Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

صفحه133ازکتاب بيراهه هاي انديشه از پرفسور منوچهر جمالي


در اندیشیدن، هیچ گناهی نیست

هیچ اندیشه ای که انسان می کند، گناه ندارد، که از آن توبه کند. بزرگ ترین گناه هر انسانی این است که مستقلا˝ نیندیشد. توبه از اند یشه ای که من در گذشته کرده بودم، نشان آ ن ا ست که من هنوز ا ز اندیشید ن مستقل می ترسم و اندیشه کردن را گناه می دانم. در اندیشیدن هیچ گناهی نیست و انسان هر چه بیندیشد (محتوای اندیشه هر چه باشد) نمی تواند گناه باشد. کسی که بر ضد خدا و حقیقت نیز می اندیشد گناه نمی کند. کسی از اندیشه ای که در گذشته کرده توبه می کند که در حال، نمی اندیشد، یا در زیر فشار و زور می اندیشد. بنابراین چنین توبه ای ارزش ندارد. اگر طور دیگر اندیشیدن گناه بود، انسان، آزادی اندیشه نداشت. توبه از اندیشه، توبه از آزادی. است و کسی که از آزادی توبه کرد، توبه ا ش را با رفع ترس و زور زود، خواهد شکست. جامعه ای که توبه از آزادی یک فرد را بپذیرد، اعتماد خود را به انسان (و طبعا به خودش) از د ست داده است. انسان هیچ گاه از آزادی نمی تواند توبه کند. حکومتی که انسان را به توبه از آزادی وامیدارد به جهل خود از انسان اعترا ف می کند

ایمان جامعه ای که با توبه یک نفر از آزادی اش محکم شود، ایمان حقیر و بی ارزشی ا ست که در برخورد با کوچکترین آزادی، متزلزل خواهد شد

آیا دروغ در اثر دوام یافتن، راست می شود؟
دوام هیچ چیزی، دلیل حقیقت و حقانیت آ ن چیز نیست. در گذشته هر چیزی تغییرناپذیر بود، حقیقت بود. (( وجود )) تغییر ناپذیر بود و حقیقت می باید با وجود یکی باشد، چون وجود، دوام همیشگی دا شت. از این رو نیز، بود و دوام بر تغییر ارجحیت داشت. هر چیزی که بود و دوام داشت. حقیقت و حقانیت دا شت هر چیزی سنت داشت بر حق بود حتی برای ایجاد حقانیت برای یک فکر یا عقیده، آ ن را یا فطری می ساختند یا به آباء یا اجداد باز،می گردانیدند، چون در این صورت دوام و بود پیدا می کرد. هر چیزی حقیقت و حقا نیت داشت که در فطرت بود یا سابقه تاریخی دا شت. بد ینسان تأوین تاریخ و تاریخ سازی شروع شد. هر فکر تازه ای، هر حکومت تازه ای، هر عقیده تازه ای تاریخ و آغاز تا ریخ و ما قبل تاریخ برای خودش (( می ساخت )). ولی برای ما دیگر، دوام یک چیز دلیل حقانیت و حقش نیست. ا ستبداد وظلم، درماندن و دوام آوردن، حقانیت پیدا نخواهد کرد. هزار سال دوام ا ستبداد یا یک اشتباه و حماقت، حق یک دقیقه بیشتر ماندن به او نمی دهد. باطل هم دوام می آورد حماقت ها واشتبا هات و دروغ ها نیز سابقه طولانی در حکومت و قدرت دارند. دوام زور در گذشته، حق برای دوام زور درآینده ایجاد نمی کند. هزار سال بقای ا ستبداد، دوام هزار سا ل ناحقی ا ست و انسان در اثر عاد ت به ناحقی، به ناحقی حقانیت نمی دهد. سنت و فطرت و تاریخ که ثبا ت و دوام یک فکر یا اصل یا عقیده را می نماید، دلیل بر حق بودن آ ن فکر یا ا صل یا عقیدن نیست. آن چه در یک لحظه ا ست می تواند حقیقتی داشته باشد که در آن چه هزاره ها بلکه در ابد یت بوده ا ست ارجحیت دارد. معیار حقیقت، دوامش نیست

صفحه 134 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

احترام به پدران خود و تحقیر اشتباهات آن ها
ما نباید ا شتباهات نسل پیش را تکرار کنیم. ما باید از اشتباها ت نسل پیش، فرا گیریم، تا آن اشتباهات را باز تکرار نکنیم. ا شتباه، گران تمام می شود. کسی که از ا شتباهات پدرا نش یاد نگرفت، خودش باید مجددا˝ بهای گران آ ن اشتباهات را بپردازد

انسان مرهون اعمال بزرگ و نیک و ا فتخار آمیز پدرانش نیست بلکه همچنین مرهون اشتباها تیست که آ ن ها کرده اند. و آ ن ها بهای گرانی برای ا شتباهات خود می پردازند تا ما دوباره نپردازیم. مرهونیت ما نسبت به پدرانمان نباید اشتباها ت آ ن ها را تبدیل به سنت ها و حقا یق مقدس بسازد. ا شتباها ت آ ن ها به عنوان ا شتباه می توا نند برای ما ارزش بیشتری ا ز حقایقی داشته باشند که برای ما به ورا ثت گذارده اند. یک اشتباه نیز عملی ا ست که می توان ا ز آن فرا گرفت. شاید آ ن چه حلقه اتصا ل نسل های یک ملت در تاریخ ا ست، همان اشتبا هات مشترک آ ن ها است. یک ملت همیشه یک ملت می ماند، چون همیشه یک نوع ا ز اشتباهات را می کند. از این رو نیز تاریخ هر ملتی، تاریخ تکرار یک مشت اشتباهات مکرر است که در هر نسلی ا شکال دیگر به خود می گیرند. ما برای همین اشتبا ها ت آن ها که تحقیر می کنیم و از آن ها می خواهیم دوری کنیم ولی همیشه به آن ها اغوا می شویم، به پدران خود احترام می گذاریم و به آن ها نزدیکیم ولی از آ ن ها نیز نفرت دا ریم. کسی که پیش ما و جلوی چشم ما اشتباه ما را کرده است، لطمه به غرور ما می زند و اعتماد ما را نسبت به عقل خود از بین می برد. دیدن یک اشتباه و آ ن گاه همان اشتباه را کردن حماقت است. ما به جای آن که خود را متهم به حماقت بسازیم، به کسی که آن ا شتباه را اول کرده است نفرت می ورزیم. ما از پدران خود نفرت زده ایم چون ناخودآگاهانه به همان اشتباهات آ ن ها کشیده می شوی


استبداد، سنت آزادی است
بزرگ ترین سنت های یک جامعه، اشتباها ت آ ن جامعه است. انسان، ا شتباها ت جامعه را به ارث می برد و با آگاهی از ا ین ا شتباهات، آن اشتباها ت را تصحیح می کند و تغییر می دهد. یک اشتباه هم، سنت فکری می آفریند. سنت تنها در آ ن چیزی نیست که انسان، تکرار، می کند ودر تکرار آ ن را دوام می بخشد. سنت، آن چیزی نیز است که در تغییر و تصحیح مداوم آن، به آن دوام می بخشد. استبداد و ظلم می تواند به خوبی سنت آزادی و عدا لت بشود. انسان می تواند از استبداد، معنای آزادی را بفهمد و یاد بگیرد، همان طور که از ظلم می تواند، مفهوم عدالتش را رشد بدهد. هر استبدادی، د رس آزادی می دهد

هر ظلمی به ا نسان عدا لت می آموزد. همیشه استبداد سنت آزادی نیز ا ست

صفحه 135 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

تقصیر جامعه، هیچ گاه عادلانه تقصیم نمی شود
در یک ا شتباهی که دو نفر با هم می کنند در ((احساس تقصیرش)) به یک اندازه با هم شریک نیستند. تقصیر یک ا شتباه مشترک، عادلانه تقسیم نمی شود در تقصیر، شرکت از هم پاره می شود و هر کسی تقصیرش را به دوش دیگری می اندازد جامعه ای که عادلانه تقصیر را در اعمال مشترک خود با هم تقصیم کند، کمیا ب ا ست

در میان تساوی و عدم تساوی
در آزادی، انسان غیر مساوی می شود با عدم تساوی انسان، آزادی را از دست می دهد. تساوی، هم برای آزادی مضر ا ست و هم مفید

افکار قربانی شده
متفکری که به فکری یا حقیقتی مومن شد، ا فکار خود را فدای ایما نش می کند نه جا نش را. برای او افکارش برترین ارزش را دارند و برای قربانی، همیشه بهترین چیزها انتخا ب می شوند. از این به بعد در هر فکری که ا و می گوید، چندین فکر قربانی شده او مدفونند. افکار ا و قبرستان افکار شهید شده او هستند. او در ا فکارش (به ایما نش) شهادت می دهد ولی نمی اندیشد

ازدواج یک فکر مقتدر با یک عاطفه مقتدر
اگر ما افکار مقتدر خود را به خودشان واگذاریم همدیگر را نابود خواهند ساخت. ایجاد صلح و تعادل میان افکار مقتدر خود، اولین گام برای متفکر است دو فکرمقتدر، نفرت از ترکیب شدن با هم و وحدت با هم را دارند. دو فکر مقتدر، با هم متضاد می شوند. هر یکی می خواهد دیگری را تابع خود سازد و در خود حل کند. همین طور احساسات و عواطف مقتدر ما می خواهند همدیگر را تصرف کنند و بر هم غلبه پیدا کنند و وقتی یک عاطفه مقتدر به یک فکر مقتدر پیوست. آن وقت آ ن فکر و عاطفه همراهش با هم، ا ستبداد روانی- فکری در ما ایجاد می کنند

صفحه 136 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

مستضعفین امروز، می خواهند مستکبرین فردا شوند
همه مستضعفین می خواهند روزی مستکبرین باشند، از ا ین رو به مستکبرین کنونی نفرت دارند نه به کبر و کبیر بودن عشق به کبر و و خواست برای کبیر شدن، مستکبرین کنونی را این قدر منفور می سازد، چون راه کبیر شدن و کبر یافتن را به آن ها بسته است. نفرت از مستکبرین، نفرت از کبر و عدم میل به کبیر شدن نیست. ضعف، مستکبر را زشت تر و نفرت ا نگیز تر و کبر را زیبا تر و دوست داشتنی تر می سازد. ضعیف برای این بر ضد مقتدرین است، چون خود قدرت می خواهد

کسی که از ضعفا پشتیبانی می کند به امید این که جای مقتدرین موجود را بگیرد، درد ضعفا را نمی شناسد و دوا نمی کند ضعیف می خواهد خود قوی بشود نه آن که آقا و حاکم تازه ای بیابد. ضعفی که درد آور شد، اشتهای قدرت تولید می کند

آزاد شدن از کمال
(( کمال تفکر)) ادامه دادن بی نها یت یک فکر یا یک دستگاه فکری نیست، بلکه رها کردن یک فکر یا دستگاه فکری ا ست تفکر ما بد ین وسیله کامل نمی شود که به کمالی می رسد بلکه بدین وسیله از کمالی آزاد می شود


آزادی از نقص
هر نقصی، ما را به کمالی می راند. ما اسیر و تا بع نوا قص خود هستیم چون آن ها هستند که کمالات ما را مشخص و ثا بت می سازند. آزادی از نقص، برای ما رسیدن به کمالی است که آن نقص، معین می سازد. در رسیدن به آ ن کمال، تابعیت ما از آ ن نقص، به اوج خود رسیده ا ست. گاه گاه باید نقص هایی را که برای ما محسوس می شوند، عوض کرد تا از گیر یک نقص، و بالطبع از گیر کمالش؛ رها شد. ما نقص های فراوانی دا ریم که برای ما هنوز محسوس و شناخته نشده اند یا ما را معذب نمی سازند. چون یک نقص موقعی بار آور می شود که انسان را عذاب بدهد. نقصی که ما از آ ن لذت می بریم، آن نقص را حفظ خواهیم کرد و حتی آ ن را کمال خود می شمریم. گاه به گاه باید نقص تازه ای را در خود زنده و با ا نگیزاننده و با عذاب آور ساخت تا از گیر نقص پیشین نجات یابیم وقتی ما مدت درازی مفهوم ثابتی از کمال داشتیم علامت آن ا ست که ما برای مدت درازی ا سیرهمان یک نقص بوده ایم و از یک نقص لذ ت برده ایم از نقص های خود، با تعویض آن ها باید از گیر یک نقص به گیر نقص دیگر ا فتاد تا با تعویض نقص، مفهوم کمال ما نیز تغییر بیابد. آزادی از هر نقصی رسیدن به کمال آ ن نیست؛ بلکه تعویض آن نقص با نقص د یگری ا ست. سیر تکاملی ( رسیدن به یک کمال) رهایی بخش نیست

صفحه 137 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

کمال نقص است
ناقص ترین ا فکار انسانی، ا فکار کامل و کمال ا فکار او هستند، چون نقص این کمالات را به سختی می توان شناخت و به سختی می توان ا ز آ ن ها دست کشید. نقص هر کمالی در آن ا ست که امکا ن شناخت نقص را در خود از بین برده است. ما در مفهوم کمال خود به ا وج نقص خود می رسیم

از خود بیگانگی خوب است
برای عرفا، آ ن خودی را که ما در ا جتماع داریم (آن خود اجتماعی ما= شخصیت) خودیست که بیگانه از خود حقیقی ماست از این رو بیگانه شد ن از این خود و یا به عبارت آ ن ها(( بی خودی))، نزدیک شدن و یافتن آ ن خود حقیقی ماست (خود شدن) از خود بیگانه شدن، یک حرکت مثبت و بار آور انسانی است. آ ن چه خود ماست، بیگانه از ماست. بیگانه شدن از بیگانه، اولین گام برای کشف خود و یگانه شدن با خودی ا ست که ما در خود نمی شنا سیم. برای نفی این خود، باید جامعه را بر ضد خود برا نگیخت. باید مورد شماتت و ملامت وتحقیر جامعه قرار گرفت، تا این خود ا جتماعی (شخصیت) که با تأ ئید و تحسین ا جتماع (طبق ارزش ها و ایده آ ل ها و انطباق با موازین اجتماع) ساخته شده ا ست، از هم فرو پاشد. خودی که بتواند علی رغم ملامت و انتقاد و طرد و لعن و تحقیر و نفرین جامعه، ارزش های خود را بیابد، آن خود خود ما ا ست. (فردیت) ما از خودی خود بیگانه ایم چون با خود یگانه ایم. (چون ما عین خود اجتماعی خود هستیم، عین تصویری هستیم که جامعه و مردم و عقاید و ایدئولوژی ها و سنت ها ا ز ما ساخته ا ند ). پس در گام ا ول باید ا ز آن چه ما خود می شماریم و ایمان داریم که خود ماست، بیگانه شویم


این از خود بیکانگی، در هر جامعه ای است و خواهد بود. خودی که جامعه ما از ما ساخته است. ولو جامعه نیز جامعه ایده آلی باشد، خود ما نیست. مائی که دست ساز روابط اجتماعی و ا قتصادی هستیم،خود ما نیست و درست باید از ا ین خود، بیگانه شد و آزاد شد تا به خود رسید. این تلاش ابدی برای رهایی از خودی که روابط اجتماعی اقتصادی و غلبه بر آ ن، آ ن خود حقیقی (فردیت) ما را رشد می دهد. ما را بزرگ تر و عالی تر و با ارزش تر از خودی هستیم که روابط اجتماعی- اقتصادی از ما و در ما ساخته اند. چنین انسانی ا ست که در راس قانون اساسی قرار می گیرد و اصل قانون اساسی می باشد


خودی که اسیر و عبد جامعه مطلق و خلق بت ساخته و طبقه مقدس خود نیست؛ این فرد در جامعه و خلق و طبقه بت تازه خود را نمی سازد. او با خلق و جامعه و طبقه و توده به عنوان بت و مطلق سرو کار ندارد

صفحه 138 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

اشخاص منفوری که اعمال دوست داشتنی می کنند
شخصیت یا عمل و اثر، تناسب مستقیم ندارد. شخصیت می نواند بزرگ باشد و اعمال با آثاری که از او پدید می آیند کوچک و ناچیز باشند و همین طور اعمال و آثار بزرگی از شخصیت های کوچکی پدیدار می شوند. آن چه را او در شخصیتش گذاشته ا ز محتویات و کیفیت آثار و اعمالش کاسته است. بد ینسان می توان شخصیتی را دوست دا شت و محترم شمرد ولی از آثار و اعمالش نفرت دا شت و آن را تحقیر کرد یا آ ن که شخصیتش را منفور داشت و تحقیر کرد ولی آثار و اعمالش را دوست داشت و محترم شمرد

ضعف بدون درد، لذت دارد
کسی که ضعف خودش را می شناسد و از آن درد می برد، می تواند با همان ضعفش به قدرت برسد، به شرط آن که نخواهد درد خود را از آن ضعف تسکین دهد و در نشئه، فراموش سازد. نباید گذاشت که درد ضعف در آگاهبود ما از ضعف، حذف شود. ضعفی را که درد ندارد، می توان تحمل کرد حتی می توا ن از آن لذت برد

جائی که فقط یک فکر حکومت می کند
جائی که فقط یک فکر ا ست، فقط آن فکر منحصرا˝، حکومت خواهد کرد و جائی که فقط یک فکر حکومت می کند، هیچ کسی نمی اندیشد چون در اندیشیدن، هر کسی طوری دیگر می اندیشد. و جائی که همه یک طور می اندیشند جائی است که طور د یگری نباید بیندیشند. جائی که اندیشیده می شود، همه طور دیگر می اندیشند کشمکش میان اندیشه هاست. و جائی که همه اندیشه ها آزادند، یک اند یشه به تنهایی حق ندارد حکومت کند

صفحه 139 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

تضاد ایمان و حقیقت
آیا این ایمان ما به حقیقت است که به حقیقت ارزش می دهد؟ آیا باید به حقیقت ایمان داشت، تا حقیقت، ارزش پیدا کند آیا حقیقتی نیست که نمی توان به آ ن ایمان آورد؟ آیا حقیقتی نیست که ایمان ما برای کفاف نمی دهد و آیا ایمان ما آ ن حقیقت را گرفتار و زندانی نمی سازد؟ آیا نباید به حقایقی بد ینسان احترام گذاشت که آن ها را با ایمان خود آ لوده نساخت؟ آیا ایمان ما، (علاقه به وج بستگی) حرکت و آزادی را از هر چیزی ( هر حقیقتی و فکری) که به آ ن رو می کند نمی گیرد؟ آیا ایمان ما اصل منجمد سازی، اصل ضد حرکت، اصل ضد آزادی نیست؟ آیا حقیقت ما این قدر حرکت و آزادی دارد که بتواند در چنگا ل ایمان ما حرکت و آزادی خود را از دست ندهد؟ اما ما به ایمان خود، ایمان داریم. ایمان ما، هر چیزی را برای ما آرامش بخش و ساکن و استوار می سازد. از این رو است که ما به آزادی و حرکت هم ایمان می آوریم. ایمان ما آزادی و حرکت را هم سنگ می سازد. بیا یید حقیقت و آزادی و حرکت را از دست ایمان خود نجات دهیم

انتقاد از دشمن به جای انتقاد از خود
بزرگ ساختن معایب دیگرا ن برای کوچک ساختن معایب خود ا ست. کسی که از د یگران همیشه انتقاد می کند برای آن است که هیچ گاه از معایب خود، ا نتقاد نکند. معمولا انتقاداتی که ما از دشمن خود می کنیم، انتقاد از تعصب خود ما ا ست که برای خود ما نادیده شده اند، یا با آن انتقادات، نادیدنی ساخته می شوند. آن که عیب دشمنش را بزرگ تر می سازد، صدمه به معرفت خودش از خودش می زند، چون با آن عیب گیری، عیب خودش را در دید خودش کوچکتر می سازد، تا به جائی که عیب خود را به دشواری می تواند بشناسد. ما در انتقاد از دشمنان خود روز به روز خود را نسبت به خود جاهل تر و نابینا تر می سازیم. همین طور می تواند بزرگ ساختن حسن دیگری برای کوچک ساختن حسن خود ما باشد. ما در دوستی، خوبی دوست را خوب تر می سازیم و طبعا˝ خوبی های خود را برای خود نامرئی می سازیم. دوستی ما بالاخره به کاستن معرفت ما از ما می انجامد. ستودن دوست ما ( به آن چه عشق می ورزیم ) ما را نسبت به خود، جاهل و کور می سازد. ما لیاقت برای دوستی و دشمنی نداریم و یا آ ن که مه از معرفت خود نفرت دا ریم، شاید ما باید گاه گاه دشمن خود را به طور موقت دوست بدا ریم و دوست خود را گاه گاه دشمن بداریم تا معایب بزرگ ساخته و محاسن کوچک ساخته آ ن ها را کوچک تر و یا بالعکس بزرگتر بسازیم. برای دشمنی بیشتر احتیاج به بزرگ ساختن عیب دشمن نیست و برای دوستی بیشتر ا حتیاج به بزرگ تر ساختن حسن دوست نیست. ما باید روش هائی دیگر پیدا کنیم که با آن که عیب دشمن را همان طور که ا ست می بینیم و می گوییم، بر دشمنی نسبت به او بیفزاییم و محاسن دوست را همان طور که است ببینیم و بگوییم، و بر دوستی نسبت به او بیفزاییم. ولی معمولا˝ دشمنی ما، نسبت به دشمنی ما بیشتر نتیجه همین بزرگ سازی معایب اوست و دوستی ما نسبت به دوست ما، بیشتر نتیجه همین بزرگ بینی محاسن اوست

صفحه 140 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

ادامه منطقی فکر یا ادامه تجربی فکر
در یک جامعه، یک فکر یا دستگاه فکری را نمی توان طبق روش منطقی روی یک فکر یا دستگاه فکری د یگری ساخت بلکه یک دستگاه فکری را باید آن جامعه با تمام وجودش تجربه کرده باشد تا بتوان فکر یا دستگاه فکری را بر روی آ ن بنا کرد

آرزوی آن که دیگران ما را بفهمند
وقتی ما آرزو می کنیم که د یگری ما را بفهمد، ما می خواهیم که دیگری مانند ما احسا س بکند که ما می کنیم؛ همان دردی را داشته باشد که ما داریم. بنابرا ین کلمات ما باید بیش از آن انتقال بدهند که عقل می تواند (باید بیش از افکار و مفاهیم باشند). ما به انتقا ل افکار خود قناعت نمی کنیم، ما با ا نتقال خود، ناخودآگاها نه منتظر انتقال احساسات و عوا طف همراه آن ها هستیم ولی، ا فکاری که حامل احساسات و عواطف شدند افکاری نیستند که دیگران فقط و فقط بفهمند. توقع این که دیگران در چنین افکاری تنها بیندیشند، یک توقع بیجا ست. افکاری که احساسات و عواطف مردم را بر می انگیزد، فهمیده نمی شوند. این افکار، احساسات و عواطف را زورتر انتقال می دهند تا معانی را

صفحه 141 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

مزرعه دنیا
اگر دنیا، مزرعه آخرت ا ست پس در دنیا جائی نیست که برای خاطر همین د نیا بکاریم. در دنیا آن قدر می توان کاشت که در دنیا از آن بهره برد. دنیا جای برداشتن و دروید ن ا ست. همان جائی که انسان می کارد همان جا نیز می درود. ما نتیجه اعما ل خود را در همین دنیا می خواهیم. اعمالی که بعد ازاین دنیا نتیجه خواهند داد، نمی توان روی آن نتیجه مطالعه کرد از این گذشته، محصول اعمال را نمی توان از اعمال جدا ساخت. از ا ین گذشته کدام نتیجه عمل به آخرت انداخته می شود چون هر عملی آ ن قدر نتایج مثبت و منفی دارد و در نسلش زمانی می تواند نتیجه مثبت یک عمل در دیگری سبب نتیجه منفی شود، که با هیچ دستگاه جراحی نمی توان این نتایج را در طول تاریخ جامعه که عمل بدون شخص در آن سیر خود را می کند، ا ز هم جدا ساخت و اندازه گرفت

تلطیف دشمنی
کسی که دشمنش را ا ز بین می برد (یا باید در پایان ا ز بین ببرد)، خودش را از بین خواهد برد. چه دشمن را تابع خود سازیم، چه دشمن را دوست بداریم ( با خود وحدت بدهیم)، چه دشمن را همفکر و هم عقیده خود سازیم دشمن خود را از بین برده ایم. با دوست داشتن دشمن نیز دشمن را از بین می بریم، چون با او یکی می شویم. با هم عقیده ساختن دشمن نیز، دشمن را به عنوان دشمن از بین برده ایم . همین طور با تابع ساختن دشمن نیز، دشمن را به عنوان یک وجود مقاوم و موثری که در مقابل ما اظهار وجود بکند از بین برده ایم


اما ما برای رشد و گسترش و حرکت خود، احتیاج به دشمن داریم. دشمنی را نباید از بین برد. دشمنی را باید اعتلاء بخشید این تلطیف دشمنی است که هدف سیاست در دمکراسی ا ست. سیاستی که هدفش نابود کردن دشمن و دشمنی است، همیشه در پی دشمنانی می گردد که باید آن ها را نابود سازد تا خود حکومت کند. چنین سیا ستی، ارزش مثبت و عالی دشمنی را نمی شناسد

اساسا˝ چنین سیاستی، نفی سیاست را به طور ذاتی می کند. چون جائی سیاست ا ست که اختلاف ودشمنی است و جائی که اختلاف و دشمنی نیست، سیاست هم نیست. جامعه بی طبقه، جامعه همگون، جامعه هم عقیدگان، جامعه های خیالی همان طور که فاقد اختلاف و دشمنی و کشمکش است، فاقد سیاست هم است. وقتی در جامعه سیاست است، حکومت دمکراسی است. یک جامعه بهشتی، یک ا مت، یک جامعه تک طبقه ای نباید با سیاست سرو کار داشته باشد. بر چنین جامعه ای حکومت می شود

سیاستی که می خواهد دشمن را نابود سازد، می خواهد جامعه ای بسازد که در آن صلح و آرامش، با مرگ فردیت و گروه بندی ها واختلافات ایجاد خواهند گشت. در دمکراسی ما احتیاج به دشمنی هایی داریم که به آن ها احترام می گذاریم و موجودیت ما برای آ ن ها مقدس ا ست و خود را در ارزش، مساوی با آن ها می دانیم و در مبارزه، از کاربرد هر وسیله یا روشی که به نابودی آ ن ها خواهد کشید یا لطمه به ارزش و شخصیت آن ها خواهد زد. صرفنظر می کنیم. دشمن ما برای وجود و شکوفایی ما همان ارزشی را دارد که ما برای دشمنانمان. ما نمی خواهیم جامعه ای خالی از اختلاف و کشمکش و دشمنی بسازیم بلکه ما می خواهیم دشمنی را لطیف و عالی و انسانی سازیم. در فلسفه ها و عقاید و ایدئولوژی هائی که دشمن فقط نابود ساختنی هستند، قادر به تلطیف دشمنی نیستند. برای آن ها دشمن، نه تنها هیچ ارزشی ندارد بلکه ضد ارزش هم است. برای ما دشمن همان ارزشی را دارد که ما داریم. ارزش او را در همه مبارزات همان قدر حفظ می کنیم و به آن ا حترام می گذاریم که به ارزش خود. دشمنی کردی یک هنر بسیار مشکلی ا ست که باید آن را یاد گرفت تا دمکرات بود

صفحه 142 از کتاب بيراهه هاي انديشه؛ پروفسور منوچهر جمالي

فرق میان حال و حالت (عمل در حال)
همه صفات اخلاقی و محبت برای عرفای ما یک حالت گرفتن یا یک حالت داشتن نسبت به دیگران نبود بلکه یک حال بود که از خود ش و در خودش بود، نه نسبت به دیگران. ا ین حا ل تمام وجود او را فرا می گرفت. فرد د یگر، یا اتفاقی یا خاطره ای، یا نشانه ای می توا نست برای پیدایش آ ن حا ل باشد. اما آن حا ل نسبتی با آن اتفاق یا فرد یا خاطره ندا شت و فقط در این رابطه وجود نداشت. چنین حا لتی برای او، ریا و تظاهر و دوروئی بود. ا و اخلاق و محبت و... را به عنوان حا لت نسبت به دیگران، تحقیر می کرد. او هر عملی را در ا ین حا ل می کرد نه در آن حالت. .و عمل در این حال، احتیاج به نتیجه و اجرا و فایده و پاداش وراء خودش نداشت. او از عملش خوشحال بود. هر عملی، حال ا و را خوش می کرد. ا و عمل می کرد نه برای آن که برای آخرت، سود دا شت بلکه برای آن که حالش خوش می شد ا و می خوا ست جامعه جامعه، خوشحالان بشود. او درعملش و در عملش نیز به ((حال می آمد))

مفهوم آزادی برای ضعیف و برای قوی
آن که ضعیف، است دنیای آزاد را دنیایی می داند که در آ ن هیچ موانعی نیست. آن که قوی است، جامعه آزاد را جامعه ای می داند که در آن مونعی ا ست و موانعی پیدا خواهد شد که او حق دارد و می تواند رفع کند. در جامعه ای که هیچ گونه موا ع نباشد، آزادی ارزش نخواهد داشت

برگشت به فهرست کتاب

دانلود پي دي اف


21/06/1984

پايان

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure