Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه123ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

انقلاب، کار خودش را خواهد کرد!
ایمان به سیر تکاملی تاریخ یک نوع خوش بینی ساده باورانه و بدوی در همه بخصوص در روشن فکران نسبت به هر تغییر یا انقلابی ایجاد می کند. آ ن ها می پندارند که فقط باید انقلابی کرد یا تغییری داد و آن گاه آن انقلاب به طور خود کار، به سویی می رود که آن ها می خواهند. سابقا˝مردم ایمان به مشیت و تقدیر الهی دا شتند، حالا ایمان به سیر تکاملی تاریخ دارند. با تعویض طبیعت و تاریخ با خدا، همان ایمان و ساده باوری و خوش بینی به جا مانده است. هیچ انقلاب و تغییری، به طور خود کار به سویی نخواهد رفت که ما می خواهیم. انقلاب و تغییر را نمی توان سر خود گذاشت. به امید این که انقلاب، کار خودش را خواهد کرد، نباید ا نقلاب کرد. ایمان به سیر کامل تکامل تاریخی، همان ارزشی را دارد که ایمان به خدا

فهمیدن بدون اندیشیدن
افکاری هستند که نه تنها از ما حوصله فهمیدن می خواهند، بلکه حوصله با آن ها اندیشید ن و بالاخره غیر از آن ها اندیشیدن (دیگر اندیشی) را از ما می خواهند. هم باید آن ها را فهمید. و هم باید غیر از آن ها اندیشید و چه بسا این افکار را ما در آغاز نمی فهمیم بلکه وقتی توانستیم غیر از آن بیندیشیم، آن گاه آن ها را فهمیده ایم. هنوز ما می پنداریم که یک فکر را باید پیش از اند یشید ن در باره آن فهمید. و ا فکاری هستند که ما در تمام عمر هم با همه تلاش ها درست نمی فهمیم. علت هم این است که فقط به همان فهمیدن قناعت کرده ایم. با هر فکری اندیشیدن و غیر از آن اندیشیدن همان لحظهای شروع می شود که فهمیدن هم شروع می شود. ما موقعی به فهم کامل یک دستگاه فکری، یک ایدئولوژی، یک عقیده می رسیم که شروع کردهایم غیر از آ ن فکر و اندیشه بیندیشیم. ما ((حد)) ایدئولوژی یا عقیده با فلسفه خود را موقعی می شناسیم که (( پا از آن حد)) بیرو ن گذاریم و ما موقعی چیزی را می فهمیم که حدش را شنا خته با شیم و حد آن چیزی را موقعی می شناسیم که از آن حد پا فراتر گذاریم


آیا انسان با ول کردن یک ارزش بی ارزش می ماند؟
انسان برای خود، اندازه می گذارد ( ارزش می گذارد) و خود آن را به کار می بندد (اندازه کاری) و در کار بستن آن اندازه خود، ارزش اندازه خود را می آزماید و می شناسد و با ایم معرفت (= اندازه گیری)، اندازه خود را تغییر می دهد. و با کنار گذاشتن اندازه پیشین (ارزش پیشین)، بی ارزش نمی ماند، چون ارزش را کسی دیگر به او نمی دهد که بدون ارزش و معیار بماند. ارزش گذار بدون ارزش هم با ارزش است

صفحه124ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

حاجت ما آن طور در ما اثر می کند که ما به آن ارزش می دهیم
حوائج و منافعی را که طبیعت و اجتماع برای ما ایجاد می کنند، ما به آن ها ارزش های مختلفی می دهیم. ارزشی را که اجتماع به یک حا جت یا منفعت می دهد غیر از ارزشی است که ما در دستگاه ترتیب ارزش های حوائج و منافع خود به آن می دهیم

همین طور طبیعت برا ی ما حاجت ما را معین ساخته ا ست، نه ارزش آن را و ما در تعیین ارزش آن در دستگاه ارزش های خود آزادی نسبی داریم. حا جت طبیعی، حاجت می ماند ولی این حاجت در درجه بندی حاجت ما جای می گیرد که ما مشخص می سازیم. ما می توانیم بر اهمیت یک حاجت طبیعی بیافزاییم ( آ ن را پر ارزش تر سازیم). و یا از اهمیت آن حاجت بکاهیم ارزش آن را بگیریم یا کم سازیم) ما تابع بسیاری حاجت ها و منافع می مانیم اما در این ارزش گذاری ها (اندازه گذاری خود) مراتب آن ها را نسبت به هم عوض می کنیم و با این تغییر مرتب، معنای آن حوائج و منافع برای ما عوض می شوند. برای حیوا ن یک حاجت طبیعی، ارزش ندارد. و از این رو نیز بی معنا است ولی برای ما هر حاجت و منفعتی، معنایی دارد چون می تواند معنای د یگری و ارزش دیگری داشته باشد. ما اهمیت منافع و حوائج خود را تغییر می دهیم. از ین رو روابط تولیدی و تولیدات اقتصادی با تعیین حوائج و منافع ما، تعیین ارزش آن ها را برای ما نمی کنند. همیشه انسان ا ست که در مرحله آخر با ارزشی که به آ ن محصولات و آن روابط می دهد، نحوه تأ ثیر آن ها را بر خود تغییر می دهد. هر واقعه ای و پدیده ای و رابطه ای در تاریخ و اجتماع و اقتصاد و سیاست و تربیت و حقوق و فرهنگ، آن طور در من تأ ثیرنمی کند که او معین می سازد بلکه آن طور و تا آن اندازه در من تأ ثیر می کند که من به آن ارزش می دهم

انسان، ارزش دارد چون اندازه گذار است
تعیین کردن ارزش یک انسان همانند تعیین کردن ارزش یک عمل ا و نیست عملی ا ز یک انسان نیست که فقط یک ارزش داشته باشد و جمع همه این ارزش های مختلف همه اعمال ا نسانی ، ا رزش های آن انسان را مشخص نمی سازد. چون ارزش انسان را اعمال او مشخص نمی سازند (اندازه کاری های او) بلکه خود او مشخص می سازد، چون انسان، اندازه برای آن اعما ل گذشته است و چه بسا اندازه های اعمال خود را تغییر داده است و اعمالی را که به اندازه تازه او نبوده اند، دور ریخته است و بالاخره برای اندازه ای که در پایان برای خود گذاشته، هیچ گاه طبق آن نتوانسته ا ست کاری و عملی بکند آیا چنین انسانی هیچ ارزشی ندارد؟ ارزش هر عملی به اندازهای است که یک انسان برای خود می گذارد ولی ارزش انسان به قدرت اندازه گذاری اش است. من اندازه ای برای خود می گذارم که هیچ گاه نمی توانم طبق آن عملی بکنم و هیچ یک از اعمال خود را از خود نمی دانم

صفحه125ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چطور می شود اعمال انسان را با هم کشید؟
به یک عمل می توا ن ارزش های مختلف داد. ا ین ارزش ها با هم حتما˝ جمع نمی شوند، بلکه یک ارزش می تواند ارزش د یگر آن عمل را نابود سازد یا به کنار بزند. از این رو مجموعه اعمال انسانی با ارزش های مختلفی که پیدا می کنند، مانع از (( جمع آن اعمال با هم )) می شوند حتی ارزش خود را متقابلا˝از بین می برند یا بر هم می افزایند


در ترازوی خدا در قیامت، همه اعمال را می توان به دو دسته تقسیم کرد (ارزش و ضد ارزش) و در این دو دسته ( در دو کفه ترازو) جمع کرد. علت هم این بود که در چنین د نیایی، هر عملی فقط یک ارزش دارد و فقط یک نوع ارزش می تواند داشته باشد و هیچ گاه انسان، اندازه گذار (ارزش گذار) نیست تا تعیین ارزش برای عم خود بکند و ارزش و حدی را که خدا گذارده همیشه بدون تغییر می ماند. وقتی قیامت است که انسان، اندازه گذار نباشد

آزادی و عقیده آزادی بخشنده
اگر همه مردم فقط با یک دستگاه فلسفی یا فکری یا فقط با یک عقیده دینی و ایدئولوژیکی می توانند به آزادی برسند، مجبورند وقتی راه به آزادی فقط یک راه، یک فکر، یک عقیده باشد، آزادی هم چیزی جز ا ستبداد نخواهد بود

تناقض میان عقل و منفعت پرستی
تناقض دنیای ما ا ین ا ست که انسان عقل می خواهد تا منفعت و فایده خود را بشناسد. و باید سائقه های فزون خواهی و آز و رقا بت را در خود تحریک کند تا به آن منافع و فوائد به بهترین و سریع ترین وجهی برسد، یعنی همن عقلی را که آن منا فع و فواید را مشخص می سازد، در خطر بیندازد و حتی نابود سازد. چون فزونخواهی و آز و رقابت، (( حد برای منفعت و فائده خود )) را نمی شناسد و این حد را همیشه نادیده می گیرد و آن را بر پا می گذارد و نامشخص می سازد عقلی که منفعت و فائده ما را مشخص می سازد، وسیله و روشی برای تحقق آن می جوید که آن منفعت و فائده را نا مشخص می سازد. حل مسا ئل انسانی، رفع تناقضات نیست بلکه صلح برقرار ساختن کشمکش ساختن بحرانی میان این تناقضا ت از مورد به مورد است با یک نسخه کلی نمی توان هر تناقضی را در انسان و در اجتماع، برای همیشه و در همه موارد حل کرد

صفحه126ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

از خود بیگانگی دینی
به جای
از خود بیگانگی اقتصادی؟

کسی که آقای خودش ا ست (مالک خودش است)،خودش نیز، برده و نوکر او ا ست. او فقط روابط درونی خودش را، از نظر آقایی اش، با خود، آ قایش (که هم مالک و هم مقتدر است) می بیند، و خودش را با آن چه در او نوکر و برده و عبد و’ملک و شیئی است، انطباق نمی دهد و با این خود ذلیل و پست و متواضع و عبد و مطرود، همدردی نمی کند و خود آقا یش از این خود برده اش فاصله دارد و با آن مساوی نیست. در او، دو خود غیرمساوی ایجاد شده است. عدم تساوی و سلطه جوئی و پرخاشگری و تجاوز طلبی از خود آقایش علیه خود عبدش شروع شده ا ست. خود آقا یش، با بی رحمی و فاصله گیری و حس امتیاز به ((خود)) متواضع و سلیم و عابد و ضعیفش رفتار می کند. ولی روز به روز این دامنه روانی و وجودی خود آقایش تنگ تر و محدود تر می شود، و بر دامنه روانی و وجودی خود عابد و نوکرش می افزاید، تا آن که ایده آ لش، عبود یت و تسلیم و اطاعت محض می شود، تا آن که تمامیت وجودش عبد و مطیع و مسلم می گردد، آن گاه در این حد است که احتیاج به مالک و آقا و رهبری، وراء خودش دارد. احتیاج به هادی و منجی و شفیع و حامی و مرشد پیدا می کند
هر نوع رهبری، چه سیاسی چه اقتصادی و چه دینی، بر پایه یک نوع خاص از خود بیگانگی پدید می آید. با رفع یک نوع از خود بیگانگی( مثلا˝ از خود بیگانگی روابط تولیدی اقتصادی) مسئله از خود بیگا نگی، هیچ گاه تمام و هیچ گاه حل نمی شود. ا ز این گذشته، هر نوع از خود بیگانه بودن، منفی و مضر و شوم نیست. از خود بیگانه شدن تا جنبش روانی و وجودی در انسا ن است و در نوسان به با خود یگانه شدن است و همیشه در میان ا ین دو قطب حرکت می کند، ضرورت حیات روانی و ا جتماعی و تاریخی انسان است. انسان برای شناختن(= معرفت) خود را به دو پاره می کند. خودی که خود را می شناسد خودی است که یک قسمتی از آن، قسمت دیگر را مورد مطالعه قرار می دهد یعنی عینی (برونسو) می سازد و از خود پاره می کند و با خود بیگانه می سازد. خود شناخته شده همیشه خود بیگانه از ماست. همین طور خود دوستی، خود را به دو پاره می کند و این ا ز خود بیگانه شدن ها، بسیار بار آور و مفید است. چنا ن که در حقوق و مجازات، یک عمل، از انسان جدا ساخته می شود و پاداش داده می شود. در حالی که ما حق نداریم یک عمل را به خودی خود مجازات بکنیم، بلکه باید انسان را مجازات کنیم. محاسبه پاداش تک تک اعمال، بیگانه ساختن اعمال از انسان ا ست حتی وقتی من یک عمل می کنم، یک فکر می کنم یک حس می کنم، آن عمل و فکر و حس را از خود جدا و مشخص و طبعا˝ از خود بیگانه می سازم و بدون این بیگانه سازی هیچ عملی و فکری و حسی نمی شود کرد. مسئله اساسی این است که نباید اعمال و افکار و ا حساسات، از ما بیگانه بشوند و عمل بیگانه شده، همین فکر بیگانه شده و همین احسا س بیگانه شده را باید باز به خود باز گردانید و به خود ملحق ساخت و با خود یگانه ساخت. این حرکت نوسانی از خود بیگانه شدن و دوباره با خود یگانه شدن، حلقه های پیچ در پیچ تحولات ما را ممکن می سازند. کار، انسان را از خود بیگانه می سازد چه رژیم سرمایه داری باشد چه رژیم کمو نیستی، شاید در یکی کمتر و در یکی بیشتر باشد، ولی کار را به طور کلی بدون بیگانه سازی از خود نمی توان تحمل کرد، مگر آن که کار، یک عمل خالص خلاقیت فردی باشد که در آن موقع مسئله فرق می کند. و در کارخانجات، کار هیچ گاه خلاقه نیست. ماشین خلاقیت را از انسا ن می گیرد.) فقط باید روش های مختلفی اتخاذ کرد که با جریانات دیگری در ا جتماع، این پارگی دو باره ا لتیام یابد

از این گذشته، هر بیگانه ای، دشمن و ضد و شر نیست. ما در زندگانی معمولی خود با بسیاری از بیگانگان، مطبوع تر آمد و شد داریم تا با بیگانگان و هم عقیدگان و هم حزبان و همکاران و هم طبقگان و هم رنگان


دنیایی که بیگانه مساوی با دشمن و ضد و شر و ا هریمن و زشتی و دروغ و تاریکی بود، دیگر دنیای ما نیست


با خود بیگانه هم می توان روابط حسنه داشت و با آن آمد و شد کرد. و ما با بیگانگا ن، نزد ک تر از یگانگان هستیم. نمو نه ا ش همان خود ماست که با (( خود بیگانه اش)) از هر چیزدیگری نزدیک تر است. و نزدیک ترین همسایه به او، همان خود بیگانه اش است و( این شعار که با همسایه ات همان رفتار را روا بدار که با خودت، کاملا غلط ا ست. چون انسان با این نزد یک ترین همسایه اش رفتار کاملا متضاد با خودش دارد.) و انسان به طور کلی با همسایه اش، به علت اینکه همسایه ا ش ا ست، بیشتر از یگانگان دور کشمکش و کشاکش دارد، چون هر قدمی که برمی دارد، روی قدم او می گذارد، و با بیگانه گان دور، برای این یگانه است که این کشمکش ها و کشاکش ها را ندارد. از این رو است که انسان همیشه با همسایه همسایه اش دوستی و صلح دارد. هر کسی که همسایه دیوار به دیوارما شد، به زودی از ما بیگانه می شود، حتی وقتی خود ما، همسایه خود ما بشود. و ما همیشه اولین همسایه خود بوده ایم و خواهیم بود. از این رو نیز این قدر از خود بیگانه ایم و این قدر خود را کم می شنا سیم، یا این که این قدر خود را بد و کج و معوج و مسخ شده می شناسیم، و برای همین خاطر، از انسان خوا سته شده که((خودت را بشنا س)) ، چون همیشه خود را کج می شناسد و بد ینسان بر اثر نزدیکی بی نها یت، نفرت ا ز شناختن خود دارد. خودش، بسیار با ا و نزد یک است. خدائی هم که بسیار به او نزدیک شد( قریب تر از حبل و رید به او شد، همسایه او شد) به همین نفرت زدگی دچار می شود. همیشه دوره های خدا ناپرستی و(( نا خدائی و بی خدائی)) بلافاصله بعد از دوره های خدا پرستی شدید پیدا می گردد. خدای بسیار نزدیک، خدای بسیار بیگانه و منفور و نشناختنی و دوست نداشتنی ا ست

خدائی که می خواهد بر انسان حکومت کند (حکومت دینی) باید خیلی به انسان نزد یک شود. از این رو انسان از چنین خدائی بیگانه و نفرت زده می شود. از این رو برای خدا ماندن نباید زیاد به انسان نزدیک شد

صفحه128ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

تغییر دادن فکرو تغییر دادن دنیا
وقتی متفکر از فکری انگیخته شد، ( در اثر خواندن یا شنیدن) اولین سوالی که برای او مطرح می شود این است که چه قدر و چگونه می توان این فکر را تغییر داد؟ در حالی که مومن از فکری که بر انگیخته شد (در اثر خواندن یا شنیدن و به آن ایمان آورد) اولین سوالی که برای اومطرح می شود این ا ست که با این فکر چه قدر می توان زندگانی و دنیا را تغییر داد؟ و طبعا˝ این فکر به خودی خود باید ورای تغییرات قرار بگیرد تا بتواند زندگانی و دنیا را تغییر بدهد و کسانی که افکار را تغییر می دهند احتیاج به کسانی دارند که با آن افکار دنیا و زندگی را تغییر بدهند. از این رو ایمان به افکار خود را می ستایند. این ا ست که کسانی که دنیا را تغییر می دهند، خود نمی توانند افکار خود را تغییر بدهند یعنی نمی توانند بیندیشند دنیای ما را متفکرین تغییر نمی دهند. افکاری که دنیا را تغییر می دهند در مغز تغییر دهندگان، تغییر ناپذیر شده اند و بعد آن تغییراتی که دادند، سکون می آورند. افکاری که انقلاب می سازند، ضد انقلابی اند

صفحه129ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

سائقه فکری نیست
چیزی به نام سائقه ( و بالاخره سوائق) در ما وجود ندارد. ما فقط یک قدرت داریم که می توان آن را در قنات های مختلف جریان داد. و وقتی این قدرت را در قناعی مرتبا˝ جریان دادیم، آن را سائقه خاص می خوانیم. سائقه ها در ما موجودیت فطری و ماوراء طبیعی ندارند بلکه در اثر روابط اجتماعی کم کم این قنات ها برای جریان قدرت ما ساخته می شود


برای تغییر هر چیزی باید از ارزش آن کاست
ارزش دادن، ترجیح دادن و اهمیت یک چیز بر چیز های دیگر است. برای ترجیح دادن و اهمیت دادن باید یک چیز را بزرگ تر از چیز های دیگر پنداشت. طبعا˝ ارزش بیشتر به چیزی دادن، سبب ارزش کمتر دادن به چیز های دیگر می شود. تجلیل یک چیز، با تحقی ر چیز های دیگر ملازم است. انسان، وقتی دنیا را تغییر می دهد که ترتیب ارزش های خود را تغییر بدهد

با تغییر ترتیب ارزش ها، آن چه دیروز تجلیل می شد، امروز تحقیر می شود و برای تغییر دادن چیزی، باید آن چیز حقیر باشد. همیشه برترین ارزش ما، تغییر ناپذیر ترین ارزش ما است و کمترین ارزش ما، تغییر پذیر ترین و طبعا˝ حقیر ترین چیز هاست. طبق ا ین ترتیب ارزش ها، ترتیب حقارت ها، و عظمت ها مشخص می گردد و طبق اندازه حقارت ها ما قدرت و جرأت تغییر دادن آن ها را پیدا می کنیم. ما تغییررا دوست داریم چون با تغییر دادن، احسا س قدرت ما می افزاید و احساس قدرت در این پیدا می شود که آن چه تغییر داده شده در دست ما ا ست ( اختیارش با ما است). تا چیزی برای ما حقیر نشود جرأت تغییر دادن ان در ما پیدا نمی شود. احترام به هر چیزی، آ ن چیز را از صفحه تغییرات خارج می سازد. هر چه احترام چیزی بالا تر رفت، کمتر تغییر خواهد پذیرفت

رابطه ارزش و طبیعت
ارزش دادن به اشیاء، یعنی اهمیت طبیعی و مو جود او را نپذیرفتن و علی رغم طبیعت، اهمیت بیش تر به آن ها دادن یا از اهمیت طبیعی آن ها کاستن. دنیای بی ارزش، همان زیستن منطبق بر طبیعت است. ولی انسان هیچ عملی و حسی و فکری، بدون ارزش دادن، نمی کند وقتی عملی یا فکری یا حسی می کند، که آن را تر جیح بدهد (به آن بیشتر ارزش بدهد). طبق طبیعت زیستن، برای انسان همان ارزش هایی را که طبیعت به خود داده است، به خود داده است پذیرفتن؛ ولی طبیعت، ارزش به خود نمی دهد ( چیزی را در خود بر چیز دیگر ترجیح نمی دهد ) و تازه اگر ارزش هم داده ا ست، باید انسان در آغاز کشف بکند که طبیعت به خود چه ارزش هایی داده است و معمولا˝ برای کشف ارزش هایی که طبیعت به خود داده است انسان ارزش هایی را که خود نا آگاهانه می دهد کشف می کند

صفحه130ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


فکر، آزمودنی است نه آموختنی
هر فلسفه ای، هر جهان بینی، هر ایدئولوژی، هر عقیده ای، آزمایشی فکری از انسان است. برای یافتن و دریا فتن جهان و زندگی و تاریخ، همه این آزمایش ها با ارزش اند ولو این که هیچ کدام از این آزما یش ها نتواند جهان و زندگانی و تاریخ را در سراسرش بیا بند و در یا بند ولی بدون آ ن ها نیز نمی توان امکان یافت و دریافت آ ن ها را پیدا کرد. هیچ عقیده ای و فلسفه ای و جهان بینی و ایدئولوژی، دور انداختنی و مطرود شدنی و رد شدنی نیست. هر آزمایشی فکری و عاطفی ا نسان در آزمایش گاه زندگانی، ارزش دارد. تاریخ تفکر، موضع ا فکار مرده نیست بلکه تجسم زنده آزمایش های بی نظیر و یک باره فکری است، که همیشه ارزش خود را برای هر نسلی در آینده خواهد داشت. آموختن هر فکری، آزمودن آن فکر است. فکر، آزمودنی است نه آموختنی. هر فکری را باید باز آزمایش کرد تا آن را آموخت، ولی هیچ معتقدی نمی تواند معتقدات خود را بیازماید چون آن ها را حقیقت یا معلوم نتیجه مسلم و شک ناپذیر علم می شمارد

کشمکش میان قدرت تحمل و جسارت
برای آ ن چه می توان تغییر داد باید جرأ ت و جسارت داشت و برای آن چه نمی توان تغییر داد باید قدرت تحمل دا شت. چون چیزی را که ما آرزوی تغییر دادنش را داریم ولی نمی توان تغییر داد، تحمل فوق العاده لازم دارد. از آن رو که آرزوی تغییر یا فتن آن به ما جرأت و جسارت تغییر دادن آن را می دهد و استقامت در مقابل آرزوی شدید و انگیخته شدن به جرأ ت و جسارت قدرت بی نها یت برای تحمل می خواهد. جر أت و جسارت، ما دراین مواقع بیش از قدرت تحمل ما است. ما نباید چیز های سخت تغییرنا یابنده را تحمل کنیم بلکه باید جرأت و جسارت تب آلود خود را تحمل کنیم. هر چیزی را که ما تغییر دادیم

جرأت و جسارت ما را به حدی بر می ا نگیزد که بیش از آن چه ما می توانیم تغییر بدهیم، می رود، و حساب و شناخت توانایی حد تغییر دادن ها را از دست می دهیم


ما جسارت پیدا می کنیم تا آ ن چه را نمی توانیم تغییر بدهیم، تغییر بدهیم. و بعد از ورشکستگی در این آزمایش تغییر دادن یاس و ناامیدی بر ما چیره میگردد و می پنداریم که ما را فریفته اند. در التهاب، انسان جسارت بیش از آن پیدا می کند که لازم دارد و در التهاب،کمتر می توان مرز میان آن چه می توان تغییر داد و آن چه نمی توان تغییر داد را بشناسد. با شناخت این مرز است که می توان جلوی التهاب و جسارت را گرفت

صفحه131زکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

معرفت ما نمی تواند کثرت را تحمل کند
ما نمی توانیم حرج و مرج پدیده ها و واقعیات را تحمل کنیم و ا ز آن ها لذت ببریم. پیچیدگی، ما را گیج و پریشان می سازد پیچیدگی احساس تاریکی و گم شدگی می آورد


از این رو است که ما با ساده ساختن و گرد آوردن و انباشتن انبوه در هم و برهم پدیده ها زیر چند نان یا چند ا صل یا چند عبارت، ناگهان احساس روشنی و وضوح می کنیم


ساده ساختن جریانا ت دنیا، همیشه با احساس روشن ساختن دنیا همراه است. در وحد ت دادن و واحد ساختن به اوج ساده ساختن، می رسیم. در توحید و وحدت، نور، ما را فرا می گیرد. حقیقت نورانی ا ست چون ساده ا ست. نفی ثروتمندی و کثرتمندی جهان( یعنی فقیر ساختن دنیا) به ما امکان فهم دنیا و قدرت ورزی بر د نیا و اجتماع می دهد. ما با فقیر ساختن دنیا به حقیقت می رسیم و تجربه روشنائی و نور داریم. آن چه برای ما(( نور د نیا)) ا ست. پوشا ننده ثروت و کثرت واقعیات و پدیده های د نیا ا ست. یعنی حقیقت ما( آن چه ما نور خود می پنداریم)، واقعیا ت و پدیده ها را می پوشاند. نور ما (حقیقت ما) دنیا و حقیقت را تاریک می سازد


حقیقت، ا ین قدرمتنوع و ثروتمند و کثرتمند است که قابل تقلیل به چند نام و چند اصل و چند عادت نیست. حقیقت نمی تواند واحد بشود. این جریان ساده سازی و نورانی سازی ماست که ایده آ لش، وحدت و واحد ا ست نه حقیقت. حقیقت، هر چه کثرتمندتر می شود. به اصالت خود نزدیک تر می شود و نها یت کثرتمندی. نهایت ظلمت برای انسا ن ا ست. معرفت ما نمی تواند کثرت را تحمل کند. معرفت ما است که به(( وحدت حقیقت)) و(( حقیقت واحد)) احتیاج دارد و از این احتیاج خود، خصوصیت حقیقت را معلوم می سازد. چون ما اصل واحد را به بهترین وجهی می فهمیم، پس حقیقت باید واحد باشد. و هر جا که ما اوج قدرت فهمیدن داریم، تجربه روشنایی و نور داریم. و چیزی را که نمی توانیم بفهمیم، احساس تاریکی از آ ن داریم

ولی واقعیات و پدیده ها
کثرت مند هستند و معرفت ما علیه آ ن ها بر می خیزد و با ساده ساختن آ ن ها و بالاخره با توحید آن ها در یک اصل، یک فلسفه یک دین یک علم، آن ها را نورانی می سازد. جهان برای او روشن می شود. تفکر، کارش همین روشن ساختن است یعنی فقیر ساختن دنیا ولی افتخار کردن بر این ا صل فقر و فقیرسازی. ما در حقیقت خود، به آخرین حد قدرت فقیر سازی دنیا می رسیم و طبعا˝ در این حا لت، اوج ا فتخار را داریم. هر حقیقتی، فخر می آورد، چون ساده و فقیر می سازد. ساده ترین حقیقت، موقعی است که حقیقت را بتوان به (( واحد )) تقلیل داد و از ا ین لحاظ نیز مفهوم خداوند توحیدی همیشه عین نور است

و در ساده سازی است که انسان، خود را بر پدیده ها تحمیل می کند و به همین علت نیز خدای واحد، فلسفه واحد، علم واحد آخرین قدرت را بر اشیاء لازم دارد. دعوی هر گونه وحدتی، با دعوی قدرت انحصاری و مطلق متلازم ا ست هر وحدتی حامله به قدرتی مطلق و انحصاری ا ست

صفحه132زکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي

چگونه می توان از فریب ها لذت برد؟
شاید وقتی دیگر نتوانیم خود را فریب بدهیم و وقتی هر گونه که می شد خود را بفریبیم، فریفته ایم، آن گاه شروع به ساختن حقیقت می کنیم برای رسیدن هر چه زودتر به این نقطه، باید خودآگاهانه و طبق یک نظم خاصی همه فریب ها را با خود بیازماییم. وقتی که دیگر با هیچ روشی نتوا نیم خود را بفریبیم، امکا ن فریب خوردن ا ز دیگران و از ا شیاء دیگر را به خود ا ز بین برده ایم
شاید با قطع همه این امکانا ت فریب خوردن، اصلا هیچ راهی دیگر به دریا فت حقیقت نداشته باشیم چون این خود حقیقت است که در (( فریب های بی نهایت )) ما را به خود می کشد و از ما می گریزد و همه این فریب ها، نمودها، ظواهر، پرده ها چیزهایی جز تجّلی حقیقت نیستند. احسا س فریب خوردگی از تجّلی حقیقت، در این ا ست که ما هر جا با حقیقت برخورد کردیم، نمی توا نیم آن را تصرف کنیم و بگیریم و نگاه داریم و ما لک آن شویم ولی می انگاریم که حقیقت را در آن تجّلی ( در آ ن عبارت، در آ ن شکل ) گرفته ایم و مالک شده ایم. ولی انسان هیچ گاه نخواهد توانست مالک حقیقت بشود از این رو حقیقت همیشه گریز پا و فرّار ا ست. اگر طمع ما داشتن حقیقت نبود، از حقیقت، احسا س فریب خوردگی نداشتیم، و همه فریب های جهان و زندگی، لذیذ و پر ارزش می شدند

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف

 

 

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure