Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi



ماشین با ترمز ولی بی موتور

هر هقیده ای که می خواهد بر انسان حکومت کند، می کوشد که او را از فردیتش و اراده فردیتش خالی سازد. هر عقیده ای که می خواهد انسان را تصرف کند باید انسان را از "خود"، خالی سازد تا آن عقیده، این خلاء را پر کند. تا انسان، کاملا ً خالی نشده است، آن عقیده، امکان تصرف او را ندارد. موقعی یک عقیده یا ایدئولوژی، انسان را تصرف می کند که انسان، "تو خالی ازخود" شده باشد


از این رو همه عقاید و ایدئولوژیها در نهادشان، "دشمنی به نفس" و "عدم اعتماد به خود" و "نفرت از خود و منافع خود" را به همه توصیه می کنند. هر عقیده موقعی می تواند ما را فرا گیرد و پر کند که ما از خود خالی شده باشیم. بدینسان به جای "وجود خود"، باید "خلاء خود" ایجاد شودو این "خود خالی"، آن گاه سراسرش از آن عقیده یا آن ایدئولوژی انباشته شود. و این کار به دو صورت انجام می گردد. یا آن که این عقاید و ایدئولوژیها، خود را طبیعت و فطرت انسان می دانند یا آن که خود را غایت و کمال انسان می شمارند و بالاخره انسان در سیر تکامل به آن عقیده، روز به روز از خود خالی تر و از آن مقصد و کمال برتر می شود و در نهایت، "خود" در او محو وفائی می شود و فقط از آن کمال و غایت، پر می شود. "کمال" و "فطرت" (=طبیعت) دو وجه یک واقعیت اند و هر دو نقش "انکار و نفی خود" را بازی می کنند. هر دو می خواهند که فرد نسبت به "خود"، نفرت بورزد و نسبت به خود، بدبین باشد و اعتماد به "خود" نداشته باشد. هرچه که از "خود" سرچشمه می گیرد، مانع از ریشه دوانیدن آن عقیده و ایدئولوژی می باشد


عقیده و ایدئولوژی، "خود" و "خلاقیت فردی" را عقیم می سازند. تا "خود"، عقیم نشود، هیچ عقیده و ایدئولوژی و فلسفه، بر انسان مسلط و حاکم نمی شود یعنی در او فطری ساخته نمی شود یا آن که کمال او نمی گردد


"فرد" موقعی قیام می کند و پدید می آید که علیه عقاید و ایدئولوژیها بر می خیزد. انسان، تابع عقیده اش نمی شود و تسلیم ایدئولوژی اش نمی گردد و نمی گذارند که هیچ عقیده ای یا ایدئولوژی، فطرن تغییر ناپذیر او ساخته بشود یا کمال و غایت ثابت و واحد او گردد. انسان نه در فطرتش نه در کمالش عینیت با هیچ عقیده ای و هیچ ایدئولوژی (چه علمی و چه غیر علمی اش) ندارد. عقیده و ایدئولوژی، تابع انسان می شود و در خدمت انسان در می آید. برای پیدایش فردیت، "فکر" به جای "حقیقت" می نشیند. انسان دیگر "اعتماد به حقیقت" ندارد بلکه اعتماد به "فکر خود" دارد. کلمه دکارت، علامت تولد فرد می باشد. من می اندیشم، پس من هستم. یعنی من، اعتماد به آن چه خود می اندیشم، دارم، ودر چنین فعالیتی، هستی خود را در می یابم. "عمل اندیشیدن فردی خودم"، اعتماد به هستی خودم را ایجاد می کند. در این کلمه است که "ایمان به عقیده و ایدئولوژی"، جابجا می شود و به جای "ایمان به عقیده"، "اعتماد به نفس"، "اعتماد به اندیشه خود" می نشیند. طبعا ً به "آن چه من خود نیندیشیده ام" اعتماد ندارم و چون هر اندیشه ای، "امکان پیدایش" عملی و عاطفه تازه ای است، پس با "آن چه من خویشتن می کنم" اعتماد به هستی خود پیدا می کنم. از این به بعد برای آن که من اعتقاد به هستی خود داشته باشم باید بیندیشم و عمل بکنم و عواطف خود را بپرورانم و به کار اندازم و ابراز بکنم. و بر همین پایه، به هرکسی دیگر که به خویشتن می اندیشد و خویشتن (یعنی از سرچشمه فردی خودش) عمل می کند و احساس می کند، اعتماد دارم. من به انسان دیگر اعتماد ندارم، چون او به فلان عقیده ایمان دارد، بلکه به "آن چه او خودش" می کند و می اندیشد، اعتماد دارم


با این اعتماد است که فرد، سرچشمه عمل و فکر و عاطفه می شود. فکر و عمل و عاطفه از سرچشمه فردی او می جوشد

احتیاج به تشویق او، به عمل یا فکر کردن یا همدردی داشتن نیست. او نمی تواند بدون عمل و فکر و عاطفه، زیست کند. وقتی خودش می اندیشد و خودش عمل می کند. اعتماد او به او ، در اندیشیدن و عمل کردن فردیتش، جای "ایمان به عقیده" را می گیرد. "ایمان به عقیده"، "اعتماد به خود" و "اعتماد به انسانهای دیگر" را از بین می برد. برای "توکل" و "ایمان" داشتن، اعتماد اجتماعی" که در اثر اعتماد افراد به همدیگر در اثر اعمال و افکار و عواطف فردیشان حاصل می گردد، باید نابود و حذف ساخته شود
انسان در عمل فردیش و در تفکر فردیش به انسان های دیگر، اعتماد می بخشد. مردم به عمل و اندیشه و احساسات او اعتماد می کنند. همین طور "یک جامعه و یا حکومت" وقتی مورد اعتماد افراد است که اقداماتی را می کند و با آن اقدامات، افراد را دائما ً به خود مطمئن می سازد. فرد به جامعه یا حکومت، در اثر این اقدامات مداوم آن ها و اندیشه و نگرانی حکومت و جامعه برای او، اعتماد می کند و وفادار به آن جامعه است و احساس تعلق به آن جامعه می کند. اعتماد یک فرد به جامعه یا حکومتش، برای آن نیست که آن حکومت، الهی است یا فلان ایدئولوژی را نمایندگی می کند. جامعه یا حکومتی که برای اعضایش (شهریارانش- شهروندانش) اقدامی نکرد و نیندیشید، آن شهریارانش (یاران آن شهر یا مملکت) نیز ترک تعلق و وفاداری می کنند. "جامعه" موقعی است که شهریارانش (=شهروندانش) به ان اعتماد دارند و این اعتماد فقط در اقداماتی که آن جامعه یا حکومت می کند، ایجاد می شود


بنابراین فرد، در عمل خود، در اندیشه خود، در احساس خود، اعتماد به خود پیدا می کند. از این رو او احتیاج به عمل شخصی و فردی خود دارد. او احتیاج به فکر شخصی خود دارد، او احتیاج به خلاقیت عاطفی فردی و ابراز آن دارد. با چنین احتیاج به خلاقیت فردی در عمل کردن و اندیشیدن و احساس کردنی است که در جامعه آکنده از سرچشمه های قوای تازه می شود

آتشفشان هائی از نیرو های فکری و عملی و احساسی به سراسر جامعه تکان می دهد. در اینجا است که باید این نیروهای بی نهایت فعال و متحرک و زاینده را انضباط داد. سوسیالیسم در غرب، جنبشی بود برای ترمز کردن این قدرتهای خلاقه فردی که ناگهان سراسر جامعه را در همه زمینه ها فرا گرفت و خطر نیستی یکدیگر را داشتند. اصل فردیت در صنعت و اقتصاد و تفکر چنان شدت داشت که احتیاج به ترمز کردن نیروهایش بود. ولی متأسفانه ما در کشورهای عقب افتاده، فاقد فردیت و رجال و قهرمان هستیم. ما چنین نیروهائی را در اختیار نداریم که به تقلید اروپا آن ها را ترمز کنیم و منضبط سازیم

سوسیالیسم و کمونیسم در این جامعه ها، فعلا ً مثل شروع به ساخت ماشینی است که فقط از ترمز تشکیل شده است. ماشینی می سازند بدون موتور، ولی با ترمزی که بی نهایت قدرت دارد. ما دم از ترمز می زنیم بدون این که موتور داشته باشیم. ما در آغاز احتیاج به خلاقیت افراد داریم. ما احتیاج به ثروت افراد مستقل و خلاق داریم. از این رو ما همه این افکار را که در غرب می بینیم به غلط به کار می بریم. برای پیشتاز بودن، اول ترمز می سازیم و آن ترمز را بی نهایت سخت می گیریم

ماشینی که حرکت نمی کند و قدرت حرکت ندارد، ترمز می کنیم. یکی از بهترین نمونه های اساسی این کج بینی ها و کج اندیشی ها، همین مفهوم "جهان بینی" است. اسلام و کمونیسم و سایر ایدئولوژیها وایسم ها هیچ کدام "جهان بینی" نیستند. جهان بینی، تصویری است که "فرد" از جهان خودش و برای خودش می سازد. جهان بینی، یک نگرش فردی از جهان است که با او رابطه مستقیم و بلاواسطه دارد. "او" جهانی را که می خواهد در ان زندگی کند و عمل بکند و بیندیشد، می آفریند. جهان بینی من، به هیچ وجه همانند دین یا عقیده یا ایسم نیست. جهان بینی من، خلاقیت فکری و شخصی و عاطفی و عملی شخص من است. با جهان بینی، فرد انسان، جهان خود را می آفریند. در گذشته، یک دین، یک فلسفه، یک ایدئولوژی یا یک علم، "یک تصویر مشخص و ثابت و واحدی از جهان" به "همه افراد" به طور مساوی می داد. آن تصویر واحد، آن حقیقت ثابت و واحد باید در درون هر فردی، همان باشد و همیشه یا حداقل، برای مدت بسیار زیادی همان بماند. از اینرو نیز آن فرد نباید خودش بیندیشد، نباید خودش احساس بکند و نباید خودش عمل بکند، تا عالم درونیش، طبق آن تصویر بشود، طبق آن حقیقت بشود

عمل طبق عقیده و حقیقت، سبب شکوفائی فردیت نمی شود. اعتماد او نیز به همان تصویر واحد از جهان و حقیقت واحد، آن خدای واحد، آن کمال و غایت واحد و سیر تکاملی واحد بود. اما ناگهان این اعتماد از بین می رود. او به خود، اعتماد پیدا می کند. او خود، باید در فکر و عمل و عاطفه، جهانی بیافریند که در اثر این آفرینش، به خود اعتماد پیدا کند.

انسان خالی ولی معنوی

با عقیده واحد، با دین واحد و ایدئولوژی (علمی و غیر علمی) واحد که در هرکسی باید همان بماند، و در هرکسی باید تمامیت او را بگیرد (تمام گیر باشد)، انسان تو خالی یا انسان خالی یا به قول جلا الدین رومی "انسان نی مانند" به وجود می آید. یک عقیده، یا یک حقیقت است که از همه افراد، یک نوار را می نوازد. "زندگانی معنوی" یا "آگاهبود طبقاتی"، احتیاج به "انسان خالی" داردتا از "یک معنا"، از یک آگاهبود، از یک حقیقت و از یک دین، از یک غایت و کمال که برای همه، ثابت و واحد و یکنواخت است، پر شود. انسان معتقد و انسان مؤمن، انسان خالی است. عقیده و دین و ایدئولوژی جهانشمول، هر انسانی را از خود او خالی می سازد. او نباید در خودش باشد. او باید خودش را در خودش بکشد. از خودش یک نی بسازد. توکل و تسلیم و فداکاری و شهادت و تقویض و انطباق و عدم اعتماد به خود و دشمنی با خود، همه برای همین "تو خالی سازی" و "پوک سازی خود" است. او نباید فکر خود و عمل خود و عاطفه خود را که از خودش سرچشمه بگیرد و آفریده باشد، داشته باشد


خطر هر چیزی که خالی است این است که می شود از چیز دیگری پر ساخت. انسان، تبدیل به انبار می شود. انباری هم که پر از جواهرات و اورانیوم قیمتی است، انبار است. انسان باید تبدیل به انبار بشود تا یک دین و یک عقیده (به علم هم، کسی می تواند عقیده پیدا کند و از آن علم عقیده می شود. با اعتقاد کردن انسان به علم، علم تبدیل به عقیده می شود و دیگر علم نمی ماند) در جامعه حکومت کند. این "خلاء انسانی" در هر فردی، بزرگترین امکان قدرت هر حکومتی است. او این خلاء را برای خودش تصاحب می کند و از خودش پر می سازد. اما هر چیز خالی را، با چیز دیگر هم می توان پر کرد. انبار، جا برای بسیار چیزها است. از اینرو همین "انسان خالی" که بهترین وسیله برای حکومت یک عقیده و ایدئولوژی و دین است، می تواند وسیله برای حکومت عقیده دیگر نیز بشود. عقیده دیگر نیز می تواند او را به همان سان پر کند. و وقتی تزلزلی در حکومت یک دین یا فلسفه پیدا شد، می توان با عقیده دیگر آن را پر ساخت و انباشت. و وقتی تزلزلی در حکومت یک عقیده پیدا شد، به افراد، معمولا ً امکان آن داده نمی شود که "خودش"، بینش جهانی خودش را بیافریند، یک فلسفه دیگر، عقیده دیگر به بازار می آید، تا این فضای خالی را در هر انسانی پر کند. تا او را همانند سابق خالی نگاه دارد، ولی بامواد تازه تری پر کند. انبار، همان انبار می ماند. و انباشتن این انسان های خالی، کسب قدرت است. پیدایش فردیت، این خلاء را نابود می سازد و طبعا ً امکان قدرت های مطلق سیاسی یا دینی یا ایدئولوژیکی را در اجتماع از بین می برد بابسپار مجدود می سازد. ولی مقتدر اشتها به قدرت کامل و مطلق دارد. در جامعه ای که افراد و شخصیت ها هستند هیچ گاه نمی توان حکومت استبدادی و قدرت مطلق ایجاد کرد. انباشته بودن یک فرد از یک عقیده تازه، دلیل آن نمی شود که آن فرد، تو خالی نیست. هر عقیده یا دین یا ایدئولوژی، انسان را در آغاز، تو خالی می سازد و در ضمن تو خالی ساختن، آن را با خود آن عقیده، پر می کند. وقتی آن عقیده، او را به تمامی، تصرف می کند که او را کاملا ً از فردیتش خالی ساخته است. معمولا ً سرمستی و جذبه و تشنه از یک عقیده، همیشه نشان این خلاء است. "وجود او" از این به بعد، فقط "انباشتگی و تکائف آن ایدئولوژی یا آن عقیده و دین" در او است. او "وجود از خودش و برای خودش" ندارد بلکه او کاملا ً "پر" است. او حتی از عقیده و ایدئولوژیش "لبریز" می شود

حتی آن عقیده از او فرو می ریزد. برای او زندگی معنوی، یعنی "انباشته بودن خلاء وجودی او از یک معنا و یک حقیقت و یک دین و کمال و غایت". خطر انسان خالی، که فعلا ، از یک دین یا یک عقیده علمی یا غیر علمی پر است، خالی شدنش هست. او از هرگونه تغییر فکری و عقیدتی می ترسد چون "تغییر فکر و عقیده" برای او چیزی جز "خالی شدن" نیست، و او از خلاء می ترسد. او باید خود را از چیز دیگری، از عقیده دیگر پر کند. او "است" وقتی "پر" است. از اینرو خالی شدن افراد، از این دین یا عقیده یا ایدئولوژی ضرورتا ً به فردیت (به خود اندیشی و خود جوشی نمی کشد. ایدئولوژیها برای آن در اجتماع کنونی موجودند، که نگذارند که فرد، جهان بینی فردی خود را بسازد. حتی کلمه جهان بینی فردی خود را بسازد. حتی کلمه جهان بینی را به عنوان مفهوم دیگری از قبیل ایسم و دین و ایدئولوژی متعفن ساخته اند و این خصوصیت فردیش را از او در اثر نفهمی گرفته اند. این ایدئولوژیهای علمی و غیر علمی (امروزه از هر چیزی، علمی اش ساخته می شود. در گذشته هر چیزی را فطری می ساختند یا کمال و سیر کمال انسان می ساختند) نمی گذارند که انسان، فردیت خودش را کشف کند و این قوای فردی را به خلاقیت بگمارد و می کوشد که او را بلافاصله از عقیده دیگر پر کنند


"انسان خالی" به آسانی نمی تواند فرد بشود. انسانی را که دین، قرنها خالی ساخته، از یک مرحله بسیار خطرناک می گذرد

انسان خالی شده ، پیش ازآن که خود بخواهد فرد بشود، احتیاج کاذب به پر شدن دارد، نه به "آفریدن اندیشه خود". از اینرو نیز همه ایدئولوژیهای تازه و عقاید، با تصحیحات و اصطلاحات در خود (اسلام های راستین ساخته اند) می کوشند این قیام فرد را مانع شوند. نمی گذارند که فرد، سر پای خود بایستد و مرکز خلاقیت و نیرو و عمل و فکر بشود، نمی گذارند که فرد، اندازه گذار و ارزش گذار بشود. با فردیت، به عناوین اخلاقی و با اتهامات اخلاقی از قبیل خود پرستی و خود خواهی و اراده گرائی و فرد گرائی و و کیش شخصیت و سود جوئی مبارزه و کینه می ورزند. فرد، خطر عقاید و ایدئولوژیها است. فرد، خطر استبدادی ها و قدرتهای مطلقه است


یک فرد تو خالی، به فرد تو خالی دیگر، اعتماد نمی کند، بلکه "به آن چه دیگری را پر کرده" اعتماد می کند. همان طور او به خود اعتماد نمی کند، بلکه "به آن چه او را پر کرده است" اعتماد می کند. من موقعی به دیگری اعتماد می کنم که او عمل و فکر و احساس، طبق یک عقیده یا فلسفه یا دین و حقیقت خاصی که در او انباشته اند بکند. اعتماد من به عمل او نیست، به فکر او نیست بلکه به آن دین و فکر و عقیده است. همین طور من موقعی به خود اعتماد می کنم که عمل خودم و فکر خودم منطبق به آن عقیده یا دین با حقیقت یا ایدئولوژی باشد. در چنین جامعه ای که افراد همه تو خالی هستند، فرد، احتیاج به اعتماد به خود یا اعتماد به فرد دیگری به عنوان فرد ندارد. او در دیگری "به آن چه دیگری را انباشته است" اعتماد دارد. مثلا ً همه به خدا اعتماد دارند نه به هم و نه به انسان. اعتماد به خلق و مردم وجود ندارد


ایمان به خدا و یا به ایدئولوژی، اعتماد به خلق و مردم را به عنوان انسان، از بین می برد. آن چه فطرت انسان خوانده می شود یا آن چه کمال انسان (و یا سیر تکاملی انسان) خوانده می شود، همان چیزی است که "خلاء او را" پر کرده است و همان چیزی است که او را "خالی ساخته است". مسئله ما ، مسئله دوباره انسان شدن است، دوباره فرد شدن است. مسئله این نیست که که خلاء خود را با عقیده و ایدئولوژی تازه تری یا همان دین گذشته یا اصطلاح شده، پر کنیم، بلکه مسئله این است که این خلاء را در خود براندازیم و "با آن چه ما را خالی می سازد" مبارزه کنیم. قدرتهای خلاء ساز در خود و در اجتماع به عقب برانیم و علی رغم آن ها موجودیت پیدا کنیم و فرد بشویم . "خود" باید با خلاقیت شخصی، این خلائی را که عقیده یا ایدئولوژی در او ایجاد کرده، دوباره تصرف کند و از خود بکند. خود باید در اندیشیدن خود، در عمل خود، در احساس فردی خود، این خلاء را از بین ببرد. ما احتیاج به "اعتماد به خود" و "انسان های دیگر" برای ایجاد حکومت دمکراسی و آزادی و رشد اقتصادی داریم . بدون چنین اعتمادی، هیچ اقدامی نمی توان کرد، به جای "ایمان به خدا" احتیاج به "اعتقاد به خود" و "اعتماد به انسان" داریم، به جای ایمان به ایدئولوژیهای علمی و غیر علمی، احتیاج به اعتماد به نیرو های خلاقه شخصی انسان داریم


ما اعتماد "به آن چه دیگری را انباشته است" نمی کنیم، بلکه اعتماد خود را به "خودی که در دیگری است" می بخشیم. ما به انسان دیگر در فکری و کعملی که از او نمودار می شود اعتماد می کنیم، نه به حقیقت واحد یا فلسفه ی واحدی که در همه افراد به طور یکنواخت است، نه به دینی و به ایدئولوژی که همه با یک رنگ و یک شکل دارند. ما به دیگری اعتماد می کنیم، چون دیگری یک شخص است، چون اندازه گذرا و اندازه کار است. یعنی هم می تواند اندازه بگذارد و هم می تواند طبق اندازه اش و ارزش عمل بکند. اعتماد ما به قدرت خلاقیت اندازه گذاری دیگری است، نه به "عقیده ای" که به آن ایمان دارد و در او و در همه به یک اندازه ثابت و قالبی و کلیشه ای نهاده است، و نه برای این که بهترین و بیشترین خلاء است، و این بهترین خلاء، از عقیده مطلوب ما انباشته شده است. بنابراین اعتماد، انتظار ما در امکانات بالقوه ای است که در "آزادی فردی" دیگری نهفته است. اعتماد ما به نمایان ساختن اندازه، در عمل اجنماعی او، به قدرت خلاقه اندازه گذاری، یعنی آزادی او است. شخص او در عمل و اندیشه و احساس اجتماعی او نمایان می شود. اعتماد به چنین انسانی است که ما جامعه ای از نوع خواهیم ساخت. ما در آغاز احتیاج به موتور و ژنراتور داریم بدون آن که وقتی ماشین به حرکت افتاد از ساختن ترمزی مناسب با آن غافل بمانیم


اول ژولای1984

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure