Welcome to khomam .com

Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه113ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

قدرت درد کشیدن
درد کشیدن تلخ ا ست چون به عنوان ضعف و پستی احساس می گردد. ولی درد رسانید ن (عذاب دادن دیگری) در طبیعت ما لذ ت آور و شیرین است، چون به عنوان برتری و قدرت احسا س می شود. برای آن که تلخی درد کشیدن را ا ز بین برد یا کاست، باید درد کشیدن را به عنوان برتری و قدرت، احسا س کرد و عذا ب دهنده را به عنوان پست تر و ضعیف تر شناخت

عذا ب دهندگان برای آ ن عذا ب می دهند که تا در آن درد کشنده، آن احسا س ضعف و حقارت را دریا بند. ولی وقتی با همه عذا ب کردن دیدند که دردرد کشنده کوچکترین احسا س ضعف یا حقر خودش نمودار نمی شود، ناگهان به مطلب خود که ا یجاد حس قدرت و برتری ا ست مشکوک می شوند و یأ س آن ها را فرا می گیرد. عذاب دهنده، شروع به عذا ب دادن خود می کند

به جای ایجاد حس قدرت و برتری در خود، ضعف و حقرش بشدت نمودار می گردد. هنر درد کشیدن و مرد درد شدن و مرد شدن در درد، قرن ها همین بود که به مقتدرترین اجتماع ( امراء و روحانیون) ضعف و حقر آن ها را نشان بدهند. حتی طبقه پا یین، با درد کشیدن در صبر، تنها ضعف و حقر آن ها را نشان نمی داد بلکه ضعف و حقر، مقتدرین را به مقتدرین برمی گردانید. با درد کشیدن، و عذاب بردن هم می توا ن عظمت و قدرت خود را نشان داد. عظمت و قدرت در درد کشیدن بر عظمت و قدرت به وسیله درد رسانیدن، تقدم دارد و ا ین نکته حساس را همه عذاب دهند گان می دانند. شکنجه هایی که با نها یت قساوت به دیگران می دهند، علامت همان احساس ضعف و خردی درونی آن هاست که روز به روز می افزاید

انسان آن چیزی که نیست، هست
انسان، آ ن چه دارد نیست. من چون خود را دارم و ما لک خودم هستم، نیستم. من چون خود را دارم، چون قوا و افکار و اعمال خود را مالکم، مستقل و طبعا˝ آزاد نیستم بلکه ا نسان آن چه را ندارند [وبا شناختن داشته های خود و احساس کمی یا نفرت از داشته های خود، متوجه این نداشتنی های دوست داشتنی میشود] ولی می خواهد (دوست دارد ) داشته باشد،هست. انسان،مستقل و آزادا ست،چون آنچه میخواهد داشته باشد،و می خواهد باشد؛ است. من درآن چه دارم و باآن چه دارم آزاد نیستم . من در آنچه می خواهم داشته باشم و می توانم دا شته باشم و می خواهم باشم آزادم . تنها واقعیت ما لکیت و موجود یت یک فکر ا ستقلال و آزادی او را معین نمی سازد، بلکه اراده و رویای دوست داشتنی های او (آن چه می خواهد دا شته باشد)، و خود را در آن داشتنی ها و بودنی ها، موجود گرفتن و تلاش برای آنها راداشتن و آ ن ها بودن، استقلال و آزادی او را مشخص می سازد

صفحه114ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

کسی که نمی تواند فکر دیگری را تحمل کند،نمی تواند به آن حامله شود
تحول در هر کسی، می تواند از دو راه مختلف و متضاد صورت بگیرد. یا آن که او،(( پذیرا)) است و در گشودگی، می تواند آن چه را می خواهد بپذیرد و آن چه را می پذیرد او را تغییرمیدهد ا لبته ((این قدرت پذیرائی)) ،(( تأ ثیر پذیری محض نیست))، چون تأ ثیر پذیری محض، قدرت انسان نیست بلکه ضعف او ا ست.(( پذیرفتن))، تسلیم شدن به آن چه می پذیریم، نیست، بلکه ما آن چه می پذیریم، نیست، بلکه ما آ ن چه را می پذیریم،(( در خود می پذیریم)) . ما قدرت پذیرش دیگری را داریم، بدون آن که خود را از دست بدهیم وبا پذیرائی او، ا ز خود بیگانه بشویم


مورد دیگر آن ا ست که انسان، گیرنده است و درغلبه و تصرف، آن چه را می خواهد، می گیرد، و برآن غلبه میکند و با لا خره تصرف می کند و ((از خود می سازد)) و(( به خود ملحق می سازد و در خود نابود می سازد)) و بدینسا ن با غلبه بر چیزی، خود را از آن چیز تحول میدهد . مثلا˝ می توان فرهنگ غرب را ((گرفت)) ، به این معنی که بر آن غلبه کرد و آ ن را تصرف نمود و از خود ساخت. ما می توانیم در این غلبه و تصرف، غرب را در خود حل کنیم، بدون آن که خود را ا ز دست بدهیم .(در غرب زدگی ما به عکس به طور ناقص در فرهنگ غرب حل می شویم ). قد رت پذیرایی،(( قدرت مادر بودن)) هر انسانی است و قدرت گیرائی،(( قدرت پدر بودن)) هر انسانی می با شد. بیشتر چشم گیر و خود آگاهانه وهمچنین با تشنج و تلاش ومبارزه و مقاومت صورت می بندد . مثلا˝ بر یک دستگاه فلسفی یا بر یگ فرهنگ نیرو مند به آسانی نمی توا ن غلبه کرد وآن را تصرف نمود. در حالی که(( قدرت پذیرایی)) بیشتر نا خود آگاهانه و ملا یم و بی سر و صدا و بدون تلاش و تشنج و)) بدون خواست حاکمیت بر پذیرفته)) صورت می بندد. تحولی که در پذیرفتن، در انسان صورت می بندد، شکل (( زائیدن ناگهانی و غیر منتظره)) را دارد. در واقع انسان نمی داند که از چه چیز هایی که خود پذیرفته، آ بستن و با رور شده و آن چه خواهد زائید، چیست. معمولا در حین زا ئیدن، آن تحول را نا گهان احساس کند و این تحول به او ((احساس تحولی دیگر)) تجدید حیات )) و(( رستا خیز حیات )) را می دهد. این تحول، تحول مادرانه در هر انسانی می تواند باشد، ولی انسا ن امروزه علاقه بیشتر به ((تحول پدرانه)) خود دارد. می خواهد (( آن چه باید او را تغییر بدهد))، خود بگیرد و بر آ ن غلبه کند. میل به تحول مادرانه بسیار کمتر است.(( پذیرفتن یک فکر))، محکوم شدن به آن، یا تا بع آن شدن نیست. در پذیرفتن، رابطه حاکمیت و تابعیت میان ما و آن فکر یا پدیده نمی باشد. در حالی که در گرفتن( تحول پدرانه) ایجاد رابطه حاکمیت و تابعیت، نقطه ثقل کار می باشد. بر آن چه ما غلبه می کنیم، باید حاکم و قاهر بر آن بشویم.. طبعا˝ کسانی که با رابطه حاکمیت و تابعیت( در بر خورد با افکار دیگر) خو گرفته اند، از(( پذیرفتن افکار)) مشمئوند و می ترسند و از آ ن نفرت دارند . وقتی نتوانستند بر فرهنگ غرب، غلبه کنند، و نتوانستند بر آ ن حاکم بشوند، فرهنگ غرب منفور آن ها می شود و در ضمن چون فقط اشتیاق به(( گرفتن فرهنگ غرب دارند))، قدرت تحمل ا فکار و طبعا˝ (( حامله شدن از افکار)) را از دست می دهند. کسی که هدفش در برخورد با دیگران، غلبه بر افکار دیگرا ن است، نمی تواند افکار دیگران را تحمل کند و کسی که نمی تواند ا فکار دیگران را تحمل کند نمی تواند به آن ها حامله شود


برای تحمل افکار دیگران ( که یک خوی دمکراسی است) باید هوس گرفتن ا فکار دیگر و غلبه بر افکار د یگر را از سر بیرون کرد. دمکراسی واقعی، احتیاج به ((مادر شدن روحی)) مردم دارد. در هر دمکراتی یک مادر نهفته ا ست

صفحه115ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

باید خود را بزرگتر ساخت
در اثر وابستگی های مختلفی که ما همزمان با هم داریم، تصمیم گیری ما درباره خوبی و مفید بودن و خیر، دشوار می گردد

آن چه خوب برای من است و آ ن چه خوب برای خانواده و بالاخره عشیره من است آ ن چه خوب برای گروه های مختلف من است، آن چه خوب برای طبقه من است، و آن چه خوب برای هم عقیدگان من ا ست و آن چه خوب برای جامعه و ملت من ا ست با هم تفاوت دارند. احسا س و آگاهبود بستگی ها و شدت و کمیت این بستگی ها به همه این اجتماعات مختلف( که هیچ گاه به یک قوت مساوی نیست بستگی به هر کدام کم و بیش می شود و طبعا سلسله مرا تب آن ها در تقدم و تاخر عوض می گردد) در هماهنگ ساختن این خوبی ها با هم، در صرفنظر کردن از در نظر گرفتن خوبی بعضی از آن ها در یک موقعیت، در ا ینکه یک عمل برای من یا حزب من خوب باشد ولی برای جامعه خود مضر بپندارم، تصمیم گیری فرق خواهد داشت
البته تصمیم گیری همیشه بر مقیاس خوبی برای خود و ا ز دیدگاه خود است فقط بستگی ها، همه آن اجتماعا ت را به خود ملحق می سازد، همه جزوی از خود و یا حلقه های به دور خود می گردند و خود بدینسان قشرهای مختلف پیدا می کند

قشرمرکزی، خود خود ا ست. قشر بعدی مثلا˝ خانواده است و یا ا مت ا ست و یا گروه و یا قوم خود ا ست و... چون همه این قشر ها از خودند، طبق سلسله مراتبی که نسبت به خود دارند، دو خوبی با هم تطابق داده می شوند. تطابق دادن خوبی خود در یک عمل با خوبی جامعه، تطابق دادن خوبی خود در یک عمل با خوبی حزب یا طبقه، و... به هر چه انسان بیشتر اسا س همبستگی می کند، این تطابق دو مفهوم خوبی بیشتر صورت می بندد


اجتماع هر چه پهناور تر و دامنه دار تر می شود، برای فرد مجرد تر می گردد و بستگی مشکل تر و پیچیده تر می گردد

بستگی به خانواده تا بستگی به ملت، فرقش در همین ا نتزاعی شدن فرد برای ملت می باشد. برای ایجاد و تقویت این بستگی باید ملت یا جامعه بزرگ را برای خود ملموس و محسوس سا خت. وگرنه بستگی به یک فکر ا نتزاعی، برای غالب مردم بسیار مشکل است. و تا ملت و طبقه و هر گروه بزرگی برای فرد موجود موجود محسوسی نشده ا ست و قشری از خود او نشده است، در تطا بق خوبی خود با خوبی آن نخواهد کوشید و طبعا˝ او فقط چیزی را خوبی می داند که برای خودش به تنهایی خوب ا ست. باید در ایجاد بستگی های مختلف اجتماعی، خود را بزرگتر ساخت. خانواده من، قوم من، شهر من، انجمن من اتحادیه من، حزب من، طبقه من، هم عقیدگان من، ملت من، همه از من، منی بزرگ تر می سازند. در من، همه جمع می شوند

و همه از من می شوند هر چه من احسا س این از من بودن را بکنیم، تصمیم گیری من در باره خوبی، بیشتر میان خوبی ها و منفعت ها تطا بق می دهند. آگاهبود طبقاتی، اراده ملی، آگاهبود اجتماعی، تلاش برای محسوس و ملموس ساختن یک امر ا نتزاعی ا ست. جامعه بزرگ، طبقه وسیع و توده ای، همبستگی ملی برای افراد محسوس نیستند. قبول آگاهبود طبقاتی یا اراده ملی یا آگاهبود اجتماعی یک برنامه است نه یک واقعیت

صفحه116ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

حقیقت کیست؟
پیلاتوس از مسیح پرسید که حقیقت چیست؟ و مسیح به ا و پاسخ داد که من حقیقت هستم ولی مسیح جواب(( حقیقت کیست)) را داد نه ((حقیقت چیست؟)) را. برای مسیح، حقیقت می توانست فقط یک شخص باشد، نه یک چیز. و مسیح میان دو شخص تفاوت می گذا شت چون پاسخ نداد که حقیقت خداست؛ بلکه گفت حقیقت، من هستم. یک انسان، خود را عین حقیقت می دانست
صفحه117ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

گسترش افکار
وقتی همه مردم قدرت گسترش ا فکار را داشته باشند، متفکرین، ا فکار را نخواهند گسترد و طبعا˝ افکارشان را کوتاه تر خواهند نوشت وخواهند گفت و حجم کتاب ها روز به روز خواهد کاست. جائی ((یک حرف)) بس ا ست که مردم قدرت گسترش هر فکری را دا شته باشند

انسان از آن چه غیر اوست، می ترسد
دیگری چون (( غیر از ما ست )) بد است. دیگری، چون غیر از ماست، زشت ا ست. بنابراین دیگری چون، غیر ا ز ماست منفور است. دیگری چون غیر از ماست، دشمن است. نزاع با دیگری برای بقای من نیست بلکه برای آن ا ست که من نامشابه با خود را نمی پسندم و هر چه نامشابه با من باشد، یک ارزش منفی و ضد با خود می دهیم. نا مشابه با من، غیر ا ز من، نباید باشد. دشمنی و ضد یت بر اساس حس درونی ما در مقابل د یگری بودن دیگری ا ست. دیگری هم باید مثل ما باشد، عین ما باشد، ا ز ما باشد، باما باشد. هر کس با ماست که مثل ما ست. نزاع انسان برای بقاء نیست بلکه برای عدم تحمل دیگر بودن دیگری ا ست، برای ترس از تازه ا ست. بدینسان یا دیگری باید مثل من شود. یا باید از بین برود. این ترس ذاتی انسان، در فلسفه ها یش، جهان بینی ها یش، ادیا نش، عقایدش، ایدئولوژی ها یش شکل به خود گرفته است. هر کسی که فقط پا بند آن فلسفه، آن عقیده... است(مثل او شده است)، حق وجود یا ارزش موجود یت دارد یا به او می توان احترام گذاشت و به او اطمینان کرد

ارزش انسان در اعتقاد به اسلام و کمونیسم
انسان برای آن ارزش ( انسانی وسیاسی و حقوقی و اجتماعی ) ندارد که معتقد به یک عقیده خاص (فلسفی، همدینی،...)است بلکه انسا ن برای آن ارزش دارد که می تواند(یعنی قدرت آن را دارد) که به هر عقیده ای خواست بپیوندد و از هر عقیده ای که

خوا ست جدا شود. ارزش انسا ن در مسلمان بودن، در کمونیست بودن (علم، اعتقاد به یک مشت معلومات یا نتایج علم نیست اگر هم کمونیسم،علم باشد، یک کمونیست (( معتقد به آن علم است )) یعنی با عنک سرو کار ندارد بلکه با عقیده)... نیست بلکه در قدرت و امکا ن جنبش او از عقیدهای به عقیده دیگر ا ست و حتی به این است که معتقد به هیچ عقیده ای نباشد. ارزش انسان به آزادی و امکانات آزادیش ا ست. یعنی به جنبش انسان در میان عقاید است بلکه همچنین می تواند دور از عقاید باشد

صفحه118ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

ارزش والای ضد انقلاب
انقلاب، تنها یک نوع نیست که همیشه به طور مطلق خوب باشد. همان طور که تغییر، تنها یک نوع نیست که هر تغییری را به طور مطلق بستاییم. موافقت با تغییر، دلیل موافقت با هر تغییری و تحسین هر گونه تغییری نیست. تغییر هایی هستند که سکون بر آ ن ها ترجیع دارد. انقلاب هم انواع مختلف دارد. کسی که موافق با هر نوع ا نقلابی است، پدیده انقلاب را نمی شناسد. با نابود ساختن یک نظم اجتماعی یا سیاسی، نباید ناخودآگاهانه امید و اشتیاق آ ن را که به طور خود کار نظمی را که ما می خواهیم، ایجاد خواهد شد دا شت. موقعی باید یک نظم اجتماعی و سیاسی را نابود ساخت که اطمینان کنترل شدنی و محاسبه پذیر برای ایجاد یک نظم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مطلوب باشد. ولی به حسب معمول لذت از نابود ساختن یک نظم سیاسی یا اجتماعی و احساس قدرتی که به ما می دهد، چندان است که درباره بعد از نابودی و عدم خود کاری و خود جوشی نظم تازه کوچک ترین فکری نمی کنیم. نابود ساختن محض یک نظم به خودی خود انقلاب نیست؛ بلکه تهیه امکانا ت پیدا یش نظم تازه و محاسبه پذیر بودن آ ن نیز، ارزش انقلاب را مشخص می کند،و گرنه انقلاب، بعد از مرحله نابود سازی از دست مردم خارج می شود،چون در هنگام انقلاب، مردم در تمامیت شان خود به خود نمی توانند(( تصمیم مشترک با هم بگیرند)) و آن که در این هنگام تصمیم می گیرد، ا نقلاب را به نظمی می کشاند که می خواهد، و آن چه خود می خواهد در دهان مردم می گذارد. از این رو انقلاب یک ارزش ثا بت و واحدی نیست که همیشه خوب شمرده شود و آن که انقلابی است، خیر و خوب و عالی و ستودنی باشد و آن که ضد انقلابی است شر و بد و پست و نفرین کردنی باشد. انقلاب بد، بیشتر از انقلابات خوب بوده ا ست. و چه بسا که ضعف انقلاب بودن، خصوصیتی عالی تر و ارزشمند تر و ستودنی تر است. ما هر انقلابی را نمی پذیریم و ضد انقلاب بودن را هم ارزشی والا و قهرمانی می دهیم، و تنها انقلاب را برای این که انقلاب است نمی پذیریم. ما انقلابی را که می خواهیم، انقلاب ویژه ای ا ست نه هر انقلابی. برای کردن چنین انقلاب ویژه ای، صبر و تحمل باید دا شت

صفحه119ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

آزادی برای ضعیف و آزدی برای مقتدر
آزادی برای ضعیف این ا ست که حقوقش حمایت بشود و مورد احترام قرار گیرد. آزادی برای مقتدر این ا ست که حقوقش را بیفزاید(بیشتر حق داشته باشد) و طبعا˝ نباید به حقوق ضعیف ها احترام بگذارد و نباید از حقوق آن ها حمایت کند. ضعیف ها از این به بعد حق دارند کارهایی انجام بدهند و افکاری بکنند که به حقوق آن مقتدر بیفزاید ( حق آن دین، حق آن ایدئولوژی، حق آن حزب). احتیاجی را که انسان در دوره ضعف دارد غیر ا ز احتیاجی است که انسان در دوره قدرت دارد. طبق رشد و افزایش قدرت در او ( یا در طبقه او یا در گروه یا حزب او)، ا ین حا لت نیز تغییر می کند. ضعیفی که به قدرت رسید، آ ن آزادی را می خواهد که احساس قدرتش تقاضا می کند. میان خوا ست و احتیاج گذشته ا ش تا خواست و احتیاج تازه اش بسیار فاصله است. ضعیفی که قوی شد، د یگر آزادی را به معنای دوره ضعفش ( حمایت و احترام) نمی فهمد و نمی خواهد. اما به حسب ظاهر، فریاد همان آزادی به مفهوم سابقش را می زند و به حسب باطن آزادی به مفهوم فعلی اش را (گرفتن حقوق بیشتر) می خواهد

قدرت جمع ضعفاء، از ضعفا نیست
قدرتی که جمع ضعیف ها با هم دارند، متعلق به افراد ش (ضعیف ها) نیست. چنین افرادی در اثر ضعف شان نمی توا نند حقوق خود را نگاه دارند ولی می توانند در یک جمع بندی، سرچشمه قدرت بشوند. قدرت طلبانی که این واقعیت را کشف کردند، حامی طبقه های ضعیف و محروم می شوند، چون قدرتی که از جمع ضعفا پیدا می شود، مالک ندارد و البته چنین قدرت طلبانی (و چنین احزابی) علاقه به قوی ساختن فرد ضعیف ندارند. چون در این صورت خود ضعف هائی که قوی می شوند مالک آ ن قدرت د سته جمعی خواهند شد. از این رو گروه ها و افرادی که قدرت می خواهند ولی به مقامات قدرت راه داده نمی شوند (محرومین ا ز قدرت هستند) حامی ضعفا و محرومین می شوند و سنگ حقوق آ ن ها را به سینه می زنند و حتی بیشتر از حق شا ن برای آ ن ها می طلبند، چون مطمئن اند که این قدرت ها، مال ضعفاء نخواهد بود بلکه ما ل آن ها خواهد شد

صفحه 120 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

انسان مستقل
انسان به خودی خود و از خود و برای خود وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته با شد. بلکه، فرد، چون دائما˝ ا ز دیگران می شود، و برای د یگران می شود باید هدفی در مقابل و بر ضد، آن بگذارد که به سوی آن حرکت کند. بخواهد برای خود بشود بخواهد ا ز خود بشود. موقعی خود خواهی و خود پرستی رشد می کند که نگرانی و ترس از د یگران و از جمع شدن، و برای دیگران جمع شدن او را فرا می گیرد. خود پرستی، گریز از جامعه مستبدی است که همه چیز را برای خود می خواهد و همه چیز را از خود می سازد. هر جا که منافع جامعه اولویت پیدا کرد، فرد که در مقابل جامعه ضعیف ا ست، خود پرست می شود و حقوق خود را در زرگی و حیله بازی و ریا و دو روئی نجات می دهد

ترازوئی که در دست فرشتگان عدالت است
انسانی که به یقین می داند که ظلم و عدل، خوبی و بدی، ... چیست و با این دانش می خواهد طرفداری از عدل و مظلومین بکند و ستمکارا ن را مجازات کند، به طور قطع خود نا عدالتی خواهد کرد و ستمکار تازه ای خواهد شد، چون انسان، چنین دانشی ا ز عدالت ندارد. و مرز میان ظلم و عدل چنین روشن و چشمگیر، خط کشی نشده است. این جزمیت دانش ما درباره عدالت و ظلم سبب خواهد شد که بیشتر ا ز آن ستم بکنیم که از ستم بکاهیم. کسانی که حساسیت برای عدالت دارند، کسانی هستند که این خط باریکی که ظلم را از عدل جدا می سازد می شناسند، وگرنه حس عدا لت خواهی شان چنین حساسیتی ندا شت. به همین علت، عدالت را تشبیه به میزان (ترازو) می کنند. چون عقربه ترازو، با دقت هر چه تمام تر وزن را نشان می دهد، ولی اعمال انسان را هیچ گاه روی هیچ ترازو یی نمی توا ن درست کشید.اعمال انسان کشیدنی نیست. این تشبیه لغتی ترازو به عد، سبب گمراهی عدا لت خواها ن می شود، چنین ترازویی برای کشیدن اعمال انسان وجود ندارد، چون اعما ل انسان، قابل کشیدن نیست. اعمال انسان آ ن قدر نتایج اصلی و فرعی پی در پی دارد و چه بسا نتایج فرعی و گمنام یک عمل تبدیل به نتا یج بااهمیت و اساسی می شود و هیچ گاه در تاریخ گم نمی شود (با آ ن که فراموش شود) و این نتایج، طبق منا فع ناظر، در وجوهی مثبت و در وجوهی منفی است و در سرازیر شدن ا ین عمل درجریان پهناور و پیچیده تاریخ، وجوه مثبت و منفی اش تحول پیدا می کنند که با هیچ ترازویی نمی توانیم بکشیم. فرشته چشم بسته عدا لت نه تنها دو طرف مورد قضاوت را نمی بیند بلکه شاهین ترازویش را نیز نمی تواند ببیند

صفحه 121 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

من در تناسب با دیگری کیستم؟
انسان به عنوان فرد با این سوال اصلی رو به رو است که من کیستم؟. انسان به عنوا ن فرد با این سوال اصلی رو به رو ا ست که من در تناسب با دیگری کیستم؟ در این صورت انسان خود را با مقیاس دیگری و از دید دیگری و قضاوت دیگری می شناسد و می سازد و تغییر می دهد. انسان می کوشد آن طور باشد که دیگری می خواهد با نمی خواهد با نمی خواهد. بدینسان در اجتماع شخصیتی می شود. انسان به عنوا ن فرد، می کوشد تا خود را فقط با خود بسنجد. خود را با مقیاس خود و از دید خود و قضا وت خود می بیند و می سازد׃ (( من آن چیزی می شوم که می خواهم)) ، یا ((من خود را به اندازه خودم می آفرینم)) . مسئله هر انسانی ا ین ا ست که این دو حرکت را در خود با هم سازگار و هماهنگ سازد و ا ین دو سوال همیشه با هم طرح گردند و با همدیگر در هر عملی پاسخ داده شوند. هرعملی، هر فکری، هر احساسی و عاطفه ای می تواند در زمان واحد جواب به هر دو را بدهد؛ بدون آن که بکوشد تا فرد یت را با شخصیت منتفی سازد. و با شخصیت را فردیت منتفی سازد

((من کیستم؟)) ، سوالی ا ست ورای تاریخ و اجتماع .انسان می کوشد هویتی پیدا کند که ورای همه زمان ها وهمه اجتماعا ت قرار گرفته است. (( من در تناسب با دیگری کیستم؟)) ، سوالی ا ست در تاریخ خا ص و در اجتماعات خا ص. انسان فرزند روز و وطن و اجتماع خود است. فلاسف و عرفا همیشه متوجه سوال ((من کیستم؟)) بودند و ا ین سوال، آزاد کننده آن هاازتاریخ واجتماع بود. اومی توانست خود را با (( ورای تاریخ و اجتماع خود قرار دادن)) ، آزاد احساس کند. اما سوا ل (( من نسبت با دیگری کیستم؟)) جوابش همیشه بستگی به آن دارد که نقطه ثقل (( من )) است یا (( د یگری )) . و شخصیت، در ا ین که اهمیت بیشتر به کدام بدهد، فرق می کند. اگر سوال این باشد که((دیگری)) نسبت به ((من)) کیست؟؛ در این جا ((من)) است که می خواهد دیگران را به اندازه خود بسازد و به اندازه خود بشناسد و داوری کند، ولی وقتی او همیشه از خود می پرسد که من نسبت به ((دیگری)) کیستم؟؛ این ((دیگری)) است که معیار اوست. و خود را همانند دیگری می سازد. و خود را از دید دیگری می بیند ( با چشم دیگران خود را می بیند). و با طرح این سوال واحد در دو شکل مختلف اش، در شق اول، می کوشد دیگران را تغییر بدهد و خود را مدل قرار بدهد. و در شق دوم می کوشد دیگران (جامعه) را مدل قرار بدهد و خود را تغییر بدهد. معمولا˝ در اجتماع، کسی به ندرت از خود می پرسد که ((من کیستم؟)). این فقط سوالی است که فلاسفه و عرفا از خود می کنند. مردم وقتی به فکر این سوال می افتند که (( نه از سازش دادن خود به دیگران)) راضی باشند و نه از (( سازش دادن دیگران با خود)) ، نه دیگران را بتوانند مانند خود سازند و نه خود را بتوانند مانند خود سازند. با این یأس است که گاه گاهی در مقابل این سوال قرار می گیرند. شخصیت ها در اجتماع فراوان ترند تا فردیت ها

صفحه 122 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

آن که آخرین است، برترین است
در تواضع کردن هم رقابت ا ست. دو متواضع که به هم برخورد می کنند هر کدام می کوشد افتاده تر و حقیر تر از دیگری باشد. در تواضع این آخر ترین است. که برترین است. این عقب افتاده ترین است که پیشرفته ترین است. ا نسان ضعیف تقوایش تواضع است. ا و هر چه ضعیف تر باشد یا هر چه را ضعیف تر بکند، ممتازتر است. هیچ گاه احساس تواضع را از احساس امتیاز نمی توان جدا ساخت. انسان ها در پست شدن هم با هم مسابقه می دهند. کسی که نمی تواند در مسابقه قدرت های فکری و روانی و بدنی با دیگران شرکت کند با دیگران که باقی مانده اند مسابقه در ضعف های فکری و روانی و بدنی می دهد، و اوج این ضعف را معیار امتیاز قرار می دهد. آن که تسلیم ترین و مطیع ترین و عبد ترین است، ممتاز تر از همه ا ست. برای مستضعفین جامعه باید جامعه ای باشد که فقط در ضعف ها رقابت و مسابقه خواهد بود. در جامعه، از این به بعد مسابقه در عبادت و عبودیت و اسلامیت است. و بردن در هر مسابقهای برای انسان لذ ت دارد. این مهم نیست که در چه مسابقه می دهد؛ این مهم است که در جامعه به عنوان برنده شناخته می شود، و کدام ضعیفی است که در مسابقه در ضعف، از ضعفش لذت نبرد


ضعف هایی که به خودی خودش تلخ و دردناک بودند در مسابقه و رقابت، شیرین و نشاط آورمی شوند. اگر در قدرت های انسانی عده معدودی می توانند شرکت کنند ؛ در ضعف های انسانی همه می توانند شرکت کنند. همه می توانند(( توده)) و ((خلق)) (=آفریده و ساخته) بشوند ولی کم کسی است که بتواند قله و ا وج و آفریننده بشود


نمایش بزرگی
در جامعه ای که بزرگی تبد یل به نما یش بزرگی می شود، احترام به بزرکی از بین می رود چون کسی، دیگر بزرگی را نمی شناسد و ایمان به وجود بزرگی در انسا ن ندارد و در هر بزرگی، فقط نمایش و صحنه چینی بزرگی را می بیند و جائیکه احترام به بزرگی انسان از بین رفت، انسان بزرگ به وجود نمی آید و اگر هم به وجود آمد، کسی نخواهد توانست او را بشناسد

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure