذیرد، سنگینتر میشود. ما در تغییر افکار خود است که احساس آزادی میکنیم، چون ا حساس آزادی همیشه احساس رها شدن از ثقلی است. معمولاً کسی که بارِ یک فکر را از دوش خود انداخت، چنان احساس سبکی میکند، و این احساس سبکی، چنان در او نشاط و جنبش و حرکت و رقص پدید می آورد که بلافاصله هوس از خود فرو انداختن همه افکارش را میکند. تغییر فکر، نشاط و حرکت می آورد، و حرکت موجب تغییرات میگردد. از این رو است که نمی گذارند کسی کوچکترین فکرش را تغییر بدهد. چون با تغییر آن فکر، فکرش سبک خواهد شد و آن فکر را به بازی خواهد گرفت

صفحه22ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

قدرت های زنجیری
ما از قدرتهای موجود در خود بی خبریم و خود را شعیف می پنداریم. قدرتهای ما همه در زنجیر افکار و تصورات و حقایق و مقدسات ما هستند. در هم شکستن زنجیر یک فکر یا تصویر یا حقیقت مقدس، سبب میشود که قدرت ما مانند آتشفشان فوران کند و همین آتشفشان شدن قدرت مورد نفرت و تحقیر دیگران است.ه ما بایستی دنبال افکار و حقایق و تصاویری باشیم که انضباطی به آتشفشان قدرتهای ما بدهد، نه آنکه آنها را در زیر خاکستر بپوشاند و خاموش سازد

امیال قوی در خدمت نهضت های اجتماعی

برای رسیدن به هدف چه بسا بجای اراده فکری، امیال قوی را در انسان می انگیزانند و بکار می گیرند. انگیختن اراده، ممکن است ، ولی دوام اراده( آنچه اراده آهنین خوانده می شود) مشکل است. بر عکس، امیال قوی وقتی یکبار برانگیخته شدند بطور خودکار، بهمن آسا حرکت خود را ادامه می دهند. البته بکار بردن امیال قوی بجای اراده قوی، دردسر هایی نیز دارد. یکی آنکه اگر هدف تغییر بکند، مشکل می توان جهت این امیال را تغییر داد. دیگر آنکه، هیچگاه هدف، نقطه توقف و پایان امیال نیست. امیال انگیخته شده، بحرکت خود ادامه می دهند و ورای هدف می روند. ترمز امیال و توقف امیال سخت تر از انگیختن آنهاست، در حالیکه توقف اراده، کار آسانی است. امیال قوی تا هنگامی که ما را به سوی هدف میراند و می کشاند، به ما احساس قدرت کافی می دهد، ولی وقتی ما را از هدف دور می کند و همیشه سبب لغزش و پرت شدن و انحراف از هدف می شود، به ما احساس ضعف فوق ا لغاده میدهد و ما را نسبت به امیال خود و بالطبع نسبت به خود بد بین و متنفر میسازد. همان امیالی که لحظه ای پیش عاشقش بودیم، لحظه دیگر مغضوب و منفور ما است. همان امیالی که لحظه پیش آنها را تأیید میکردیم، لحظه ای دیگر نفی می کنیم و مردود می شماریم، مگر آنکه هوای هدف را از دلمان بیرون کنیم تا امیال بخودی خود عالیترین ارزش ما بشوند. برای بکار گرفتن امیال قوی مردم به جای اراده آنها در نهضتهای اجتماعی، بایستی این خطرها را بحساب آورد، وگرنه بعد از رسیدن به هدف ، بایستی بسیاری از افراد را قربانی کرد

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure