Welcome to khomam .com

Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه23 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

آماده کردن مردم برای شهاد ت

برای تشویق و تشجیع به فدا کردن افراد،ایمان به بقای روح ضروریست. فرد، در کشته شدن و نابود شدن ظاهری و جسمی، روح فردیش برای ابد باقی خواهد ماند. وقتی ایمان به بقای فردی روح کسی را نیانگیزد، آنگاه تصویر فرد بعنوان سرمشق جامعه بایستی جاوید ساخته شود. جامعه نام این افراد و روش زندگانی این افراد را به عنوان صورت قابل تقلید اعتلا می دهد و ابقاء می کند. همین بقاء صورت فرد سر مشق شده، مردم را به فدا کردن خود تشویق می نماید

 

تجربیات قرضی

تجربه دیگران را نمی توان قرض کرد. به همین سبب نصیحت بر پایه تجربیات خود به دیگری، بی ارزش است. از این رو درس عبرت از تاریخ ملت های دیگر گرفتن، در واقع همان قرض کردن تجربیات است. هیچ فکری مجردی نیست که فاقد تاریخ باشد. افکار مجرد( فلسفه)، بدون تاریخ نیستند، بلکه تاریخشان در عمق آنها پنهان شده است. ما معمولا ّ به قرض کردن افکار دیگران اغوا می شویم، چون برای درک آنها، احتیاجی به تاریخ آن افکار نمی بینیم. این افکار مجرد( فلسفه) چون در ظاهر تاریخی ندارند، برای ما ماوراء تاریخ قرار دارند. این افکار به درد هر کس و هر ملتی می خورند. تاریخ هر ملتی میتواند آنها را بپذیرد. این پنداشت سبب می شود که ما فلسفه های وام گرفته از خارج را با زور به تاریخ خود و ملت خود تحمیل کنیم. درک هر فکری، فقط با درک تجربیاتی که در زیر آن قکر قراردارد میسر می گردد. تفکرات هیچ ملتی را نمی توان بدون درک تجربیات تاریخی آن فهمید، معهذا، تجربیاتی را که بدین صورت فهمیده ایم، تجربیات قرضی هستند، و برای تفکر مستقل احتیاج به تجربیات اصیل خود داریم

صفحه24 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

ضعیف، خودپرست است

همیشه ضعف، خودپرستی می آورد، یا انسان را خودپرست تر می کند. کمبود قوا سبب می شود که انسان نه تنها در استفاده از قوای موجودش صرفه جوئی کند بلکه تا آنجا که می تواند همه قوایی را که دارد تنها برای خودش مصرف کند، و حاضر نیست که بخش ناچیزی از قوای خود را در خدمت دیگری مصرف کند، زیرا احساس می کند قوای او برای خودش هم کم است. اما شخص قوی، بیش از آنکه خودش لازم داشته باشد، نیرو دارد. او با قوایش غیر مقتصدانه رفتار می کند. در حالیکه ضعیف، شیوه مصرف مقتصدانه قوایش را یاد می گیرد و به مالکیت قوایش و حفظ مالکیت قوایش پی می برد، قوی در فکر مالکیت خویش نیست و به مالکیت قوایش نمی اندیشد. از اینرو، ضعیف در اثر آگاهبودش از مالکیت قوا، شروع به توسعه دادن این مالکیت قوا می نماید و میکوشد تا مالک قوای دیگری شود. چون او با توسل به قدرت نمی تواند قوای دیگری را تصرف کند، راههایی را می یابد که دیگرا ن ــ بخصوص آنهاییکه قدرت بیشتری دارند ــ قوای خود را در دسترس او بگذارند. دیگران را تشویق به از خودگذشتگی و فداکاری می نماید. آنهایی که می پندارند ضعیفان جامعه پاکان و حقداران هستند، و با رسیدن پاکان و حقداران به قدرت ، جامعه تبدیل به بهشت برین خواهد شد، اشتباه می کنند. درست، ضعیف، در اثر خودپرستی بیمارگونه اش ، جامعه را فاسد و خراب خواهد ساخت. مکارم اخلاقی، زاییده مستقیم ضعف و بالطبع مستضعفین نیست. خکخ ارض، از این لحاظ به مستضعفین به وراثت واگذارده می شود که این جمله از دهان یک ضعیف خارج شده است. و ضعف خودپرست است. و خود هنگامی در اوجش پرستیده می شود که همه دنیا و همه هستی را برای خود بخواهد و از آن خود بخواهد. با رسانیدن ضعیف به قدرت، خود پرستی اش تبدیل به از خود گذشتگی و پاکی نخواهد شد. کسی که مورد ظلم قرار می گیرد، از لحاظ اخلاقی ، از همه جهات و در تمامیتش پاکتر و برتر از آنکه به او ظلم، درمظلوم، ایجاد پاکی اخلاقی نمی کند. به او ظلم نمی شود چون او پاک تر است


در وطن خود بایستی آقای خود بود

احساس غربت برای این نیست که انسان از وطنش دور است. این احساس برای این است که انسان نمی تواند از بسیاری از چیزهای وطنش که در او هست دست بکشد. انسان هر چه بیشتر می خواهد خود را از آن رها کند کمتر می تواند . قدرت انسان کمتر از آنست که بتواند چیزهایی را که از وطن در او مانده، ریشه کن سازد یا از آنها ببُرد. وی این ضعف را هر چه بیشتر احساس میکند ؛ قدرت آن چیزها بر او بیشتر می شود. بستگی به وطن در وطن بدیهی و مسلم می نماید، کسی در فکر آن نیست که آن را بجّد بگیرد. ما جایی حق داریم بمانیم که از آن ما است. وطن را بایستی آگاهانه تصرف کرد تا بستگی به وطن بجد گرفته شود. در وطن بودن و هر وقت خواستن آنرا ول کردن،هنوز وطن نیست. وطن بایستی متعلق به ما باشد تا کسی حق نداشته باشد بدون اجازه ما در آن دخالت کند؛ و کسی حق نداشته باشد ما را از بیرون براند و بدون ما در آن حکومت کند. در وطن خود، بایستی آقای خود بود

صفحه25 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تفسیر به قرآن ، معنی می دهد

در تفسیر قرآن، متن اصل نیست تا تفسیر شود، بلکه تفسیر جای متن را می گیرد. تفسیر اصل می شود و متنفقط بصورت فرع برای تأیید و اثبات تفسیر بکار برده می شود. در آغاز، متن و تفسیر را با هم مشتبه می سازند ولی در پایان ، متن، اصل اصل گرفته می شود و اصل نمایانده می شود، آنگاه تفسیر بعنوان فرع و نتیجه از آن استنتاج می شود و نتایجی که گرفته می شود اصل می گردد. و بالاخره متن فقط برای تأیید و معتبر سازی و تصدیق تفسیر بکار برده می شود. تفسیر، اعتبارش را از متن میگیرد اما محتویات خودش را به متن میدهد


دین وقتی ضرر می رساند، منتفی نمی شود

فکری که ضرر می رساند، ما آنرا دور می اندازیم یا رها می کنیم، ولی یک دین که ضرر می رساند، بیشتر به آن پای بند می شویم، چون میدانیم که آن ضرر، نتایجی بیشتر و مهمتر برای آینده و برای نجات روح ما در آخرت دارد. ما مستحق آن ضرر و خسارت و صدمه و عذاب هستیم و آن ضرر، برای بهبود ما و آوردن ما براه مستقیم است. دین دفتر ضرر و فایده مادی و ملموس ندارد که بتوان دقیقاَ به ان تا شاهی آخر رسید گی کرد. چون این دفتر در آخرت بسته می شود و فقط در آخرت می توان دقیقاَ ضرر و فایده را دانست. خدا می داند که ضرر رسانیدن به انسان ، انسان را بهتر میتوان به راه راست هدایت کرد

ما واقعیت ها را نمی شناسیم

هر کسی باور دارد که چون با واقعیت زندگی میکند و صبح و شب با واقعیت سر و کار دارد، پس آنرا می شناسد. واقعیت همیشه حاضر است و انسان را تحت فشار خود قرار می دهد . و بدین سان چیزیست کاملا َ ملموس و محسوس. بنابرین این کسی نیست که در آشنائی با واقعیت شک داشته باشد. واقعیات، ما را تحت فشار قرار می دهند. ولی فشار ، ایجاب، فهم واقعیت نمی کند. واقعت هر چه ما را بیشتر می فشارد، بیشتر به ما نزدیک می شود، و ما از این نزدیکی به این پنداشت می افتیم که آنرا بهتر می فهمیم.آنجه ما را می فشارد، نسبت به عامل فشار ایجاد اکراه می کند؛ و اکراه ، ما را نسبت به واقعیتی که می فشارد، کور می سازد. بدیهی پنداشتن واقعیات درست نیست. هر کسی بایستی واقعیت را کشف کند. در زبان انگلیسی کلمه درست تجسم همین مسلم پنداشتن واقعیت است و بیان یک برای انگلیسی زبانان، بیان بیان یک امر مسلم و شک ناپذیر است

ولی انتقال همین مشتبه سازی ( که در اثر خرافه زبانی پیدایش یافته است ) به زبان فارسی، راه تفکر را می بندد. واقعیت

مجهول تر و گمنام تر و دیر شناختی تر از هر چیزیست. واقعیت، در اثر نزدیکی فوق العاده اش، و در اثر آشنا بودن فوق العاده اش، و در اثر ملموس بودن فوق العاده اش، مجهول است. درست آنچه را ما واقعیت می دانیم، مانع از کشف واقعیت میشود. هر کسی روی واقعیت خود( که مسلم میداند، ولی جز پوشاننده واقعیت نیست) حساب میکند و افکار خود را بر آن بنا می کند و بر پایه آن تصمیم می گیرد. برای واقعی فکر کردن و تصمیم گرفتن بر پایه واقعییات، بایستی در آغاز واقعیات را کشف کرد. و بالاخره در آنچه ما واقعیت می دانیم، شک کرد. بسیاری از فلسفه ها و تئوریهائی که ما دوست می داریم واقعیاتی برای ما آفریده اند و با این واقعیت های ساختگی، واقعیات را پوشانیده اند

صفحه26 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

برادری انسانی یا برادری دینی

بزرگترین جنایات اخلا قی اسلام از اینجا شروع می شود که موُمن را از کافر جدا، و او را از کافر ممتاز
می سازد. موُمن برای اینکه ایمان به خدا یا به دین اسلام دارد، ارزش برتر ( چه از لحاظ وجودی و چه از لحاظ اعمال ) نسبت به غیر موُمن دارد. انسا ن، از لحاظ اخلا قی برترین ارزش را دارد، ولو آنکه به اسلام و خدای اسلام هم اعتقاد نداشته باشد

اخلا قی که رفتار مختلف در مقابل افراد داخل امت و افراد خارج از امت را جایز بداند، اخلا ق نیست، بلکه نفی اخلا ق است

اخلاق واقعی، در مقابل همه انسانها یک نوع رفتار می کند. برادری با داخل امت، که به دشمنی و تحقیر با خارج از امت می کشد، برادری دینی است و برادری انسانی نیست. شعار دمکراسی، برادری انسانی است، نه برادری دینی، و نه برادری خزبی و طبقاتی، و نه برادری نژادی و قومی و خونی . ما احتیاج به اخلا ق انسانی داریم تا به جای اخلا ق دینی و اخلا ق طبقاتی و اخلا ق قومی بگذاریم . حتی مروت با دوستان و مدارا با دشمنان را حافظ می آموزد ، ایجاب دو نوع اخلا ق و بالطبع نفی اخلا ق میکند. معمولا َ ما برای پایداری چه بسا دوستی ها که احتیاج به مدارائی داریم و برای رفع چه بسا دشمنیها به مروت احتیاج داریم . مدارائی دینی و حزبی و قومی است. مدارائی دینی ( و حزبی و قومی ) با ایمان به افضلیت و حاکمیت و انحصاری بودن حقیقت خود، وجود و عقیده و عمل دشمن را ، به عنوان وجود یا عقیده با عمل پست تر و محکوم و تابع تحمل میکند بدون آنکه برای آن ارزش برابر با خودش قائل شود. ولی مدارائی اخلاقی، این تمایز و تفوت میان دشمن و دوست و میان دیندار و بی دین را نمی شناسد.عارف در وادی طلب، در هر کسی، طالبی بسوی حقیقت می بیند. همه طالب حق هستند چه هشیار و چه مست. عارف نه تنها به دشمن، گوش می دهد تا او را تحمل کند، بلکه او میداند که حقیقت از زبان پست ترین و مطرود ترین و محقر ترین افراد بیان میشود.او افکار مطرودین و محقران و نفرین شدگان اجتماع و دین را حاوی حقیقت می داند. او احتیاج به مدارائی دینی با افراد ندارد. او احتیاج به مدارای دینی با کافر و مرتد و... ندارد. مدارائی او گشودگی ابدی جوینده برای درک حقیقت هر انسانی است. مدارائی اخلا قی و انسانی و فکری ، با مدارائی دینی و حزبی و قومی فرق دارد

مدارائی دینی و حزبی، احساسات انسانی و اخلا قی ما را جریحه دار می سازد. این نوع مدارائی، کسرشا ُن انسان واقعی است. نه تنها تعصبات و پابستگیهای دینی و حزبی، بلکه به همان ترتیب مدارائی دینی و حزبی متضاد با اخلا قی انسانی و نابود سازنده اخلا ق انسانی است

صفحه27 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

عشق خدائی

خدایی ساختن عشق در تاریخ، همراه با شیطانی ساختن سائقه های انسان و تحقیر ارزش زن بود. با بیگانه ساختن سر چشمه عشق از انسان، نفس عشق اعتلاء داده می شود، ولی انسان تحقیر کرده می شود. در این تحقیر زنان مورد صدمه شدید تری قرار می گیرند. از آن هنگامیکه عشق آ سمانی شد، زن در اجتماع مقامش را از دست داد. عشق از انسان سرچشمه می گیرد

انسان قادر است که سر چشمه عشق بشود. اگر خدا عشق است، پس خدا زائیده انسان است. اوج عشق انسان، خداست. اگر عشق، عالیست، انسان که سر چشمه آن است، عالی تر است. سابقاَ پنداشته می شد که حقیر و پست و ضعیف، بخودی خود عقیم هستند و همیشه از حقر، حقر پدید می آید؛ از پستی ، پستی پدید می آید و از ضعف و نقض، ضعف و نقض پدید می آید

از این رو با درک عشق در انسان( به سبب آنکه انسان را بخودی خودش ضعیف، ناقص و پست و حقیر می پنداشتند) خواه ناخواه نتیجه می گرفتند که عشق، بایستی سر چشمه ای دیگر و برتر داشته باشد. عشق را از انسان جدا می کردند و از او می گرفتند و به خدا می دادند.آنگاه خدا عشق را به انسان قرض می داد. انسان، فقط شهوت جنسی داشت و عشق از خدا می آمد

پیوستگی و وحدت میان شهوت و عشق بدینسان از هم بریده می شد.از شهوت و عشق دو چیز متضاد و جداگانه ساخته می شد که یکی کثیف و زشت و زمینی و حیوانی بود ودیگری آسمانی و خدائی و پاک. شهوت انسانی ، زمینه رشد و پیدایش عشق نمی شد. خدا نه تنها عشق را به انسان قرض می داد، بلکه به همان شیوه، عقل و علم و همه صفات دیگرش را نیز به انسان ـــ که از آنها عقیم بود ـــ وام می داد. ولی بر عکس این پنداشت غلط ، درست از حقر است که بزرگی پدیدار می شود؛ از ضعف است که قدرت میزاید؛از نقص است که کمال ظاهر می شود و از جهل است که علم رشد می کند. جاهل احتیاج به دانائی جدا از خود ندارد که به او دانش وام بدهد، تا خدا به او علم بیاموزد. ناقص، احتیاج به کمالی جدا از خود ندارد که به او کمالات قرض بدهد، بلکه علم از جهل پدید می آید؛ عشق از نفرت پیدا می شودف کمال در رکود زمین نقص، جوانه می زند و تغذ یه می کند

سر چشمه عشق، هم زن و هم مرد است. عشق، همیشه رابطه ای میان دو موجود است که با وجود تلاش همیشگی آنها برای رسیدن به وحدت ( آیده آل وحدت ) همیشه دو وجود می مانند. در یک فرد واحد( خدا) هیچگاه عشق ایجاد نمی شود و یک فرد واحد هیچگاه به عشق احتیاج ندارد. زیرا وقتی احتیاج به عشق پیدا کند، دیگر واحد نیست و واحد نمی ماند. خالق می تواند مخلوقی بیافریند که جدا از آن باشد و با آن فرق داشته باشد و بر آن حکومت کند و در مخلوق، عبد خود را ببیند، ملی عاشقی که بیافریند، معشوقش جدا از او نیست و با او فرق ندارد و نمی تواند با آنکه دوست می دارد، رابطه حاکم و یا تابع را داشته باشد. آفرینش عشق، دستوری نیست بلکه فورانی و جریانی است. این فوران وجودی عاشق است که آفرینش عشقی است و از آنجا که معشوقه نیز جز همان عشق نیست، او نیز عاشق را می آ فریند. وقتی خدا عشق شد، هر چیزی خدا می شود و مفهوم عشق، فاصله ای را که در مفهوم خالق در امر وجود داشت ( میان خالق و مخلوق )از بین می رود. بدینسان رابطه حاکمیت و تابعیت میان خدا و انسان نابود می شود. نظامی که بر پایه مفاهیم خالق و آمر و رحمت استوار است، در هم پیچیده می شود

دیگر خدا، مدل و سر مشق حاکمیت شخصی نیست و واسطه و نماینده برای دوام حاکمیت شخصی اش ندارد. مفهوم عشق خدائی، وظیفه تاریخی اش را انجام داد، حالا هنگام آن رسیده است که انسان دریابد سر چشمه عشق خودش است. مفهوم (( انالحق)) غالبا از دید شریعت مداران اشتباه فهمیده می شود؛می پندارند معنی این کلمه این است که: من که انسان هستم مساوی با خدائی هستم که بی نهایت از من فاصله دارد و برتر است و این به نظر آنها کفر و شرک است. ولی مسئله این نیست. مفهوم خدائی که در امر، می آفریند، در کلمه اناالحق نیست.انسان ، خود سر چشمه عشقست، و سر چشمه علمست، و سر چشمه قدرتست، و سر چشمه ارزشهای اخلا قی است. بدین سان انسان برترین ارزش است. همه چیز از انسان سر چشمه می گیرد

حتی خدا و کمال و علم و عشق و قدرت نیز از انسان سر چشمه می گیرند

صفحه29 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چگونه ضعیف را برای همیشه ضعیف نگاه می دارند

ضعیف و ناقص و جاهل، به وسیلهُ خود، می توانند به قدرت و کمال و معرفت برسند. آنچه ضعیف و ناقص و جاهل را از این خو جوشی و خودکاری باز می دارد، افکاریست که آنها را به عقیم بودن خود، مومن و معتقد می سازد. این افکار می گوید ضعیف و جاهل و ناقص، بدون رهبری و راهنمایی و هدایت و ارشاد، ضعیف و جاهل و ناقص باقی خواهد ماند. با ایمان به این حرف ، ضعیف و ناقص و جاهل، ایمان به خود را از دست می دهند. همیشه بایستی شخص دیگری به ضعیف کمک کند تا حقوق او را حراست کند. به جاهل بایستی همیشه کمک کرد تا از راه راست دور نیفتد و ... بدین سان مردم دو دسته می شوند: یکی رهبران و مقتدران و دیگری رهبری شوندگان و پیروان و ضعفا و جٌهال و محرومان. اما باید به خیرخواهان و حافظین و کمک کنندگان به ضعفا و نادانان و ناقص ها ظنین بود. طرفداران ضعفا، ضعیف را ضعیف تر می سازند، چون امکان تحول به قدرت را از او می گیرند، چون مانع تحول او می شوند. دنیا به مستضعفین به وراثت داده می شود و او بایستی برای نگهداری این وراثت، همیشه مستضعف بماند. ولی کسیکه همیشه مستضعف می ماند هیچگاه مالک دنیا نمی شود، چون نگاهداری مالکیت دنیا احتیاج به قدرت دارد. حال اگر روزی آن مستضعف مقتدر شد و مالکیت ارض را تصرف کرد، آنگاه دیگر او مستضعف نیست و گروه دیگری به مستضعفین تبدیل می شوند که بالطبع وارث تازه خواهند بود. پس مستضعف دیروز، مستضعف امروز نیست. ضعیف دیروز دزر اثر همان ضعفش به قدرت رسیده است و ضعیف امروزی را ایجاد کرده است. بهمین ترتیب ضعیف امروزی نیز بر طبق همان ادعای وراثت بر پایه ضعف و مستحق بودن ضعیف برای داشتن قدرت در تلاش است مقتدر امروزی را که مستضعف دیروزی است از قدرت بر کنار سازد. پس مستضعفین جهان، همیشه بطور مستمر مستضعف نمی مانند و یک طبقه، همیشه ضعیف و محروم نمی ماند

میان فلسفه و روزنامه

با خواندن روزنامه، لحظه تاریخ ما را قبضه می کند. انسان احتیاج به تفکر فلسفی دارد تا دو باره آن لحظه تاریخ را قبضه کند. تا نه تنها آنرا به عنوان حلقه ای در سلسله تاریخ دریابد، بلکه بعنوان امکان گشوده ای برای عمل آزاد بشناسد

صفحه30 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

گیر لحظه یا گیر ابدیت

لحظه، به اندازه ای عمق دارد که ما نمی توانیم در آن غرق شویم. تفکر چیزی جز تلاش برای آمدن به سطح لحظه و شنا بر روی سطح لحظه نیست. هر لحظه ای قدرت آن را دارد که ما را چنان به خود جذب کند و به تمامی تصرف نماید، که هیچگاه از آن نتوانیم آزاد شویم. ما، از لحظه ای به لحظه دیگر سپارده می شویم ، و گاهی که قدرت این لحظه ها بر ما کم می شدند و از گیر جاذبه لحظات رها می شویم، ملالت ما را فرا می گیرد. فلسفه، چیزی جز دست و پا کردن برای نجات دادن خود از قدرت لحظه ها و کشش آنها نیست. البته فلسفه تنها قدرت گریز یا رهایی از کشش لحظه ها نیست، بلکه یافتن جاذبه در ایده های جاوید است. ما از گیر لحظه ها آزاد می شویم و گیر ابدیٌت ها می افتیم: روح ابدی، عدالت ابدی، خیر ابدی، قوانین ابدی و یا جوهر وجودی ابدی

چگونه عقل را با عقل نابود می نمایند

میان عقلی ساختن و عقلی، بایستی دقیقا تفاوت گذاشت. مثلا عقل در خدمت دین، آلت است. دین با عقل توافق پیدا نمی کند، بلکه پدیده ها و واقعیات و مسائل را طبق هدفش عقلی می سازد تا نمایش عقلی پیدا کند. تا با عقل نما شدن، قدرت و نفوذ خود را نزد گروهی حفظ کند.از روزیکه عقل در جامعه های انسانی، برترین ارزش را پیدا کرد، هر چیزی ، عقلی ساخته می شود

فقدان آزادی و بردگیهای تازه، همه عقلی ساخته می شوند.عقل که با استقلال انسان ملازمه دارد، برای نابود کردن استقلال بکار برده می شود، با استدلال عقلی مردم را به بردگی و محتاج به رهبر بودن قانع می سازند؛ با عقل، عقل را نابود می کنند

حرکت عقل، یعنی اندیشیدن، در واقع بدون هدف است. ولی عقلی ساختن برای هدفی است. اندیشیدن برای انتشار چیزی یا قانع کردن مردم نسبت به آن و غیره... برای آنکه ما بخواهیم آزادانه بیندیشیم، بایستی این هدفها را از عقل خود دور سازیم. عقلی که تابع هدفی است ( ولوآن که آن هدف عالی و مقدس باشد )، آزادانه نیست و عقلی که آزاد نیست، نمی اندیشد، بلکه عقلی می سازد

 

استبداد دین بر اخلا ق

اخلا ق را بایستی از تابعیت دینی اش آزاد ساخت. حاکمیت و استبداد دین بر اخلا ق، اخلا ق را تنگ و محدود و تغییر ناپذیر سا خته است. اخلا ق در انحصار دین نیست. کسی که بی دین است، بی اخلا ق نیست. ولی در جامعه ما این خرافه در اذهان نقش بسته است که اخلا ق فقط در دینداری تاُمین می شود. بایستی نشان داد که دین در اثر انحصار معیارهای اخلا قیش و در اثر پاره کردن جامعه به کافر و موُمن و تقاضای دو نوع اخلا ق مختلف
( برای موُمنها، و غیر موُمنها ) بر ضد ایده آل بلند اخلا ق انسانیست. دین، اخلا ق انسانی را نابود می سازد. آزادی با این شروع نمی شود که ما حکومتی جدا از دین بسازیم، بلکه با این شروع می شود که ما اخلا قی جدا از دین بسازیم. تحمیل ارزشهای دینی به اخلا ق ( و عینیت دادن دین به اخلا ق )، اخلا ق را اسیر و تابع خود ساخته است. وجود اخلا قی بدون دین یا به عبارت بهتر وجود اخلا قهای متفاوت بدون دین، اساسی است که حکومت آزاد بر آن بنا می شود

صفحه31 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

نفی اخلا ق دینی ، نفی اخلا ق نیست

رد نمودن ارزشهای اخلا قی که دین به ما داده، لزوما به معنای رد نمودن ارزشهای اخلا قی بطور کلی، نیست. انسان بایستی خودش راجع به تعیین ارزشهای اخلا قی بیاندیشد و خودش این ارزش ها را معین سازد. اخلا ق، از آسمان نمی آید، بلکه توافق رفتار میان انسانها است که خودشان می توانند در باره آن بیندیشند و با هم تفاهم پیدا کنند. اخلا ق انسانی ، بایستی جای اخلا ق الهی را بگیرد. ملتی که هنوز اخلا قش دینی است ( ولو دست از دین هم کشیده باشد ) نمی تواند حکومت آزاد داشته باشد، زیرا هنوز شیوه رفتار خودش را مشخص نساخته است. نفی دین کردن، نفی ارزشهای اخلا قی آن نیست. برای نفی دین کردن، بایستی اخلا قی دیگر و عالیتر آورد و در باره اخلا ق، مستقلا َ اندیشید و آزاد اندیشید،نه آنکه دائما ارزشهای اخلا قی دین را تجلیل کرد. جائیکه هنوز اخلا ق دینی است، آن دین بوسیلهاخلا ق بر جامعه حکومت می کند. جدا ساختن حکومت از دین، تنها با جدا ساختن جامعه از اخلا ق دینی ممکن می گردد

تحریک به التهاب سیا سی

لا قیدی سیاسی با التهاب سیاسی ملازم یکدیگرند. لا قیدی طولانی در مقابل سیاست، ایجاب التهابات موقت سیاسی می کند. و بهمین ترتیب التهاب شدید سیاسی در مدت کوتاه، سبب می شود که جامعه دو باره دچار یک لا قیدی دراز مدت گردد . برای آنکه یک ملتی سیاسی شود، نبایستی او را به یک التهاب شدید سیاسی بر انگیخت. معمولا انقلاب گرایان، تلاششان برای التهابی ساختن ملت است. در التهاب سیاسی ، ملت سیاسی نمی شود. التهابات سیاسی، ایجاد علاقه مداوم و یکنواخت و پیگیر به سیاست نمی کند. ملت، علیرغم انتظار انقلاب گرایان، بعد از التهاب شدید سیاسی ، ناگهان صحنه را در اثر لا قیدی اش، خالی می گذارد. بجای التهابات گاه بگاه برای جیران لا قید یهای دراز مدت ، بهتر است که ملت علا قه مداوم و پیگیر و یکنواخت ولی متعادلی داشته باشد و همیشه در صحنه سیاست باشد. میان کسی که می کوشد تا مردم سیاسی شوند و کسی که می خواهد مردم التهاب سیاسی پیدا کنند، تفاوت زیاد است

صفحه32 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

فکر اصیل ، مقدمه لازم ندارد

هر نویسنده ای با نوشتن مقدمه می خواهد خواننده را به افکارش نزدیک تر کند ولی معمولا َ مقدمه ها خواننده را از افکار نویسنده دورتر می نمایند. یک فکر زنده، مقدمه نمی خواهد. یک فکر اصیل، با خودش شروع می شود. مقدمه، اصالت فکر را از بین می برد

هزار و چهارصد سال ترس
آیا موقع آن نشده است که آنچه را هزار و چهارصد سال جرئتش را نداشتیم بیندیشیم، بلند بگوییم و روشن و قاطع بنویسیم؟

جائی که دو نفر مجبور به دروغگویی می شوند

آنکه با ترسیانیدن، حکومت می کند، تنها خودش مجبور به دروغگویی نیست بلکه مردم را نیز مجبور به دروغگویی و ریاکاری میکند. مردم با دروغ و ریا می توانند در مقابل ترس مقاومت کنند. دروغ و ریا، وسائل و روشهایی هستند که میتوان حداقلی از استقلال و آزادی درونی فرد را حفظ کرد. وقتی چنین حکومتی علیه دروغ و ریا مبارزه می کند و از مردم صداقت و صفا می خواهد برای آنست که آن حداقل استقلال و آزادی را نیز نابود سازد. ولی انسان با دروغ و ریا نیز آزادی و استقلال خود را حفظ می کند. آیا برای رسیدن به هدفی مقدس
(آزادی و استقلا ل) نمی توان روشی ضد اخلا قی بکار برد؟ یکی برای ادامه قدرتش دروغ می گوید و یکی برای حفظ آزادیش دروغ می گوید. برای ریشه کن ساختن دروغ احتیاج به وعظ اخلا قی نیست بلکه بایستی ترس را برانداخت. عقیده ای که از مردم صداقت می طلبد نبایستی حکومت کند، وگرنه می ترساند و مردم را مجبور به دروغ گفتن و دروغ شنیدن می کند. کسی که دروغ شد دیگر دروغ خود را حقیقت مطلق می پندارد. حقیقت، اگر از مردم صداقت می خواهد بایستی نترساند. حقیقتی که می گوید اگر من او ایمان نیاوردم در دنیای دیگر به عذاب گرفتار خواهم شدو اعمالم بی ارزش خواهد بود، مرا می ترساند حقیقتی که می گوید اگر من به او ایمان نیاورم، مرا دوست نخواهد داشت، مرا می ترساند

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure