Home | About us | Contact | Music | Interests | Phone No.'s | Pictures | About Khomam | Pictures | Literaure

صفحه اول | گفتگو | تماس | موسيقي | نظرات | گردشگري | تلفن ها | آلبوم عکسها | درباره خمام | ساير سايت ها | دموکراسي | شعر | شعر محلي

Hakim Ferdosi Molavi (Rumi) Dr. Mohamad Mosaddeq Hakim Omar Khayam Hakim Razi Hakim Ebn Sina Farabi

چه حکومتی می تواند
آزادی وجدان را تأمین کند؟


اگر ما "آزادی وجدان "را طالبیم و یا به عبارت محدود تر "آزادی عقاید و ایدئولوژیها "را در جامعه خود می خواهیم، تنها نتیجه ضروری و منطقی آن، این است که "حکومت، باید نسبت به عقاید و ادیان و ایدئولوژیها و جهان بینی ها، بیطرف "باشد

بعضی نتیجه گیریها از یک اصل، بسیار مشکل است، چون آن نتیجه ها علیرغم چیزهائی است که ما به آنها ایمان داریم و مقدس می شماریم. نتیجه هائی که اصل "آزادیوجدان و عقاید در جامعه "می دهد یا می تواند بدهد، با ایمان ما به "امتیاز و برتری عقیده خود ما "چندان سازگار نیست بلکه با هم تضاد نیز دارد. ما نمی خواهیم بپذیریم که عقیده ما که بنظر خود ما جامع همه خوبی هاست برضد آزادی است. مسئله این است که چگونه بدون واهمه و با جرئت و حتی گستاخی می توان آخرین نتایج را از "اصل آزادیوجدان و عقاید "گرفت و به عنوان مؤمن به یک عقیده، (بخصوص وقتی عقیده ما عقیده حاکم بر جامعه باشد )آن نتایج را تحمل کرد


اگر ما مسلمانیم یا کمونیست یا زرتشتی یا مسیحی یا بهائی یا شیخی یا یا صوفی،"احترام و علاقه ما به عقیده خود"، نباید ما را از این نتیجه منطقی و ضروری "اصل آزادی وجدان "می دهد باز دارد. عقاید و ایدئولوژیهای مختلف و وجدان، موقعی آزادی مطلوب را دارند که حکومت نسبت به آنها بیطرف باشد. ما نمی توانیم هم "آزادی عقاید و وجدان" را بخواهیم و هم " حاکمیت سیاسی و اجتماعی عقیده خود را بر سایر عقاید". با امتیاز سیاسی و حقوقی و اجتماعی عقیده ما بر سایر عقاید و ایدئولوژی ها، آزادی عقیده امکان ندارد


اینکه هم حکومت، با یک عقیده یا ایدئولوژی ، عینیت داشته باشند و هم به سایر عقاید و ایدئولوژی ها که از قدرت و حکومت و امکان رسیدن به آن محرومند، آزادی بدهد، نه ممکن است نه معقول، مگر آنکه ما بخواهیم خود و دیگران را گول بزنیم و یا به خود دروغ بگوییم و حتی به "دروغ به خود به عنوان حقیقت"، ایمان بیاوریم


برای رفع یکی از سوء تفاهمات بزرگ و خطیر، پیشاپیش یادآور می شویم که دمکراسی، در حینی که در مقابل عقاید و ایدئولوژی ها، یک حکومت بی طرف است، به هیچ وجه، حکومتی نیست که پایبند به هیچ "ارزشی" نباشد. حکومت دمکراسی علیرغم بی طرفی نسبت به ادیان و ایدئولوژی ها و عقاید، نهایت دلبستگی و پایداری را به "ارزشهای انسانی و اخلاقی و اجتماعی" دارد. هر قانون اساسی آزادیخواهی در قسمت اولش با اصل آزادی وجدان و عقاید (که اقرار زمنی به بیطرفی حکومت به عقاید است)، حقوق اساسی بشری را می آورد و خود را به اجرای این حقوق اولیه انسانی انسانی که بزرگترین و والاترین ارزشهای انسانی است، مکلف می سازد. مقصود و هدف یک حکومت آزاد، ترویج هیچگونه عقیده و ایدئولوژی و دین نیست، بلکه تحکیم و اجراء و تحقق "حقوقهای اولیه انسانی" است که، همه تجسم و تبلور "ارزشهای عالی" هستند که از "وجود انسان و عظمتش" سرچشمه می گیرند. بنابراین "بیطرفی در مقابل عقاید و ایدئولوژی ها"، به هیچ وجه "بی طرفی یا لاقیدی یا عدم توجه" در مقابل " ارزشهای والای اجتماعی و انسانی" نیست. سیاست، با بی طرفی نسبت "به عقاید و ایدئولوژی ها"، بی تفاوت و لاقید نسبت به "ارزشها" نمی شود و پشتیبانی و حمایت و نگهداری و پاسداری از ارزشها و حقوق اساسی انسانها، تکلیف اولیه او است و حقانیت حکومت فقط در تأمین همین ارزشهای انسانی است که در رأسش "آزادی وجدان" قرار دارد، میباشد


چنان که خود همین "بی طرفی در مقابل عقاید و ایدئولوژی ها" برای تأمین و تضمین (آزادی وجدان و آزادی فکر و آزادی بیان" است. یعنی این بی طرفی، شرط وجودی بزرگترین آزادی انسان است که طبعا ً "والاترین ارزش دمکراسی" است چگونه حکومتی که طرفدار و پاسدار یک عقیده است و طبعا ً حقانیتش بر وجود و تنفیذ و تحکیم آن عقیده بنا شده است، می تواند آزادی به افکار و عقاید و ایدئولوژی های دیگر بدهد؟


در دمکراسی، "آزادی"، برترین ارزش حکومتی و قانون اساسی است نه "ایمان به یک عقیده". من دمکرات هستم، نه برای اینکه ایمان دارم که عقیده من که اسلام یا کمونیسم است و ممتاز ترین و تنها حقیقت دنیا است، بلکه برای اینکه ایمان دارم که هر انسانی، باید همان خود من، آزادی انتخاب عقیده و بالاخره حق خلق فکر و عقیده و بیان فکر خود را داشته باشد


آزادی، تنها "عقاید موجود در اجتماع" را در نظر نمی گیرید، بلکه آزادی "اساسش بر" امکانات قرار دارد. آزادی نه تنها باید "آزادی برای عقاید موجود در اجتماع" شرایط مطلوب را ایجاد کند و به آنها حق موجودیت و برابری و تحقق وجود خود و بیان آزاد خود را بدهد، بلکه جوهر آزادی "دادن حق به امکان پیدایش عقاید و افکار تازه و بی سابقه" است. عقاید و افکار تازه، هم حق پیدایش و هم حق گسترش (ترویج و تبلیغ) و تأمین وجودی و برابری حقوقی با "عقاید موجود" دارند. دمکراسی برای تأمین خلاقیت انسانی است نه برای حفظ و ابقاء ارزشهای گذشته تاریخی. دمکراسی، سد جلوی تاریخ نمی بندد که از این به بعد (یا از هزار و چهارصد سال پیش، یا بعد از مارکس) هیچ فکر و عقیده و ایدئولوژی و علم تازه نخواهد آمد. انسان موقعی ازاد است که بتواند فکر و عقیده تازه بیافریند. اگر دمکراسی این حق را تأمین نکند، ظاهر سازی و خودفریبی است. و برای همین خاطر "آزادی وجدان" خواسته می شود نه "آزادی عقاید و ایدئولوژی ها". چون آزادی وجدان، حق فرد فرد انسانها به خلاقیت فکری و عقیدتی است. وگرنه می توان "آزادی انتخاب میان چند عقیده یا ایدئولوژی مشخص و ثابتی داشت" ولی حق پیدایش فکر یا عقیده تازه نباید باشد و باید به همان چند عقیده موجود قناعت کرد. از طرفی آزادی انتخاب میان چند عقیده و حق بیان و آزادی اجرای رسوم عقیدتی برای آنها، امکان پیدایش عقاید و ایدئولوژی های دیگر را سد می کند. و اینکه در قانون اساسی رژیم اسلامی ایران، دائما ً برای مبهم گذاردن حقوق آزادی همیشه بعد از این گونه مواد آن را با کلمه "طبق اصول اسلام" آرایش می دهد تا در مقابل قداست اسلام، کسی جرأت نکند آزادی بخواهد. آزادی برای مردم، هنوز قداستی به اندازه اسلام ندارد، و اسلام فقط و فقط "یهودیت و مسیحیت و زرتشتیگری را تحمل می کند" و این تحمل کردن، به معنای تساوی حقوقی نیست، بلکه اسلام به عنوان برتر، موجودیت آنها را تحت شرایط خاصی تحمل می کند

 

مدارائی به عنوان یکی از بزرگترین تقواهای دمکراسی

در این شکی نیست که "ایمان به اینکه عقیده ام ممتاز تر و برتر از همه و تنها حقیقت" است، با اصل اینکه "دیگری هم حق دارد عقیده دیگر داشته باشد که همانند من، عقیده خود را برترین و ممتازترین و تنها حقیقت بداند"، یک کشمکش و کشش و تنش ایجاد می کند و من را ناراحت و مضطرب می سازد و حتی من را به کینه و نفرت و دشمنی نسبت به آن عقیده و مالک آن عقیده می راند. ولی دمکراسی درست همین "قدرت تحمل و مدارائی" است. به قول حافظ "آسایش گیتی که همان صلح باشد در مدارائی با دشمنان" ایجاد می گردد. به همین علت اصل مدارائی (=تسامح) بزرگترین تقوای جامعه دمکراسی است. دمکراسی دشمنی را تبدیل به رقابت گروهها و احزاب و افراد برای خیر و رفاه و پیشرفت جامعه می کند. چنان چه در بالا گفته شد مدارائی به هیچ وجه نباید لاقیدی و بی تفاوتی نسبت با "ارزشهای عالی انسانی و اجتماعی" باشد. مدارائی در مقابل ادیان و ایدئولوژی ها و عقاید مختلف و متضاد، معنی اش این نیست که وقتی عقیده ای دیگر ، یکی از ارزشهای بزرگ و بنیادی انسانی را پایمال می کند، بی سرو صدا نشست و دست در دامن کشید و گذاشت که هرچه می خواهد بکند. وقتی "امتیاز" نفی می شود، داشتن امتیازات اجتماعی و سیاسی و حقوقی و تربیتی برای همعقیدگان خود، برضد آزادی است و باید بدون تسامح علیه آن مبارزه کرد. من عقیده و دین و ایدئولوژی دیگری را تا آنجا می کنم و مدارائی نشان می دهم که تجاوز به "آزادی وجدان" و "آزادی عقاید و ایدئولوژی ها و ادیان در آخرین نتیجه گیریهایش" نکند. یعنی امتیاز سیاسی و حقوقی و اجتماعی برای عقیده خود قائل نشود. وقتی "عقیده اکثریت مردم" بخواهد آزادی یک فرد یا گروه یا اقلیت را پایمال سازد یا بکاهد یا نادیده بگیرد، برای یک دمکرات و آزادیخواه، جای مدارائی و تحمل باقی نمی ماند. کسی که می خواهد آزادی را با سوء استفاده از سازمانهای آزادی یا با سوء استفاده از اصول آزادی از بین ببرد (مثلا ً حزبی یا انجمن بسازد و با استفاده از انتخابات و پارلمانتاریسم، دمکراسی را منتفی سازیم) از بین ببرد، جای هیچگونه تحمل و مدارائی به جای نمی گذارد. در مواردی که حقوق اولیه انسانی در میان است، دمکراسی، مبارز است و هیچگونه تحمل و مدارائی نشان نمی دهد. آزادی و تقواهای آزادی، اما نه برای از بین بردن آزادی. "مدارائی"، به هدف تأمین آزادی، میان همه انسانها است


"تنفیذ عقیده دیگری"، آن قدر آزادی دارد که آزادی این فرد یا اقلیت را به خطر نیندازد و از بین نبرد و امکانات وجودی و تحققش را از او نگیرد. پس من نمی توانم مدارائی بکنم که یک عقیده، در جامعه (با حصر حاکمیت به خود و معتقدین به خود) استبدادی بکند، ولو آنکه این عقیده، عقیده خودم باشد، ولو این که معتقد باشم که تنها حقیقت دنیا است. ولی چون به آزادی و طبعا ً به ارزش انسان ایمان داریم، معتقدم که همین تنها حقیقت من هم باید نه تنها از انسان دیگر در آزادی پذیرفته شود، بلکه در آزادی انتقاد بشود و در آزادی بتواند در مقابل من حقیقتی دیگر بگذارد، با همان خصوصیات عقیده خودم و بتواند دعوی مطلقی است حقیقت خودش را بکند


تحمل چنین ناراحتی و عذابی، یک هنر و قدرت بی اندازه است. چنین تحملی، احتیاج به قدرت و ظرافیت روحی دارد

دمکراسی برای "ضعفای در روح و روان" خیلی گران تمام می شود، چون هرچه روح، ضعیفتر باشد، این تحمل مشکلتر است چون یک روان ضعیف، در مقابله با چنین تضادی عذاب می برد. یک روان ضعیف، معتقد است که هر عقیده ای جز او، باطل و کفر و طاغوت است، و حالا باید به عنوان یک "حقیقت دیگر" که حق مساوی و برابر با او دارد نه تنها رعایت بکند، بلکه امکانات مساوی برای گسترش و تبلیغ و تحقق برای او قائل شود

 

صلح میان عقاید و ایدئولوژی ها در آزادی برای همه عقاید

معمولا ً عقاید دینی و ایدئولوژی ها، مطلق اند. یعنی معتقداند که برترین و تنها حقیقت مطلق هستند. و خواه ناخواه "در حقیقت مطلق و واحد" نمی توانند همدیگر را تحمل کنند. حقیقت واحد و مطلق، در کنارش عقیده و فکری دیگر را به عنوان حقیقت واحد و مطلق نمی تواند تحمل کند


هرحقیقتی، بر پایه یگانگی و امتیاز و برتری خود قرار دارد. این خصوصیت حقیقت توحیدی است. هر حقیقتی، می گوید که یگانه است (یعنی یکی است که "یکی دیگر" در کنارش نیست) و انحصاری و ممتاز است. بنابراین "آزادی" افراد و گروههائی با ایمان به چنین "حقیقت های ممتاز و واحد و انحصاری" با هم، در تضاد و کشمکش واقع می گردند. طبعا ً حقیقت، آزادی را مرتفع و نفی می سازد و آزادی اجتماعی با حقیقت مطلق و واحد و ممتاز، سازگار نیست. حقایق واحد و انحصاری، باید همدیگر را نابود سازند (یا یکی دیگران را تابع خود سازد) تا واحد و انحصاری باشند. داشتن حقایق انحصاری و مطلق به جنگ اجتماعی می کشد. طبعا ض دو راه برای صلح باقی می ماند


1)یکی آنکه حقیقت واحد، حاکمت فراگیر و مطلق بر سراسر جامعه داشته باشد. این موقعی ممکن است که "سراسر اجتماع به آن عقیده واحد بگروند و هیچگاه عقیده خود را تغییر ندهند". در این صورت "در درون آن حقیقت"، صلح و رفاه است. اما کسی دیگر، حق ندارد عقیده دیگری را داشته باشد و اگر داشته باشد، حقوق اجتماعی و سیاسی و اداری و تربیتی کمتر از معتقدین (به آن عقیده حاکم خواهد داشت. (یعنی آزادی نیست


2) دیگر آنکه آزادی، حقیقت هر عقیده ای را نسبی سازد. هرکسی، حقیقتش نسبی است و هیچ حقیقتی، مطلق نیست. اما آزادی اگر چنان چه آزادی است، نمی تواند به "انسانی که اعتقاد دارد که حقیقتش مطلق و واحد و ممتاز" است، اجبار و تحمیل بکند که قبول بکند که حقیقتش نسبی و مشروط و برابر با سایر حقایق است. بنابراین آزادی نمی تواند مردم را مجبور سازد که از حقایق مطلق خود، حقایق نسبی بسازند. وقتی که ما حق ندهیم که حقیقت دیگری (دین دیگر، ایدئولوژی دیگر...) در جامعه باشد یا بتواند باشد، آزادی نخواهیم داشت، و اگر معتقدین مختلف دارای این حقیقت های مطلق باشند، راهی جز جنگ و مبارزه میان آنها باقی نخواهد ماند. هیچ حقیقتی در کنار خود شریک و انباز نمی پذیرد. خدا، انباز ندارد. حقیقت شریک و نظیر و مثل و متشابه ندارد، یعنی هر چیزی جز او باطل و کفر و طاغوت است و باید اگر هم امروز تحمل کرده بشود روزی از بین برود، و آنچه باید در آخرالزمان و قیامت از بین برود یا در آخر مسیر تکامل از بین برود، معمولا ً از همین اکنون کوشیده می شود که با زور و نیرنگ و فشار روحی و فکری و مالی و حقوقی و سیاسی از بین برده بشود. "وظیفه خدا و حقیقت و تکامل" به روش "طرفداران خدا و حقیقت و تکامل" گذارده می شود و با کمال میل اینها این تکلیف را می پذیرند. پیروزی هر حقیقتی، چه امروز چه فردا چه در زمان آخر و چه در پایان سیر تکاملی، بستگی به از بین بردن حقایق دیگر که برای او باطل و طاغوت و ... هستند، دارد. قهری که خدا باید در جهنم بکند، سرمشق برای تحقق این قهر و تجاوز در حال می شود. اگر خدا در جهنم کافر را به بدترین وجهی عذاب می دهد، مؤمن خدا از خدایش سرمشق می گیرد و با لذت و امتنان این وظیفه را در جامعه خود به عهده می گیرد


حکومت، وجود یک قدرت بی طرف در مقابل عقاید و ایدئولوژی ها و جهان بینی ها است. حکومت، هیچکسی را از ایمان به عقیده واحد و ممتاز و مطلق باز نمی دارد. هرکسی آزاد است چنین عقیده ای داشته باشد و حتی از یک عقیده مطلق ( مانند مسیحیت یا اسلام) به عقیده مطلق دیگر ( مانند کمونیسم) برود. این تحقق اصل آزادی در ماهیت و حالت حکومت است

حکومت، هیچگاه نمی گوید تو برای تأمین آزادی دیگران، حق نداری عقیده به یک حقیقت مطلق داشته باشی، یا باید حقیقت خود را نسبی و مشروط بسازد. حکومت این هدف اساسی را دارد که ایجاد و تأمین صلح میان عقاید متضاد و مختلف و ایجاد رفاه در جامعه ای کثرتمند بکند. صلح و رفاه در تأئید کثرت و اختلاف. "صلح و رفاه ولی فقط در آزادی"، نه صلح و رفاه بدون آزادی و کثرت. "صلح و امنیت و رفاه اجتماعی" بدون قبول و تأئید وجود کثرت و آزادی، صلح و امنیت و رفاهی پایدار نیست. حکومت نمی تواند و حق ندارد صلح و رفاه که دو هدف اساسی حکومت و اجتماع است به هر قیمتی و از هر راهی و به هر وسیله ای تأمین کند. در میان جامعه ای که همه مردمش وحدت عقیده دارند و به یک ایدئولوژی یا جهان بینی پای بندند، احتیاج به صلح اجتماعی ندارند. صلح فقط در کثرت و تعدد و اختلاف است ولی در جامعه ای که وحدت دارد ضرورتی برای صلح نیست. در درون وحدت، مسئله صلح اساسا ً مطرح نمی شود. جائی که آزادی و کثرتمندی و اختلاف است، مسئله صلح و حل آن ضروری است. ولی از آنجا که فقط با زور و ترس و خفقان و تحمیل می شود وحدت عقیده و فکری و دینی درست کرد، این راه به صلح و رفاه، راه در آزادی و کثرت نیست

 

وحدت، اختلافات را به عقب می راند ولی حل نمی کند

هر حقیقتی می خواهد طبق همان دعوی حقیقتش، آخرین قدرت را داشته باشد. حقیقت، حق به قدرت دارد و حقیقت مطلق وواحد و انحصاری، حق به قدرت مطلق انحصاری و آخرین و برترین قدرت دارد. و کمال قدرت در تداوم آن است. بنابراین حقیقتی که می خواهد اعماق و دلها و ارواح انسانها را تصرف کند، در پی "تداوم خودش" هست، و تداوم قدرت فقط در سازمان یابی تأمین می شود. با خود، سازمانی مستقل می سازد یا خود را تبدیل به حکومت سیاسی می دهد. یا در کنار حکومت سیاسی

جامعه ایران در پنج قرن اخیر همیشه دو حکومته بوده است. از اینرواست که دارندگان حقایق مطلق و ایدئولوژی ها، همه در مبارزه قدرتی با هم هستند و بالاخره این مبارزه ها میان آنها برای تداوم خود به مبارزه سیاسی و تصرف حکومت به وسیله یکی از آنها می کشد. آزادی عقاید، ایجاب کشمکش و نزاع و محاربه و جنگ و معارضه و کینه میان عقاید و ایدئولوژی ها می کند. برای نفی این نزاع و کشمکش و محاربه، یا باید حاکمیت مطلق یک عقیده و حقیقت را تهیه کرد و سایر عقاید و ایدئولوژی ها را تابع آن ساخت که در این صورت آن عقاید و ایدئولوژی ها آزادی را از دست می دهند، یا باید حکومت را بی طرف ساخت و با بی طرف ساختن حکومت، برابری میان عقاید و ایدئولوژ یها حاصل می شود و حکومت حق دخالت در سازمانبدی داخلی عقاید ندارد ولی حکومت خود را با هیچ عقیده و ایدئولوژی نیز عینیت نمی دهد


حاکمیت مطلق یک عقیده در جامعه، به خودی خود نفی آزادی را می کند و به استبداد عقیدتی می کشد. "صلح و رفاه اجتماعی" در چنین جامعه ای فقط با نفی "آزادی" تأمین می شود. ولی حاکمیت مطلق یک عقیده یا ایدئولوژی (چه علمی اش چه غیر علمی اش)سبب می شود که "اختلافات افکار و کثرت منافع و امیال"، صراحت و صداقت خود را از دست بدهند، و همه با بکار بردن اصطلاحات واحد همان یک عقیده حاکم، افکار و منافع مختلف و "متضاد با خود همان عقیده را" دنبال کنند. بدینسان آن عقیده، تبدیل به یک مشت اصطلاحات توخالی می شود که برای هر مقصد و منظور و غرضی می توان به کار برد

اصطلاحات آن عقیده حاکم، کیسه هائی خالی می شوند که با هر غرضی و نفعی و فکری می توان پر کرد. از همان اصطلاح، می شود یک روز کمونیسم را بیرون آورد و روز دیگر لیبرالیسم را و روز دیگر فاشیسم را. چنان همیشه با اسلام همین کار را کرده اند و خواهند کرد. هرکسی عقاید و افکار و منافع خود یا گروه خود را به عنوان "اسلام راستین و حقیقی و اصیل و واقعی" با آیات قرآنی مستند می سازد


ولی اگر چنان چه افکار و منافع در کثرت و تضادشان، آزادی و بیان داشتند و به عنوان کفرالحاد و ارتداد و بدعت و نفاق، ملعون و متهم ساخته نمی شدند، احتیاج به این سوء استفاده از اسلام نبود. ولی وقتی "استبداد یک عقیده" هست، نمی توان افراد و گروهها و احزاب را از این سوء استفاده بازداشت. اختلافات و تضاد های فکری و عقیدتی و منافع سیاسی، در اثر این "وحدت اجباری و فشار دینی و یا ایدئولوژیکی" از بین نمی رود، بلکه سرکوبیده می شود و به عقب رانده می شود ولی در این پشت پرده، با قدرت و شدت بیشتر به تلاش می افتد. این روندها و منافع و اغراض و احزاب، با کاربرد اصطلاحات واحد اسلامی یا کمونیستی، علیه هم با شدت بیشتر و وحشیانه تر با هم می جنگیدند. دشمنی در اثر این سرکوبیدگی و مه آلودگی، شدیدتر و غیر انسانی تر می شود. در واقع، صلحی برقرار نمی شود بلکه در نقاب وحدت اسلامی یا کمونیستی، با هم به شدت در پیکارند و هر اختلاف جزئی به تکفیر و تلعین می کشد

 

حکومت بی طرف و انتقاد از عقاید و ایدئولوژی ها

در "جامعه"، حق میان عقاید و ایدئولوژی ها است که هم دیگر را مورد انتقاد قرار دهند. ولی "حکومت بی طرف"، کاری به "انتقاد از این عقیده یا آن عقیده" ندارد. این حق، مربوط به آزادی در جامعه و آزادی وجدان می شود و برای حکومت تأمین و تضمین این حق، مقدس است. من به عنوان یک بی دین یا کمونیست یا فیلسوف یا به عنوان یک دستگاه اخلاقی آزادم که از اسلام انتقاد کنم. این انتقاد فردی، یا گروهی من، ربطی به حالت حکومت با اسلام و عقیده من ندارد. دلیل آن نمی شود که حکومت نسبت به اسلام بی احترامی کند یا با اسلام، دشمن شود. حکومت بی طرف در حینی که به همه عقاید احترام مساوی می گذارد، در حق آزادی انها برای انتقاد از یکدیگر، کوچکترین مداخله ای را نباید بکند. "انتقاد از اسلام" از طرف گروهی یا فردی هیچگاه حکومت را مکلف به ایجاد مقیدات یا محدودیت برای اسلام یا عقیده دیگر نمی کند. حکومت، هیچگاه نه حق نابود ساختن یک دین یا عقیده را دارد نه حق ایجاد و تأسیس یک عقیده یا دین یا ایدئولوژی را دارد. حکومت نه حق ترویج یک دین یا ایدئولوژی را دارد نه حق تحقیر و تکفیر و تلعین و تبعید یک دین یا ایدئولوژی را دارد


اما در "جامعه"، مردم افکار و عقاید آزادی دارند که طبق شئون انسانی از همدیگر انتقاد کنند. اصول بی طرفی مو به مو از طرف حکومت در مقابل ایدئولوژی ها و عقاید و ادیان رعایت می شود ولی حکومت حق ندارد، آزادی انتقاد را از کسی یا گروهی سلب کند. اگر من از اسلام انتقاد می کنم معنی اش این نیست که من حکومتی می خواهم که اسلام را بکوبد و پایمال بکند و درب مساجد را ببندد و آخوندها را به زندان بیفکند و آنها را در ملاء عام رسوا و تحقیر سازد. کسی که از انتقاد از اسلام، این معانی را استنباط می کند یا کرده است، بسیار به خطا می رود. انتقاد از هیچ عقیده ای و ایدئولوژی معنی اش این نیست که حکومت موظف است آن را سربه نیست کند و سلب حقوق و آزادی از ان بکند. درست برعکس این سوء تفاهم از انتقاد، معنی انتقاد همین است که حکومت همانقدر احترام به اسلام می گذارد که به آزادی وجدان من به عنوان یک فرد. وگرنه انتقاد ما از همدیگر، امکان ناپذیر بود. حکومت می گذارد که ما به طور برابر از حق آزادی بیان در شرایط عمومی قانونی برخوردار شویم. انتقاد من از اسلام، ایجاب هیچگونه کاهش حقوق و احترام از اسلام را نمی کند. اما احترام به اسلام هم ایجاب هیچ گونه حقی برای سلب آزادی وجدان و عقیده و فکر من نمی کند. احترام بی طرف و آزاد به اسلام، سبب سلب آزادی از من، و بی احترامی به شأن انسانی من، و ممانعت از حق انتقاد من نمی شود. احترام به اسلام و احترام به من به عنوان یک فرد انسانی هر دو به قوت خود باقی است و هیچ گاه برای خاطر انتقادات من، بی احترامی از طرف حکومت به اسلام یا هر عقیده اقلیتی نمی شود و همین طور برای خاطر احترام به اسلام، جلو دهان من برای بیان افکارم بسته نمی شود. آزادی، احتیاج به تحمل و بزرگواری و سعه صدر دارد. اسلام و علمای دینی و مسلمانها نیز باید تحمل و مدارائی دمکراتیک را یاد بگیرند. این تحمل و مدارائی احتیاج به تمرین های بسیار زیاد دارد. هر انتقادی از اسلام را سبب تحقیر و کسر ارزش اسلام ندانند، ولی ناگریز از بیان این نکته نیز هستم که چرا علمای دین و جامعه اسلامی از انتقاد معذب و ناراحت می شوند. اگر بحث، منطقی و علمی باشد که خشم و عذاب و ناله و نفرین و نعره ندارد


ولی " انتقاد از هر دین وایدئولوژی "، سبب تحدید وکاستن دامنه قدرت ونفوذ آن دین ایدئولوژی می شود . آزادی هر فکر یا عقیده ، چیزی جز گسترش قدرت آن فکر و عقیده نیست . من انقدر آزادم که می توانم قدرتم را بگسترانم . این است که برای وجود آزادی ، بایستی قدرتها محدود شوند . اگر فقط یک عقیده در جامعه قدرت داشته باشد ، در آن جامعه آزادی نیست . من و فکر من موقعی آزادی دارد که فکرو عقیده تو در قدرتش محدود دینی داشته باشد . آزادی یک فکر ، در تحدید قدرت نفوذ فکر دیگری میسر می گردد . از این رو هر عقیده و فکری باید از امکانات مساوی برای تبلیغات وگسترش بر خوردار باشد تا بتواند جلو قدرت وتجاوز افکار وعقاید دیگر را بگیرد وگرنه به استبداد و خود مختاری یک عقیده وجهان بینی وایدولوژی می کشد


انتقاد ، یکی از وسائل تحدید قدرت افکار وعقاید دیگرانست . بدون انتقاد از یک دین یا ایدئولوژی ، نمی توان نفوذ وقدرت آن را محدود ساخت . بدون انتقاد از یک دین یا ایدئولوژی حاکم ، راه سلطه استبداد وخود کامگی آن عقیده گشوده می شود . انتقاد از هیچ دینی ، توهین به آن دین یا تحقیر آن دین ویا بی احترامی به آن دین نیست ، ولی بی هیچ برو بر گشتی " تحدید دامنه نفوذ وقدرت وحتی حاکمیت آن دین " است ، وخواه ناخواه " تحدید تحدید این قدرت و حکومت روحی و روانی واحساسی " بیشتر عذاب آور و جریحه سازنده است تا استدلالات منطق وفلسفی آن . یک مسلمان یا کمونیست از این عذاب نمی برد که من از لحاظ منطق یا فلسفه یا اقتصاد یا جامعه شناسی اشکلاتی از اسلام یا کمونیسم گرفته ام ، بلکه از آن عذاب می برد که قدرت و حکومت عقیده اش را که خودش را با آن عینیت می دهد ، کاسته ام . از این رو انتقاد از ادیان وایدئولوژیها نبایستی بیشتر توجه به قسمت متا فیزیکی وتئولوژیکی آن ها بکند بلکه بیشتر " انتقاد سیاسی واجتماعی " از آن ها باشد . چون دمکراسی و آزادی وجدان در جامعه فقط با تحدید قدرتها عقیدتی وفکری وامکان کثرت این قدرتها میسر می گردد . انتقادات متا فیزکی و تئولوژیکی بیشتر تعصب معتقد را بر می انگیزاند واو را متعصب ترو منجمد ترو خشک ترو مفید تر به عقیده خود می سازد

ودر دنیای دمکراسی ، مقصود بی عقیده ساختن یا بیدین ساختن مردم نیست ، بلکه "ایجاد انعطاف سیاسی واجتماعی " وسیاسی واقتصادی بر اثر تصمیم گیری مردم ، احتیاج به این انعطاف سیاسی واجتماعی دارد ، چون بدون تفاهم وبلاخره سازش ومصالحه نهائی ، هیچ قانونی قابل تأسیس نیست . انطباق دادن این انعطاف سیاسی وحقوقی واجتماعی با " مغز حقیقت مطلق وانعطاف ناپذیری که دارند " ، باید به عهده خود افراد گذارده شود . ولی بدون انتقاد سیاسی واجتماعی از اسلام ، نمی توان این منطقه را انعطاف پزیر ساخت . اسلام راستینی که برای تطبیق این انعطاف با مغز انعطاف ناپذیر ایدئولوژی یا دینی لازمست نباید از طرف حکومت ساخته و پرداخته بشود بلکه در اثر همین انتقاد اجتماعی ( در جامعه ، نه از طرف دولت ) وفشارو تحدیدی که ایجاد می کند ، پدید می آید . این کار به عهده جامعه است نه حکومت که باید بی طرفی خود را حفظ کند . این جامعه است که می تواند با نویسندگان و شعرا وتحلیل کنندگان ومتفکرین ومحققین خارجی، در اثر این قبیل انتقادات ، دامنه نفوذ و قدرت اسلام را برای تأمین آزادی وجدان ، بکاهد . کاری را که روشنفکران ومتفکرین ومحققین ومورخین باید انجام بدهند نمی توان به عهده رضا شاه یا مصدق گذاشت . محمد رضا شاه در اثر ایجاد محدودیت وسانسور برای این طبقه ، وعدم انتقاد کافی از اسلام ، سبب رشد بی اندازه علماء دین وعقیده حاکمه گردید ، به خصوص که با پیدایش نهضت های اصلاحی در اسلام وعدم وجود نقد در مقابل آن ها ، این قدرت اجتماعی بر قدرت گروههای " دنیا گرا " چربیده . سیاستمدار ، فقط روی " قوای موجود اجتماعی " حساب می کند واز عهده او خارجست که این قدرتها ی اجتماعی را تحدید کند یا بیافزاید وبگستراند . تحدید قدرت و استبداد طلبی حقیقت داران ( علمای دین و رهبران تازه دینی خارج از حوزه علماء ، کمونیستها واحزاب انان ) را نمی توان به " حسن نیت " خودئ آنان واگذاشت . چون حقیقت آنها ، آنها را به تنفیذ وقدرت جویی ، نا خودآگاهانه می راند وفقط در انتقاد مداوم آزاد اجتماعی از افکار و عقاید دیگر ، می توان دامنه قدرت آن ها را محدود ساخت . این کاررانه سیاستمدارن می توانند انجام دهند نه ارتشی ها . بدون آزادی انتقاد ، جلو هیچ عقیده حاکمی را نمی توان گرفت . حد قدرت هیچ استبداد خواهی را نمی توان به حسنیتش واگذاشت . بنابر این کسانیکه امروز برای رسیدن به قدرت با روحانیون وگروهها ی دینی تازه ، لاس می زنند باید بدانند که با احترام گذاردن به این طبقات وگروهها ، حساب انتقاد را از این احترام جدا سازند وبخاطر احترام ، به انتقاد نتازند وحق انتقاد را از بین نبرند ، چون بدون این انتقاد ، گور قدرت خود را کنده اند . سیاستمداران ونظامیها نمی توانند " قدرت آخوند ورهبران بی عمامه تازه دینی " را محدود سازند ، بلکه احتیاج به انتقاد روشنفکران ونویسندگان ومتفکرین ومحققین از اسلام در همه شکلهایش دارند . وبدون چنین انتقادی ، از استبداد عقیدتی نمی توان کاست وبرای آزاد وجدان نمی توان فضائی فراهم کرد . آزادی وجدان با گنجانیدن یک ماده در قانون اساسی تأمین نمی شود بلکه با پیدایش عقاید مختلف در اجتماع وتقسیم قدرت فکری وروحی میان آن ها تأمین می گردد



هشتم اوت1984

 

 

برگشت به فهرست کتاب

ادامه کتاب

دانلود پي دي اف اين صفحه

Simorgh Raam (click bezanid)
Professor Jamali

سخنرانيها و اشعار پروفسور جمالي

مقالات پروفسور جمالي

صد پوند جايزه براي بهترين مقاله

کتابهاي پروفسور جمالي

مختصري از آنچه که از پروفسور ياد گرفتم

هر روز و هر هفته مقالات و سخنرانيهاي جديد وارد اين سايت خواهد شد. ما را فراموش نکنيد

اگر مطالب اين سايت براي شما جالب است برايمان ايميل بدهيد. تشويق شما بيخوابي ما را از ياد ميبرد



home l about us l contact l Music l Interests l Phone No.'s l Pictures l City Information l Pictures l Literaure