Welcome to khomam .com

Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه73 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

ضعیف، همیشه قدرت دارد
انسانی که خود را حقیر می سازد، خدا را عظیم می سازد. انسان، قد رت حقیر ساختن و عظیم ساختن دارد. حتی حقیر ساختن خودش، نشانه قدرت اوست و حتی عظیم ساختن خداوند، نشانه قدرت اوست. قدرت او فقط در عظیم ساختن خودش،نمودار نمی گردد، بلکه در حقیر سا ختن نیز به همان اندازه نمودار می گردد. انسانی که خود را حقیر می سازد به همان اندازه قدرت دارد که انسانی که خدا را عظیم می سازد. انسانی که خود را حقیر می ساخته است، حقیر نیست. انسان را نمی توا نند حقیر و ضعیف و محکوم (مطیع) بسازند، بلکه انسان را باید به آ ن وادارند که خود با رغبت و میل خودش، خود را حقیر و ضعیف و محکوم (مطیع) بسازد. باید از قدرت خود انسان برای ضعیف ساختن خودشو حقیر ساختن خودش و محکوم (مطیع) ساختن خود ش استفاده برد. این ا ست که در ضعیف ساختن خودش، در حقیر ساختن خودش،بر قدرتش افزوده شده است. ولو آن که آگاهبود این قدرتش را از او گرفته اند


انسان ضعیف، به وسیله خودش ضعیف ساخته شده ا ست. انسان محکوم و مطیع به وسیله خودش محکوم و مطیع ساخته شده است. از ا ین رو قد رت خود را از دست نداده است. خدای عظیم به وسیله ا نسان، عظیم ساخته شده است. حکومت عظیم و حاکم عظیم و رهبر عظیم و امام عظیم، به وسیله ا نسان عظیم ساخته شده اند. انسان ضعیف، باید همیشه خود را ضعیف بسازد تا ضعیف بماند وگرنه روزی که از ضعیف ساختن خود، دست بکشد، همه مقتدرین و خدایان، قدرت و سلطه و حکومت خود را از د ست می دهند. فقط باید به انسان نشان داد که ضعف ا و در دست خود اوست. اوست که خود را ضعیف ساخته است و چون خود را می تواند ضعیف بسازد،همیشه قدرت دارد

صفحه74 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

خود را دوست می داریم
هیچ کسی نمی تواند د یگری را دوست بدارد بدون آ ن که در آغاز خودش را دوست بدارد. همه دوستی ها از خود دوستی شروع می شود. خود دوستی، سرچشمه همه دوستی هاست و وقتی هر کس خودش را دوست دا شت (همان طور که خودش ا ست و همان طور که خودش می خواهد باشد) دیگری را نیز به عنوان یک خود دوست خواهد دا شت. به او حق خواهد داد که خود باشد و خودش را دوست بدارد. منع از خود دوستی و یا ندانستن شیوه خود دوستی و بالاخره تحقیر خود و نفرت از خود سبب پیدایش خود پرستی و خود خواهی می شود. عرفان با خدائی که عشق به خود می ورزید،خلاقیت را شروع می کرد

عشق خدائی در خلاقیتش درانسان ها متجلی می شد و عشق انسا ن به خود می شد. کسی که خودش را دوست ندارد، خدایش و ایده آ لش و هدفش را دوست نخواهد دا شت


تفاوت خواستن منفعت برای خود و عشق ورزی به خود
خواستن منفعت خود ما برای آن است که چیزی را در دنیای بسته خود قرار دهیم. منفعت برای خواستن منفعت خود ما برای آن است که چیزی را که در دنیای بسته خود قرار دهد. منفعت برای خود خواستن، ا ز خود خواستن، ملک خود ساختن است. خود در داشتن (مالک و متصرف شدن)، سربسته می شود. اما دوستی خود لبریز شدن دوستی از خود است. لبریز شدن ثروت خود از خود است. دوستی خود (عشق به خود) خود گشودگی است. خود،در عشق، از هم گشوده می شود׃ خلاقیت همان فرو ریختن و از خود فروریختن ا ست. بسیاری از گشودن خود،لذت می برند ولی از آن می ترسند و بسیاری از بستن خود و د نیای خود، نفرت دارند ولی در خود بسته و دنیای بسته مطمئن هستند

صفحه75 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


آن چه انسان می کند، هست
برای آ ن که ثروت چنگی به د ل انسان نزند باید اندیشه او را تغییر داد. وقتی ا و بیندیشد که انسان آن چه می کند،هست و منکر آن بشود که انسان آن چه دارد،هست׃ ثروت و مالکیت شکل دیگری به خود می گیرد و ارزش دیگری پیدا می کند. با ایمان به چنین اندیشه ای، فقط ثروت و مالکیتی برای او ارزش خواهد داشت که نماد آن چه او کرده است باشد. داشته های او فقط نمایش کرده های او (= اعمال ا و+افکار او+ کار او) هستند. داشته ها ئی که نمایش عمل او نیستند، ایجا ب تنگی وجود برای خود او می کند. هر کس احساس گشایش وجود خود را دارد،وقتی چیزی را داشته باشد که نما یش یا نتیجه عمل و کار فکر اوست. ولی وقتی اندیشه انسان آن چه دارد، هست،اصل اولیه اجتماع شد،از ارزش عمل و کار و خلاقیت (اگر نابو ساخته نشود) به کلی می کاهد. آن وقت مردم به هر وسیله ای ولو غیر قانونیو غیر اخلاقی و غیر انسانی دست می زنند چونمی خواهند به ثروت و مالکیت برسند. در گذشته انسان آن چه ایمان داشت،بود یا آن که آ ن چه انسان دا شت، بود. اصل اولیه دنیای ما ا ین ا ست که انسان آن چه می کند، هست. از این رو رابطه او با مالکیت و ثروت، عوض می شود. از این رو هر فردی در اجتماع باید چیزی بشود که خود می کند. قدرت هر کسی باید فقط و فقط از اعمال و کارها و افکاری که خود او کرده است سرچشمه بگیرد. قدرت و مالکیت دیگر ارثی ونصّی نیست. سرچشمه قدرت و مالکیت،هر فردی به خودی خودش می باشد


همسایهء همسایه
مسائلی را که ما با همسایه مان داریم، همسایه دیگر نیز با او دارد. ا ز این رو ا ست که ما با همسایهء همسایه خود همیشه مسا ئل مشترک دا ریم و حل مسا ئل مشترک ما را بیشتر به هم نزد یک تر می سازد تا به همسایهء اولی


اندیشیدن حزبی ما
کسی که حزبی می اندیشد،هنوز شروع به اندیشیدن نکرده است. اندیشیدن،طرفداری از حزبی یا گروهی یا طبقه ای یا امتی یا ملتی کردن نیست. طرفداری از یک طرف،احساسات محبت را بر می ا نگیزد و از طرف دیگر کینه و نفرت و انتقام جویی را می افزاید. طرفداری،ما را مبارز بهتری می سازد نه اندیشنده بهتر میان محبت شدید و نفرت شدید نمی توان اندیشی

صفحه76 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


یک طبقه و چندین حذب
یک حذب نباید خود را تنها طرفدار و تنها بلندگوی منافع یک طبقه یا گروه ا جتماعی بداند. طبقه ای که تنها با یک حزب خود را عینیت می دهد، آزادی خود را از دست می دهد. هر طبقه ای منافع مختلف دارد و این منافع مختلف ارزش های مختلف نسبت به هم دارند. هر حزبی می تواند طبق ترتیب اهمیتی که به همان ارزش های واحد یک طبقه می دهد، به طور دیگری از همان طبقه طرفداری کند. دعوی انحصاری دفاع و پشتیبانی از منا فع یک طبقه، منحصر ساختن تمرکز قدرت یک طبقه در یک حزب ا ست. هر حزبی می تواند فقط و فقط جدول ثا بتی از طبقه بندی ارزش ها و منافع یک طبقه تهیه کند ولی منا فع و ارزش های یک طبقه را به طور مختلف نمی توان طبقه بندی کرد. تقلیل یک طبقه ا جتماعی به یک حزب، بنیاد استبداد ورزیدن حزب به آن طبقه ا ست


ستودن، ایجاد حق می کند
کسی که یک فکری را می ستاید، می پندارد که با این ستودن،حق نزدیکی بیشتر با آن فکر و حق مالکیت آن فکر را یافته ا ست. ولی ستودن همیشه نشا ن فاصله داشتن ا ست. ما وقتی،کسی یا چیزی را می ستاییم که از آن فاصله داریم،احترام،همیشه در فاصله ممکن است. از این رو کسانی که یک فکر یا عقیده ای را می ستا یند،از آن فکر و عقیده دورند. با ستودن یک فکر یا عقیده،می خواهند حق درک بیشتر آ ن فکر و حق تفسیر ا نحصاری آ ن فر یا عقیده را پیدا کنند. ستا یش یک عقیده یا فلسفه و... حق هایی به انسان ستاینده می دهد که در ناستودن ندارد. ما هر کسی را که می ستاییم می خواهیم بر او حق پیدا کنیم

عملی که دیگر متعلق به من نیست
ما در اثر عمل ا شتباهی که می کنیم، و خود را و تفکر خود را تغییر می دهیم،ولی آ ن عمل اشتباه گذشته ما به ما،که دیگر از آ ن عمل اشتباه خود متنفریم و دیگر خود را با ان عینیت نمی دهیم، باز می گردند و به ما پادا ش می دهند. عکس العمل های عملی که دیگر ما احساس تعلق به آن نداریم،ما را شکنجه می دهد. برای جامعه همه عمل هایی که ما در سراسر عمر می کنیم،به طور یکنواخت و به یک اندازه تعلق به ما دارند. مالکیت اعمال،اجباری است. کسی که،در موقعی،عملی کرده است،آن عمل چه بعدا˝ خود آن را بپذیرد یا نپذیرد مال ا و خواهد ماند و به هیچ وجه نمی تواند خود را از عمل گذشته خود جدا سازد

انسان می تواند اعما ل خود را نیز ترک کند و مالکیتش را از خود سلب سازد. اعمالی که خود کنونی من دیگر به خود متعلق نمی داند،و دیگر امکان تکرار آن اعما ل را ندارد، حق ندارند مرا پادا ش بدهند

صفحه77 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

کسی محترم است که دور از ما است
کسی که احترام را همیشه با دوری ملازم هم می پندا شته با نزدیک شدن،همیشه بی احترامی و تحقیر خواهد کرد. چنین فردی در عشق و دوستی که فقط در نزدیک شدن میسر می گردد، احترام خود را از دست می دهد و به جای آ ن تحقیر می نشیند

عادت به احترام در دوری،امکان صمیمیت را از بین می برد. او به کسی که دیروز برا یش محترم بوده است،موقعی نزدیک می شود که او را حقیر سازد. برای او،همه کسانی که نزدیک به او هستند، حقیرند. در اطرا ف یک مرد حقیر فقط حقیرهای دیگر می توانند باشند. همسایه حقا رت فقط حقارت است. احترام کردن،او را حقیر سا خته است. او فقط با حقیر های دیگر می تواند زندگی کند و همسایه باشد. بزرگان و بزرگی همیشه باید دور از او باشند. به همین علت نیز همه بزرگی ها و نیرومندی های خود را از خود دور می سازد و فقط با آ ن چه در خودش حقیر است،زندگی می کند. فقط آن چه را از خودش حقیر تر است می تواند تحمل کند. خود عالی اش،را نمی تواند تحمل کند و نمی تواند باور کند که از اوست


هیچ کسی در اجتماع نباید تنها درد ببرد
تا موقعی که فرد می تواند خود، درد خود را بکشد (و از نیاز های خود، درد ببرد)، با دیگری همکاری نمی کند. وقتی که کسی درد خود را از آن خود می داند،و تنها خود را مسئول تحمل آن،یا غلبه بر آن،یا رفع آن می داند، نیاز های او در حا لت فشار شدیها،او را به همکاری با دیگران،برای تحمل آن درد یا غلبه بر آ ن درد نمی کشاند
این ا ست که نیا زهای مشابه یا واحد (یک نیاز فراگیر ا جتماعی) ولو به فرد فرد مردم فشار بیاورد،سبب اقدام مشترک نمی گردد. و معمولا˝حکومت ها و حکام و رهبران و مقتدرین همیشه در پی روش هائی بوده و هستند که، افراد خود به تنهائی و ا نفرادی ین نیاز های فرا گیر و واحد اجتماعی را تحمل کنند،و خود به تنهائی ا ز آن درد ببرندو راه رفع تنهائی آن را پیدا کنند

و به همین علت در چنین موقعیتی،زرنگی و زیرکی و حیله گری و فساد مالی رشد می کند، در حینی که همزمان با این جریان مردانی پیدا می شوند که مرد دردند و نه تنها درد های خود رابه تنهائي تحمل مي کنند بلکه بجاي همه بشريت درد ببرند

دردي که ميان دو انسان پل مي زندپک تجربه فردي مي شود و به درون سزبسته افراد مي خزد..درد فاقد نقش اجتماعي اش مي شود.فرد،مرد درد مي شود.درد،ملک شخصي و بالاخره فردي مي شود. دردي که ملک اجتماعي بود تقليل به مالکيت فردي داده مي شود و درست در تصوف درد،نقش همبسته سازي اجتماعي اش را از دست داد و وظيفه قهرماني و ممتاز يک فرد شد

با قهرماني ساختن تحمل درد،درد،لذت بخش مي شود.تمتع از درد بجائي مي رسد که همه درد دنيا و بشريت را بطور انحصاري براي خودش ميخواهد.درد به همدردي و بالاخره هم بودي نمي کشد.درد،بود را تبديل به همبود مي کند

همکاري اجتماعي،با همدردي شروع مي شود.انسان مي خواهد که ديگري در درد او با او شريک باشد،و همچنين ميل قوي براي احساس درد ديگري و شرکت با ديگري در تحمل آن درد و رفع آن درد دارد.انسان نمي خواهد و نمي تواند درد خود را به تنهائي بکشد.از اين رو وقتي درد مي کشد،بلافاصله درد خود را نشان مي دهد،و حتي بيش از آن مي نمايد که درد دارد،چون با جلب همدردي و انگيختن احساس همدردي در ديگري،موجب همکاري ديگري با خود مي شود،يا آنکه خود را به همکاري با ديگري بر مي انگيزد،و در احساس همدردي شديد،بلافاصله از دامنه منفعت جوئي که سائقه حاکم بر انسان در حالات عاديست ميگذرد

تا نيازهاي واحد اجتماعي را هر کسي فقط به شکل نياز فردي درک مي کند،و از اين نيازهاي فشار آور فقط بطور فردي درد مي برد،و خود را به تنهائي مسئول و موظف براي حل و رفع اين درد مي داند،او منفعت جو است و منفعت جوئي بزرگترين سائقه او است که بر همه سوائق ديگرش فرمانروائي مي کند.تنها درد بردن انسانرا منفعت جو و منفعت پرست مي سازد.وقتي کسي بداند و پيش بيني کندکه در وقت شدت نياز ؛و نيازي که هستي او را به خطر مي اندازد،تنها خودش موظف به درد بردن خواهد بود،منفعت جو و خود خواه مي شود

منفعت جوئي تا موقعي بزرگترين سائقه حکمفرماني ما مي ماند که پيش بيني کنيم که در نياز شديد و مهلک با ر درد بر دوش خودما خواهد ماند

از اين رو منفعت جوئي مشابه همه افراد،سبب همکاري واقعي آنها با هم نمي شود.حتي کار با هم کردن و کار براي هم ديگر کردن،و کار براي رفع نياز مشابه هم ديگر در ما ايجاد حس همکاري نمي کند. کار با هم کار هر يک براي خود است و بالطبع کار بر ضد همست ونه همکاري.تا جائيکه هر کسي در کار کردن منفعت فردي خود را به تنهائي مي جويد،نمي تواند با ديگري همکاري واقعي بکند.بايستي حس همدردي از آستانه منفعت جوئي بگذرد تا انگيزه همکاري پديد آيد.در مواقع بحران بايستي منفعت جوئي تابع اصل همدردي بشود

بايستي هر کسي در اجتماع مطمئن باشد که وقتي نيازهاي او دردناک شد و از آستانه قدرت تحمل فردي گذشت و شروع به صدمه زدن به شخصيتش و از هم گشائي شخصيتش کرد ديگران و اجتماع همدرد او و طبعا همکار او خواهند بود.از اين اطمينانست که سائقه منفعت جوئي هر کسي در اجتماع حد و اندازه پيدا مي کند و براي ايجاد امنيت شخصي و فردي خود دست به نيرنگ و زيرکي و زرنگي و فساد نمي زند.و جائي که شدت نياز ديگري يا گروه ديگر از حد تحمل فردي يا گروهي مي گذرد و لطمه به گسترش شخصيتش مي زند او منفعت جوئيش را به کنار مي گذارد و يا بر آن غلبه مي کند

اجتماعي زيستن،ايمان به اينست که هر کسي درد خود را تنها نخواهد کشيد.در درد او جامعه با او شريک خواهد بود .اين اصل بايستي در همه قوانين اجتماعي و سياسي و اقتصادي و حقوقي پياده شود.جامعه شريک درد براي تحمل درد افراد و گروهها و برا ي غلبه بر آن دردها و يا رفع آن دردهاست.حکومتي که عينيت با جامعه دارد تحقق دهنده اين اصل همدردي اجتماعي به شکل سازمانيست.همدردي در گذشته يک اصل فردي اخلاقي بود.از اين ببعد جامعه بطور سازماني،متعهد تحقق اين اصل همدردي و شراکت در درد اعضايش مي شود بدون اينکه تعهد اختياري اخلاي افراد را به همدردي منتفي سازد.بنا براين همدردي از اين ببعد يک اصل اخلاقي انفرادي نيست و فقط از لحاظ اخلاقي و ديني از فرد تقاضا نمي شود که اگر خواست همدردي بکند بلکه يک اصل اجتماعي مي شود.همدردي اين نيست که من به عنوان يک فرد و لو فرد ممتاز با وجدان اخلاقي عالي ميخواهم و مي توانم دردهاي افراد ديگر را بر دوش خود بگذارم و تحمل کنم و از دوش آنها بردارم که طبعا اين وظيفه نمي تواند شامل همه درد کشندگان در اجتماع بشود

اين همدردي ،عمل محدود فردي يکطرفه و اختياري مي ماند و هيچگاه يک عمل مشترک اجتماعي نمي گردد،تا هر کسي از لحاظ اخلاقي يا ديني خود را بطور فردي مسئول همدردي مي داند همدردي يک اصل اخلاقيست و فرد مسئول آن است

ولي همدردي به عنوان نقش جوهري و اساسي جامعه در تماميتش يک تکليف اجتماعيست.همه افراد در سازمان سياسي که به خود داده اند در حکومت بطور مشترک در دردي که يکنفر از اعضا ي جامعه دارد با او شريکند.حکومت حکومت اجتماعي مي شود.حکومت تعهد اخلاقي نامرتب و اختياري افراد را که همه افراد درد کشنده بطور عادلانه از آن متمتع نمي شوند به عنوان يک اصل بنيادي خود مي پذيرد و از اين ببعد افراد در اجتماع مي توانند به عنوان حق خود تقاضاي اين همدردي و شراکت در درد خود را از حکومت بکنند.در حاليکه همدردي يک فرد به من هيچگاه حق ادعا و تقاضا ي حتمي همدردي او را به من نمي کند.من نمي توانم اين شراکت را به عنوان حق خودم خواستار بشوم.من به شراکت حکومت در رفع درد خودم حق دارم و مي توانماين حق را بگيرم

ديگر گداوارانه منتظر ترحم و همدردي اختياري و دلبخواه ديگران نيستم که شايد طبق تلون مزاجش يا شناسائي موقعيت من حفظ حيثيت من بکند يا نکند.و چه بسا که اين همدرديهاياخلاقي فردي لطمه به شخصيت من مي زند.از اين ببعد همه افراد در اجتماع بطور مشترک بوسيله وحدت سازماني سياسي که به خود داده در حکومت در دردي کهيکنفر يا يک گروه دارد با او شريکند و هر فردي که در اجتماع زيست ميکند موظف به مشارکت در اين اقدام اجتماعيست

در آمدش و مالکيتش در جامعه ،تابع وظيفه حکومت براي تحقق اين همدردي و شرکت در همدردي اجتماعيست.فرد در جامعه فقط به منظور تامين منفعت و رفاه و خير خود زنده نيست و کار نمي کند بلکه همچنين براي مشارکت در همدرديهاي اجتماعي زندگي مي کند.هر فردي در جامعه اطمينان و ايمان دارد که وقتي درد داشته باشد هيچگاه خود درد خود را تنها نخواهد کشيد

قانوني ساختن پياده کردن در قوانين اين اصل محکم ساختن بنياد همبستگي اجتماعيست.جامعه در قوانين خود را مکلف مي سازد که در تحمل و در رفع درد شريک درد هر کسي باشد.آنچه وظيفه انفرادي اخلاقي بود تبديل به اصل حکومت اجتماعي ميشود و شکل حق به خود مي گيرد و سرچشمه حقانيت حکومت و سياست مي گردد/اين تعهد سياسي حکومتي است که افراد را در جامعه به هم مي بندد و روحيه همکاري را پديد مي آوردو از اين ببعد هر کسي تنها براي خودش کار نمي کند

منفعت جوئي فردي با چنين اطميناني از تعهد قانوني حکومتي در مقابلخود حدي پيدا مي کند و در آمد و مالکيت تابع اصل همدردي اجتماعي مي شود.همدردي انساني او در جامعه عليرغم منفعت جوئي فردي اش بر ميخيزد و آنرا ترمز ميکند.سائقه منفعت جوئي فردي با سائقه همدردي اجتماعي تعادل پيدا مي کند.از اين رو است که نبايد گذاشت که فرد خود را در رفع نيازها و دردهايش تنها بداند.هيچکسي در اجتماع نبايستي تنها درد ببرد.جامعه نه ميگذارد هر کسي با درد خودش بسازد و نه همدردي با درد افرادش را به عهده وظيفه اخلاقي افراد وا ميگذارد که طبق دلخواهشان اگر بخواهند بکنند و اگر نخواهند بکنند چون همدردي به عنوان وظيفه اخلاقي و ديني فردي کسي را مجبوربه همدردي يا همکاري نمي سازد.بلکه همدردي در اخلاق و دين اختياريست و اين اصل اخلاقي تا جائيکه در عالم اخلاقي مي ماند مسائل اجتماعي را حل نمي کند در حاليکه جامعه همدردي را يک وظيفه اختياري اخلاقي خود نمي داندبلکه يک تکليف حتمي و جدا ناپذير از خود مي داند

افراد در مقابل هم به طور اخلاقي وظيفه همدردي دارند.به اختيار و آزادي مي توانند همدردي بکنند.ولي جامعه در تماميتش مکلف به همدرديست و اختيار آنرا ندارد که اگر نخواست شريک درد اعضايش نباشد.جامعه اي که شريک حتمي درد اعضايش نيست از هم پاره مي شود

صفحه81 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تنگ بيني ملي گرائي

تنگ بيني ملي گرائي با نفي ملي گرائي يا با تحقير ملي گرائي رفع نمي شود. هر ملتي مي تواند از ديد خويش و طبق خصوصيات خويش مسائل زندگاني انسان را به بيند و در علوم انساني و ادبياتش بپروراند،بدون آنکه فقط و فقط در فکر خودش باشد.استقلال فرهنگي و فکري و تاريخي ملي سبب تنگ بيني ملي گرائي نمي شود

يک ملي گرا مي تواند افکار جهان شمول و نوع دوستانه بشري داشته باشد و براي منفعت همه ملل بينديشد و در عين حال ملي گرا بماند

وقايع دور،به ما نزديک مي شوند

وقايعي که در زندگي ملل ديگر اتفاق مي افتد و ما در قبال آنها نمي توانيم لاقيد بمانيم،وقايعي هستند که با وجود دوري ما خود را به آن نزديک مي يابيم.در واقع اين گونه وقايع هستند که در جامعه ما نيز اتفاق خواهند افتاد.نزديکي رواني ما به آن وقايع علامت بروز وقايعي شبيه به آن در جامعه ما است

شناختن خود بر ضد گسترش خود

ماموقعي نسبت به خود آگاهي پيدا مي کنيم که خود را تثبيت کنيم بنابر اين هر خود آگاهي چيزي جز بي حرکت ساختن خود و يا ننگ ساختن خود نيست.ما براي شناختن خود ،خود را تنگ و محقر و محدود ساخته ايم.شناسائي ما از خود بر ضد گسترش خود باشد.بعد از هر تلاش موفق از خود بايستي بکوشيم که دوباره خود را از چنگال و قيد معرفت خود از خود آزاد سازيم

آيا آزادي همان سلطه بر نفس است؟

ما بعد از تلاشهاي فراوان و رياضتها مالک خود شده ايم و بر خود سلطه يافته ايم؛ولي همين مالکيت ما را ناراضي ساخته است،چون ما به اندازه اي کوچکيم که مالکيت آن ما را قانع نمي سازد.سلطه ما بر خود نمي تواند به مالکيت تنهاي خود قناعت کند.اگر اين خود مابزرگ و پهناور بود از مالکيت خود به خود قانع و خشنود مي شديم.حالا به همه سو نظر مي اندازيم که آيا اين فقر خود را با تصرف ديگران که شبيه به ما کوچک و محدود هستند نمي توانيم جبران کنيم؟

سلطه ما بر نفس و ملک ما که نتيجه همان سلطه بز نفس فقير و حقير ما است ما را به هوس سلطه بر نفسها و ملکها يديگران انداخته است.مالکيت و تسلط لذت آور است وليس مالکيت چيز هاي حقير و تسلط بر آنها هميشه ايجاب محروميت مي کند.بنا براين اگر تسلط و مالکيت خود آزادي ما ايجاب پر خاشگري و توسعه طلبي مي نمايد مگر انکه منکر آن بشويم که مالکيت بر نفس و تسلط بر آن همان آزاديخواهي است

 

صفحه82 ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

زيستن بدون حقيقت؟

ارسطو مي گويد:فلسفه،هنر کشف حقيقت است.عرفاي ما مي گويند:عرفان؛هنر رسيدن به حقيقت است.آيا نمي توان هنري يافت که بدون کشف حقيقت و رسيدن به حقيقت زيست؟آيا ما نمي توانيم با حساب احتمالات بهتر زندگي کنيم؟آيا زيستن کشف حقيقي نيست که احتمال کمترين خطر را براي ما دارد؟آيا زيستن را هدير رسيدن به حقيقتي نيست که ما را نابود مي سازد؟ مردم حقيقت را دوست مي دارند چون مي پندارند که با حقيقت بهترين زندگي را مي توان کرد. در کشف حقيقت اميد رسيدن به عاليترين زندگاني را دارند . بسياري از حقيقت ها را بايستي کشف کرد تا آنرا از زندگاني بطور آگاهانه دور نگهداشت تا بتوان بهتر زيست.دوستي حقيقت بر يک پنداشت بنا شده است.آنچه مسلم است به حقيقت نمي توان با هيچگونه هنري رسيد يا آنرا کشف کرد.اگر بتوان با هنر،حقيقت را کشف کرد يا به حقيقت رسيد ميتوان با هنر نيز بدون حقيقت زيست و با هنر حقيقت را نابود ساخت

آيا ايمان ،حقيقت را خلق مي کند؟

اين ايمان است که احتياج به حقيقت دارد و يا حقيقت است که احتياج به ايمان دارد؟آيا اين سائقه ايمان ما است که براي تشفي خود ما را به خلق حقيقت و بالاخره حقيقت ما ميراند؟و اگر حقيقت احتياج به ايمان ما دارد که هنوز حقيقت نيست

کسيکه ديگر نمي توان او را فريفت

انسان از بس از فريب خوردن خسته مي شود دنبال حقيقت مي رود چون او مي پندارد که حقيقت هرگز او را نخواهد فريفت.حقيقت نمي تواند بفريبد.حقيقت هيچ فريبي نيست.ولي در اولين برخورد با حقيقت توجه ميشود که حقيقت فريبنده ترين چيز هاست.حقيقت،از همه چيز بيشتر انسان را گمراه مي سازد.اگر حقيقت اين قدرت گمراه سازي را نداشت همه به او رسيده بودند

انسان نبايستي از ياس فريب خوردگي و از خستگي از فريبهابدنبال آنچه کمتر يا هيچ نمي فريبد برود بلکه بايستي تاب برخورد با ظريفترين و پيچيده ترين فريبها را داشته باشد.وقتي هيچ چيزي نتواند انسان را بفريبد او حقيقت را خواهد يافت

انسان موقعي به حقيقت مي رسد که ديگر حقيقت قدرت فريب دادن او را نداشته باشد.کسيکه ديگر نمي توان او را فريفت کسي است که به حقيقتمي رسد.وقتيکه خداديگر نمي تواند انسان را بفريبد انسان به خدا رسيده است .تا آن موقع خدا انسان را خواهد فريفت

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure